دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٧٤٧
| تبریز جلد: ١٤ شماره مقاله:٥٧٤٧ |
تَبْریز، مرکز استان آذربایجان شرقی و شهرستانی به همین نام در آن استان.
.I جغرافیا و تاریخ
یکم ـ جغرافیا و کلیات
شهرستان تبریز: این شهرستان با ١٩/١٦٧‘٢ کمـ ٢ وسعت، از شمال به شهرستان ورزقان،
از شمال غربی و غرب به شهرستان شبستر، از شمال شرقی به شهرستان هریس، از شرق به
شهرستان بستانآباد، و از جنوب به شهرستان اسکو محدود است (سیمای...، ٣؛ اطلس...،
٦٨؛ نامۀ فرمانداری...).
شهرستان تبریز براساس تقسیمات کشوری سال ١٣٨٤ش متشکل از دو بخش به نامهای مرکزی به
مرکزیت شهر تبریز، و خسروشهر (خسروشاه سابق) به مرکزیت خسروشهر و ٦ دهستان و ٤ شهر
به نامهای تبریز، باسمنج، سرد رود و خسروشهر است (نشریه...، ٢).
شهرستان تبریز در ناحیهای نیمهکوهستانی ـ نیمهجلگهای واقع است. جلگۀ وسیع تبریز
به شکل مثلثی است که قاعدۀ آن حاشیۀ شرق دریاچۀ ارومیه، و دو ضلع دیگر آن فصل مشترک
جلگه با منطقۀ کوهستانی عینالی (عون بن علی) با روند شمال غربی به جنوب شرقی و
بلندیهای پایانۀ تودۀ آتشفشانی سهند با روند شمال شرقی به جنوب غربی است (خیام،
٩٢). بدین ترتیب، منطقۀ شهرستان تبریز یک جلگۀ میان کوهی بهشمار میآید که به سمت
غرب و شمال غرب از بریدگیهای بلندیهای آن کاسته میشود و محور بزرگ آن از شمال شرق
به جنوب غرب امتداد دارد و شیب ملایم آن ٣٪ تا ٤٪ ، و ارتفاع متوسط آن ٣٥٠‘١ متر از
سطح دریا ست (همانجا).
با توجه به تحولات ساختمانی و مُرفوکلیمایی این جلگه، عوارض و عناصر قابل تشخیص آن
به دو گونه هستند که به نواحی مرتفع و مناطق کمارتفاع و مسطح میتوان تقسیم کرد
(همو، ٩٥). میشوداغ (کوه میشو) در جنوب و جنوب غربی شهرستان مرند (شمال جلگۀ
تبریز)، و شمال دریاچۀ ارومیه جلگههای تبریز و مرند را از همدیگر جدا میسازد و در
منطقۀ صوفیان در فاصلۀ ٣٠ کیلومتری تبریز توسط تپه ماهورهایی به موروداغ میپیوندد
(نک : ه د، آذربایجان؛ نیز طرح هادی، ١٧).
در سمت شمال شرقی تبریز موروداغ قرار دارد و بلندترین نقطۀ آن ٢١٠‘٢ متر است.
جهتگیری این کوهستان شرقی ـ غربی است.
حد جنوبی جلگه و شهرستان تبریز کوه سهند است. این کوه که از کوهستانهای منفرد ایران
به شمار میآید، یک تودۀ آتشفشانی خاموش است که ٣ قلۀ مخروطی نزدیک به هم دارد.
بلندترین قلۀ آن جام داغ با ارتفاع ٧١٠‘٣ متر است (طرح هادی، همانجا). در دامنههای
کوه سهند برخی چشمههای آب گرم وجود دارد (مشکور، ١٢؛ ذکاء، «تبریز»، ١٥١-١٥٢). با
اینکه سهند اکنون دارای یخچالهای طبیعی نیست، ولی آثار یخچالهای دیرین در آبریز
شمالی قللی که در تبریز نمایان هستند، دیده میشود، چنانکه در سلطانکوه با ارتفاع
٣٠٠‘٣ تا ٤٠٠‘٣ متر یک محوطۀ یخچالی در سر بالایی قریۀ آستاری نمودار است (مشکور،
٢-٣). دامنههای سهند از ارتفاع ٥٠٠‘٢ متر به پایین پوشیده از چراگاههای طبیعی و
غنی است که محل ییلاق عشایر آذربایجان است (فرهنگ...،٦/٤٦؛ طرح هادی، همانجا). وسعت
این مراتع در حدود ٥٠٠‘ ٥٥٧ هکتار برآورد شده است (همان، ١٩).
شهرستان تبریز در حوضۀ آبریز دریاچۀ ارومیه قرار دارد و به لحاظ موقعیت توپوگرافی و
گسترههای کوهستانی، شرایط خاص اقلیمی و نزولات جوی، از جریانهای سطحی دائمی و فصلی
متعدد برخوردار است (سیمای، ٩) که مهمترین آنها عبارتاند از:
١. آجی چای، یا تلخهرود: این رودخانه با ٢٦٥ کمـ درازا مهمترین رودخانه از
جریانهای سطحی منطقه، و بزرگترین رودخانۀ شهرستان و شهر تبریز است. آجی چای از
ارتفاعات سبـلان و گردنـۀ نیر ــ میــان راه سراب و اردبیـل ــ سرچشمه میگیرد و
با عبور از جلگۀ سراب و پس از دریافت روانابهای جاری از ارتفاعات بزقوش، قوشا داغ و
سهند در جهت عمومی شرقی ـ غربی، از شمال شرقی وارد جلگۀ تبریز میشود و با ادامۀ
راه در این جلگه و برخورد با مناطق باتلاقی، در امتداد جادۀ تبریز ـ آذرشهر به سمت
جنوب غربی جریان مییابد و در
حوالی گاوگان در محل داشکَسَن به دریاچۀ ارومیه میریزد (طرح هادی، ١٨؛ سیمای،
همانجا). برخی از ریزابههای این رودخانه از اراضی گچی و نمکی عبور میکند و مقادیر
بسیاری املاح همراه خود میآورد که سبب شوری آن میشود و استفادۀ آبیاری از آن را
غیر از فصول سیلابی ناممکن میسازد(نک : ه د، آذربایجان؛ سیمای، همانجا). در
حوالی تبریز دو پل بر روی این رودخانه وجود دارد: یکی در راه ارسباران در قریۀ
ونیار، و دیگر پلی بزرگ در سمت شمال شهر در نزدیکی فرودگاه تبریز که با سنگ و آجر
ساخته شده است و تا چندی پیش تنها پل بر سر راه تبریز ـ مرند بود و امروز جزئی از
آثار تاریخی محسوب میشود و عبور و مرور از روی آن صورت نمیگیرد و در نزدیکی آن پل
بزرگ دیگری ساخته شده است.
٢. مهرانرود، یا مهرانه رود، میدان چای: این رودخانه به درازای ٦١ کمـ از
ارتفاعات شمالی سهند مانند کمال داغی و شِرشرِ داغی سرچشمه میگیرد و در جهت شمال
جریان مییابد. این رود از به هم پیوستن ٣ ریزابه به نامهای توله سرچای، بارالی چای
و باغچه دره سی تشکیل، و پس از عبور از درۀ باسمنج وارد جلگۀ تبریز میشود و
سرانجام در نزدیکی پل فرودگاه به آجی چای میپیوندد (ساری صراف، ١٧؛ طرح هادی، نیز
سیمای، همانجاها).
٣. لیقوان رود: این رودخانه از کوههای سهند سرچشمه میگیرد و پس از مشروب کردن
اراضی زراعی لیقوان در نزدیکی باسمنج به مهرانرود میپیوندد (طرح هادی، ١٩؛ سیمای،
همانجا).
٤. رودخانۀ گماناب، یا کومورچای: این رودخانه از ارتفاعات کسبه و آغداش سرچشمه
میگیرد و در جهت شمال به جنوب جریان مییابد. طول رودخانه تا تبریز ٤٢ کمـ ، و
منبع تأمین آب آن ذخایر برفی و چشمهسارهاست (افشین، ١/٤٨٥-٤٨٦).
٥. آب نهند: این رودخانه از یکی از شاخههای قراداغ به نام کوه کسبه سرچشمه میگیرد
و به سوی جنوب سرازیر میشود و در نزدیک روستای نهند شعبۀ دیگری به آن میپیوندد و
سپس در نزدیکی پل ونیار به آجی چای میریزد (مشکور، ٧). امروزه سدی بر روی آن بسته
شده است که بخشی از آب آشامیدنی شهر تبریز از آن تأمین میشود.
در شهرستان تبریز ذخایر آبهای زیرزمینی فراوانی وجود دارد. ٤٠٠ رشته قنات در این
شهرستان شناسایی شده است که ٣٦١ رشته از آنها دایر و فعال است (همو، ٩-١٧؛ نیز
تحقیقات میدانی). شهرستان تبریز از نظر اقلیمی از مناطق سردسیر کشور به شمار میآید
و دارای زمستانهایی سرد و تابستانهایی معتدل است.
بیشتر بارشهای شهرستان تبریز ناشی از ورود توده هوای مدیترانهای است. همچنین ورود
جریان هوایی اطلس شمالی نیزبا سرمای شدید و بارش برف همراه است. موقعیت درۀ تبریز و
کوههای مرتفعی که این دره را در برگرفتهاند و جبهۀ هوای سردی که از شمال غرب
آذربایجان به جلگۀ تبریز وارد میشود، از دیگر عوامل مؤثر در بارشهای این شهرستان
هستند. متوسط بارندگی سالانۀ شهرستان تبریز ٣/٢٦١ میلیمتر است. هوای منطقه از
رطوبت نسبی کمی برخوردار است. متوسط رطوبت نسبی آن ٥١٪ است. تبریز یکی از مناطق
بادخیز به شمار میآید. بررسی جریان وزش باد به لحاظ جهات جغرافیایی، سرعت و دفعات
وزش باد در طی ١٠ سال (١٣٧١تا ١٣٨١ش) نشان میدهد که بادهای محلی با شدت و ضعف از
تمامی جهات به سوی شهر میوزند. معروفترین آنها باد شرقی است که در تمامی طول سال
از سمت شرق میوزد و دیگری باد شمال شرق است که از نظر دفعات و شدت وزش، از تمامی
بادهای زمستانی بیشتر است (سیمای، ٦- ٨). از جمله بادهای محلی تبریز «آق یِل » (باد
سفید) است که در اسفندماه میوزد و ذوب برفها را تسریع مینماید و دیگر بادِ مِه
است که سرد است. باد نامنظم دیگری نیز وجود دارد که هنگام وزش، هوای تبریز را آلوده
میکند و گرد و غبار بر روی شهر میگستراند؛ این باد را گِچی قران (بُزکُش) گویند
(مشکور، ٢٥). اقلیم تبریز در نواحی شمالی شهر نیمهخشک سرد، و در قسمت جنوب در
دامنههای سهند نیمه خشک تا مرطوب است (سیمای، ٨- ٩).
شهرستان تبریز به عنوان یکی از قطبهای صنعتی و تجارتی کشور، و به سبب موقعیت و
جایگاه جغرافیایی از لحاظ حمل و نقل از اهمیت و موقعیت ویژهای برخوردار است. وجود
مبادی ورودی و خروجی شهرستان از طریق حمل و نقل جادهای و راهآهن، ارتباط با
استانهای همجوار و نوار مرزی با کشورهای همسایـه، ارتباط با استانهای جنوبی کشور
از طریق جادۀ تبریز ـ تهران، و ارتباط از مرز بازرگان با کشور ترکیه، مهمترین شبکۀ
ارتباطی ایران با کشورهای اروپایی است.همچنین محور تبریز ـ جلفا نیز ارتباط ورود و
خروج استان را از طریق جلفا، نوردوز و خداآفرین، با کشورهای ارمنستان و جمهوری
آذربایجان برقرار میسازد (همان، ١٢٨-١٣٢).
شهرستان تبریز دارای یک فرودگاه است که در ١٣٣٦ش احداث شده، و از ١٣٧٠ش به سطح
فرودگاه بینالمللی ارتقا یافته است (همان، ١٣٥). همچنین شبکۀ راهآهن، ارتباط
شهرستان را از طریق تبریز ـ جلفا به مرز جمهوری خودمختار نخجوان، و از طریـق تبریز
ـ صوفیان ـ رازی به مرز ترکیه، و همچنین از طریق شبکۀ سراسری به تهران و نقاط دیگر
کشور تأمین میکند (همان، ١٣٦).
برآوردهای مطالعاتی و نتایج دو سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سالهای ١٣٦٥ و ١٣٧٥ش
نشان میدهد که جمعیت این شهرستان بهطور مداوم در حال افزایش بوده است. این افزایش
نه تنها در نقاط شهری، بلکه در نقاط روستایی نیز مشهود بوده است. شرایط اقتصادی،
اجتماعی و جغرافیایی این شهرستان و وجود شهر تبریز موجب شده است که از تراکم نسبی
بالایی برخوردار باشد، چنانکه جمعیت نسبی در ١٣٧٥ش به ٩٦/٥٨١ تن در هر کم ٢ رسیده
است (همان، ١٢-١٣). جمعیت شهرستان تبریز ــ بر اساس محدودۀتقسیماتکشوری ١٣٨٠ش ــ
در سرشماری عمومی ١٣٧٥ش، ١٢٨‘٣٢١‘١ تن بوده است. از این شمار ١٥٤‘٢٢٧‘١تن در شهرها،
و ٩٧٤‘ ٩٣ تن در روستاها ساکن بودهاند (همان، ١٣).
مردم شهرستان تبریز به زبان ترکی با گویش آذری (آذربایجانی) سخن میگویند و زبان
فارسی به عنوان زبان رسمی کاربرد دارد. بیش از ٩٠٪ از جمعیت ساکن در این شهرستان به
زبان ترکی گفت و گو میکنند. مردم تبریز مسلمان و بیشتر شیعۀ امامی هستند. از جمعیت
تبریز اندکی نیز ارمنی و آسوریاند (همان، ١٢؛ فرهنگ، ٦/٤٧).
اقتصاد شهرستان تبریز بر پایۀ تجارت، صنعت، کشاورزی، باغداری و دامداری استوار
است. بنا بر برآورد مرکز آمار ایران در ١٣٨٢ش در شهرستان تبریز ٥٤٩‘١٩ واحد کارگاهی
فعال بوده که ٨٦/ ٥٨٪ از کارگاههای صنعتی استان است (سیمای، ٧١). در شهرستان تبریز
٤ شهرک صنعتی با مساحت ٢٥١ هکتار دایر است (همان، ٧٤).
صنایع دستی از دیگر بخشهای اقتصادی این شهرستان است. قالیبافی، معرقکاری،
سفالگری، گلیمبافی و طراحی قالی از مهمترین فعالیتهای این بخش است (همان، ٧٦).
فرشهای تبریز از نظر نوع بافت، طرح و رنگ، در میان صنعت فرشبافی ایران ممتاز است و
بازار جهانی دارد.
در شهرستان تبریز هنوز معادن فلزات شناسایی نشده، و معادن موجود بیشتر مربوط به
مصالح ساختمانی و سنگهای تزیینی است. این مصالح ساختمانی شامل پوکۀ معدنی، تراورتن،
سنگ لاشه و گرانیت است (همان، ٧٨- ٧٩).
شهر تبریز: این شهر در °٣٨ و ´ ٣ عرض شمالی و °٤٦ و ´١٥ طول شرقی، در فاصلۀ ٥٠
کیلومتری شمال شرقی دریاچۀ ارومیه، و نیز ٥٠ کیلومتری دامنۀ شمالی رشتهکوه سهند در
بخش میانی استان واقع شده است. تبریز بزرگترین و پرجمعیتترین شهر در شمال غرب و
غرب ایران است و از لحاظ سیاسی، بازرگانی، صنعتی، نظامی و فرهنگی از اهمیت
فوقالعادهای برخوردار است.
در سرشماری آبان ماه ١٣٧٥ این شهر دارای ٠٤٣‘١٩١‘١ تن جمعیت بوده است (همان، ١٤).
تبریز به سبب برخورداری از موقعیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی مناسب یکی از
جاذبترین و مهاجرپذیرترین شهرهای استان است و با ٠٦/٢٪ نرخ رشد جمعیت، بالاترین
میزان نرخ رشد جمعیت را در میان شهرهای استان آذربایجان شرقی دارا ست (همانجا).
شهر تبریز به شکل جلگۀ میان کوهی یا چالۀ نسبتاً بزرگی است که از ٣ طرف جنوب، شمال
و شرق بهوسیلۀ رشتهکوههای سهند در جنوب، پکه چین (٥٠٠‘٢ متر) در شمال شرقی،بابا
باغی (٣٠٠‘٢ متر) و عینالی یا سرخاب (٨٠٠‘١ متر) در شمال شرقی و شمال احاطه شده، و
از جانب غرب به اراضی هموار و شورهزاری که مخروط افکنۀ آجیچای بهوجود آورده،
محدود است (خیام، ٩٢؛ فرهنگ، ٦/٥٠؛ جعفری، ٢٨٠).
دو رودخانۀ آجی چای و مهرانرود در تبریز جریان دارند. آجی چای در جهت شرقی ـ غربی
جاری است و پس از قطع عینالی در ایستگاه آخوله وارد دشت تبریز میشود (نک : دنبالۀ
مقاله)، مهران رود را در تبریز میدان چای مینامند. این رود پس از ورود به تبریز در
جهت شرق به غرب، و پس از عبور از محلات شمال شرق و شمال مانند باغمیشه، بیلانکوه
(ولیانکوه)، ششکلان، امیرخیز و چوست دوزان در نزدیکی فرودگاه به آجی چای میپیوندد
(ساری صراف، ١٧). این رودخانه شهر تبریز را به دو بخش شمال و جنوب تقسیم میکند و
چندین پل بر روی آن بسته شده است که از شرق به ترتیب اینهاست: پل میدان شهید
فهمیده؛ پل قدیم محله قله؛ پلی در خیابان آبرسانی شمالی؛ پل قدیم معروف به پل سنگی
در محلهای به همین نام؛ پل منصور (بهشتی)؛ پل قدیم و جدید قاری در ششکلان؛ پلی در
خیابان فلسطین (ملل متحد سابق)؛ پل منجم؛ و پل جدیدالاحداث کمربندی. بستر این رود
عموماً در تابستان خشک و حتى انباشته از زباله است (فرهنگ، همانجا).
شهر تبریز دارای آب و هوای معتدل مایل به سرد است. میانگین حداکثر دما °٩/١٧+ و
میانگین حداقل آن °٦/٦- سانتیگراد است و میانگین بارندگی سالانۀ آن ٣٠٨ میلیمتر،
و روزهای یخبندان آن نیز حدود ١٠٢ روز است (جعفری، ٢٧٩-٢٨٠).
حوادث طبیعی و آسیبها:
زمین لرزهها: تبریز به سبب قرار گرفتن در ناحیۀ کوههای آتشفشانی از مناطق
زلزلهخیز ایران است (ساری صراف، همانجا). اگر نوشتههای برخی مورخان و
جغرافیانگاران را بپذیریم که تبریز در سدۀ ٤م جایگاهی آباد بوده است و سپس آنچنان
از رونق و شکوه افتاده است که تاریخنویسان سدههای پایانی دورۀ ساسانی و نیز
مورخان نخستین سدههای هجری از آن نامی نبردهاند (ذکاء، «تبریز»، ١٥٦-١٥٧)، چنین
به نظر میرسد که یکی از عوامل این فروافتادن میتواند زمینلرزهها باشد. از سدۀ
٣ق تا ١٣٥٤ش، یعنی در فاصلۀ زمانی نزدیک به ١٢٠٠ سال، ٧٠ زمینلرزه و پسلرزۀ کوچک
و بزرگ در تبریز به وقوع پیوسته است (همو، زمین لرزهها...، ٢٠١-٢٠٧).
نخستین زمینلرزهای که در منابع تاریخی به آن اشاره شده، زلزلۀ ٢٤٤ق/ ٨٥٨م است.
ظاهراً حمدالله مستوفی نخستین مؤلفی است که به این رویداد اشاره کرده است (ص ٧٥).
به نوشتۀ او تبریز بر اثر این زمینلرزه ویران شد و به دستور متوکل خلیفۀ عباسی
(حک ٢٣٢-٢٤٧ق) تجدید بنا گردید (همانجا؛ ابنکربلایی، ١/١٦؛ حشری، ٣٢). به احتمال
زیاد تبریز در آن تاریخ شهرکی از شهرهای آذربایجان بوده، و اهمیت چندانی نداشته است
(یعقوبی، البلدان، ٤١).
دومین زمینلرزۀ مهم که بسیار ویرانگر بود، در ٤٣٤ق/١٠٤٢م اتفاق افتاد. این زلزله
که در ١٤ صفر (نک : حمدالله، ٧٥) و یا به نوشتۀ ناصرخسرو قبادیانی که خود در ٤٣٨ق
ــ یعنی ٤ سال پس از وقوع زلزله ــ به تبریز آمده بود، در ١٧ ربیعالاول ٤٣٤
رویداد (ص ٦-٧) و قسمت بزرگی از شهر را ویران کرد و بر اثر آن ٤٠ هزار تن هلاک
شدند (حمدالله، همانجا؛ ناصرخسرو، ٦). ابن دواداری در وقایع سال ٤٣٤ق به این
زمینلرزه اشاره کرده، و شمار کشتهشدگان را ٥٠ هزار تن آورده است (٦/٣٥٤). از آنجا
که تبریز تا آن تاریخ شهری آباد شده بود ــ چنانکه ابوعلی مسکویه آن را شهری بزرگ
با بارویی استوار ستوده است (٦/٦٥) ــ بنابراین، احتمال آنکه شمار کشتهشدگان
بسیار، و ویرانی وسیع باشد، وجود دارد. قطران تبریزی که خود زلزله را دیده،
قصیدهای در اینباره سروده است (ص ٢٠٨-٢١٠؛ دولتآبادی، ١٤١-١٤٧). چنین به نظر
میرسد که گزارش ناصرخسرو از این زمینلرزه به سبب اینکه به زمان این رویداد بسیار
نزدیک بوده است، درستتر از دیگران باشد (نک : کسروی، شهریاران...، ٢٠٩).
سومین زمینلرزه در ٦٧١ق/١٢٧٢م در زمان ایلخانی اباقاخان اتفاق افتاده است. این
زلزله نیز ویرانی بسیاری به بار آورد، چنانکه «سرمنارهها بیفتاد و بسیاری از
خانهها ویران شد» (رشیدالدین، جامع التواریخ، چ روشن، ٢/١١٠٠) و مردم به باغهای
اطراف پناه بردند (ابن کربلایی، ١/ ١٨).
چهارمین زمینلرزه هم در ١٠٥٠ق/١٦٤٠م به روزگار صفویان روی داد. در این زمینلرزه
که در یکی از سختترین روزهای زمستان رویداد، کاخ شاهی غازانخان فرو ریخت.
چشمههای جدید جوشید و چند روز بعد خشکید (کسروی، کاروند، ٥٠٠-٥٠١). در ١١٣٤ق/١٧٢٢م
به روزگار سلطنت شاه سلطان حسین نیز زمینلرزۀ شدیدی رویداد که در آن ٧٠ هزار (نک
: دیولافوا، ٤٧؛ دولتآبادی، ١٥٠)، و بهقولی دیگر ٢٥٠ هزار تن کشته شدند
(اعتمادالسلطنه، تاریخ...،٢/١٠١٦-١٠١٧) که اغراقآمیز به نظر میرسد (ذکاء،
زمینلرزهها،٧٤-٨٢).
