اطلاعات در اسلام - رضوان طلب، محمدرضا - الصفحة ١٥٢ - ٦ بازرسى
سير در حدّ بازديد بدنى متهم نيز ادامه يافته است؛ آنجا كه در زمان حضرت امير (ع) ، جوانى به خليفۀ دوم مراجعه كرده و گفت:
مادرم فرزندى مرا به دليل طمع در ارث پدرم انكار كرده است و پس از آنكه مطلع شده است كه پدرم در سفر تجارتى جان سپرده، دارايى او را برداشته و از آنِ خود ساخته است و همسرى با پدرم و مادرى مرا منكر شده و ادعا كرده كه باكره است و اصلاً تا كنون شوهرى نداشته، و هفت زن را به عنوان شاهدِ بكارت به همراه آورده است. (هر كدام از شهود ده دينار گرفته بودند) .
عُمر گفت: اين مسألۀ مشكلى است كه بايد در آن از پيامبر يا وصىّ او كمك گرفت و شاكى را به خانۀ امير مؤمنان (ع) هدايت كرد. حضرت پس از احضار زن به او فرمود: واى بر تو! چرا فرزندت را انكار كردهاى؟
- يا امير مؤمنان، من باكرهام و فرزندى ندارم و تا كنون با كسى رابطۀ زناشويى نداشتهام.
حضرت سخنى به اين مضمون فرمود كه من از واقعيت جريان به خوبى آگاهم.
- مولاى من، قابلهاى را بخواه تا مرا معاينه كند و ببيند كه من باكرهام.
قابلۀ كوفى را احضار كردند و چون در پنهانى با او قرار گرفت النگوى خود را به زن قابله داد تا شهادت دهد كه او باكره است و قابله چنين كرد. در اين حال، حضرت على (ع) فرمود: پيرزن قابله دروغ مىگويد. آن حضرت دستور تفتيشِ بدنى او را صادر كرد و النگو را از او به دست آورد و در اينجا همۀ مردم فرياد خوشحالى برآوردند. سپس امام (ع) فرمود: اى زن، مىخواهم تو را به عقد اين جوانى كه عليه تو مدعى است، درآورم!