سهمگینترین و ویرانگرترین این زمینلرزهها، در آغاز محرم ١١٩٤/ ژانویۀ ١٧٨٠
رویداد. خسارات این زلزله به حدی بود که کاخها و مساجد ازجمله شنب غازان، رشیدیه،
مقصودیه، مظفریه، طاق مسجدعلیشاه، مسجد استاد و شاگرد و مسجد جهانشاه کلاً ویران و
یا نیمهویران شدند که در آن زلزله هزاران تن به هلاکت رسیدند (همان، ٨٥، ٩٥-١٠٥؛
دولتآبادی، ١٥١-١٦٠). شدت این زمینلرزه، آنچنان بود که پیرمردان تبریز از زبان
پدرانشان نقل کردند که آنان که جان سالم بدر بردند، بعداً شهر خود را نشناختند
(کسروی، همان، ٥٠١). همچنیناز زمینلرزههای سالهای ١٢٠١ق، ١٢٧١ق، ١٢٧٣ق
(مینورسکی، تاریخ...،٤-٥؛ ذکاء، همان، ١٢٣، ١٤٦- ١٤٨) و نیز ١٣٤٨ق (همان، ١٦٤-١٦٧)
میتوان نام برد.
سیلها: تبریز تا چندی پیش منطقهای سیلگیر بوده است. مهران رود یا میدان چای که از
میان شهر می گذرد، بارها طغیان کرده، و خرابیهای بسیاری به بار آورده است؛ چنانکه
جهانگردانی مانند تاورنیه (ص ٦٦) و شاردن (نک : مشکور، ٨؛ بهرامی، ٣٠٣) به طغیان
این رود و ویرانیهایی که به بار آورده است، اشاره کردهاند. نخستین سیل ویرانگری که
گزارش شده، به سدۀ ٨ ق/١٤م مربوط است. علت آن را ساختن سد توسط روستـاییان
در١٢کیـلومتـری شرقتبریز ــ احتـمالاً در باسمنج ــ برای انحراف آب به مزارعشان
دانستهاند (ملویل، ٢٧). در حدود سال ١٠٤٤ق/١٦٣٤م برای مقابله با سیلهای ناشی از
طغیان رودخانه (مهرانرود) آبراهههای عمیق و سدی استوار با سنگ و ساروج ساخته شد.
پس از تکمیل این سد در یکی از طوفانها و بارندگیهای تابستانی، سیلی بزرگ راه افتاد،
ولی به سبب وجود سد، چندان ویرانی به بار نیامد (همو، ٢٠).
سیل بزرگ دیگری در ١٢٨٨ق/١٨٧١م جاری شد که خسارات بسیاری بهبار آورد. نادر میرزا
قاجار در شرح سیلی که خود ناظر بر آن بوده است، میگوید که ١٤ هزار خانه صدمه دید؛
پس از آن به همت خواجۀ محتشم صاحب دیوان با کمک مالی مردم و کمک هزار تومانی
ناصرالدین شاه سدی از سنگ و آهک از روستای بارنج تا نزدیک پل آجی چای در ساحل هر دو
طرف مهرانرود ساخته شد (ص ٢٦٧- ٢٦٨). سیل دیگری در ١٣٠٨ش جاری شد که بر اثر آن دو
هزار خانه ویران شد و بخش عمدهای از بازار نیز آسیب دید و ٣٧٥ تن کشته شدند
(ملویل، ٤٣٤).
ویرانگرترین این سیلها در ١٣١٣ش اتفاق افتاد. سیلاب همچون دریایی عظیم در حالی که
تخته سنگهایی به وزن یک تن، تنۀ درختان و لاشههای حیوانات را با خود میآورد، از
جادۀ تهران به سمت شهر سرازیر شد و تمام ساختمانها در دو طرف خود را تخریب کرد.
ارتفاع سیل ٢/١ متر، و خسارات وارده سنگین بود. خسارت مالی را حدود ١٥ میلیون تومان
(ح ٠٠٠‘٩٠٠‘١ پوند) برآورد کردهاند. پس از این سیل عظیم که تا چندی پیش آثار آن در
برخی از جاها بر جای مانده بود، بستر مهرانرود تعریض شد (مشکور، ٩؛ ملویل، ٢٩).
وبـا: از رویدادهای دیگر به شیوع وباهای تبریز میتوان اشاره کرد. به نوشتۀ برخی
مآخذ در ٧٧١ق/ ١٣٦٩م وبایی همهگیر شد و نزدیک ٣٠٠ هزار تن کشته شدند (حافظ ابرو،
٢٤٣؛ ابن کربلایی، ١/٢٠٦؛ مشکور، ٥٩٠؛ ذکاء، «تبریز»، ١٧٨). از شیوع وباهای دیگر در
دورۀ قاجار، میتوان به وبای سال ١٢٧٣ق/١٨٥٧م اشاره کرد که به نوشتۀ گوبینو در
تبریز وضع چنان بود که اگر جنگ هم میشد، اینگونه تلفات به بار نمیآورد (نک :
«تاریخ اقتصادی...١»، ٢١).
نامگذاری: دربارۀ نام تبریز و معنای آن، سخنهای فراوانی گفته شده است. در
ریشهشناسی عامیانه نام این شهر مرکب از دو واژۀ «تب + ریز» به معنای «ریزندۀ تب»،
و «تبپنهانکن» دانسته شده است (مشکور، ٣٩٠؛ اولیا چلبی، ٢/٢٤٦). برخی از منابع
تاریخی بنای شهر را به زبیده، همسر هارونالرشید، خلیفۀ عباسی نسبت میدهند
(حمدالله، ٧٥؛ ابن کربلایی، ١/١٦؛ اولیا چلبی، همانجا) که در اینجا تبش فرو ریخت و
به همین سبب نام آن شهر را تبریز نهادند؛ اما در تواریخ قدیم مطلبی در این باره
نیامده است (نک : لسترنج، ١٦١) و از اینرو، نادرست مینماید (ذکاء، «تبریز
شهری...»، ٤، ١٩).
در منابع ارمنی نام تبریز به صورتهای «تَوْرِژ» و «تَوْرِش» آمده است. باتوجه به
اینکه خط ارمنی ویژگیهای گویش زبان پهلوی شمالی را نشان میدهد، مینورسکی در کتاب
تاریخ تبریز (ص ٧) استنباط کرده که نام این شهر در سدۀ ٥م و حتى ٤م در زبان پهلوی
«تَوْرِژ» یا «تَوْرِز» بوده است که در زبان فارسی متداول امروزی «تب ریز» و یا «تب
پنهانکن» معنا میدهد واحتمال داده است این نامگذاری، یعنی «پنهانکنندۀ تف و
گرما» با آثار آتشفشانی کوه سهند مربوط باشد و این نام را بسیار کهن و متعلق به
دورۀپیش از روزگار ساسانیان و یا حتى پیش از دورۀ اشکانیان دانسته است (نیز نک :
کارنگ، «قدیمترین...»، ١٧٢).
کهنترین سند مکتوبی که در آن از شهر تبریز نام برده شده، و به دست ما رسیده است،
کتیبۀ سارگن دوم، پادشاه آشور (٧٢٢- ٧٠٥قم) است. در این کتیبه که متن آن شرح
لشکرکشی سارگن دوم در ٧١٤قم به سرزمینی است که بعدها آذربایجان خوانده شد، از دژ
یا شهری با نام «تاروئی ـ تارماکیس» یاد شده است. بسیاری از باستانشناسان و
تاریخنویسان، از آن میان «دانژن» (خوانندۀ کتیبۀ سارگن دوم) تاروئی ـ تارماکیس را
منطبق با تبریز کنونی میدانند (نک : ذکاء، «تبریز»، ١٥٢، ١٥٥؛ دیاکونف، ٢٠٣).
برخی از پژوهشگران بر این باورند که نام نخستین تبریز در زبان مردم بومی آذربایجان
«توری» بوده است که بعدها به شکل «توریز»، و سپس به صورت ادبی و کتابی «تبریز»
درآمده است (ذکاء، همان، ١٥٢). این گفته چندان بیپایه و اساس نمینماید، زیرا این
نام در زبان کردی و گویش تاتی به صورتهای «توریز» و «توری» تا به امروز برجای مانده
است (همانجا؛ مردوخ، ٤٥٥) و در برخی از منابع تاریخی، «توریز» نام دیگر «تبریز»
عنوان شده است (نک : ابوالفدا، ٤٠٠) و افزون بر اینها تا چند دهه پیش از این بیشتر
روستاییان پیرامون تبریز، این شهر را «توری» میخواندند و هنوز هم در برخی از
دیههای نزدیک تبریز، از آن میان در ده گنبر، با آنکه مردم به زبان ترکی سخن
میگویند، تبریز را «توری» مینامند (ذکاء، همان، ١٥٢، ١٩٧، حاشیۀ ٩). این نام از
دو بخشِ «تو» به معنای گرم و تب، و «ری» به معنای جریان، چشمه و رود تشکیل شده است
و رویهمرفته در گویش فارسی آذری، چشمه یا رود گرم و گرماب معنا میداده است
(همانجا، حاشیۀ ١١؛ رضازاده، ٧٤).
دوم ـ تاریخ
پیش از اسلام: یافتههای باستانشناختی، دیرینگی تبریز را به اواسط هزارۀ دوم پیش
از میلاد میرساند. در کاوشهای صورت گرفته در محوطۀ تاریخی مسجد کبود تبریز در
١٣٧٨ش، آثاری از یک گورستان متعلق به اواخر هزارۀ دوم یا اوایل هزارۀ نخست پیش از
میلاد به دست آمده است که با استناد به آن یافتهها، میتوان از تبریز ٣ هزار یا
٥٠٠، ٣ سال پیش سخن گفت. در این کاوشها که در عمق ١٠ متری از سطح زمین صورت گرفته،
٨٨ گور متعلق به دورۀ آهن شناسایی شده است. این گورها به ٣ دوره با شاخص سفالهای
قرمز، خاکستری، و خاکستری از نوع آبریز (لوله)های جدا به ترتیب از جدید به قدیم
مشخص شدهاند. این یافتهها کهنتر از ١٥٠٠قم نمیتواند باشد (هژبرنوبری، بش ).
این یافتهها نشان میدهد جایگاهی که تبریز کنونی و تاریخی در آن قرار دارد، از
٣٥٠٠ سال پیش، زیستگاه انسان بوده است. دستیابی به یک گورستان متعلق به حدود آغاز
هزارۀ ١ قم به همراه بخشی از آثار معماری نشانگر آن است که باشندگان فرهنگ سفال
خاکستری تبریز در ٣ هزار سال پیش با وجود همگونی آثار سفالیشان با گورستانهای
جایگاههای دیگر سفال خاکستری ـ سیاه مانند کرج، پیشوای ورامین و جز آنها، از نظر
طرز زندگی در مرحلۀ پیشرفتهتری
قرار داشتند (ورجاوند، بش ).
نوشتههای کتیبۀ سارگن دوم نشان میدهد که تبریز در سدۀ ٨قم به گاه حملۀ سارگن
دوم به اورارتو در ٧١٤قم (نک : دیاکونف، ١٦٥)، جایگاهی آباد و بزرگ با باروهای
استوار و مضاعف بوده است. شهر دارای خانهها و انبارهای گندم و علوفه و اصطبلهایی
برای نگاهداری اسبهای مادی بوده، و خندقی عمیق گرداگرد باروهای تودرتو آن را در بر
میگرفته است. از مفاد همین کتیبه چنین برمیآید که ساکنان بسیاری در آنجا
میزیستند و ٣٠ دهکده در اطراف این دژ قرار داشت که سارگن دوم آنها را به آتش کشید
(ذکاء، همان، ١٥٥، ١٩٩، حاشیۀ ٢٣).
از آغاز تشکیل دولت ماد تا سدۀ ٤م، در منابع تاریخی که از آن روزگاران برجای مانده،
نامی از تبریز برده نشده است، اما به گزارش فائوستوس بیزانسی، تبریز در سدۀ ٤م شهری
آباد با کاخی شاهی بوده، و از مراکز فرماندهی نظامی بهشمار میرفته است و تندیسی
از شاهنشاه ایران در کاخ شاهی آن برپا بوده است. به نوشتۀ او ارشک دوم، پادشاه
ارمنستان (سل ٣٥١-٣٦٧م) سپاهی بزرگ به فرماندهی واساک به سوی ایران گسیل داشت. در
همین هنگام شاپور دوم شاهنشاه ساسانی (سل ٣٠٩- ٣٧٩م) برای رویارویی با این تهاجم
به همراه لشکریانی به سوی ارمنستان رهسپار شد و در تبریز اردو زد. در جنگی که میان
دو طرف در گرفت، شکست بر سپاه ایرانیان افتاد و ارمنیان کاخ شاهی تبریز را به آتش
کشیدند (مینورسکی، تاریخ، ٩؛ مشکور، ٣٩٢؛ ذکاء، همان، ١٥٦). پس از آن دانسته نیست
که چرا شهر از شکوه و اعتبار افتاده، و راه زوال پیموده است، چنان که مورخان
سالهای پایانی دوران فرمانروایی ساسانی و نخستین سدههای هجری نامی از آن نمیبرند
و از رویدادهایش چیزی یاد نمیکنند (همانجا).
از ظهور اسلام تا برآمدن سلجوقیان: به هنگام آمدن عربها به آذربایجان در ٢٢ق/٦٤٣م
به سرداری مغیرةبن شعبه (ابنفقیه، ٢٨٤-٢٨٥)، اردبیل مرکز آذربایجان بوده (بلاذری،
٤٥٥-٤٥٦)، و نامی از تبریز برده نشده است. احتمال داده میشود که تبریز در آن
روزگار، پس از ویرانیهایی که در سدههای گذشته روی داده (کسروی، کاروند، ٢٩٨)، تا
زمان روادیان قریهای بیش نبوده است (یاقوت، ١/٨٣٢؛ نیز نک : مینورسکی، همانجا).
یزیدبن حاتم، والی آذربایجان در دوران خلافت منصور عباسی گروهی از یمنیهای مستقر در
بصره را به آذربایجان منتقل ساخت و تبریز و نواحی آن تا قلعۀ بَذّ را به رواد بن
مثنى ازدی واگذاشت. او در تبریز اقامت گزید و سپس پسرش وجنا به کمک برادرانش در
آبادی شهر کوشیدند و حصاری به دور آن کشیدند (یعقوبی، تاریخ، ٢/٣٧١؛ بلاذری،
٤٦٢-٤٦٣). پس از آن از تبریز در رویدادهای اواخر سدۀ ٢ و اوایل سدۀ ٣ق در منابع
اسلامی یاد شده است. به گزارش ابن خردادبه در سدۀ ٣ق، تبریز از آنِ محمدبن رواد
ازدی بوده است (ص ١١٩). تبریز بهتدریج در میان شهرهای آذربایجان اهمیت و اعتبار
یافت و موردتوجه فرمانروایان و خلفا قرار گرفت؛ چنانکه پس از زمین لرزۀ ٢٤٤ق (نک
: همین مقاله، زمینلرزهها)، به دستور متوکل خلیفۀ عباسی به سرعت بازسازی شد
(حمدالله، ٧٥؛ ابن خردادبه، همانجا). در ٢٦٠ق/٨٧٣م المعتمد علیالله، خلیفۀ عباسی
(حک ٢٥٦-٢٧٩ق)، ابوالرُدینی عمربن علی را به جای علاءبن احمد ازدی که از بیماری
فلج در رنج بود، به فرمانداری آذربایجان گماشت. ابوالردینی رهسپار آذربایجان شد،
اما علاءبن احمد با سپاهیانی به مقابلۀ او شتافت و در جنگی که درگرفت علاء کشته شد
و تبریز چندگاهی از دست ازدیان بیرون شد (طبری، ٩/٥١٠-٥١١؛ ذکاء، «تبریز»، ١٥٨).
از ٢٦٨ق/٨٨١م تا ٥٠ سال پس از آنکه ساجیان بر آذربایجان فرمانروایی داشتند، از
کارهای آنان دربارۀ تبریز در منابع تاریخی یاد نشده است و چنین پیداست که این شهر و
پیرامونش از گونهای استقلال برخوردار بوده است؛ تا آنکه در پی برآمدن ابوالهیجاء
روّادی در آذربایجان و احیای دوبارۀ حکومت روادیان بر آذربایجان، شهر تبریز نیز در
حدود سال ٣٥٠ق/٩٦١م بر قلمرو آنان افزوده شد و تختگاه آنان گشت (نک : همان،
١٥٨-١٥٩).
پس از ابوالهیجاء، پسرش مملان (محمد) و پس از او ابومنصور وهسودان که معروفترین
فرمانروای روادیان به شمار میآید و ممدوح قطران بوده است، در تبریز فرمان راندند
(کسروی، شهریاران، ١٦٥-١٨١؛ مشکور، ٣٩٧).
تبریز در زمان فرمانروایی روادیان بهویژه وهسودان بسیار بزرگتر،آبادتر و زیباتر
گردیده، و از شهرهای بنام آذربایجان بهشمار میرفته است؛ اما در این هنگام دو بلای
ناگهانی بر سر مردم تبریز فرود آمد و از آسودگی، شکوه و آبادانی آن بسیار کاست. یکی
آمدن غزان به آذربایجان و تبریز، و دیگری زمینلرزۀ ویرانگر ٤٣٤ق (نک : همین
مقاله، زمینلرزهها). در میان سالهای ٤١٠-٤٣٣ق غزها به آذربایجان و تبریز راه
یافتند، آرامش و آسودگی این سرزمین و شهر را درهم ریختند و گرفتاریهای بزرگ برای
مردم آنجا پدید آوردند (ذکاء، همان، ١٥٩).
به گزارش ابن اثیر نخستین دسته از غزان، اندکی پیش از ٤١٠ق به آذربایجان تاختند.
وهسودان که به یاری این غزان برای مقابله با دشمنانش چشم امید دوخته بود، آنان را
پذیرا شد و در خاک خود جای داد. دومین دسته از غزان در ٤٢٩ق به آذربایجان آمدند و
به وهسودان پیوستند؛ اما غزان در آذربایجان دست به کشتار و تاراج گشودند و چون کار
گزند و آزار آنان بالا گرفت، ناخرسندی مردم را موجب گشت و امیر وهسودان که تا این
هنگام از غزان پشتیبانی میکرد، از آنان بیزاری جست و مردم در همهجا به جنگ و
پیکار در برابر غزان برخاستند و انبوهی از آنان را نابود ساختند. سومین دسته از
غزان در ٤٣٣ق به آذربایجان آمدند؛ اما به سبب بدرفتاریهایی که کرده بودند، مردم
حضور آنان را تاب نیاوردند و آنان بیدرنگ آنجا را ترک گفتند (نک : ابن اثیر،
٩/٣٨٥؛ کسروی، همان، ١٩٩-٢٠٠).
برخی از جغرافیانگاران سدۀ ٤ق/١٠م تبریز را شهری خرد و آباد وصف کردهاند (نک :
اصطخری، ١٨٢؛ حدودالعالم، ١٥٨؛ ابن حوقل، ٢/٣٣٦)؛ اما بعضی دیگر مانند مقدسی (ص
٣٧٨) آنجا را زرناب و کیمیای پر ارزش، شهری استوار و برتر از مدینةالسلام (بغداد)
دانستهاند که مسلمانان بدان مباهات کنند؛ و یا حتى ابوعلی مسکویه در همان سدۀ ٤ق
تبریز را شهری بزرگ با بارویی استوار برگرد آن گزارش کرده است (٦/٦٥). این نوشتۀ
ابوعلی مسکویه را گزارش ناصرخسرو که در ٤٣٨ق از تبریز دیدار کرده است، تأیید
میکند. به نوشتۀ ناصر خسرو تبریز در آن روزگار شهری آباد و مرکز آذربایجان بوده، و
٤٠٠‘١ گام طول و عرض داشته است (ص ٦).
آنچه مسلم است، اینکه خاندان روادی تا ٤٤٦ق، با فراز و فرودهایی بر تبریز که
همچنان تختگاهشان بود، فرمان راندند.
از سلجوقیان تا حملۀ مغول: در ٤٤٦ق/١٠٥٤م طغرلبیک، بنیانگذار سلسلۀ سلجوقی به
آذربایجان آمد و بدون جنگ و خونریزی وارد تبریز شد. ابومنصور وهسودان به اطاعت او
درآمد، خطبه به نام او خواند و پسر خود را به گروگان به او سپرد (ابناثیر، ٩/ ٥٩٨؛
کسروی، همان). با درگذشت وهسودان که احتمالاً در ٤٥٠ق اتفاق افتاده است، مملان بن
وهسودان از جانب طغرل به حکومت آذربایجان گماشته شد (ابناثیر، ٩/٦٥٠؛ نیز نک :
کسروی، همانجا). نام این پادشاه در قصاید قطران تبریزی نیز آمده است (ص ٢٠٨-٢١١؛
کسروی، همان، ٢١٥- ٢١٨). طغرل جشن ازدواج خود با دختر خلیفه را در ٤٥٤ق/١٠٦٢م، در
نزدیکی تبریز برپا داشت (ابناثیر، ١٠/٢٢؛ ابنجوزی، ٩/٤٤٣). الب ارسلان در
٤٦٣ق/١٠٧١م مملان را از حکومت آذربایجان برکنار کرد (ابناثیر، ١٠/٦٥-٦٦) و
بدینسان فرمانروایی روادیان بر آذربایجان پایان پذیرفت (ذکاء، «تبریز»، ١٦١).
از این تاریخ به بعد، تبریز به دست امیران سلجوقی افتاد و در میان آنان دست به دست
میگشت. در ٤٩٦ق در جنگ میان برکیارق و برادرش محمد، تبریز نصیب محمد شد (ابن اثیر،
١٠/٣٦١؛ ابنجوزی، ١٠/٦٧- ٦٨)؛ مدتی نیز امیرسُقمان قطبی، مؤسس خاندان بنی سُقمان
ــ که از ٤٩٣ تا ٦٠٤ق در اخلاط حکومت داشتند ــ بر تبریز فرمان راند (ابناثیر،
همانجا؛ لینپول، ١٥٢-١٥٣؛ مینورسکی، تاریخ، ١٢). پس از سقمان، امیر احمدیل ــ صاحب
مراغه و برخی جـاهـای آذربـایجـان ــ در تبریز بـه حکومت رسید (همان، ١٤؛ کسروی،
همان، ٢٢٦-٢٣٠). وی در ٥١٠ق در بغداد به دست باطنیان کشته شد (همان، ٢٣٠).
تبریز در سدۀ ٦ق/١٢م، مورد توجه سلجوقیان عراق بود. در ٥١٤ق/١١٢٠م میان دو تن از
پسران سلطان محمد سلجوقی، یعنی سلطان مسعود که بر موصل و آذربایجان حکومت داشت و
محمود سلجوقی جنگ درگرفت. محمود بر برادر غلبه کرد و بر متصرفات او دست یافت و برای
دفع وحشتی که از تاخت و تاز گرجیها در دل مردم تبریز افتاده بود، مدتی در این شهر
اقامت گزید (ابناثیر، ١٠/٥٦٧- ٥٦٨؛ مینورسکی، همان، ١٣). در همین ایام گون دوغدی،
اتابک طغرل، برادر سلطان محمود صاحب آذربایجان بود. وی در ٥١٥ق/١١٢١م درگذشت. آق
سُنقر، پسر احمدیل، میخواست جایگاه گون دوغدی را بگیرد که موفق به این کار نشد و
پس از درگذشتسلطان محمود (٥٢٥ ق/١١٣١م)، مسعود برادرش به تبریز آمد؛ اما داوود پسر
و ولیعهد سلطان محمود او را محاصره کرد و مسعود به ناچار شهر را ترک گفت و داوود
تبریز را مقر حکومت خود ساخت و از آنجا بر آذربایجان و اران و ارمنستان فرمان
میراند (ابناثیر، ١٠/٦٧٤؛ کسروی، همان، ٢٣١-٢٣٢؛ مینورسکی، همان، ١٣-١٤). پس از
آنکه داوود در تبریز به دست باطنیان کشته شد، ادارۀ آذربایجان به اتابک قره سُنقر،
غلام طغرل اول داده شد (رشیدالدین، جامعالتواریخ، چ آتش، ٢/٣٥٠). وی اردبیل را
مرکز حکومت خود قرار داد (مینورسکی، همان، ١٤).
چندی نگذشت که ادارۀ امور آذربایجان به دست اتابکان آذربایجان، معروف به ایلدگزیان،
منسوب به ایلدگز (ایلدنیز) مؤسس آن سلسله افتاد. حوزۀ نفوذ ایلدگزیان در آغاز کار
شمال غربی آذربایجان بود و شهر تبریز جزو متصرفات احمدیلیها، یعنی امرای مراغه به
شمار میرفت (همانجا). پس از درگذشت ایلدگز، پسرش نصرتالدین محمد (نک : راوندی،
٣٠٠، ٣٣١)، معروف به جهان پهلوان از همدان به آذربایجان آمد، مراغه را تسخیر کرد و
حکومت آذربایجان را به برادرش قزل ارسلان سپرد (ابناثیر، ١١/٤٢٣؛ کسروی، همان،
٢٣٩). قزل ارسلان تبریز را به جای اردبیل که قره سنقر پایتخت خود کرده بود، مرکز
آذربایجان قرار داد و بدینسان تبریز برای همیشه مرکز و تختگاه آذربایجان شد
(مینورسکی، همانجا؛ مشکور، ٤١٧). جهانپهلوان که در ٥٨٢ق/١١٨٦م درگذشت، به شجاعت و
کفایت و مردم دوستی معروف بوده است (راوندی، ٣٣٤-٣٣٥).
اتابکانِ آذربایجان، با اهل ادب نشست و برخاست داشتند و ممدوح شاعرانی چون نظامی،
خاقانی، ظهیرالدین فاریابی و مجیرالدین بیلقانی بودهاند (رضا، ٢١٤-٢١٥). آخرین فرد
از این خاندان مظفرالدین ازبک بن محمد (جهان پهلوان) بود (راوندی، ٣٨٨). وی فردی
ضعیف و نالایق و دائمالخمر بود (ابناثیر، ١٢/٣٧٤؛ ابن کربلایی، ١/٤٥٢). او تابعیت
سلطان جلالالدین خوارزمشاه را پذیرفت و به نام او خطبه خواند (نسوی، ٢٤-٢٦؛ جوینی،
٢/ ٩٨). در زمان او مغولان ٣ بار به تبریز یورش آوردند. نخستین بار مغولان در
٦١٧ق/١٢٢٠م به تبریز آمدند، اما مظفرالدین ازبک با دادن مال بسیاری آنان را
بازگرداند. سال بعد مغولان باردیگر به تبریز روی آوردند. مظفرالدین ازبک این بار به
نخجوان گریخت، اما شمسالدین طغرایی، وزیر او در برابر مغولان پایداری کرد و مغولها
پس از دریافت مبلغی آنجا را ترک گفتند و مظفرالدین ازبک به تبریز بازگشت. در ٦٢١ق
گروهی دیگر از مغولان به تبریز آمدند و از مظفرالدین ازبک خواستند که همۀ
خوارزمیانی را که در تبریز هستند، بدانها تسلیم کند و مظفرالدین ازبک تمامی
خوارزمیان مقیم تبریز را به مغولان تحویل داد (ابن کربلایی، همانجا؛ ابناثیر،
١٢/٣٧٤؛ خواندمیر، ٣/٣٣؛ مینورسکی، همان، ١٧).
سلطان جلالالدین خوارزمشاه در ٦٢٢ق به تبریز آمد و مظفرالدین ازبک فرار کرد و به
قلعۀ النجق پناه برد (جوینی، ٢/١٥٦). جلالالدین با همسر سابق مظفرالدین ازبک که
ادعا میکرد، مطلقه است، ازدواج کرد. مظفرالدین ازبک از شنیدن این خبر در ٦٢٢ق
درگذشت و بهاین ترتیب، فرمانروایی اتابکان سرآمد. جلالالدین تا ٦٢٨ق در تبریز
ماند. جرماغون نویان، سردار مغول با ٥٠ هزار سپاهی به قصد جلالالدین به تبریز آمد
(مینورسکی، همان، ١٧- ١٨؛ مشکور، ٤٣٢). جلالالدین به آمِد (دیار بکر) فرار کرد و
در آنجا کشته شد (نسوی، ٢٧٨-٢٨٠؛ ابناثیر، ١٢/٥٠٣-٥٠٤؛ جوینی، ٢/١٩٠). آن گاه
مغولان به تبریز مسلط شدند. بزرگان شهر بجز شمسالدین طغرایی با تحف و هدایا، نزد
سردار مغول رفتند (مینورسکی، همانجا) و به اطاعت مغولان گردن نهادند و پرداخت خراج
گزاف را تعهد کردند. پارچهبافان تبریز نیز برای خان بزرگ، اوگتای قاآن چادری بزرگ
از اطلس زرکش و پوست سمور و سنجاب دوختند (همانجا؛ اقبال، تاریخ، ١٤٣). به این
ترتیب، تبریز در میان شهرهای ایران از تاراج و کشتار مغولان ایمن ماند (همانجا).
از ایلخانیان تا تیموریان: پس از چیرگی مغولان بر تبریز، نخست اینشهر تا آغاز
دورۀ هولاکو، مستقیماً خراجگزار مغولان بود. سپس ملک صدرالدین، از ایرانیانی که به
خدمت مغولان درآمده بودند، حاکم تبریز شد. هولاکو پس از تصرف بغداد در ٦٥٤ق/١٢٥٦م
به آذربایجان رفت و در شهر مراغه مستقر شد؛ در ٦٦١ق/١٢٦٣م چون از سپاهیان برکه
(برکای) در قفقاز شکست خورد، به تبریز آمد و گروهی از بازرگانان قبچاق را در آنجا
بهقتل رسانید و در ٦٦٢ق بههنگام واگذاری اقطاعات، حکومت ملک صدرالدین را نیز در
تبریز تأیید کرد (هوفمان، ١٠٧؛ مینورسکی، همان، ١٨).
پس از درگذشت هولاکو (٦٦٣ق/١٢٦٥م)، اباقاخان، پسرش به جانشینی او برگزیده شد
(وصاف،٣٩). اباقا تبریز را به پایتختی برگزید (میرخواند، ٥/٩٠٧؛ اشپولر، ٢٧٨-٢٧٩).
این شهر تا روزگار اولجایتو مرکز دولت ایلخانی به شمار میآمد. با انتخاب تبریز
بهپایتختی، بر اهمیت آن افزوده شد؛ اگرچـه زمینـ لرزۀ سال ٦٧١ق/١٢٧٢م آنجا را
ویران کرد (رشیدالدین، جامع التواریخ، چ روشن، ٢/١١٠٠)، اما باز اعتبار خود را به
دست آورد. اباقاخان که تربیت مسیحی داشت، برای مقابله با ممالیک مصر درصدد بود تا
با پاپ و پادشاهان اروپایی برضد ممالیک متحد شود؛ از اینرو، اندکی پس از نشستن بر
تخت، هیئتی نزد پاپ کلمنس چهارم فرستاد و پس از آن مبادلۀ هیئتهای سفارت میان
تبریز، پایتخت ایلخانان با دربارهای اروپایی استمرار یافت (راکه ویلتس، ١٤٧- ١٤٩؛
اقبال، همان، ٢٠٣-٢٠٤).
پس از اباقا، احمدتکودار که اسلام آورده بود، به تخت نشست (مشکور، ٤٤٤) و پس از او
ارغون به ایلخانی رسید (رشیدالدین، همان، ٢/١١٥٤). ارغون سعدالدوله، طبیب یهودی را
به وزارت برگزید (همان، ٢/١١٧٤؛ بویل، ٣٦٩) و او کار تبریز را به پسر عمش، ابومنصور
طبیب سپرد (رشیدالدین، همان، ٢/١١٧٥). ارغون به آبادی تبریز توجه خاص داشت، چنانکه
به دستور او در محلۀ شام (شنب) در غرب تبریز شهرکی بنا نهاد و آن را ارغونیه نامید
و به مردم اجازه داده شد که در آنجا خانه سازند و کاریز جاری نمایند (همان، ٢/
١١٧٨- ١١٧٩). ارغون به ارتباط با اروپا اهمیت میداد و ارتباط بازرگانی میان ایران
و کشورهای اروپایی را تشویق میکرد؛ چنانکه بازرگانان ونیزی در تبریز انبار کالا
داشتند (مشکور، ٤٥٢-٤٥٣).
پس از ارغون، گیخاتو، پسر دوم اباقاخان در ٦٩٠ق/١٢٩١م به ایلخانی برگزیده شد. وی از
اخلاط به تبریز آمد (رشیدالدین، همان، ٢/ ١١٨٩-١١٩٢). به سبب اسراف و تبذیرهای او،
خزانه تهی شد. ناچار پولکاغذی که «چاو» نامیده میشد، چاپ کردند؛ وی فرمان داد
کسانی را که از گرفتن و خرج کردن آن خودداری کنند، به قتل رسانند، اما مردم تبریز
آن را نپذیرفتند، شورشی عظیم برپا شد و داد و ستد فرو خوابید و سرانجام، ناچار چاو
برچیده شد (همان، ٢/١١٩٧- ١١٩٩؛ وصاف، ١٥٤- ١٥٧؛ اقبال، همان، ٢٤٧-٢٥٠). سرانجام،
گیخاتو در شورش امیرانش کشته شد (رشیدالدین، همان، ٢/١٢٠١-١٢٠٢؛ وصاف، ١٥٧- ١٥٩).
پس از گیخاتو، بایدو به ایلخانی رسید (اقبال، همان، ٢٥٢). وی در مصاف با غازانخان
کشته شد (وصاف، ١٨١-١٨٢؛ اقبال، همان، ٢٥٧- ٢٥٨) و غازانخان فرزند ارغون به
ایلخانی و سلطنت برگزیده شد. وی در شعبان ٦٩٤/ژوئن ١٢٩٥ در حضور صدرالدین ابراهیم
حموی به دین اسلام مشرف شد؛ آنگاه امرای مغول نیز به تأسی از او اسلام آوردند. او
فرمانهایی دربارۀ برپایی مساجد، مدارس و خانقاهها و ابواب البرّ صادر کرد
(رشیدالدین، همان، ٢/١٢٥٥-١٢٥٦). آنگاه فرمان داد که در تبریز، بغداد و دیگر
شهرهای اسلامی بتخانهها، کلیساها و کنشتها را ویران سازند (همان، ٢/ ١٢٥٩). غازان
خان در ٢٣ ذیقعدۀ ٦٩٤ در تبریز رسماً بر تخت نشست و در عمارت عادلیه جشنها برپا شد
(همان، ٢/ ١٢٥٩-١٢٦١؛ وصاف، ١٨٣).
تبریز در ٨ سال فرمانروایی غازان خان (٦٩٤-٧٠٣ق) به اوج رونق و شکوفایی خود تا آن
زمان رسید. غازان خان که به دین اسلام مشرف شده بود، بر خلاف رسم مغولان که مدفنشان
نامعلوم بود و دور از آبادی به خاک سپرده میشدند، درصدد برآمد تا در حیات خویش
آرامگاهی برای خود بنا نماید و اوقافی برای آن قرار دهد تا صالحان، زاهدان و عابدان
از درآمد آن زندگی کنند و او را پس از مرگ به نیکی یاد نمایند.
از اینرو، در محل شام (شنب) تبریز که بعدها شنب غازان یا
شامغازان خوانده شد و در فرسخی جنوب تبریز قرار داشت، قبهای ساخت و در پیرامون آن
مجموعهای از مؤسسات عامالمنفعه برپا کرد که به «ابواب البر» غازانی مشهور گشت.
این مجموعه شامل مسجد، خانقاه و مدرسهای به نام شافعیه برای تعلیم و تعلم بنا بر
مذهبشافعی، دارالشفاء،بیتالمتولی، کتابخانه، رصدخانه، مدرسۀ حکمیه برای اقامت
حکما و تعلیم حکمت، مدرسۀ حنفیه برای تعلیم و تعلم بنا بر مذهب حنفی، حوضخانه،
گرمابه، بیت السیاده و بیتالقانون بود (نک : همو، ٢١٠-٢١١؛ رشیدالدین، همان،
٢/١٣٧٧-١٣٨٠؛ اقبال، همان، ٣٠٤-٣٠٥).
بنای آرامگاه غازان که به قبۀ شام تبریز نیز معروف بود، در ٦٩٧ق آغاز شد و در ٧٠٢ق
به پایان رسید. این بنا بزرگترین قبه تا آن تاریخ در سرزمینهای اسلامی بوده است.
ضخامت دیوارهای آن برابر ٣٣ آجر چسبیده به یکدیگر بوده، و هر کدام از آن آجـرها نیز
١٠ مَن وزن داشته است و ١٤هزار کارگر که ١٣ هزار تن از آنها پیوسته به کار مشغول
بودند، در برپایی این بنا شرکت داشتند. بلندی قبه ١٢٠ گز، و طول دیوارها ٨٠ گز،
کتیبه و شرفات قبه ١٠ گز، و طاس قبه ٤٠ گز، و محیط آن ٥٣٠‘١ گز بوده، و شکل ١٢ ضلعی
داشته است و بر هر ضلع آن، صورت برجی را نقش کرده بودند. کتیبهها و داخل و خارج
قبه به نقوش و خطوط بسیار زیبا آراسته بود و فقط ٣٠٠ من لاجورد برای رنگآمیزی سقف
آن به کار رفته بود و در اندرون قبه ٨٠ قندیل زرین و سیمین که وزن هر یک از آنها به
١٥ من میرسید، آویخته بودند و طلای یکی از قندیلها هزار مثقال وزن داشته است
(وصاف، ٢١١؛ حمدالله، ٧٧؛ اقبال، همان، ٣٠٥). غازانخان برای ساختن این قبه معماران
ماهر و صنعتگران و هنرمندان صاحب تجربه را از اطراف بدانجا آورد. برای استحکام بنا،
اساس گنبد را با آهن و ارزیر که از روم آورده بودند، پیریزی نمودند (وصاف،
٢٢٩-٢٣٠). از دیگر اقدامات مهم غازان خان، احداث شهرکی در کنار شنب در غرب تبریز
بود که به غازانیه معروف گشت (رشیدالدین، تاریخ...، ٢٠٨).
به گزارش رشیدالدین فضلالله در جامع التواریخ (چ روشن، ٢/١٣٧٤)، غازانخان دستور
داد که بازرگانان از روم و بلاد فرنگ در غازانیه بار گشایند و برای سهولت در امور
گمرکی، تمغاچی (مأمور وصول عوارض) آنجا و تبریز یکی باشد. همزمان با برپایی این
شهرک در تبریز، خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی وزیر غازان خان در بیرون از باروی
تبریز به یک رشته کارهای ساختمانی در دامنۀ کوه سرخاب در زمینی بلند در شمال کوی
باغمیشه میان ولیان کوه و ششکلان که «رشیدیه» یا ربع رشیدی نامیده شد، دست زد. این
شهرک و ساختمانهای آن یکی از کارهای شگفت انگیز آن روزگار و بنیادی دانشگاهی به
شمار میرفت که در آن ٧ هزار تن به تحصیل مشغول بودند (ذکاء، «تبریز»، ١٦٤، ١٦٨).
در این مجموعه ٢٤ کاروانسرای رفیع،٥٠٠‘١ حجره، ٣٠ هزار خانه، حمامها، باغهای
باصفا، آسیابهای متعدد، کارگاهها، کارخانههایپارچهبافی،کاغذسازی،رنگرزی و
ضرابخانهساختهشد و گروهیاز عالمان و دانشمندان، از آنمیان ٢٠٠ نفر حافظ قرآن،
٤٠٠ نفر از عالمان و فقیهان و محدثان و هزار نفر از محصلان را از دیگر شهرها در
آنجا ساکن ساخت. در ربع رشیدی پزشکان و دانشجویان پزشکی در محلۀ خاصی ساکن بودند که
در واقع صورت مدرسۀ طب را داشت و صاحبان حرفههای متنوع نیز هر کدام در محلهای جدا
اقامت داشتند. ربع رشیدی دارای دارالشفاء، دارالقرآن، دارالحدیث، دارالضیافه،
دارالحاج و موقوفات فراوان بود که از حاصل آن موقوفات، مقرریها و نفقات به مستحقان
داده میشد. در دو بیت الکتب یا کتابخانۀ ربع رشیدی هزار مجلد قرآن کریم از
نسخههای مذهب و نفیس، و همچنین ٦٠ هزار جلد کتاب در انواع علوم، تواریخ، اشعار،
امثال، حکایات و جز آنها که از دیگر نواحی ایران و سرزمینهای دور و نزدیک فراهم
آمده بود و وقف آن دو کتابخانه شده بود، نگهداری میشد. رشیدالدین در کنار ربع
رشیدی، باغی وسیع احداث کرد و در آن ٥ قریه بنا نهاد و در هر قریه کسانی را از یک
ملیت ساکن کرده بود. ربع رشیدی نظر به وسعت و اهمیتی که داشت، «شهرستان رشیدی» نیز
خوانده میشد (نک : رشیدالدین، مکاتبات، ٣١٧-٣٢١). این مرکز علمی پس از قتل
رشیدالدین فضلالله (٧١٨ ق/ ١٣١٨م) به تاراج رفت و رو به ویرانی نهاد (نک :
حمدالله، ٧٦؛ نیز رجبزاده، ٣٨٠-٣٨١).
در زمان وزارت غیاثالدین محمد (د ٧٣٦ق/١٣٣٦م) فرزند رشیدالدین فضلالله، ربع رشیدی
مدتی کوتاه رونق گذشته را تا اندازهای بازیافت، اما پس از مرگ غیاثالدین محمد باز
غارت شد و رو بهویرانی نهاد (نک : حافظ ابرو، ١٥١؛ حمدالله، همانجا).
در ١٠١٩ق/١٦١٠م شاه عباس اول صفوی که میخواست برای مقابله با عثمانیان در تبریز به
سرعت دژی برپا سازد، بر روی بخشی از ویرانههای ربع رشیدی که مسلط بر شهر بود، با
سنگ و آجرهایی که از ویرانههای کاخها و دیوارهای رشیدیه یا شنب غازان و
مقبرةالشعراء و سنگهای گورستان گجیل، بیرون کشیده بودند، برج و بارویی ساخت که
اینک از آن دژ فقط پایۀ یکی از برجهای آن برجای مانده، و از آن همه کاخها، مسجدها و
بناهای ربع رشیدی جزتلی خاک بر جای نمانده است (ذکاء، همان، ١٧٢).
در دورۀ ایلخانان به سبب موقعیت ممتاز سیاسی و اقتصادی تبریز، روز به روز بر جمعیت
آن افزوده شد و چنانکه گذشت، کویها، خانهها و کوچهبازارهای نوینی به ویژه در
دوران ارغون و غازان در بیرون از باروی شهر پدید آمد، به گونهای که جمعیت بیرون از
بارو بیشتر از جمعیت درون آن شده بود. باروی کهن تبریز چون بیش از ٦ هزار گام درازا
نداشت و شهر با کویهای نوین نیازمند باروی دیگری بود که همۀ آبادیهای پیرامون شهر
را در خود جای دهد (رشیدالدین، جامع التواریخ، چ روشن، ٢/١٣٧٢- ١٣٧٤؛ حمدالله،
همانجا؛ نیز نک : ذکاء، همان، ١٦٧)، از اینرو، در ٧٠٢ق/١٣٠٣م غازانخان بارویی
جدید به دور محلات بیرون از باروی قدیم کشید (وصاف، ٢١٣) که محیط آن به گزارش
حمدالله مستوفی (همانجا) ٢٥ هزار گام بود و ٦ دروازه داشت؛ اما به نوشتۀ وصاف
(همانجا) این بارو ٥٤ هزارگام، تقریباً ٥/٤ فرسنگ (٢٧ کم ) درازا داشته است و
دارای ٥ دروازۀ بزرگ و ٨ دروازۀ کوچک میان آنها ــ بـرای سهولت درآمد و شد مردم ــ
بوده است. غازانخان مردم را ترغیب کرد تا در داخل دایرۀ بارو، خانه بسازند و باغ و
بستان احداث کنند (همانجا؛ نیز نک : هوفمان، ١٠٨-١٠٩).
غازانخان فرمان داد تا بر هر دروازهای از دروازههای جدید، در داخل شهر متصل به
دروازه، کاروانسرایی بزرگ، ٤ بازار و حمام بنا گردد. همچنین فرمان داد انواع
درختان میوه، سبزیها و حبوباتی که در تبریز نبود، از دیگر جایها به آنجا آورند و در
باغها و کشتزارهای شهر پرورش دهند (رشیدالدین، همان، ٢/١٣٧٤-١٣٧٥).
غازانخان در ١١ شوال ٧٠٣ق/١٧ مۀ ١٣٠٤م درگذشت. پیکر او را با شکوهی فراوان در
آرامگاهش، در شنب غازان به خاک سپردند (همان، ٢/١٣٢٥-١٣٢٦). به نوشتۀ رشیدالدین
فضلالله (همانجا) و وصاف (ص ٢٤٧- ٢٤٨)، بسیاری از تبریزیان از مرد و زن، درویش و
غنی، علما و مشایخ از پیر و جوان بر او نماز گزاردند.
پس از غازان برادرشاولجایتو ــ محمدخدابنده ــ به ایلخانی رسید. وی در ذیحجۀ ٧٠٣
در اوجان در نزدیکی بستانآباد بر تخت نشست و چند روز پس از آن در محرم ٧٠٤ به
تبریز وارد شد؛ آنگاه فرستادگان تیمورقاآن، جانشین قوبیلای و الوسِ اوگتای و جغتای
را در تبریز پذیرفت (ابوالقاسم، ٣١-٣٢). در زمان فرمانروایی اولجایتو پایتخت
ایلخانیان از تبریز به شهر نوبنیاد سلطانیه منتقل شد (اقبال، تاریخ، ٣١٠)، اگر چه
در این زمان در تبریز کار چشمگیری صورت نگرفت، اما همچنان مهمترین و آبادترین شهر
ایران بود (مینورسکی، تاریخ،٢٤؛ مشکور، ٤٩٣).
پس از مرگ اولجایتو در ٧١٦ق/١٣١٦م فرزندش ابوسعید بهادرخان به منصب ایلخانی رسید
(ابوالقاسم، ٢٢٢). در دوران فرمانروایی او، وزیرش خواجه تاجالدین علیشاه جیلانی
(گیلانی) در بیرون از کوی نارمیان (مادمیشن، مهادمهین و میارمیار امروزی)، در زمینی
به مساحت ١٠ هکتار مسجد بزرگی ساخت که به گزارش حمدالله مستوفی صحنش ٢٥٠ گز در ٢٠٠
گز وسعت داشت و صفۀ آن از ایوان کسرى بزرگتر بود، اما چون در ساختنش تعجیل کردند،
فرود آمد (ص٧٧). این مسجد در زمان ساختش یکی از بهترین و عظیمترین بناهای آن عصر
به شمار میرفت (نخجوانی، ٣٢). آقسرایی این مسجد را بزرگترین مسجد در روزگار خود
پس از مسجد جامع دمشق در سراسر سرزمینهای اسلامی عنوان کرده است (ص ٣١٤-٣١٥).
برپایۀ وصفهایی که در سفرنامهها و روایات از این مسجد شده است، گویا در زمان
برپاییاش دارای یک محراب و یک طاق بسیار بلندی بود که بر بالای ٣ دیوار بزرگ عریض
و طویل قرار داشت. جلو این مسجد که قسمت شمالی آن باشد، صفه و ایوان بزرگ و وسیعی
وجود داشته است که به کلی جلو آن باز و گشاده بود و دو منارۀ بلندی در دو سوی آن
ساخته بودند که امروزه طاق ایوان و آن دو مناره در اثر زلزلههای شدید از میان
رفته، اما ٣ دیوار بزرگ و بلند آن با محراب مسجد هنوز پابرجاست (نخجوانی، همانجا).
ابنبطوطه به هنگام سفر به تبریز که از این مسجد دیدار کرده، آن را مسجدی با شکوه
وصف کرده است. بهنوشتۀ او، در سمت راست این مسجد، مدرسهای، و در سمت چپ آن
خانقاهی وجود داشته است و صحن آن مسجد با سنگهـای مرمر فـرش شده بود و دیـوارهای آن
دارای کاشیـ کاریهای زیبا بوده است و از میان صحن آن جوی آبی روان بود و
انواع درختان تاک و یاسمن در آن کاشته بودند (ص ٢٤٧).
حاجی خلیفه (کاتب چلبی) مورخ مشهور عثمانی که در لشکرکشی سلطان مراد چهارم به تبریز
همراه او بوده، در کتاب خود، جهاننما تخریب دیوارهای مسجد علیشاه توسط نیروهای
عثمانی را شرح داده است (نک : نخجوانی، ٢٨). ظاهراً این مسجد پس از بیرون رانده
شدن عثمانیان از تبریز مرمت شده است. چه، شاردن که در ١٠٨٤ق/١٦٧٣م از تبریز دیدار
کرده، دربارۀ این مسجد مینویسد: «مسجد علیشاه تقریباً مخروبه و منهدم شده است؛
قسمتهای سفلای آن به گزاردن نماز مردم اختصاص دارد. و منارۀ آن را که بسیار رفیع
است، مرمت کردهاند». به نوشتۀ اوکسانیکه از راه ایروان به تبریز میآمدند، اول
بنایی که از شهر میدیدند، منارههای این مسجد بوده است (٢/٤٠٤). در زمان قاجاریه و
شاید پیش از آن، بخشهایی از این بنا که تا آن زمان پابرجا بود، بهعنوان انبار
اسلحه و غلات دیوانی استفاده میشد، مخصوصاً در زمان عباس میرزا که به عنوان
نایبالسلطنه در تبریز اقامت داشت، بخشهایی از این بنا را محل نگهداری مهمات دولتی
قرار داد و در جنگ دوم ایران و روسیه در این محل توپخانه وزرادخانۀ مفصلی ساخت. از
اینرو، این بنا به «ارگ علیشاه» معروف شد (نخجوانی، ٢٦؛ نادر میرزا، ١٤٢).
با درگذشت سلطان ابوسعید در ربیعالآخر ٧٣٦/ دسامبر١٣٣٥ عملاً دورۀ فرمانروایی
خانهای بزرگ مغول در ایران به سر آمد. چون ابوسعیدخان فرزندی نداشت، آرپاکاوون
(آرپاخان) یکی از نوادگان اریغ بوکا، برادر هولاکو را نامزد جانشینی خود کرده بود.
آرپاکاوون با حمایت خواجه غیاثالدین محمد، فرزند خواجه رشیدالدین فضلالله به منصب
خانی رسید؛ اما گروهی از امرای مغول با این کار به مخالفت برخاستند و در رمضان همان
سال امیر علیپادشاه، سرکردۀ اویراتها با سپاهیانی از دیاربکر به آذربایجان رهسپار
شد و در جنگی که درگرفت، نیروهای آرپاکاوون را منهزم ساخت و بر ایلخان و وزیرش
خواجه غیاثالدین دست یافت و هر دو را به قتل رساند (حافظ ابرو، ١٩٠-١٩٣؛ اقبال،
تاریخ، ٣٥٠).
پس از قتل خواجه غیاثالدین، دشمنانش دست به غارت منازل خواجه واتباع و ملازمان او
گشودند و ربع رشیدی را باردیگر به باد چپاول دادند و کتابهای خطی نفیس و مال و متاع
گرانبهای بسیاری در آن واقعه به تاراج رفت (همان، ٣٥١؛ مینورسکی، تاریخ، ٢٤- ٢٥).
امیرعلی پادشاه، پس از دستیابی به تبریز، موسى خان نوادۀ بایدو را برتخت
ایلخانینشاند (نبئی،٢؛ اقبال، همان، ٣٥٢)؛ اما برخی از امرای مغول سلطنت موسى خان
و چیرگی امیرعلی پادشاه بر امور را به رسمیت نشناختند. امیر شیخ حسن بزرگ ایلکانی،
سرکردۀ جلایریان، یکی از مخالفان بود. او با سپاهیانی به طرف آذربایجان رهسپار شد و
در ١٤ ذیحجۀ ٧٣٦ در جنگی که میان او و نیروهای موسى خان و امیرعلی پادشاه درگرفت،
شکست بر سپاهیان امیرعلی و موسى خان افتاد و او وارد تبریز شد و در آنجا سلطان
محمدخان از نوادگان منگو تیمور، پسر هولاکو را در تبریز بر منصب ایلخانی نشاند
(همان، ٣٥٢-٣٥٣؛ نبئی، همانجا) و بدین ترتیب، تبریز دوباره مرکز حکومت ایلخانان
گردید. اما دیری نگذشت که در ٧٤٠ق/ ١٣٣٩م امیرحسن کوچک چوپانی، ملقب به علاءالدین
بر امیر شیخ بزرگ غلبه یافت و سلیمان خان را به ایلخانی برداشت (اقبال، همان، ٣٥٨-
٣٥٩؛ مینورسکی، همان، ٢٦). در دورۀ او ساخت مجموعۀ بزرگی از مسجد، مدرسه و خانقاه
آغاز شد که کار بنای آن تا ٧٤٢ق ادامه داشت و به اعتبار نام بانی و ایلخان وقت
عدهای آن را «سلیمانیه» و جمعی «علائیه» میخواندهاند؛ اما چون تحریر کتیبهها و
مندرجات دیـوارهـای داخـل و خـارج مسجد بـه خط عبداللهصیرفی ـ از خطاطانبزرگ عصر
ایلخانی ــ و یکی از شاگردان زبردست او صورت گرفته بود، مردم آن مسجد را «استاد و
شاگرد» نیز مینامیدند (کارنگ، آثار...، ١/٢٣٢-٢٣٣؛ نخجوانی، ٨٨- ٨٩).
پس از قتل شیخ حسن چوپانی در ٧٤٤ق، اشرف برادر و جانشین او انوشیـروان نـامـی را ــ
کـه برخی او را قبچـاق و گروهی از نوادگان هولاکو دانستهاند ــ به ایلخانی رساند و
به او لقب عادل داد و به سلطانیه فرستاد و خود در تبریز عملاً به حکومت پرداخت
(اقبال، همان، ٣٦٢-٣٦٣؛ مینورسکی، همانجا). دوران حکومت او یکی از تاریکترین ادوار
تاریخ تبریز است. ستمگری، مالاندوزی و سفاکی او بدانجا رسید که خویشان خود را کشت؛
مردم تبریز از بیداد او جلای وطن کردند (حافظ ابرو، ٢٢٤-٢٣٣) و شهر از رونق افتاد.
وبای سال ٧٤٧ق/١٣٤٦م (همو، ٢٣٦) نیز بر فلاکت مردم تبریز افزود. سرانجام، مردم
شکایت به جانیبیک ازبک، پادشاه مغول مسلمان دشت قبچاق بردند (مشکور، ٥٨٥).
جانیبیک در ٧٥٨ق/١٣٥٧م از آب کر گذشت و به تبریز آمد. اشرف که مدتها بود از ربع
رشیدی بیرون نیامده بود، خانواده و خزاین خود را که بار ٤٠٠ استر و هزار قطار شتر
بود، به قلعۀ النجق فرستاد و خود به شنب غازانی آمد (حافظ ابرو، ٢٣٣)، اما تاب
مقاومت در برابر جانیبیک نیاورد و گرفتار شد. او را کشتند و سرش را به تبریز
آوردند و در میدان بر سردر مسجد مراغیان آویختند؛ مردم از این رویداد شادیها کردند
(همو، ٢٣٥؛ اشپولر، ١١٤-١١٥؛ مینورسکی، همانجا). پس از بازگشت جانیبیک، اخیجوق،
وزیر او در تبریز مستقر شد و خواجه عمادالدین کرمانی را وزارت داد؛ وی نیز مانند
دیگران، اموال مردم را مصادره کرد و آنان را آزار رساند (حافظ ابرو، ٢٣٧؛ میرخواند،
٥/٩٨٣).
با آمدن سلطان اویس جلایر از بغداد به سوی تبریز و مصاف دو لشکر، اخیجوق شکست
خورد و به نخجوان گریخت؛ سلطان اویس فاتحانه وارد تبریز شد و در عمارت رشیدی اقامت
گزید و برخـی از امیرانِ ملک اشـرف را به قتـل رساند؛ آنگـاه امیرـ پیلتن را به
تعقیب اخیجوق فرستاد، اما وی به قوای اخیجوق پیوست و لشکر سلطان شکست خورد. اویس
پس از آن متوجه بغداد شد و اخیجوق و امرای ملک اشرف به تبریز آمدند و به قتل و
غارت پرداختند (حافظ ابرو، ٢٣٧- ٢٣٨). در این میان، امیر مبارزالدین محمد مظفری، پس
از آنکه از بازگشت اویس به بغداد آگاه شد، به تبریز لشکر کشید و اخیجوق را شکست
داد و وارد تبریز شد. وی روز جمعه بالای منبر رفت و خطبه به نام بازماندگان خلفای
عباسی در مصر خواند (همو، ٢٣٨؛ میرخواند، ٥/٩٨٤؛ ستوده، ١/ ١١٨). او مدتی در تبریز
اقامت گزید و چون خبر بازگشت اویس را شنید، تبریز را ترک گفت (همانجاها)؛ اویس وارد
تبریز شد و در خانۀ شیخ کججی (کججاجی) فرود آمد (حافظ ابرو، همانجا). وی تبریز را
پایتخت تابستانی خویش قرار داد (مشکور، ٥٩٠).
در زمان اویس در ٧٧١ق وبا، و در ٧٧٢ق سیل عظیمی در تبریز آمد و کشتار و خرابی
فراوانی به بار آورد (حافظ ابرو، ٢٤٣-٢٤٤)؛ وی در ٧٧٦ق درگذشت (میرخواند، ٥/٩٨٦) و
او را در شادیآبادِ مشایخ به خاک سپردند که اکنون در قریۀ «پینه شلوار» در ٦
کیلومتری جنوب شرقی تبریز قرار دارد (مشکور، ٥٩١). تبریز در روزگار اویس رو به
آبادانی نهاد. او در بازگشایی راه بازرگانی تبریز ـ طرابوزان و ونیز بسیار کوشید.
عمارت دمشقیه و نیز عمارت دولتخانه که ظاهراً عمارت دیوانی و قصر شاهی بوده، و در
محلۀ ششکلان قرار داشته، و به گفتۀ کلاویخو (ص ١٦١) دارای ٢٠ هزار اتاق بوده است،
از جمله کارهای عمرانی او در تبریز به شمار میآید (همو، ٥٩٣-٥٩٥).
پس از اویس نوبت به پسرش حسین رسید. وی ٨ سال سلطنت کرد و تبریز را مقر خود ساخت.
در این مدت شاه شجاع به تبریز آمد، آرامش آنجا را برهم زد و سلطان حسین فرار کرد.
شاه شجاع نیز مدت چندانی در تبریز نماند و آنجا را ترک کرد و سلطان حسین باردیگر به
تبریز بازگشت (حافظ ابرو، ٢٤٧-٢٥٠).
سلطان حسین جلایر در محرم ٧٨٤/آوریل ١٣٨٢ توسط برادرش احمد به قتل رسید و در عمارت
دمشقیه به خاک سپرده شد (همو، ٢٦٧- ٢٦٨؛ میرخواند، ٥/ ٩٨٨). تبریز در روزگار سلطان
احمد جلایر آن چنان آباد و زیبا و ثروتمند بود که آزمندان غارتگر را به سوی آنجا
کشید. تقتمش، خان قدرتمند قبچاق، عدم پذیرش پیشنهاد اتحاد احمد با او برضد تیمور و
نیز بیحرمتی احمد به یکی از همراهان قاضی سرای (فرستادۀ تقتمش) را بهانه قرار داد
و در ذیقعدۀ ٧٨٧ از راه دربند و شروان به تبریز حمله کرد. سپاهیان تقتمش شهر را
غارت کردند، مساجد و ساختمانها را ویران ساختند، گروه بسیاری از مردم را از دم تیغ
گذرانیدند و گروهی از مردم تبریز را که در میان آنان کمال خجندی نیز بود، به اسارت
گرفتند و به دربند بردند (حافظ ابرو، ٢٨٢-٢٨٣؛ میرخواند، ٥/٩٩١). این واقعه که
«واقعة الکبرى» نامیده شده، در رسالهای با عنوان «رسالة فیالواقعة الکبرى فی
تبریز» یا «نفثةالمصدور تبریز» آمده است (مشکور، ٦٠٦ بب ).
پس از این پیشامدهای اندوهبار، سلطان احمد جلایر، به نام پشتیبانی از مسلمانان از
بغداد به تبریز آمد، اما دیری نپایید که با چیرگی امیر تیمور گورکانی بر تبریز در
٧٨٨ق/١٣٨٦م از آنجا رانده شد (میرخواند، ٦/١٠٤٤؛ مینورسکی، همان، ٣٢؛ ذکاء،
«تبریز»، ١٨٠-١٨١).
از تیموریان تا برآمدن صفویه: امیرتیمور در شنب غازان اردو زد (حافظ ابرو، ٢٨٨) و
مالیاتی به نام «مال امان» بر مردم تبریز تحمیل کرد (میرخواند، همانجا). در ٧٩٠ق
خشکسالی بزرگی در تبریز رویداد، آنچنانکه اگر کسی اندکی غله در خانهاش یافت
میشد، به گناه احتکار با شکنجهای سخت روبه رو و کشته میشد. در زمستان همان سال
یک من نان به سنگ تبریز به ١٠ دینار فروخته میشد. در این قحط و خشکسالی حدود ١٠٠
هزار تن از تبریزیان جان باختند (حافظ ابرو، ٢٩٠).
تیمور در ٧٩٥ق تیول هولاکو (تخت هولاکو) را که شامل آذربایجان، ری، گیلان، شروان،
دربند و سرزمینهای آسیای صغیر بود، به فرزندش میرانشاه واگذارد و تبریز پایتخت این
سرزمینها شد. ٣ سال بعد میرانشاه که به سبب افتادن از اسب دچار آسیب مغزی و بیماریِ
روانی شده بود، دست به کشتار بیگناهان و تخریب ابنیه و آثار تبریز زد. او
استخوانهای خواجه رشیدالدین را درآورد و در گورستانیهودیان دفن کرد. سرانجام،
تیمور پس از بازگشت از هند در ٨٠٢ ق به آذربایجان آمد، میرانشاه را خلع کرد و میرزا
عمر پسر وی را به امیری گماشت (مینورسکی، همان، ٣٣؛ مشکور، ٦١٧- ٦١٨؛ ذکاء، همان،
١٨١).
با درگذشت تیمور در ٨٠٧ق/١٤٠٤م، درگیری طولانی عمر و ابوبکر ــ پسران میرانشاه ــ
آغاز شد و در این میان تبریز دست به دست میگشت (میرخواند، ٦/١١٢٢-١١٢٥)؛ تا آنکه
سلطان احمد باردیگر در ٨٠٩ق به تبریز آمد. مردم او را به گرمی پذیرفتند، زیرا گمان
داشتند که وی با مردم رفتاری نیکو خواهد داشت؛ اما وی از اوضاع کشور غفلت کرد و به
لهو و لعب پرداخت. مردم به میرزا ابوبکر ملتجی شدند و میرزا ابوبکر راهی آذربایجان
شد. احمد از شنیدن خبر آمدن ابوبکر هراسان شد و به بغداد رفت (همو، ٦/١١٢٦؛ مشکور،
٦١٨- ٦١٩؛ مینورسکی، همان، ٣٢). میرزا ابوبکر پس از رفتن سلطان احمد به سوی بغداد،
وارد تبریز شد و از تبریزیان دلجویی کرد. او میخواست در تعقیب سلطان احمد به
بغداد برود، اما چون خبر قدرت گرفتن روزافزون قرایوسف را شنید، به دفع او پرداخت؛
در جنگی که درگرفت، شکست بر سپاهیان میرزا ابوبکر افتاد و به هنگام عقبنشینی
بسیاری از لشکریان او کشته شدند و یا در آب ارس غرق گشتند. میرزا ابوبکر در حال
فرار تبریز را غارت کرد و بسیاری از تبریزیان را کشت و قرایوسف بر تبریز دست یافت.
در ٨١٠ق/١٤٠٧م بار دیگر میرزا ابوبکر آهنگ تبریز کرد، اما این بار نیز شکست خورد و
پدرش میرانشاه نیز در جنگ به قتل رسید و در گورستان سرخاب تبریز به خاک سپرده شد
(میرخواند، ٦/١١٣٦-١١٣٧؛ مینورسکی، همان، ٣٤).
در ربیع الاول ٨١٣/ ژوئیۀ ١٤١٠ سلطان احمد جلایر از غیبت قرایوسف که به ارزنجان، در
آسیای صغیر لشکر کشیده بود، سود جست و با تجمل و زینتی تمام وارد تبریز شد. گویند
١٠٠ قطار شتر خیمه و بارگاه و باروبنۀ او را میکشیدند (میرخواند، ٦/١١٤٢). وی در
تبریز به دولتخانه فرود آمد؛ سرانجام در جنگ با قرایوسف که از ارزنجان بازگشته بود،
کشته شد. جنازهاش را در آرامگاه جلایریان در عمارت دمشقیه به خاک سپردند (همانجا؛
عبدالرزاق، ٢(١)/ ١٣٩-١٤١). با کشته شدن احمد (نک : ابوبکر طهرانی، ١/٦٧)، حکومت
خاندان جلایر در تبریز سرآمد. از جلایریان سکههایی که همگی در تبریز ضرب شده، بر
جایمانده است (مینورسکی، همان، ٢٩).
با سرآمدن فرمانروایی جلایریان، قلمرو آنان به دست قراقویونلوها به ریاست قرایوسف
افتاد. وی نخستین فرد از این طایفه است که به پادشاهی رسید و تبریز را پایتخت خود
قرار داد (مشکور، ٦٢٩) و مرکز عملیات نظامی و لشکرکشی به اطراف و اکناف کرد. از سوی
دیگر شاهرخ تیموری برای جلوگیری از نفوذ قرایوسف، به سوی آذربایجان لشکر کشید، اما
از ری فراتر نیامد (مینورسکی، همان، ٢٧). در ٨٢٣ق/١٤٢٠م قرایوسف در اردوی خود در
اوجان درگذشت (ابوبکر طهرانی، ١/٧٣-٧٤؛ میرخواند، ٦/١١٥٥). از آنجا که هیچ یک از
فرزندانش در اردو نبودند، هرج و مرج در سپاه افتاد و افراد سپاه پراکنده شدند
(همانجاها). سرانجام، اعیان و اشراف تبریز، جسد او را برداشتند و به شهر ارجیش
فرستادند، تا در کنار پدرانش به خاک سپرده شد و پس از او میرزا اسکندر پسرش بر جای
او نشست (همانجا؛ ابوبکر طهرانی، ١/٧٦).
پس از درگذشت قرایوسف، شاهرخ تیموری از ری به سوی آذربایجان حرکت کرد (همو، ١/٨٣-
٨٨). در این میان، بایسنقر میرزا به تبریز وارد شد و خطبه به نام شاهرخ خواند و به
نام او سکه زد (میرخواند، ٦/١١٥٦). شاهرخ نیز پس از شکست دادن اسکندر و اسپند،
پسران قرایوسف، در الشکُرد (از توابع ارزروم) در تابستان ٨٢٤ق/١٤٢١م به تبریز
آمد(همو،٢/١١٥٧؛ مینورسکی، همان، ٣٨) و علیبیک را به امارت تبریز منصوب داشت و خود
به خراسان بازگشت (ابوبکر طهرانی، ١/ ٨٨).
در ٨٣٢ق اسکندر، پسر قرایوسف به سلطانیه دست یافت و شاهرخ دوباره سپاهی به
آذربایجان گسیل داشت و نیروهای قراقویونلوها را در سلماس شکست داد و وارد تبریز شد
و در زمستان٨٣٤ق حکومت آذربایجان را به ابوسعید، یکی از پسران قرایوسف که به اطاعت
او درآمده بود، واگذار کرد. سال بعد ابوسعید به دست برادرش اسکندر کشته شد و در
زمستان ٨٣٨ق شاهرخ بار سوم به تبریز آمد. اسکندر که تاب مقاومت در خود نمیدید، از
تبریز گریخت، اما برادرش جهانشاه به شاهرخ پیوست و اظهار اطاعت کرد. شاهرخ تابستان
٨٣٩ق را در تبریز ماند و در همان سال حکومت آذربایجان را به جهانشاه سپرد
(مینورسکی، همان، ٣٨- ٣٩). وی معروفترین پادشاه سلسلۀ قراقویونلوهاست. قلمرو او از
آسیای صغیر تا هرات و خلیج فارس گسترش داشت (خواندمیر، ٣/ ٤٧٨- ٤٨٢؛ حسنزاده،
٣٣-٣٤) و تبریز پایتخت این سرزمین پهناور بود. وی خود را به ابوالمظفر و یا
مظفرالدین ملقب ساخت. او به عمران و آبادی اهمیت بسیار میداد. مسجد کبود یا عمارت
مظفریه یکی از آثار برجسته و یادگارهای وی در تبریز است (مشکور، ٦٣٨؛ مینورسکی،
همان، ٣٩-٤٠). برخی بنای آن را به همسر او خاتون جان بیگم نسبت میدهند
(ابنکربلایی، ١/٥٢٤)، اما عبارت کتیبۀ آن «العمارة المبارکة المظفریة»، دلیل بر آن
است که مسجد یادگار این پادشاه قراقویونلوست (نخجوانی، ١، ٤؛ نیز نک : ه د، مسجد
کبود). در زمان او در ٨٤١ق در تبریز بیماری طاعون شایع شد (مشکور، همانجا). کشتار
حروفیان تبریز نیز از دیگر وقایع روزگار اوست (همو، ٦٨٩-٧٠٢).
جهانشاه در جنگ با اوزون حسن آققویونلو کشته شد (ابوبکر طهرانی، ٢/٤٢٦-٤٣٣؛
میرخواند، ٦/١٢٠٢-١٢٠٥). پس از جهانشاه تبریز دچار آشوب و هرج و مرج شد و در دست
افراد خاندان قراقویونلو دست به دست میگشت. با انتشار خبر فوت جهانشاه،
ساربانقـلی نامی ــ کـه یکـی از اشرار تبـریـز بـود ــ عدهای از اراذل و اوباش را
گرد آورد و شهر تبریز را غارت کرد (ابوبکر طهرانی، ٢/٤٣٤). در این میان، دختران
اسکندر به نامهای آرایش بیگم و شاهسرای بیگم جامۀ رزم پوشیده، ساربانقلی را از
میان برداشتند و برادر خانهنشین خود، حسینعلی را به پادشاهی برگزیدند و به نام او
در تبریز سکه زدند و خطبه خواندند (همو، ٢/٤٣٥). از سوی دیگر حسنعلی، فرزند بزرگ
جهانشاه که در زمان حیات پدر در قلعۀ ماکو زندانی بود، پس از کشتهشدن پدر از قلعه
بیرون آمد و با کمک جمعی از امیران و امیرزادگان و نوکران با دوسه هزار کس به تبریز
آمد و بر تخت نشست و خزاین پدری را تصاحب، و میان اطرافیان تقسیم کرد و هر یک را
حکومتِ جایی داد (نک : همو، ٢/ ٤٣٨-٤٤٢). سرانجام، حسنعلی قراقویونلو در همدان
کشته شد (همو، ٢/ ٥٠٩-٥١٠) و بهاین ترتیب، سلسلۀ ترکمانان قراقویونلو منقرض
گردید و قلمرو آنان به حاکمیت طایفۀ دیگری از ترکمانان که در تاریخ به آققویونلوها
معروفاند، افتاد (هینتس، ٧٠).
شاخصترین فرد خاندان آققویونلو اوزون حسن است. کنیهاش ابوالنصر و عنوانش
صاحبقران بود (ابوبکر طهرانی، ١/٧). وی پس از پیروزی بر ابوسعید تیموری (میرخواند،
٦/١٢٠٢-١٢٠٥) و کشته شدن حسنعلی، پسر جهانشاه، در ٨٧٣ق به تبریز آمد (مینورسکی،
همان،٤٦؛ ابوبکر طهرانی، ٢/٥٢٢-٥٢٤) و پس از ورود به تبریز به مسجد و خانقاه مظفریه
(مسجد کبود)، رفت و بر دفن شدگان در آنجا، فاتحه خواند و آنگاه به عمارت صاحب آباد
فرود آمد. سادات، علما، تبریزیان و اهالی دیگر شهرها را که به آنجا آمده بودند،
بنواخت و پس از برگزیدن حاکم شرع تبریز، به همدان رفت (همو، ٢/٥٢٣-٥٢٤). اوزون حسن
پایتخت خود را به تبریز آورد و همۀ قبایل و عشایر آققویونلو را از آناتولی شرقی به
ایران فراخواند (مینورسکی، همانجا؛ نیز نک : ه د، آققویونلو).
در دوران فرمانروایی اوزون حسن و پسرش یعقوب، تبریز به تدریج اهمیت و اعتبار خود را
بازیافت. او برای اتحاد با دول اروپایی دست به اقداماتی زد و سفرایی رد و بدل شد.
سفیران و بازرگانان ونیزی که به ایران و دربار آققویونلو آمدند، زندگی پرشور مردم
تبریز و اوضاع اجتماعی و اقتصادی آن را به تفصیل وصف کردهاند. پس از درگذشت اوزون
حسن، سلطان خلیل و سپس یعقوب به سلطنت رسیدند. یعقوب زمستانها در تبریز و تابستانها
در ییلاق سهند اقامت میکرد (ابنکربلایی، ١/٥٢٥). یعقوب شیخ حیدر صفوی پدر شاه
اسماعیل را کشت، سر او را به تبریز آورد و در کوچهها گرداند (فضلالله، ٢٩٤-٢٩٦؛
هینتس، ١٠٨-١٠٩).
فرمانروایان آققویونلو به ویژه سلطان حسن و یعقوب در آبادانی تبریز بسیار کوشیدند؛
چنانکه تبریز در روزگار آنان شهری آبادان و پر رونق بود. این خاندان آثاری در
تبریز به وجود آوردند که امروزه از بیشتر آنها نشانهای نمانده است. عمارت نصریه در
صاحب آباد، مسجد حسن پادشاه، عمارت قیصریه و قصر هشت بهشت از آن جملهاند (همو،
١٣٩-١٤٤؛ مشکور، ٧٤٠-٧٥١).
دوران صفویه: اختلافات و جنگهای خانگی میان امیران آققویونلو در سالهای پایانی سدۀ
٩ و آغاز سدۀ ١٠ق آن دولت را در سراشیبی سقوط و زوال قرار داد. قلمرو دولت آق
قویونلو میان الوندبیک و مرادبیک تقسیم شد و رودخانۀ قزل اوزن مرز میان قلمرو این
دو امیر تعیین گردید. آذربایجان، اران و دیاربکر در قلمرو الوندبیک قرار گرفت و
عراق و فارس و کرمان از آنِ مرادبیک شد (خواندمیر، ٤/٤٤٦) و الوند در دارالسلطنۀ
تبریز استقرار یافت (همانجا). از دیگر سو، امیران چندی در گوشهای از ایران مانند
خراسان، شروان، خوزستان و دیگر جایها به استقلال فرمان میراندند (پارسادوست، شاه
اسماعیل...، ٢٨٨). در چنین اوضاع و احوالی بود که اسماعیل نوجوان ــ بنیانگذار
سلسلۀ صفویه ــ در ٩٠٥ق/١٥٠٠م در لاهیجان خروج کرد (عالم آرای شاه اسماعیل، ٤٣-٤٥).
او به همراه مریدانش آهنگ شروان کرد و پس از شکست دادن شروانشاه، در بهار ٩٠٧ق در
محل شرور، در حوالی نخجوان به مصاف الوندبیک آق قویونلو رفت و پس از پیروزی در این
جنگ پیروزمندانه وارد تبریز شد (خواندمیر، ٤/٤٦٢- ٤٦٤؛ اسکندربیک، ١/٤٧- ٤٨).
مردم تبریز با نثار «طبقهای زر» به گرمی از اسماعیل استقبال کردند (عالم آرای شاه
اسماعیل، ٥٩؛ واله، چ محدث، ١٢١-١٢٢). وی در تبریز بر تخت نشست و پادشاهی خود را
اعلام داشت (عالم آرای شاه اسماعیل، ٥٩-٦٠؛ روملو، ٦٠- ٦١؛ اسکندربیک، ١/٤٧) و خود
را «شاهنشاه ایران» خواند (پیگولوسکایا، ٢/٥٠٧). شاه اسماعیل پس از آن تشیع آشکار
ساخت و خطبه به نام امامان شیعه خواند (روملو، همانجا؛ واله، همان چ، ١٢٢؛ غفاری،
٢٦٦- ٢٦٧؛ اسکندربیک، همانجا). به دستور شاه اسماعیل، مولانا احمد اردبیلی در مسجد
جامع تبریز بر سر منبر رفت و خطبه به نام امامان اثنا عشر(ع) خواند (عالم آرای شاه
اسماعیل، ٦٠-٦١؛ خواندمیر، ٤/٤٦٧- ٤٦٨). بدینسان، رسمیت مذهب تشیع اعلام شد. شاه
اسماعیل در رسمیت دادن به مذهب شیعه در تبریز که ساکنان آن سنیمذهب بودند، به
خشونت و سختگیری پرداخت (همانجا؛ پارسادوست، شاه اسماعیل، ٢٧٨). بر اثر این
سختگیریها گروهی از سنیان متعصب تبریز را ترک گفتند؛ بسیاری از آنان به قلمرو
عثمانیان، و گروهی نیز به هرات رفتند (همان، ٢٨٠).
تشکیل دولتی نیرومند در همسایگی شرقی امپراتوری عثمانی با اعتقاد راسخ به مبانی
مذهب شیعه و پیشرویهای شاه اسماعیل در ماوراءالنهر برای فرمانروایان عثمانی که خود
را پیشوا و مدافع جهان اسلام میدانستند، قابل پذیرش نبود. آنان که درصدد توسعۀ
قلمرو خود از جانب شرق نیز بودند، اختلاف مذهبی را بهانه قرار دادند و با داعیۀ
احیای اسلام و نظایر آن جنگهایی را به وجود آوردند که از آغازین سالهای سدۀ ١٠ تا
نیمۀ دوم سدۀ ١٣ق با فراز و فرودهایی ادامه داشته است. در این میان، آذربایجان و به
ویژه شهر تبریز با موقعیت مهم جغرافیایی و قرار گرفتن بر سر راههای بازرگانی اروپا
و آسیا و نیز با توجه به موقعیت سیاسی آن همواره مورد توجه سلاطین عثمانی بوده، و
در این رهگذر در معرض حملات و آسیبها قرار داشته است.
افزایش روزافزون طرفداران خاندان صفوی در آناتولی (روملو، ١٣٤)، و قیامهایی نظیر
قیام شاهقلی باباتکلو (نک : اوزون چارشیلی، II/٢٣٠-٢٣١) و تبلیغات شیعی در
آناتولی (نک : تکینداغ، ٥٠-٥٢)، فرمانروایان عثمانی به ویژه سلطان سلیم را
بیمناک ساخت و در پی آن مقدمات لشکرکشی به ایران را فراهم آورد. وی پس از دریافت
فتوای علمای سنی مبنی بر مشروع بودن این لشکرکشی، با قتل عام بیش از ٤٠ هزار شیعی،
از ٧ تا ٧٠ ساله در آناتولی (نک : همو، ٥٦) که برای اطمینان از پشتسر خود بدان
دست یازید، به مرزهای ایران رسید (فلسفی، «جنگ...»، ٨٨؛ تکینداغ، ٤٩-٧٨؛ اوزون
چارشیلی، II/٢٧١-٢٧٥؛ روملو، ١٤٣- ١٤٩). رویارویی دو سپاه در دوم رجب ٩٢٠ق/٢٣ اوت
١٥١٤م در دشت چالدران در نزدیکی خوی اتفاق افتاد (عالم آرای شاه اسماعیل، ٥٢٠- ٥٢٨؛
اسکندربیک، ١/ ٦٩-٧٠؛ روملو، ١٤٣-١٤٤). در این لشکرکشی سپاه ایران شکست خورد و شاه
اسماعیل به درجزین رفت (همو، ١٤٩؛ هامر پورگشتال، II/٤١٧).
پس از آن سلطان سلیم هیئتی را همراه ٤٠٠ تن از سپاهیان ینیچری به تبریز ــ که تحت
ادارۀ حلواچی اوغلو حسین بیک قرار داشت ــ فرستاد و به مردم تبریز امان داد
(تکینداغ، ٧١؛ هامرپورگشتال، II/٤١٧-٤١٨)؛ آنگاه در ١٦ رجب ٩٢٠ق/٦ سپتامبر ١٥١٤م
وارد تبریز شد (تکینداغ، ٧٢؛ روملو، همانجا) و مورد استقبال جمعی از اشراف واقع شد
(همانجا). سلطان سلیم پس از ورود به تبریز به مسجد حسن پادشاه، واقع در میدان
صاحبآباد رفت و نماز گزارد و خطبه بهنام خلفای راشدین خوانده شد (همانجاها؛ عالم
آرای شاه اسماعیل، ٥٣٣). وی در تبریز با بدیعالزمان میرزا، فرزند سلطان حسین
بایقرا که در دربار صفوی بود، دیدار کرد و او را مورد تکریم قرار داد و هنگام
مراجعت بدیعالزمان را با خود به استانبول برد (هامرپورگشتال، II/٤١٨؛ اوزون
چارشیلی، II/٢٦٩).
سلطان سلیم بیش از یک هفته نتوانست در تبریز اقامت کند و ناگزیر به بازگشت شد
(روملو، همانجا؛ خواندمیر، ٤/ ٥٤٨؛ واله، همان چ، ٢٤٢-٢٤٣). کمیابی در تبریز و
ناتوانی سلطان سلیم در تهیۀ آزوقۀ سپاه ــ که به دستور شاه اسماعیل سوزانده، و از
میان برده شده بود ــ همچنین مخالفت سران سپاه ینیچری با ادامۀ این جنگ و نارضایی
آنها از جنگ دو ملت مسلمان (عالم آرای شاه اسماعیل، ٥٣٣-٥٣٤؛ هامر پورگشتال،
II/٤٢٠؛ فلسفی، همان، ٧٢-٧٣؛ تکینداغ، ٧٣) را از علل بازگشت زود هنگام سپاه عثمانی
دانستهاند. سلطان سلیم هنگام مراجعت شمار بسیاری از هنرمندان، شاعران، دانشمندان،
صنعتگران و گروهی از بازرگانان، همچنین خزاین شاه اسماعیل را با چند زنجیر فیل
همراه خود به استانبول برد (فلسفی، همان، ٧٥؛ تکینداغ، ٧٢). حیدر چلبی، وقایعنگار
سلطان سلیم که در این لشکرکشی همراه بود، شمار این افراد را ٧٠٠،١ تن نوشته است
(نک : همانجا).
شاه اسماعیل که در درجزین بود، با شنیدن خبر بازگشت سپاه عثمانی، در شعبان ٩٢٠/
اکتبر ١٥١٤ به تبریز برگشت و در آنجا قشلاق کرد (روملو، همانجا؛ غفاری، ٢٧٧؛
خواندمیر، ٤/٥٤٧- ٥٤٨). شکست در جنگ چالدران پای عثمانیان را به ایران گشود. جنگ
میان ایران و عثمانی از این زمان تا انعقاد معاهدۀ ارزنة الروم در ١٢٦٣ق/١٨٤٧م با
فراز و فرودهایی ادامه داشت.
شاه اسماعیل همواره به جبران شکست چالدران میاندیشید، از جمله در ٩٢١ق/١٥١٥م در
ملاقات با نمایندگان پادشاهان مجارستان و آلمان، آنان را به اتحاد برضد عثمانی دعوت
کرد (طاهری، ١٦٩-١٧٠)، اما وی تا زمان مرگش نسبت به عثمانیها با احتیاط بیشتر رفتار
کرد و حتى در جنگهای سلیم با نورعلی خلیفه و علاءالدولۀ ذوالقدر که چشم امید به
اسماعیل دوخته بودند، مداخله نکرد (روملو، ١٥٤-١٥٦). سرانجام، شاه اسماعیل در ١٩
رجـب ٩٣٠ در گـردنـۀ صـائیـن، میان سراب ـ اردبیل درگذشت (غفاری، ٢٨٠-٢٨١؛
روملو، ١٨١).
پس از درگذشت شاه اسماعیل، طهماسب به جای پدر زمام امور را به دست گرفت (همو، ١٨٤؛
غفاری، ٢٨١). در بیشتر دورۀ فرمانروایی طهماسب، تبریز همچنان پایتخت بود. در روزگار
سلطنت طولانی شاه طهماسب (٩٣٠-٩٨٤ق/١٥٢٤-١٥٧٦م) که با سلطنت سلطان سلیمان قانونی و
فرزندش سلیم دوم همزمان بود، تبریز به سبب موقعیت ویژۀ جغرافیایی و نزدیکی به
مرزهای عثمانی، همیشه موردعلاقۀ عثمانیان بود؛ چنانکه سلیمان، طهماسب را به تسخیر
تبریز و آذربایجان و ممالک ایران تهدید میکرد (نک : فریدونبک، ١/٥٤١-٥٤٣).
سلطان سلیمان در دوران سلطنت خود (٩٢٦-٩٧٤ق/١٥٢٠-١٥٦٦م)، ٤ بار به آذربایجان و
تبریز لشکر کشید. پناهندگی اولامه (اُلمه) تکلو، سپهسالار آذربایجان نزد دولت
عثمانی و تشویق و تحریک او به حمله به ایران (روملو، ٢٣٧؛ غفاری، ٢٨٦؛ اسکندربیک،
١/ ١٠٩؛ اوزون چارشیلی، II/٣٤٨-٣٤٩)، سلطان عثمانی را در رسیدن به هدف خود که تسخیر
تبریز بود، راسختر ساخت. در اجرای این هدف به فرمان سلیمان، وزیر اعظم ابراهیم
پاشا (ه م) به تهیۀ مقدمات امر و تجهیز سپاه پرداخت، ابراهیم نخست اولامه را به
تبریز فرستاد (روملو، ٢٤٧). شاه طهماسب در آن زمان با نیروی عمدۀ خود در خراسان به
سر میبرد (غفاری، ٢٨٧؛ روملو، همانجا) و نیروهای اندکی که در تبریز مستقر بودند،
یارای مقاومت در برابر نیروی ١٠ هزار نفری عثمانی، به فرماندهی اولامه را نداشتند.
از سوی دیگر خواجه شاهقلی، وزیر موسى سلطان والی تبریز و مولانا احمد طبسی، کس
فرستادند و اولامه را به تبریز دعوت کردند و او در ٩٤٠ق وارد تبریز شد (همانجا).
چندی بعد، ابراهیم پاشا که آهنگ بغداد داشت، بـه تـوصیـۀ اسکنـدر چلبـی، عـازم
تبـریـز شد (هـامـرـ پورگشتال، III/١٤٦) و در اول محرم ٩٤١ق/١٣ ژوئیۀ ١٥٣٤م وارد
تبریز گردید (همانجا). وی اولامه را به اردبیل فرستاد (روملو، همانجا). ابراهیم
پاشا اردوگاه خود را در سعیدآباد ــ ٣٠ کیلومتری شرق تبریز ــ برقرار ساخت و
قلعهای نیز در شنب غازان برپا کرده، تیراندازانی در آنجا مستقر ساخت؛ همچنین برای
جلوگیری از آشوب و قتل و غارت توسط نیروهای عثمانی یک قاضی برای شهر تعیین کرد
(هامر پورگشتال، همانجا). به این ترتیب، تبریز به تصرف ابراهیم پاشا درآمد (روملو،
٢٤٧- ٢٤٨؛ اسکندربیک، ١/١١٠؛ اوزون چارشیلی، II/٣٥٠-٣٥١).
ابراهیم پاشا پس از استقرار در تبریز، سلطان سلیمان را به تبریز دعوت کرد. سلیمان
قانونی که پیش از این در ٢٨ ذیقعدۀ ٩٤٠ق/١٠ ژوئن ١٥٣٤م از استانبول به سوی ایران
حرکت کرده بود، پس از ٣ ماه و نیم در ١٨ ربیعالاول ٩٤١ق/٢٧ سپتامبر ١٥٣٤م وارد
تبریز شد (هامر پورگشتال، III/١٤٧-١٤٨؛ روملو، ٢٤٨؛ اوزون چارشیلی، II/٣٥١) و سپس
در اردوگاه اوجان به ابراهیم پاشا ملحق شد (هامر پورگشتال، همانجا). شاه طهماسب که
شمار نیروهایش بیش از ٧ هزار تن نبود (روملو، ٢٤٩)، مقاومت را صلاح ندانست و با
اجرای سیاست زمین سوخته عثمانیان را در تنگنا قرار داد و روش جنگ و گریز در پیش
گرفت (همانجا؛ شاه طهماسب، ٦٥- ٦٨). سلیمان از اوجان به سلطانیه رفت و از آنجا آهنگ
بغداد کرد و آن شهر را گشود (هامر پورگشتال، III/١٤٧-١٤٨؛ روملو، ٢٥٢؛ اسکندربیک،
١/١١٢؛ اوزون چارشیلی، II/٣٥١-٣٥٢).
با رفتن سلطان سلیمان به سوی بغداد، شاه طهماسب به تبریز بازگشت و از آنجـا به
محاصرۀ قلعـۀ وان ــ که اولامه بدانجـا رفته بود ــ پرداخت (غفاری، ٢٨٩). سلیمان
پس از ٤ ماه اقامت در بغداد (اوزون چارشیلی، II/٣٥٢)، بار دیگر به آذربایجان و
تبریز آمد و در «سرای شاهی» اقامت کرد و سپس در مسجد حسن پادشاه نماز جمعه گزارد.
وی ١٥ روز در تبریز ماند و به تنظیم امور و فرستادن فتح نامه نزد دولتها اقدام کرد
و آنگاه در رجب ٩٤٣/ دسامبر ١٥٣٦ به استانبول بازگشت (هامر پورگشتال، III/١٥٤؛
اوزون چارشیلی، II/٣٥٢).
سلطان سلیمان بار دیگر در ٢٠ جمادیالآخر ٩٥٥ق/٢٧ ژوئیۀ ١٥٤٨م، در پشتیبانی از
القاص میرزا، برادر شاه طهماسب که داعیۀ سلطنت داشت و به عثمانی پناهنده شده بود،
وارد تبریز شد (غفاری، ٢٩٧) و در محلۀ چرنداب اقامت گزید (روملو، ٣٢٩؛ اسکندربیک،
١/١١٧). سلطان سلیمان پس از طی راه طولانی استانبول ـ تبریز فقط ٤ روز توانست در
تبریز بماند (روملو، اسکندربیک، غفاری، همانجاها). سوزاندن و از میان بردن غله و
علوفه، مسدود ساختن کاریزها توسط مردم تبریز (نک : روملو، ٣٢٨)، چنان قحط و غلا به
وجود آورد که در مدت توقف ٤روزۀ او در تبریز حدود ٥ هزار اسب و استر تلف شدند.
سپاه عثمانی نیز به شهر هجوم آورد و به غارت مردم پرداخت؛ سرانجام، سلطان دستور
توقف غارت را داد. از سوی دیگر شبیخونهای قزلباشان به اردوی عثمانی، سلطان سلیمان
را مجبور به بازگشت کرد (روملو، ٣٣٠).
سلطان سلیمان بار چهارم در ٩٦١ق به آذربایجان آمد. اینبار سلطان عثمانی به نخجوان
رسید و ایروان و قرهباغ را به تصرف درآورد (روملو، ٣٧٧- ٣٧٨؛ پارسا دوست، شاه
تهماسب... ، ٢٣٦). سرانجام، در شهر آماسیه در ٨ رجب ٩٦٢ق/ ٢٩ مۀ ١٥٥٥م (روملو، ٣٧٩؛
اوزون چارشیلی، II/٣٦١؛ پارسادوست، همانجا) نخستین پیمان صلح میان دو دولت منعقد شد
(روملو، ٣٧٩-٣٨١). انعقاد این عهدنامه به جنگها و درگیریهای ٤٢ سالۀ عثمانی ـ ایران
که از ٩٢٠ تا ٩٦٢ق به طور متناوب ادامه داشت، خاتمه داد.پایداری شاهطهماسب در
برابرعثمانیان و سیاست جنگوگریز وی مانع از تحقق اهداف عثمانیان در تصرف تبریز
گردید (پارسادوست، همان، ٢٣٨).
حملههای مکرر عثمانیان به تبریز و اشغال موقت آن در دورۀ سلیم و سلیمان و نزدیکی
مرزهای عثمانی به تبریز، شاه طهماسب را به اندیشۀ تغییر پایتخت به نقطهای امن
انداخت. وی قزوین را به سبب موقعیت جغرافیایی ویژه، دوری از مرزهای عثمانی، قرار
داشتن بر سر راههای ارتباطیِ شمال ـ جنوب، و شرق ـ غرب ایران، موردتوجه خاص خود
قرار داد و این شهر را به جای تبریز پایتخت صفویان ساخت (فیضی، ١٧). به این ترتیب،
شهر تبریز پایگاه چندین صد سالۀ خود را از دست داد و دیگر هیچگاه پایتخت نشد.
در سالهای آخر فرمانروایی شاه طهماسب، شورش بزرگی در تبریز روی داد که از ٩٧٩ تا
٩٨١ق ادامه داشت. مردم تبریز که از فشارها و تعدیات دولتیان به ستوه آمده بودند،
کشته شدن یکی از تبریزیان توسط داروغۀ تبریز ــ قلیبیک استاجلـو ــ را بهانه قرار
داده، با داروغه به جنگ پرداختند (روملو، همانجا؛ اسکندربیک، ١/١٩٣). دامنۀ شورش
بهتدریج بالا گرفت و محلات تبریز یکی پس از دیگری به شورشیان پیوستند. رهبری شورش
را پهلوانان هر محل برعهده داشتند (روملو، همانجا؛ اسکندربیک، ١/١٩٤). شورشیان که
مورخان آنها را «رنود و اوباش» نوشتهاند (همانجاها)، ادارۀ امور شهر را برعهده
گرفتند و مردم از بیم آنان همگی از سادات، قضات، شریف، قوی، ضعیف، توانگر و درویش
سراسیمه گشتند. شاه طهماسب در پی شکایت مردم، سهراب بیک، پسر انصار خلیفه حاکم
قراداغ را به یاری یوسفبیک استاجلو گسیل داشت. سرانجام، با دستگیری و اعدام سران
شورشی، شورش فرونشانده شد (همانجاها؛ واله، چ محدث، ٣٦٩-٣٧٢). شاه طهماسب پس از آن
مالیات مخصوص پیشهوران را که «مال مُحترفه» نامیده میشد (پیگولوسکایا، ٢/٥٢٦)، بر
مردم تبریز بخشید و مردم شهر را از تکالیف دیوانی معاف داشت (اسکندربیک، ١/٤٧٧).
معاف کردن مردم تبریز از پرداخت مالیاتهای تمغا و مال محترفه، نشان از وضع نابسامان
اقتصادی مردم تبریز دارد که بر اثر حملات پیدرپی عثمانیها و اجرای سیاست
زمینسوختۀ شاه طهماسب در برابر مهاجمان به وجود آمده بود (پارسادوست، همان، ٦٠٢).
از رویدادهای مهم دیگر زمان شاه طهماسب، پناهنده شدن همایون شاه، پسر ظهیرالدین
بابر از پادشاهان گورکانی هند به دربار ایران است. همایون از طهماسب خواست تا اجازه
دهد از تبریز و اردبیل دیدن کند. طهماسب نیز درخواست او را پذیرفت (روملو، ٣١٠؛
عالم آرای شاه طهماسب، ٢٥٩). هنگامی که همایون به تبریز آمد، مردم تبریز شهر را
آذین بستند و از او استقبال گرمی کردند و در میدان صاحبآباد در برابرش بازی چوگان
برگذار نمودند. همایون از آنجا به اردبیل رفت و پس از زیارت مقابر مشایخ صفویه، در
میانه به اردوی شاه طهماسب پیوست (اسکندربیک، ١/١٦٤).
شاه طهماسب در ٩٨٤ق/١٥٧٦م، بعد از ٥٣ سال سلطنت درگذشت و پس از او شاه اسماعیل دوم
بر جای او نشست (روملو، ٤٦٤، ٤٧٦).
پس از انعقاد معاهدۀ آماسیه تا درگذشت شاه طهماسب و زمان اسماعیل دوم، صلح میان دو
طرف برقرار بود (اسکندربیک، ١/ ١٢٨- ١٢٩). با درگذشت اسماعیل دوم و بی سر و سامانی
دولت و وجود اختلاف میان سران قزلباش، سلطان مراد سوم به عهدنامۀ صلح توجه نکرد و
بخشی از نواحی مرزی مانند خوی و سلماس را تصرف کرد. امیرخان، بیگلربیگی آذربایجان
به تبریز آمد، اما پس از گردآوری سپاه، نتوانست با عثمانیان مقابله کند و به تبریز
برگشت و این آمد و رفتها موجب خرابی و ویرانی شهر شد (همو، ١/٣٥٦-٣٥٧).
در ٩٩٣ق/١٥٨٥م عثمان پاشا اوزدمیراوغلو، وزیر اعظم عثمانی (اوزون چارشیلی،
III(١)/٦٢) به سوی تبریز آمد. اسکندربیک تبریز را «بلدۀ فاخره»، دارالملک ایران،
مقر سلطنت پادشاهان، با عمارات عالی از مساجد و مدارس، و دارای قرا و مزارع و باغات
و بساتین، شهری ثروتمند، و ساکنان آن را تاجر و اهل حرفت و صناعت وصف نموده است،
چنانکه در کل بلاد اسلام شهری بدان عظمت و جمعیت و آبادانی نشان نمیتوان داد
(١/٤٧٦- ٤٧٧)؛ اما با حملۀ عثمان پاشا، شهر خراب گردید و مردم دچار نهب و قتل و
غارت شدند و از اوج عزت به حضیض مذلت افتادند (همانجا).
مردم تبریز که آمدن عثمان پاشا و نزدیک شدن سپاه عثمانی را شنیـدند، همـراه با
حسینقلـیخان، برادر حاکم تبریز ــ که به نیابت او شهر را اداره میکرد ــ به اتفاق
پهلوانان هر محله به دفاع از شهر پرداختند. محلات را کوچهبند کردند و بر سر هر
کوچهبند یکی از معتبران قزلباش را مأموریت دادند (همو، ١/٤٧٦؛ واله، چ محدث، ٧١٤؛
افوشتهای، ١٦٧). در این هنگام، سپاه عثمانی از راه تسوج به حومۀ تبریز رسید؛ اما
سرانجام، حاکم شهر و قزلباشان شبانه فرار کردند و مردم را تنها گذاشتند. آنان نیز
که یارای مقاومت در خود ندیدند، کامران بیک اوحدی، قاضی شهر و مولانا محمدعلی را که
مفتی و شیخالاسلام بود، نزد عثمان پاشا فرستادند و اظهار اطاعت کردند. عثمان پاشا
نیز از مردم تبریز دلجویی کرد و آنان را رعیت خواندگار روم نامید (اسکندربیک، ١/
٤٧٨؛ واله، همان چ، ٧١٦).
عثمان پاشا پیروزمندانه وارد تبریز شد و در نزدیکی دولتخانۀ تبریز به ساختن قلعه
پرداخت. کار ساخت قلعه در ٤٠ روز به اتمام رسید (همان، ٧١٧؛ اسکندربیک، ١/ ٤٧٩؛
اولیاچلبی، ٢/٢٤٧). عثمانیان ابنیه و آثاری که از دوران ایلخانیان باقیمانده بود،
نیز خانههای وزرا، وکلا، مساجد، مدارس و ابواب البر را ویران کردند و مصالح آن را
در ساخت قلعه مورد استفاده قرار دادند (افوشتهای، ١٧٠؛ حسینی جنابذی، ٦٣٣). عثمان
پاشا لوازم جنگ از توپ، تفنگ و سایرآلات را به قلعه کشید و محافظت آن را به جعفر
پاشا واگذار کرد (همانجاها). سپاه عثمانی نیمی از شهر را در تصرف داشتند و نیم دیگر
در تصرف قزلباشها بود که در محلۀ سرخاب استقرار داشتند (حسینی جنابذی، همانجا؛
افوشتهای، ١٦٨). از سوی دیگر مردم تبریز از راههای گوناگون با اشغالگران مبارزه
میکردند. آنان به خیمههای عثمانیان شبیخون میزدند و اموالشان را غارت میکردند
(اسکندربیک، ١/ ٤٧٩؛ حسینی جنابذی، ٦٣٣؛ واله، همان چ، ٧١٨). عرصه بر عثمانیان به
اندازهای تنگ شد که عثمان پاشا فرمان قتل عام داد. سپاه عثمانی آنچنان فجایعی در
تبریز بهوجود آوردند که تا آن زمان نظیر آن دیده نشده بود. تبریزیان شبانه شهر را
ترک گفتند و در «مواضع و محال قریبه» پراکنده شدند و شهر به دست مخالفان درآمد؛
سرانجام، این فجایع آن چنان شدت گرفت که جمعی از عثمانیان توقف این قتل عام را
خواستار شدند و عثمان پاشا فرمان توقف آن را صادر کرد (همانجاها).
پس از آنکه ایرانیان از تصرف شهر ناتوان شدند، در اردوگاه اورم دول، در نزدیکی
تبریز گرد آمدند و پس از شور و مشورت، قلیبیک قورچیباشی را به سرداری برگزیدند و
آهنگ تبریز کردند (اسکندربیک، ١/٤٨١؛ واله، همان چ، ٧٢١؛ افوشتهای، ١٧٤-١٧٥). در
جنگی که درگرفت، عثمانیان شکست خوردند و به قلعهای که ساخته بودند، پناه بردند و
از آنجا بیرون نیامدند (اسکندربیک، ١/٤٨١-٤٨٣؛ افوشتهای، ١٧٥-١٧٦؛ واله، همان چ،
٧٢٢-٧٢٥).
به نوشتۀ منابع عثمانی، نیروهای ایرانی به فرماندهی حمزه میرزا، پس از تسخیر تبریز
توسط عثمانیان، ٤ بار عثمانیها را شکست دادند و تلفات بسیاری بر آنان وارد ساختند
(اوزون چارشیلی، III(١)/٦٢؛ برای شرح این جنگها، نک : اسکندربیک، ١/٤٨١-٤٩١؛ واله،
همانجا). در این هنگام، عثمانپاشا درگذشت (افوشتهای، ١٧٦؛ واله، همان چ، ٧٢٧-
٧٢٨) و بخش اعظم سپاه عثمانی راه بازگشت در پیش گرفت. تبریزیان آنان را تا قصبۀ
تسوج تعقیب کردند (همان، ٧٣٠)، بقیۀ عثمانیها نیز در قلعه ماندند (همان، ٧٢٧- ٧٢٨).
در این میان، تبریزیان قلعه را محاصره کردند و به کندن نقب در اطراف قلعه پرداختند،
اما به علل و سوانح گوناگون که روی داد، در این امر موفق نشدند (نک : اسکندربیک،
١/٤٩٢- ٤٩٩؛ واله، همان چ، ٧٤٣-٧٤٤).
با درگذشت عثمان پاشا، فرهاد پاشا به سرداری عملیات نظامی در ایران گمارده شد
(اوزون چارشیلی، همانجا؛ دانشمند، III/١٠٠). یکی از علل عدم موفقیت حمزه میرزا در
محاصرۀ قلعه، خیانت قورچیباشی و جبار قلیبیک، برادرزادۀ او و پناهنده شدن به
عثمانیها و نشان دادن محل نقب بود (اسکندربیک، ١/٤٩٧؛ دانشمند، III/١٠١). با همۀ
این احوال، تبریزیان مدت ١٠ ماه قلعه را محاصره کرده بودند و عرصه بر سپاه عثمانی
در درون قلعه آن چنان تنگ شده بود که آنان گوشت اسب و سگ را نیز میخوردند
(همانجا). نخستین وظیفۀ فرهاد پاشا کمک به ساکنان قلعه و پایان دادن به محاصره
بود. در مدت محاصره، سپاهیان ایران ١٨ بار به قلعه حمله بردند و نیروهای عثمانی نیز
٤٨ بار از قلعه حمله کردند (همو، III/١٠١-١٠٢). سرانجام، فرهاد پاشا موفق شد محاصرۀ
قلعه را بشکند و به ساکنان قلعه کمک، و آنها را تقویت نماید (همانجاها؛ اوزون
چارشیلی، همانجا؛ اسکندربیک، ١/٥٣٥). از سوی دیگر، سپاه ایران که حمزه میرزا
فرماندهی آن را برعهده داشت، از تصرف قلعه منصرف شد و فرمان داد که مردم شهر را
تخلیه کنند و مواضع و محلاتی را که در تصرف قزلباشان بود، آتش بزنند و ویران نمایند
(افوشتهای، ٢٠٤- ٢٠٥؛ واله، چ محدث، ٧٩٣). در این میان، حمزه میرزا پیشنهاد ترک
مخاصمه و صلح میان دو دولت را که از جانب فرهاد پاشا عنوان شده بود، بهشرط
بازگرداندن تبریز به سبب آنکه «گورخانۀ قدیم قزلباش» است، پذیرفت (اسکندربیک،
١/٥٣٦؛ واله، همان چ، ٧٩٥). فرهاد پاشا برای تثبیت مبانی دوستی خواستار فرستادن
یکی از شاهزادگان صفوی به دربار عثمانی شد که تبریز به تیول او داده شود و از سوی
حمزه میرزا نیز حیدر میرزا، پسر کوچکترش برای این امر انتخاب شد (افوشتهای،
٢٠٧- ٢٠٨؛ اسکندربیک، همانجا؛ واله، همان چ، ٧٩٦). در این هنگام، حمزه میرزا کشته
شد (حسینی جنابذی، ٦٤٧؛ افوشتهای، ٢١٥؛ واله، همان چ، ٧٩٨- ٧٩٩؛ اسکندربیک، ١/
٥٣٩-٥٤٠).
پس از کشته شدن حمزه میرزا اوضاع آشفتهتر شد، اطاعت از فرمان پادشاه از میان رفت
و هر کس ولایتی را به تصرف درآورد. در این میان، جعفر پاشا نیز که در قلعۀ تبریز
بود، فرصت را غنیمت شمرد و به تسخیر و ضبط نواحی اطراف پرداخت (همو، ١/٥٥٥؛ واله،
همان چ، ٨١٨) و به این ترتیب، بیشتر نواحی آذربایجان از تصرف نیروهای ایرانی خارج
شد. سرانجام، شاه عباس از خراسان به قزوین آمد و بر تخت سلطنت نشست (اسکندربیک،
١/٥٧٠؛ حسینی جنابذی، ٦٧١).
با توجه به اوضاع نابسامان کشور، فرمانروای جدید صفوی، تحت فشار عثمانیان از غرب، و
ازبکان از شرق، صلح با عثمانی را لازم شمرد و حیدر میرزا را همراه مهدیقلیخان
چاوشلو که حاکم اردبیل بود، با نامهای دوستانه و تحفهها و هدیههایی به بابعالی
فرستاد (اسکندربیک، ٢/ ٦٣٨- ٦٣٩؛ دانشمند، III/١١٤-١١٥؛ اوزون چارشیلی، III(١)/٦٣).
سلانیکی، مؤلف تاریخ به مهمانداری شاهزادۀ ایرانی تعیین شد (هامر پورگشتال،
IV/١٨١). سرانجام، معاهدۀ صلح در ٢٤ جمادیالاول ٩٩٨ق/٢١ مارس ١٥٩٠م در استانبول
امضا شد. به موجب این عهدنامه، تبریز و تمام مناطقی که عثمانیان به تصرف درآورده
بودند، مانند قرهباغ، قارص و دیگر جاها به عثمانیان واگذار شد (همو، IV/١٨٢؛
دانشمند، III/١١٧؛ اوزون چارشیلی، همانجا). به این ترتیب، جنگ ایران و عثمانی که از
٩٨٦ تا ٩٩٨ق ادامه داشت، پایان یافت و برخی نواحی تا ١٠١٢ق که شاهعباس آنها را باز
پس گرفت، در تصرف عثمانیها باقی ماند.
شاهعباس پس از آنکه آشوبهای داخلی را فرونشاند و حملات ازبکان به خراسان را دفع
کرد و از آن جانب آسودهخاطر شد، برای بازپس گیری مناطقی که سپاه عثمانی تصرف
کرده، و برابر معاهدۀ صلح ٩٩٨ق به آنها واگذار شده بود، اقدام نمود. وی در ٧
ربیعالآخر ١٠١٢ق/٤ سپتامبر ١٦٠٣م، در هفدهمین سال سلطنت خـود از اصفهان به تبریز
حرکت کرد. در این هنگام، علی پاشا، حکمران تبریز در شهر نبود. شاه در ١٢ روز از
اصفهان به تبریز رسید. از آنجا که ساکنان قلعه از موضوع خبردار نبودند، شاهعباس
بدون مقاومت وارد شهر شد. مردم تبریز با شعارِ «شاهی سیونی» (شاه دوستی) به
استقبال او شتافتند و بسیاری از عثمانیان را به قتل رساندند. شاه عباس در شنب
غازان اقامت گزید. مردم نواحی اطراف نیز با شنیدن خبر ورود شاه، به پایبوسی آمدند
(اسکندربیک، ٢/١٠٣٠-١٠٣٢؛ حسینی جنابذی، ٧٦٨- ٧٦٩).
شهر تبریز در این جنگها و در مدت توقف عثمانیان به ویرانهای بدل شده بود و آثاری
که از دوران گذشته در آنجا مانده باشد، کمتر به چشم میخورد (همانجاها). علی پاشا،
حاکم عثمانی شهر که به جانب سلماس رفته بود، هنگام بازگشت در مرند از آمدن شاه آگاه
شد؛ برخورد نیروهای عثمانی و ایران در حوالی صوفیان روی داد که در نتیجۀ آن
عثمانیها شکست خوردند (اسکندربیک، ٢/١٠٣٣-١٠٣٦؛ حسینی جنابذی، ٧٦٩-٧٧٠؛ اوزون
چارشیلی، III(١)/٦٤-٦٥). علی پاشا در این جنگ دستگیر شد، اما شاه عباس با او به
مهربانی رفتار کرد (همانجا).
پس از این پیروزی، شاه عباس به تبریز بازگشت و به فتح قلعه همت گماشت. ساکنان قلعه
که نخست سرجنگ داشتند، پس از شور و مشورت از قلعه بیرون آمدند و آنجا را تسلیم
کردند. سربازان قزلباش بنابر امان نامۀ شاه عباس آنان را در ماندن و یا رفتن آزاد
گذاشتند و اموالشان را تصرف نکردند (همانجاها). قلعۀ تبریز بیش از ٢٠ سال در تصرف
عثمانیها بود و آنان در آنجا خانههای بسیار، گرمابه، دکان و امثال آن ساخته بودند.
شاه دستور داد همۀ آن آثار را ویران، و با خاک یکسان کنند (حسینیجنابذی، ٧٧٠؛
اسکندربیک، ٢/١٠٥٤). شاه عباس حکمرانی تبریز را به ذوالفقارخان واگذاشت (دانشمند،
III/٢٢٦؛ اسکندربیک، ٢/ ١٠٣٨).
پس از پیروزیهای شاه عباس، دولت عثمانی برای بازپسگیری تبریز و دیگر نواحیای که
از دست داده بود، بارها تلاش کرد. سلطان احمد اول (ه م) در آغاز سلطنت خود،
جغالهزاده (جغال اوغلو) سنان پاشا را به فرماندهی سپاه عثمانی به ایران گسیل داشت
(همانجا؛ اوزون چارشیلی، III(١)/٦٥؛ دانشمنـد، III/٢٣٢؛ نعیمـا، ١/ ٣٩٨). او در
میان راه نامهای به شاه عباس فرستاد و اعادۀ مناطقی را که در زمان مراد سوم به
تصرف عثمانیان درآمده بود، خواستار شد؛ اما شاه عباس درخواست او را رد کرد و اجرای
مفاد عهدنامۀ ٩٦٢ق/١٥٥٥م آماسیه را خواستار شد (دانشمند، III/٢٥٤؛ اسکندربیک،
٢/١٣٥٢-١٣٥٣). مراد پاشا تا نزدیکی تبریز آمد و شاه عباس که در این زمان در تبریز
به سر میبرد، به تقویت استحکامات دفاعی شهر پرداخت و در کنار آجی چای استقرار یافت
و با احداث قلعهای در آنجا به گردآوری سپاه مشغول شد (همو، ٢/١٣٥٥؛ حسینی جنابذی،
٨٢٥). سرانجام، پس از برخوردهایی چند که نتیجهای دربرنداشت، دو طرف به صلح رضا
دادند (اسکندربیک، ٢/ ١٣٥٨-١٣٦٣؛ فلسفی، زندگانی...، ٥/٦٥-٦٦؛ دانشمند، III/٢٥٥).
شاه عباس برای تقویت استحکامات دفاعی شهر در برابر نیروهای عثمانی به مقابله مبادرت
ورزید، اما از آنجا که محل این قلعه در کنار و حریم مهرانرود قرار داشت و بیم آن
میرفت که با بسته شدن سدی بر روی رودخانه این قلعه فرو ریزد، شاه به ساختن قلعهای
دیگر در دامنۀ کوه سرخاب، در محل ربع رشیدی فرمان داد. برای ساختن قلعه از مصالحی
که از ویرانههای عمارات تبریز، به ویژه شنب غازان به دست آمده بود، استفاده شد. در
میان قلعه «حمام و عمارات دلگشا» ترتیب یافت و حاکم تبریز به آنجا نقل مکان کرد
(اسکندربیک، ٢/١٣٦٢).
حرکات ایذایی عثمانیان در تمام دورانفرمانروایی شاه عباس برای تسخیر آذربایجان و
مرکز آن، تبریز ادامه داشت. سرانجام، در ٦ شوال ١٠٢٧ق/١٦ سپتامبر ١٦١٨م، میان ایران
و عثمانی پیمان صلحی بسته شد (حسینیجنابذی، ٨٧٢-٨٧٤؛ فلسفی، همان، ٥/ ٩٨-١٠٢؛ نیز
نک : اوزون چارشیلی، III(١)/٦٨؛ دانشمند، III/٢٧٥-٢٧٦) که برپایۀ آن مرزهای دو
کشور به گونهای که در قرارداد آماسیه مشخص شده بود، به رسمیت شناخته شد؛ اما
بهرغم این قرارداد، تعرض عثمانیان چه در دوران شاه عباس تا ١٠٣٨ق/ ١٦٢٩م و چه در
زمان جانشینان او به خاک ایران به طور متناوب ادامه داشت،چنانکه در زمان شاهصفی،
خسرو پاشا، وزیر اعظم عثمانی با مأموریت بازپسگیری ولایاتی که در زمان شاه عباس
از تصرف آنان خارج شده بود، به سوی ایران روانه شد (اوزون چارشیلی، III(١)/١٦٨؛
واله، چ نصیری، ٣٩).
خسرو پاشا که مأموریت اصلیاش استرداد بغداد بود (دانشمند، III/٣٤٣)، گروهی از سپاه
خود را همراه با برخی خانهای کُرد به سوی تبریز روانه ساخت. تبریزیان از بیم قتل و
غارت، اسباب و اموال خود را در نهانخانهها گذاردند و گروهی نیز تبریز را ترک
گفتند؛ اما صفآرایی سپاه ایران به سرکردگی رستمبیک، دیوان بیگی تبریز و نقدیبیک
شاملو، داروغۀ فراشخانه در برابر سپاه عثمانی در کنار آجیچای، باعث قوت قلب و
اطمینان تبریزیان شد. سرانجام، عثمانیان عقبنشینی کردند و کاری از پیش نبردند
(واله، همان چ، ٤٢-٤٤).
شاه صفی در ربیعالاول ١٠٤٤/ اوت ١٦٣٤ از قزوین به «دارالسلطنۀ تبریز» آمد و در
«دولتخانۀ مبارکه» اقامت گزید (همان، ١٧٦) و عدهای را برای جلوگیری از ناآرامیها و
نیز ممانعت از حملات عثمانیان به نواحی وان و دیگر جاها فرستاد (همان، ١٧٦- ١٨٧).
آنگاه نوروز ١٠٤٤ق/١٦٣٥م را در تالار دولتخانۀ تبریز جشن گرفت (همان، ١٨٩- ١٩٥).
در ٩ شوال/ ١٨مارس همان سال، سلطان مراد چهارم آهنگ ایروان کرد و پس از فتح قلعۀ
ایروان (دانشمند،III/٣٦١, ٣٦٥ ؛ هامر پورگشتال، V/٢٠٤-٢٠٨؛ اوزون چارشیلی،
III(١)/١٩٧-١٩٨؛ واله، همان چ، ٢١٨-٢٢٠)، برای تصرف شهر تبریز از رود ارس گذشت و
آبادیهای سر راه را ویران ساخت (دانشمند، III/٣٦٦). سلطان مراد در ٢٨ ربیع الاول
١٠٤٥ق/١ سپتامبر ١٦٣٥م وارد تبریز شد (همانجا؛ واله، همان چ، ٢٢٠-٢٢١) شاه صفی که
در ناحیه بُزکش (میان سراب و میانه) در ییلاق بود، با شنیدن این خبر، فرمان داد که
ساکنان تبریز به نواحی دوردست فرستاده شوند (همانجا) و بار دیگر سیاست زمین سوخته
را در پیشگرفت.
مراد پس از ورود به تبریز، به مسجد حسن پادشاه رفت و دستور داد که شهر را کاملاً
ویران نمایند. بقایای شنب غازان نیز با خاک یکسان شد و به دستور او ساختمانها را به
آتش کشیدند و تبریز به دریایی از آتش بدل شد (هامر پورگشتال، V/٢٠٨-٢٠٩)؛ در این
محله غنایم بیشماری بهدست نیروهای سلطان عثمانی افتاد (شاو، ١/٣٤٤). سلطان مراد
به سبب خرابی شهر و فقدان آزوقه بیش از ٣ روز (واله،همان چ، ٢٢٣) در تبریز دوام
نیاورد و مجبور به بازگشت شد (هامر پورگشتال، واله، همانجاها). حاجی خلیفه، کاتب
چلبی که در ١٠٤٥ق/١٦٣٥م شاهد اینویرانگریها بوده، جزئیات ماجرا را شرح داده است
(نک : مینورسکی، تاریخ، ٥٥-٥٦).
با انعقاد معاهدۀ «قصرشیرین» یا «زهاب» در ١٠٤٩ق/ ١٦٣٩م (نک : شاو، ١/٣٤٤-٣٤٥؛
مینورسکی، همان، ٥٥؛ مهدوی، ٦٥-٦٦؛ دانشمند، III/٣٨٢-٣٨٣) جنگهای طولانی میان ایران
و عثمانی خاتمه یافت و دوران صلح تا بر افتادن صفویان ادامه یافت. بنابر مفاد این
عهدنامه، مرز میان دو دولت تعیین شد که امروزه نیز با اندک تغییری برقرار است.
برطبق مفاد این قرارداد، آذربایجان و ارمنستان بهایران واگذار شد و بغداد نیز به
عثمانی تعلق گرفت (همانجاها) و بهاین ترتیب، شهر تبریز بهمدت نزدیک به ٩٠ سال از
تعرض عثمانیان مصون ماند.
در دوران شاه عباس دوم (١٠٥٢-١٠٧٧ق/١٦٤٢-١٦٦٦م)، تبریز در یک آرامش نسبی به سر
میبرد و مردم به ترمیم خرابیها پرداختند. اولیا چلبی، شاردن،تاورنیه ــ ٣ سیاح
مشهورــ هر یک از دیدگاهی تبریز آن زمان را وصف کردهاند. در اواخر دوران صفویان،
حکومت مرکزی به نواحی مرزی در غرب تسلط کافی نداشت. پس از هجوم افغانها، به
فرماندهی محمود افغان به ایران و سقوط اصفهان، طهماسب دوم، وارث تاج و تخت صفوی،
از اصفهان فرار کرد و بهقزوین رفت و در همانجا (نک : حزین، ٥٦)، و به روایتی
دیگر در شهر تبریز پادشاهی خود را اعلام کرد (مینورسکی، همان، ٦٠؛ اوزون چارشیلی،
IV(١)/١٧٥). در این هنگام بود که دولت عثمانی از یک سو و روسیۀ تزاری نیز از سوی
دیگر، با بهرهگیری از اوضاع نابسامان ایران، اراضی ایران در اطراف دریای مازندران
و غرب ایران را مورد تعرض قرار دادند (مهدوی، ٨٦- ٨٨؛ آق تپه، ١٨؛ دانشمند،
IV/١٣-١٤). این دو دولت با وساطت سفیر فرانسه در عثمانی، قراردادی به امضا رساندند
که به «مقاسمهنامۀ ایران» و یا «قرارداد استانبول» معروف است و برطبق آن اراضی
اشغالی را میانخود تقسیم کردند (آقتپه، ٢٣؛ مهدوی، همانجا). بهموجب اینمعاهده
ایالات ساحلی دریایمازندران بهروسیه واگذار شد و خط مرزی جدید از ملتقای ارس ـ
کُر تا اردبیل کشیده شد و نواحی غرب این خط مرزی به عثمانی واگذار گردید که شهر
تبریز نیز از آن جمله بود (آقتپه، ٢٣-٣٢؛ مهدوی، همانجا).
دولت عثمانی پس از این قرارداد، درصدد تصرف سهم خود برآمد و به ایران لشکر کشید.
عبدالله پاشا کوپریلیزاده، سرعسکر (فرمانده سپاه) عثمانی پس از تصرف خوی، تسوج و
مرند روانۀ تبریز شد (دانشمند، IV/١٥؛ آق تپه، ٢٢؛ اوزون چارشیلی، IV(١)/١٧٩).
تبریزیان در برابر نیروهای عثمانی به شدت مقاومت کردند، اما سرانجام، عبدالله پاشا
پس از ٥ روز توانست شهر را کاملاً تصرف نماید (همو، IV(١)/١٨٠؛ حزین، ٧٤) و مقرر شد
که تبریزیان دست از جنگ بردارند و با خانوادۀ خود از شهر خارج شوند (همانجا؛ مهدوی،
٨٨؛ آرونوا، ٦٦؛ آقتپه، ٣٣).
در این میان، اشرف افغان خواستار عقبنشینی عثمانیان از نواحی اشغالی ایران شد.
اشرف افغان در پی مخالفت دربار عثمانی، با احمدپاشا، سرعسکر جبهۀ عراق وارد جنگ شد
و شکست خورد (دانشمند، IV/١٥-١٦؛ مهدوی، ٨٩). سرانجام، اشرف در ١٨ صفر ١١٣٩ق/٤
اکتبر ١٧٢٦م با امضای قراردادی در همدان، حاکمیت دولت عثمانی بر غرب ایران را به
رسمیت شناخت (دانشمند، IV/١٦).
دورۀ افشاریه و زندیه: حدود دو سال پس از قرارداد اشرف با عثمانیان، نادرقلی (بعدها
نادرشاه) پس از فتح مراغه، به مقابله با سپاه عثمانی به سرداری مصطفى پاشا، حاکم
تبریز (استرابادی، ١٧٠) شتافت و پس از پیروزی بر عثمانیان در محرم ١١٤٢/ اوت ١٧٢٩،
پیروزمندانه وارد تبریز شد (استرابادی، ١٧٠- ١٧١؛ ایوری، ٢٩). تبریزیان ورود نادر
را جشن گرفتند و شهر را آذین بستند؛ نادر نیز به ملاطفت مردم پرداخت (محمدکاظم،
١/١٥٠). در این هنگام، دربار عثمانی گرفتار شورش و دیگر مسائل داخلی خود بود (اوزون
چارشیلی، IV(١)/٢٠٤-٢٠٥). طهماسب دوم صفوی با استفاده از این اوضاع با عثمانیها
وارد جنگ شد، اما در محل کوریجان، در نزدیک همدان از آنان شکست خورد (مهدوی، ٩١؛
ایوری، ٣٠؛ محمدکاظم، ١/٢١٧-٢٢١). عثمانیها بار دیگر تبریز را تصرف کردند (همانجا)
و در پی آن در ١١٤٤ق/١٧٣١م معاهدهای با احمد پاشا، والی بغداد امضا شد. برطبق مفاد
این عهدنامه رودخانۀ ارس مرز دو دولت شناخته شد و شهرهای آن سوی ارس مانند تفلیس،
گنجه، ایروان، نخجوان و جز آنها به عثمانیها واگذار شد و تبریز و کرمانشاه و لرستان
در قلمرو ایران باقی ماند (مهدوی، همانجا؛ دانشمند، IV/٢٢؛ اوزون چارشیلی،
IV(١)/٢٢١-٢٢٢). پس از مدتی، هنگامی که نادر در بغداد بود، عثمانیها با استفاده از
غیبت او به تبریز حمله کردند و گنجعلی پاشا، سردار عثمانی شهر را محاصره نمود
(محمدکاظم، ١/٣٠٧؛ ایوری، ٣٢) و با خیانت شرفالدین بیک ــ که شبانه آنها را به
قلعـه راهنمایی کرد ــ تبریز را به تصرف آورد (محمدکاظم، ١/٣١٣).
نادر در ١١٤٨ق/١٧٣٥م در دشت مغان خود را شاه خواند و تاجگذاری کرد (همو، ٢/٤٥٦؛
حزین، ١١٨- ١١٩؛ وارد، ٤٢-٤٤؛ مینورسکی، تاریخچه...، ٥٤، ٥٦؛ ایوری، ٣٥). آنگاه
برادرش، ابراهیمخان ظهیرالدوله را به سپهسالاری آذربایجان گماشت (محمدکاظم، ٢/
٤٥٨؛ مینورسکی، همانجا؛ آرونوا، ١٢١-١٢٢). از مذاکرات ابراهیمخان با خلیفۀ ارامنه
که در مراسم مغان حضور داشته است، چنان بر میآید که تبریز پایگاه ابراهیمخان بوده
است (آبراهام گاتوغیگس، ٨٠- ٨١).
نادر پس از اعلام پادشاهی خود، موفق شد عثمانیها را از قلمرو ایران بیرون براند. در
١١٤٩ق/١٧٣٦م قرارداد صلح میان دو دولت امضا شد (دانشمند، IV/٢٥؛ اوزون چارشیلی،
IV(١)/٢٣٣-٢٣٤) که برپایۀ آن مرزهای دو کشور به وضعیت تعیینشده در قرارداد ١٤٠٩ق
قصرشیرین بازگردانده شد. پس از کشته شدن ابراهیمخان ظهیرالدوله در جنگ با
داغستانیها در شعبان ١١٥١/ نوامبر ١٧٣٨ (محمدکاظم، ٢/٦٧٥-٦٧٦)، نادر امیراصلان
قِرخلو را به سرداری آذربایجان برگزید و به اقامت در تبریز و گردآوری و «سان عساکر
ولایات» فرمان داد (همو، ٢/٦٨٠؛ مینورسکی، همان، ٦٥).
با کشته شدن نادر سراسر ایران دچار آشوب و هرج و مرج شد و رقابت و کشمکش میان
جانشینان وی که هر یک خود را شایستۀ سلطنت میدانستند، نواحی ایران را از یک قدرت
مرکزی تهی ساخت. مبارزه بر سر قدرت در آذربایجان نیز مانند دیگر نقاط ایران ادامه
داشت (نک : محمدکاظم، ٣/١٠٣٧ بب ؛ آرونوا، ٢٣٦- ٢٣٧). در اینهنگام،گروهی از
مردم تبریز ساممیرزا نامی را که خود را منتسب به خاندان صفوی میدانست و ادعای
سلطنت داشت، به تبریز آوردند و رضیخان ایواغلی دنبلی، حاکم تبریز را بهقتل
رساندند و دست تعدی بهسوی ساکنان شهر دراز کردند. سرانجام، امیر اصلانخان قرخلو
افشار، حاکم ایروان که بر آذربایجان نیز نظارت داشت، او را با طرفدارانش که اغلب
«اجامره واوباش و مهملانِ بیکار ورزشخانههای تبریز» بودند، گرفتار ساخت و سام
میرزا را کور کرد و نزد ابراهیمخان، برادرزادۀ نادر که در اصفهان بود، روانه ساخت
(مفتون، تجربة...، ١/٤٨٥-٤٨٦؛ ریاحی، ١٥١). به این ترتیب، اصلانخان به عنوان یکی
از امیران قدرتمند محلی در آذربایجان شناخته شد.
در این میان، علیقلیخان، برادرزادۀ نادر در مشهد با نام عادلشاه و علیشاه بر تخت
نشست (مفتون، همان، ١/٤٨٢-٤٨٣؛ ایوری، ٥٩) و برادرش، ابراهیم را به اصفهان فرستاد
(همانجا). اندک زمانی بعد، ابراهیم در اصفهان اعلام استقلال نمود و بر برادر خود،
عادلشاه خروج کرد و به گردآوری سپاه پرداخت. امیر اصلانخان نیز از تبریز به یاری
ابراهیم برای جنگ برضد عادلشاه رفت و در محل «سامان ارخی» (مفتون، همان، ١/٤٨٣-٤٨٧)
ــ میان سلطانیه و زنجـان ــ از عادلشاه شکست خورد (ایوری، ٦٠؛ مفتون، همانجا). در
اختلافی که میان اصلانخان و ابراهیمخان پیش آمد؛ ابراهیم برضد متحدش به جنگ
برخاست؛ امیراصلان در مراغه شکستخورد (ایوری،همانجا)و به قراجهداغ فرار کرد. در
آنجا از سوی کاظمخان قراجهداغی گرفتار، و به ابراهیمخان سپرده شد و به فرمان او
به قتل رسید (مفتون، همان، ١/ ٤٨٨؛ ایوری، همانجا؛ مینورسکی، تاریخ، ٦٣).
ابراهیمخان پیروزمندانه وارد تبریز شد و زمستان را همراه با چندین هزار تن از
لشکریان خود در آنجا گذراند. وی در مدت توقف در تبریز تهیۀ سیورسات لشکریان، امرا و
اعیان را با وضع مالیاتهای سنگین و نظایر آن بر مردم تحمیل کرد؛ چنانکه چندین هزار
خانوار از روستاییان و صاحبان حِرَف جلای وطن گفتند (مفتون، همانجا). در این میان،
برخی قبایل شاهرخ را در مشهد به سلطنت برداشتند (همان، ١/ ٤٨٩؛ ایوری، همانجا) و به
نام او سکه زدند و خطبه خواندند (مفتون، همانجا). ابراهیمخان نیز پس از او خود را
رسماً پادشاه خواند (ابوالحسن گلستانه، ٣٠؛ ایوری، همانجا؛ مینورسکی، همانجا) و در
تبریز سکه زد (ترابی، ٢١٧- ٢١٨). ابراهیم پس از آن، مهدیخان افشار را به سرداری
آذربایجان تعیین کرد و خود راهی خراسان شد. مهدیخان افشار در مدت کوتاه حکومت خود
در تبریز آنچنان به اعمال ناشایست دست زد که تبریزیان کمر به قتل او بستند و توسط
چند تن از «قلندرمشربان اوباش و عیّارپیشگان» او را کشتند (مفتون، همان، ١/
٤٨٩-٤٩٠؛ ورنر، ٣٠).
با کشته شدن مهدیخان، شهر پرآشوب شد و لشکریان او پراکنده شدند. از سوی دیگر
نقیخان افشار، برادر مهدیخان که در ارومیه بود، با شنیدن خبر قتل برادر درصدد
انتقام برآمد. وی به گردآوری سپاه پرداخت و آزادخان از سرداران افغانی نادر را که
در نواحی شهرزور و بابان بود، با گروهی از طوایف افشار همراه خود ساخت و به سوی
تبریز حرکت کرد. تبریزیان نیز کاظمخان قراجه داغی، پناهخان جوانشیر، حاکم قره
باغ، و علیخان شقاقی را از سراب به یاری طلبیدند. در جنگی که در رواسنجان (رواسان)،
در نزدیکی تبریز روی داد، خوانین مدافع تبریز عرصه را خالی، و عقبنشینی کردند و
مردم بیپناه را در میدان کارزار تنها گذاشتند (مفتون، همان، ١/٤٩٠-٤٩٣). بنابراین،
آزادخان وارد شهر شد و حکومت تبریز را به دست گرفت (همانجا؛ ورنر، ٣١).
اینکه تبریز در این مقطع زمانی چگونه اداره میشد، منابع تاریخی اطلاعات دقیق به
دست نمیدهند. چنین به نظر میرسد که شهر تبریز در این زمان مستقل بود و رؤسای
قبایل و سرداران نظامی گوناگون در آنجا ایفای نقش میکردند؛ از جملۀ آنها میرزا
محمدشفیع، مستوفی تبریز است که از بزرگان شهر بود. وی در دوران نادرشاه منشی ایالت
تبریز و مستوفی دارالسلطنۀ تبریز بوده است (نادر میرزا، ٣٤٩- ٣٥٩) و در زمان شاهرخ
نیز همان سمت مستوفی و وزیر مالیات آذربایجان را برعهده داشت (همو، ٣٦٠-٣٦٣)؛ اما
میان او و دیگر مدعیان رقابت بود که همگی از سلطنت شاهرخ به عنوان پادشاه قانونی
حمایت میکردند (ورنر، همانجا).
آزادخان پس از تصرف تبریز با عنوان حاکم آذربایجان در این شهر فرمان میراند. وی پس
از غلبه بر رقیبانش، یکی از سرداران خود به نام فضلعلیخان مرندی را به حکومت تبریز
گماشت و به تثبیت قدرت در آذربایجان و آن سوی ارس پرداخت (همو، ٣٢؛ ابوالحسن
گلستانه، ١٨٦). در این هنگام، مردم تبریز که از تحمیل مالیاتها و هزینههای نظامی
آزادخان در رنج بودند، برضد او و حاکم تبریز شوریدند و مأمور عالیرتبۀ مالیاتی او
را که میرزا ناصر نام داشت، کشتند. شهر مدت دو ماه در محاصره بود و سرانجام در
تابستان ١١٦٤ق به دست نیروهای آزادخان تصرف شد و مدت ٦ ماه توسط فتح علیخان افشار
اداره میشد (ورنر، همانجا).
آزادخان در ١١٦٦ق برای دست یافتن به سراسر ایران، آذربایجان را ترک گفت (همانجا).
وی با محمدحسنخان قاجار، دیگر مدعی سلطنت ایران در گیلان جنگید و از او شکست خورد.
محمدحسنخان به آذربایجان آمد و در سر راه خود به ارومیه، مرکز فرمانروایی آزادخان،
با استقبال پر شور مردم تبریز، این شهر را به تصرف خود درآورد (همو، ٣٣). آزادخان
در جنگ با خان قاجار در ارومیه نیز شکست خورد (ابوالحسن مستوفی، ٦٠-٦٧؛ موسوی،
٣٥-٣٧) و به قلمرو عثمانی فرار کرد (ورنر، همانجا).
محمدحسنخان در بازگشت به تبریز، نخست محمدحسنبیک ترکمان را به فرماندهی سپاهیان
تبریز منصوب کرد (همانجا) و سپس پسرش، آقامحمدخان (سرسلسلۀ قاجاریه) را به نیابت
خود در تبـریز برگـزید (نادرمیـرزا، ٢٣٩؛ هدایت، رضاقلـی، ٤٠) و در واقع، عنوان
صاحب اختیار آذربایجان تعیین کرد (مفتون، همان، ٢/٣٠) و علیخان قلیچلو و
نجفقلیخان دنبلی، حاکم خوی را بهعنوان اتابکی وی برگزید (همانجا؛ ابوالحسن
مستوفی، ٧٧). آنگاه خود به شیراز رفت و آنجا را محاصره کرد و سرانجام، شکست خورد
(همو، ٨٣-٩٠). در این میان، آقامحمدخان با شنیدن این خبر تبریز را ترک کرد و نزد
پدرش رفت (مفتون، همانجا؛ نادر میرزا، ٢٢١-٢٢٢). پس از شکست محمدحسنخان قاجار در
شیراز، طوایف و سرداران متحد او پراکنده شدند؛ فتحعلیخان افشار و شهبازخان دنبلی
از همراهان او، وی را ترک کردند و به آذربایجان آمدند و فتحعلیخان بار دیگر تبریز
را تصرف کرد (همو، ٢١٣، ٢٢١-٢٢٢؛ ابوالحسن مستوفی، ١٢١) و مردم تبریز نیز او را به
گرمی پذیرفتند (ورنر، ٣٤). فتحعلیخان با پیروزی بر آزادخان ــ که بار دیگر درصدد
تسخیر آذربایجان برآمده بود ــ موقعیت خود را استحکام بخشید (مفتون، همان،
٢/٣١-٣٥).
از سوی دیگر، کریمخان زند نیز در ١١٧٣ق (نک : نادر میرزا، همانجا) و به عبارتی
دیگر در ١١٧٤ق برای سرکوب فتحعلیخان راهی آذربایجان شد، اما در این کار توفیقی
نیافت و به آرام ساختن ایلات شقاقی و شاهسون بسنده کرد (موسوی، ٤٧) و یکسال بعد
موفق شد فتحعلیخان را شکست دهد. فتحعلیخان به قلعۀ ارومی فرار کرد (همو، ٤٨-٥٠؛
مفتون، همان، ٢/٣٦- ٤٠؛ ابوالحسن مستوفی، ١٦٣-١٧٥). کریمخان نخست محمدرضاخان مرندی
را به حکومت و تسخیر تبریز مأمور ساخت (همو، ١٧٣)؛ اما گروهی از مردم تبریز که
ابوالحسن مستوفی (ص ١٧٤) آنها را «الواط هنگامهطلب» نامیده است، به طرفداری از
فتحعلیخان او را زندانـی ساختند کـه سرانجام، تـوسط میرزا شفیع تبریزی ــ مستوفی
آذربایجان ــ رهایی یافت. پس از آن، کریمخان در ١٥ ذیحجۀ ١١٧٥ در حالی که مردم
تبریز از پیر و جوان و خرد و کلان تا دو فرسخی شهر به استقبال او رفته بودند، با
عبور از روی فرشهای گرانبها که تا دروازۀ تبریز گسترده بودند، وارد شهر شد
(ابوالحسن مستوفی، ١٧٤-١٧٥) و میرزا شفیع را نیز در مقام استیفا ابقا کرد (همانجا).
در دوران فرمانروایی کریمخان، آذربایجان در آرامش نسبی به سر میبرد. آگاهی دربارۀ
اتفاقات و تاریخ تبریز در این مقطع زمانی بسیار اندک است (ورنر، ٣٦). کریمخان با
شنیدن خبر شورش برادرش، آذربایجان را ترک گفت (ابوالحسن مستوفی، ٢٢٢-٢٢٣) و
نجفقلیخان دنبلی را به حکومت تبریز (مفتون، همان، ٢/٤١)، و به عبارت دیگر به مقام
بیگلربیگی آن شهر (ورنر، همانجا) منصوب کرد (همانجاها). در ١١٨٣ق، هنگامی که
نجفقلیخان به شیراز احضار شده بود (نادر میرزا، ٣٤٣؛ ورنر، همانجا)، مدتی نیز
میرزا اسدالله، شیخالاسلام تبریز، ادارۀ شهر را برعهده داشت (نادر میرزا، همانجا).
نجفقلیخان در ١١٩٠ق، حاکم مراغه از خاندان مقدم را که قصد تعدی به تبریز و حوالی
آن را داشت، تنبیه کرد (ورنر، ٤١).
١. »Āghā Muħammad…«
پس از درگذشت کریمخان در ١١٩٣ق/ ١٧٧٩م (موسوی، ٧٣؛ ابوالحسن گلستانه، ٣٤٢؛ همبلی،
«آقامحمدخان...١»، ١١٣)، و تضعیف قدرت مرکزی، در آذربایجان نیز چون دیگر نواحی
ایران خانها و امیران با استقلال و استبداد، هر یک در منطقۀ خود فرمان میراندند
(مفتون، همان، ٢/ ٢٠٩؛ ورنر، ٤٢). این وضع با فراز و فرودهایی تا زمان استقرار
سلسلۀ قاجار ادامه داشت. در این زمان ادارۀ تبریز در دست رؤسای خاندان کرد دنبلی
بود که در تبریز حکومت داشتند و بیگلربیگی تبریز بودند.
در اوایل محرم ١١٩٤/ ژانویۀ ١٧٨٠م زمینلرزۀ شدیدی تبریز را ویران ساخت. بسیاری از
مردم کشته شدند و ساختمانها تخریب شد (نک : همین مقاله، زمین لرزهها؛ نیز مفتون،
همان، ٢/٢١١-٢١٧ بب ؛ ابوالحسن مستوفی، ٥٠٣). فضلعلیبیک، پسر نجفقلیخان
بیگلربیگی نیز در این زلزله کشته شد (مفتون، همان، ٢/ ٢١٩؛ ابوالحسن مستوفی،
همانجا).
نجفقلیخان، بیگلربیگی تبریز در مدت ٦ ماه بارویی به دور تبریز بهدرازای یکمیل و
بلندی قامت یک انسان متوسط القامه کشید (مفتون، همان، ٢/٢٤٠-٢٤١) و در درون آن سرای
رعیت، بازار، خانات و گرمابهها ساخته شد (نادر میرزا، ١٩٨). این بارو دارای ٨
دروازه به نامهای، اعلا (باغمیشه)، سرخاب، شتربان (دَوَچی)، اسلامبول، گجیل (درب
سرد)، مهاد مهین، نوبر و خیابان بود و هر دروازه دو منارۀ کاشیکاری داشت
(همانجا).
در زمان نجفقلیخان، اندکی پس از زمینلرزۀ ١١٩٤ق، ایلات شاهسون و شقاقی به سرکردگی
نظرعلیخان و صادقخان، به تبریز حمله کردند. مردم تبریز به اتفاق بیگلربیگی و با
کمک احمدخان دنبلی، حاکم خوی و امامقلیخان افشار، حاکم ارومیه متجاوزان را از شهر
بیرون راندند (مفتون، همان، ٢/٢٤١؛ ورنر، ٤٤). نجفقلیخان در ١١٩٩ق درگذشت و به این
ترتیب، دوران طولانی حاکمیت او در تبریز به سرآمد (نادرمیرزا، ٢١٩- ٢٢٠) و فرزندش،
خدادادخان بیگلربیگی تبریز شد (همانجا). خداداد در آن هنگام جوان و کمتجربه بود و
به همین سبب، با اختلافات و تضادهای میان صاحبان قدرت محلی در آذربایجان آشنا نبود.
اندکی پس از جانشینی پدرش، احمدخان، رئیس طایفۀ دنبلی که سودای تصرف و حکومت تبریز
را داشت، او را گرفت و به خوی آورد (همو، ٢٢٠-٢٢١؛ ورنر، ٤٦). خدادادخان پس از کشته
شدن احمدخان به تبریز بازگشت و تا ١٢٠٥ق/١٧٩١م که درگذشت، همچنان بیگلربیگی تبریز
بود (نادر میرزا، ٢٢٠-٢٢١).
دورۀ قاجاریه: آقامحمدخان قاجار در اواخر سال ١٢٠٥ق آذربایجان را بدون برخورد با
مقاومت و مانعی جدی تصرف کرد و بر قلمرو خود افزود. صادقخان شقاقی از مخالفان
بزرگ خان قاجار نیز که سودای سلطنت داشت، در جنگ با آقامحمدخان شکست خورد و به
حاکم قرهباغ پناهنده شد (سپهر، محمدتقی، ١/٥٧؛ ساروی، ١٩٣). پس از فتح آذربایجان،
خانقاجار مقام بیگلربیگی تبریز و خوی را به حسینقلیخان دنبلی سپرد (سپهر،
محمدتقی، همانجا؛ ساروی، ١٩٤؛ ورنر، ١٥١). در ١٢٠٧ق سلیمانخان، یکی از سرداران
معروف قاجار از سوی آقامحمدخان، برای مطیع ساختن خانهای محلی و جلب اطاعت آنان از
خان قاجار به تبریز آمد (همو، ٤٩). وی با امیران و خانهای آذربایجان مذاکره کرد و
آنان را به فرمانبرداری از شاه قاجار راضی ساخت (ساروی، ٢٤١، ٢٦٥). آقامحمدخان
یکبار در ١٢٠٩ق (همو، ٢٦٤- ٢٧١) و بار دیگر در ١٢١١ق برای سرکوب ابراهیمخان
جوانشیر، حاکم قرهباغ (همو، ٢٩٢- ٢٩٨؛ همبلی، همان، ١٢٦-١٢٧, ١٣١-١٣٢)، به آن سوی
ارس و قلعۀ شوشی هجوم برد و در همین آخرین لشکرکشی در شوشی کشته شد (سپهر، محمدتقی،
١/٨٤؛ هدایت، رضاقلی، ٣٠٣- ٣٠٥؛ ساروی، ٢٩٨).
با کشته شدن شاه قاجار آشوب و هرج و مرج آذربایجان را فراگرفت. صادقخان شقاقی بار
دیگر علم طغیان برافراشت و با گردآوری سپاه، پس از آنکه یکی از برادرانش، بهنام
محمدعلی را به حکومت تبریز منصوب ساخت (هدایت، رضاقلی، ٣٠٨؛ مینورسکی، تاریخ، ٦٥) و
برادر دیگرش، جعفرخان را به حکومت قراچهداغ گماشت (هدایت، رضاقلی، همانجا؛ سپهر،
محمدتقی، ١/٨٧)، به سوی تهران حرکت کرد؛ اما در مصاف با فتحعلیشاه شکست خورد و بار
دیگر به حکومت سراب و گرمرود بازگشت (همو، ١/٩٠؛ هدایت، رضاقلی، ٣١٤).
فتحعلیشاه حکومت تبریز و خوی را به جعفرقلیخان دنبلی واگذاشت. وی پس از ورود به
تبریز با صادقخان شقاقی، حاکم سراب و محمد قلیخان افشار، حاکم ارومیه همداستان
شد و برضد حکومت مرکزی شورید (سپهر، محمدتقی، ١/٩٤؛ هدایت، رضاقلی، ٣٢٦)؛
فتحعلیشاه نیز پس از این رویداد حسینقلیخان را بهبیگلربیگی تبریز منصوب ساخت
(سپهر، محمدتقی، همانجا). در این میان، متحدان جعفرقلی از اتحاد با او منصرف شدند
و وی بهقلمرو عثمانی پناهنده شد و لشکری مرکب از کُردان یزیدیگرد آورد و
آهنگآذربایجان کرد (سپهر،محمدتقی،١/ ٩٩).
فتحعلیشاه در ١٢١٣ق عباس میرزا را به ولیعهدی و نیابت سلطنت برگزید (نادر میرزا،
٢٤٠؛ همبلی، «ایران...١»، ١٥٠)، سپس او را همراه اعتضادالدوله سلیمانخان قاجار و
میرزا عیسى فراهانی با ١٢ هزار سپاهی مأمور آذربایجان و سرکوب جعفرقلیخان دنبلی
کرد (سپهر، محمدتقی، ١/١٠١؛ هدایت، رضاقلی، ٣٤٧- ٣٤٨؛ نادر میرزا، ٢٢٦).
١. »Iran…«
عباس میرزا در محرم ١٢١٤/ ژوئن ١٧٩٩ وارد تبریز شد (همانجا)، جعفرقلیخان هزیمت شد
و به چخور سعد، در آن سوی ارس گریخت و عباس میرزا پس از تعیین بیگلربیگی برای شهر
خوی، به تبریز بازگشت (همانجا؛ سپهر، محمدتقی، ١/١٠٤؛
هدایت، رضاقلی، ٣٥٦ - ٣٥٧) و پس از مدتی به تهران مراجعت کرد (مفتون، مآثر...، ٦٩).
تبریز در مدت غیبت ولیعهد، توسط احمدخان مقدم ــ که خود را «بیگلربیگی کل ممالک
آذربایجان» مینامید ــ اداره میشد (ورنر، ١٥٧-١٦٢). این عنوان در کتیبۀ سردر
مدرسۀ طالبیه که برطبق مفاد آن بازرگانان شهر از پرداخت عوارض صادرات و واردات معاف
گردیدهاند، مندرج است (کارنگ، آثار، ١/٢٢٠-٢٢٢؛ مشکور، ٢١٣-٢١٤؛ ورنر، ١٥٨).
با دستدرازیهای روسیۀ تزاری به قلمرو ایران وتصرف گرجستان (سپهر، محمدتقی، ١/١٢٣-
١٢٥) و در پی آن، آغاز جنگهای ایران و روسیه، تبریز به مرکز فعالیتهای نظامی ایران
بدل شد.
فتحعلیشاه فرماندهی عملیات نظامی در برابر روسیه را به نایبالسلطنه عباسمیرزا
سپرد و او را به حکمرانی آذربایجان منصوب کرد. وی در ذیحجۀ ١٢١٨ رهسپار آذربایجان،
و مدتی بعد وارد تبریز شد و به تدارک و تجهیز سپاه پرداخت (همو، ١/١٢٥؛ هدایت،
رضاقلی، ٣٩٠-٣٩١؛ مفتون، همان، ١٢٥-١٢٦). با استقرار کامل نایبالسلطنه در تبریز،
این شهر مقر رسمی و اقامتگاه ولیعهدهای سلسلۀ قاجار گردید. چنین به نظر میرسد که
تبریز در اوایل سدۀ ١٣ق، شهری کوچک و ویران بود و هنوز آثار ویرانگر زمینلرزۀ
١١٩٤ق در آن به چشم میخورد، چنانکه مشاهدات برخی از خارجیان نیز گواه بر این امر
است. آنان که در دهۀ دوم سدۀ ١٣ق آنجا را دیدهاند، آن را شهری ویران با دهکدههای
بزرگ وصف کردهاند که هیچ نشانی از شهر باشکوهی که شاردن یاد کرده، نداشته است
(ورنر، ٦٩-٧٠)؛ اما با توسعه و توجه به عمران و آبادی آن و ترمیم ویرانیها در دورۀ
عباس میرزا، بر جمعیت آن افزوده شد تا آنجا که دومین شهر مهم ایران به شمار آمد
(همو، ٧٠).
عباس میرزا در دوران اقامت خود در تبریز به عنوان شاهزادهای روشنفکر، اصلاحطلب و
ترقیخواه، به اقدامات بسیاری در راستای نوگرایی و تجددخواهی دست یازید که بنای
نظام جدید در سپاه زیرنظر مشاوران خارجی از جمله ژنرال گاردان فرانسوی، توپریزی و
تمرین آموزش توپاندازی، تأسیس قورخانه (اسلحهسازی)، خیابانبندی و درختکاری و جز
آن، احداث قلعۀ دوم به دور قلعۀ دارالسلطنۀ تبریز و کندن خندق و ایجاد خاکریز در
اطراف آن برای تأمین امنیت شهر، ساختن عمارات بسیار از جمله دارالاماره ــ که
اقامتگاه وی و ولیعهد بعدی نیز بوده است ــ همچنین بازسازی باغ شمال و باغ صفا در
تبریز، احداث قلعههایی در سرحدات و سایر شهرها، اعزام دانشجو به خارج و نظایر آن
از جملۀ اقدامات او بود (مفتون، همان، ١٢٧ بب ؛ جهانگیرمیرزا، ١٨٦- ١٩١).
تبریز در این هنگام مرکز حقیقی سیاست در ایران بهشمار میرفت که در احراز این مقام
عباسمیرزا و میرزا بزرگ قائممقام نقش بسیار مهمی داشتند (اقبال، میرزا تقیخان،
٢١١). همچنین تأسیس چاپخانه در آن شهر یکی از بزرگترین اقدامات عباس میرزا در
زمینۀ فرهنگ و آموزش تبریز به شمار میرود. چگونگی ورود چاپ به تبریز به طور دقیق
مشخص نیست؛ چنین به نظر میرسد که شخصی به نام آقا زینالعابدین تبریزی در ١٢٣٣ق/
١٨١٨م اسباب و آلات «باسمهخانه، طیپوگرافی»، یعنی چاپ حروفی را در تبریز دایر کرده
است (آرینپور، ١/٢٣٠-٢٣١؛ ورنر، ٥٨-٥٩) و نخستین کتابی که در آنجا چاپ شد، رسالۀ
جهادیه، اثر میرزا بزرگ قائممقام، پیشکار آذربایجان بود که دربارۀ جنگهای ایران و
روس است (پروین، ١/٢٠). چند سال بعد میـرزا صـالـح شیـرازی ــ دانشجـوی گسیـل شـده
بـهخـارج ــ در بازگشت از انگلستان، اجناس چاپسازی و دستگاه کوچکی به تبریز آورد
(آرینپور، ١/٢٣٠؛ ورنر، ٥٩). در ١٥ شوال ١٢٣٢ق/ ٢٨ اوت ١٨١٧م شخصی به نام نوروز،
از گماشتگان میرزا بزرگ قائممقام «منگنهخانه»ای را با وسایل مربوط ، به مبلغ ٢٠٠
تومان به عباسمیرزا فروخت. این منگنهخانه در محلۀ چهار منار تبریز و در نزدیکی
اقامتگاه قائممقام قرار داشت. این مسئله که آیا نوروز برای میرزا کار میکرده، یا
دستگاه و منگنهخانه به خودش تعلق داشته است، روشن نیست؛ همچنین تعلق دستگاه چاپ به
میرزا زینالعابدین نیز نامشخص است، هرچه باشد دستگاه چاپ تازگی داشته، و در معرفی
این فن میرزا بزرگ نقش مهمی داشته است (ورنر، همانجا).
عباس میرزا در دوران ولیعهدی و اقامت در تبریز گرفتار دو دوره جنگ با روسیه بود:
دورۀ اول این جنگها از ١٢١٨ تا ١٢٢٨ق/١٨٠٣ تا ١٨١٣م که به انعقاد عهدنامۀ گلستان
(نک : سپهر، محمدتقی، ١/٢٤٠-٢٤٦)، و دورۀ دوم از ١٢٤١ تا ١٢٤٣ق/١٨٢٦ تا ١٨٢٨م که
آن هم به انعقاد عهدنامۀ ترکمانچای انجامید، ادامه داشت (هدایت، رضاقلی، ٦٨٦- ٦٩٥؛
سپهر، محمدتقی، ١/٣٩٣-٤٠٤؛ برای آگاهی بیشتر از جنگها، نک : مفتون، مآثر، جم ؛
جهانگیر میرزا، ٤ بب ).
در جریان جنگ دوم، آرستوف، سردار و شاهزادۀ روسی، با استفاده از غیبت عباس میرزا
در تبریز از یک سو، و همکاری و همیاری خانهای مرند که او را به تصرف تبریز ترغیب
میکردند، از سوی دیگر، با ٣ هزار سرباز و هزار نفر قزاق و ١٠ عراده توپ به سوی
تبریز آمد و در کنار پل آجیچای اردو زد. آصفالدوله که از جانب عباسمیرزا ادارۀ
امور شهر را برعهده داشت، به مقابله با او برخاست؛ اما میرزا فتاح، پسر میرزا یوسف
مجتهد، مردم تبریز را به عدم مقاومت و تسلیم تشویق کرد و دروازههای شهر را بر روی
سپاهیان روس گشود و بدینسان، شهر به تصرف روسها درآمد و ادارۀ امور شهر به میرزا
فتاح واگذار شد. پاسکویچ پس از شنیدن این خبر به تبریز آمد (سپهر، محمدتقی،
١/٣٨٥-٣٨٧؛ هدایت، رضاقلی، ٦٧٤- ٦٧٩؛ جهانگیر میرزا، ٨٧-٩٠). عباس میرزا که ادامۀ
جنگ را صلاح نمیدانست، از در صلحخواهی درآمد و با پاسکویچ نخست در دهخوارقان
(آذرشهر کنونی) ملاقات نمود (همو، ٩٧- ٩٨) و سپس در ترکمانچای قرارداد متارکۀ جنگ
را امضا کرد.
پس از قرارداد ترکمانچای و رفتن پاسکویچ، نایبالسلطنه بهتبریز بازگشت و به سر و
سامان دادن اوضاع شهر که از سوی روسها نهب و غارت شده بود، پرداخت. روسها هنگام ترک
تبریز تمام توپخانه و مهمات آن و نیز تفنگهای سربازان را که در حدود ٢٥ هزار قبضه
بود، مصادره کردند و با خود بردند. همچنین نزدیک به ٦ هزار خانوار ارمنی را به آن
سوی ارس کوچاندند (جهانگیرمیرزا، ١١٤). عباس میرزا آن گروه از تبریزیان را که با
روسها همکاری کرده بودند، بخشید (همو، ١١٣).
در ١٢٤٦ق عباسمیرزا تبریز را برای فرو نشاندن ناآرامیهای یزد ترک کرد (هدایت،
رضاقلی، ٧٣٧- ٧٣٨؛ جهانگیرمیرزا، ١٤٣؛ همبلی، «ایران»، ١٦٦) و دیگر به تبریز
بازنگشت. در مدت غیبت او، پسرش، فریدون میرزا با عنوان نایب و جانشین با راهنمایی
میرزا ابوالقاسم قائممقام و نیز به کمک محمدخان زنگنه، امیرنظام که مورد اعتماد
ولیعهد بود، ادارۀ امور شهر تبریز را برعهده داشت (همان، ١٦٧؛ ورنر، ٦٠). عباس
میرزا پس از یزد مأموریت خراسان یافت و در ١٢٤٩ق/١٨٣٣م در آنجا درگذشت
(جهانگیرمیرزا، ١٨٥- ١٨٦؛ همبلی، همانجا).
فتحعلیشاه پس از درگذشت عباسمیرزا، محمدمیرزا، پسر وی را که در خراسان همراه پدر
بود، به ولیعهدی (نک : سپهر، محمدتقی، ١/٥١٣) و حکومت آذربایجان برگزید و روانۀ
تبریز کرد (ورنر، نیز همبلی، همانجاها). محمدمیرزا در محلی میان میانه و اوجان
(بستانآباد) از سوی برادران خود، محمدخان امیرنظام و وزیر مختار روس استقبال شد
(جهانگیر میرزا، ٢١٣) و چند روز بعد، در ٣ ربیعالاول ١٢٥٠ق/١٠ ژوئیۀ ١٨٣٤م به
تبریز رسید (ورنر، همبلی، همانجاها). پس از ورود ولیعهد جدید به تبریز به سبب
احتکار، قیمت گندم بالا رفته، و بلوای نان به وجود آمده بود. وی به سرعت آن را
خاموش، و موضوع را حل کرد (ورنر، همانجا) و برای جلوگیری از شورش برادرانش هر یک را
به حکومت یکی از شهرهای آذربایجان برگماشت (جهانگیرمیرزا، ٢١٠-٢١٢).
دوران ولایتعهدی محمدمیرزا دیری نپایید، زیرا فتحعلیشاه در ١٩ جمادیالآخر
١٢٥٠ق/٢٣ اکتبر ١٨٣٤م درگذشت (سپهر، محمدتقی، ١/ ٥١٨؛ جهانگیرمیرزا، ٢١٩). چون این
خبر به تبریز رسید، روحانیان تبریز مانند میرزا احمد مجتهد، میرزا علی اصغر
شیـخالاسلام و نیـز برخـی دیگـر از علمـا ــ کـه وزرای مختار روسیـه و انگلستان
آنها را همراهـی میکردند ــ نزد ولیعهد رفتند و ضمن عرض تسلیت، او را به اعلام
سلطنت دعوت کردند (سپهر، محمدتقی، ٢/ ٦٠٨). آنگاه ولیعهد در ٧ رجب ١٢٥٠ در شهر
تبریز بر تخت نشست و پادشاهی خود را اعلام نمود و سکه ضرب کرد (همو، ٢/ ٦٠٩؛
جهانگیرمیرزا، ٢٢٥-٢٢٦) و پس از آن، رهسپار تهران شد (نک : سپهر، محمدتقی، ٢/٦١٢
ببـ ).
پس از رفتن محمدشاه به تهران، فریدون میرزا بار دیگر با همان عنوان نایبالایاله به
حکمرانی آذربایجان منصوب شد و محمدخان امیرنظام نیز که امین و معتمد شاه بود، به
ملازمت وی گماشته شد (جهانگیرمیرزا، ٢٢٦؛ نادرمیرزا، ٢٤٦؛ سپهر، محمدتقی، ٢/٦١٢).
پس از مدتی، فریدون میرزا به تهران فراخوانده شد و قهرمان میرزا به حکومت آذربایجان
رسید. وی که فرزند هشتم عباسمیرزا بود، تا هنگام درگذشت در ١٢٥٧ق/١٨٤١م
(نادرمیرزا، ٢٤٦- ٢٤٧)، با حسن سلوک در تبریز فرمان راند. او فوجی نظامی مرکب از
جوانان تبریز تشکیل داد و آن را قهرمانیه نامید (همانجا).
پس از قهرمانمیرزا، بهمنمیرزا، برادر دیگر شاه به حکومت آذربایجان منصوب شد (همو،
٢٤٧). او برای سامان دادن اوضاع آذربایجان بهویژه پس از در گذشت امیرنظام بسیار
کوشید (همانجا؛ جهانگیرمیرزا، ٢٨٦؛ ورنر، ٦١) و به نوشتۀ نادرمیرزا (همانجا)، «به
روزگار او نعمت نیک ارزان بود و همۀ ملک به امن و فراغت بود». سرانجام در
١٢٦٣ق/١٨٤٧م بهمنمیرزا، به سبب بدگمانیهایی که نسبت به او در براندازی سلطنت
محمدشاه وجود داشت، به تهران آمد و به سفارتخانۀ روسیه پناهنده شد (جهانگیرمیرزا،
٣٠٦- ٣٠٩؛ سپهر، محمدتقی، ٢/٩٠٢- ٩٠٧).
پس از برکناری بهمنمیرزا، ناصرالدینمیرزا ولیعهد (جهانگیرمیرزا، ٢٤٩) با عنوان
فرماندار جدید آذربایجان رهسپار تبریز شد (همو، ٣٠٨؛ سپهر، محمدتقی، ٢/٩٠٧- ٩٠٨).
ناصرالدین میرزا در اواسط زمستان ١٢٦٣ق به تبریز رسید و به رغم زمستانی سرد و سخت،
از سوی مردم تبریز با شکوه تمام استقبال شد (همانجا؛ جهانگیرمیرزا، ٣٠٩؛ نادرمیرزا،
٢٤٩-٢٥٠). وی نیز مانند پدر اقامتی کوتاه در تبریز داشت؛ زیرا با درگذشت محمدشاه در
١٢٦٤ق، به تهران بازگشت (سپهر، محمدتقی، ٢/٩١٥، ٩٢٠-٩٢١). یکی از رویدادهای مهم
دوران اقـامت ناصرالدین میرزا در درگیری برخـی از مردم ــ که نادر میرزا (ص ٢٤٩)
آنها را «اشرار و الواط» نامیده است (سپهر، محمدتقی، ٢/٩٠٧- ٩٠٨) ــ با مسیحیان و
ارامنۀ تبریز بود. آنان به محلات ارامنه هجوم آوردند و خانههای آنها را غارت
کردند؛ این شورش و غوغا با درایت و سیاست میرزا تقیخان وزیر نظام خاموش شد و اموال
ارامنه به آنان مسترد گردید (همو، ٢/ ٩٠٨- ٩٠٩؛ جهانگیرمیرزا، ٣٠٨- ٣٠٩؛ نادرمیرزا،
همانجا).
خبر درگذشت محمدشاه توسط مادر ولیعهد و همچنین فرستادگان وزرای مختار دو دولت روس
و انگلیس به کنسولگریهای مقیم خود در تبریز، به ولیعهد اطلاع داده شد (جهانگیر
میرزا، ٣١٥-٣١٦، ٣٢٤-٣٢٥؛ سپهر، محمدتقی، ٣/٩٦١). با درگذشت محمدشاه، ناصرالدین
میرزا در ١٤ شوال ١٢٦٤ در تبریز بر تخت پادشاهی نشست (همو، ٣/٩٦٢؛ جهانگیر میرزا،
٣٢٥-٣٢٦) و در ١٩ شوال همان سال، رهسپار تهران شد (سپهر، محمدتقی، ٣/٩٦٤).
ناصرالدینشاه هنگام ترک تبریز ملک قاسممیرزا، فرزند فتحعلیشاه را به حکمرانی
آذربایجان گماشت (نادر میرزا، ٢٤٩؛ جهانگیرمیرزا، ٣٢٦). ملکقاسم میرزا شخصی خلیق و
با فرهنگ بود. او به زبانهای انگلیسی و فرانسوی گفتوگو میکرد (نادرمیرزا،
٢٤٩-٢٥٠) و بدینسبب، با هیئتهای سیاسی اروپایی مقیم تبریز و نیز دیگر غربیانی که
به تبریز میآمدند، ارتباط نزدیک داشت (ورنر، ١٢٦).
یکی از رویدادهای دوران حکومت ملک قاسم میرزا درگیری شاگردان شیخ احمد احسایی ــ که
با فتوای میرزا احمد مجتهد تکفیر شده بودند ــ با تبریزیان بود که با درایت او آن
غائله خاموش شد (اعتمادالسلطنه، المآثر...، ١/٦٢؛ سپهر، محمدتقی، ٣/١٠٣٧؛ ورنر،
١٢٧). چنین به نظر میرسد که او تا ١٢٦٥ق حکمرانآذربایجان بوده است. در همینسال
حمزه میرزا ، پسر بیستویکم عباسمیرزا (نک : نادرمیرزا، ٢٤٩-٢٥٠، ٢٥٢)، با لقب
حشمتالدوله به حکومت آذربایجان رسید. وی پس از ورود به تبریز به انتظام امور شهر و
ایالت پرداخت (جهانگیرمیرزا، ٣٣٨؛ سپهر، محمدتقی، ٣/١٠٤٠- ١٠٤١). وزارت او را میرزا
محمد مستوفی، پسر قوامالدوله برعهده داشت (همانجا). مهمترین واقعۀ زمان حاکمیت
حشمتالدوله در تبریز، صدور حکم قتل باب (نک : ه د، بابیه) و اعدام او ست (سپهر،
محمدتقی، ٤/١٠٧٥)؛ سنگفرش کردن معابر تبریز نیز از اقدامات عمرانی او بهشمار
میرود (اعتمادالسلطنه، همان، ١/٩٠).
مظفرالدین میرزا، پسر ناصرالدینشاه در ١٢٧٧ق به حکمرانی آذربایجان منصوب شد (همان،
١/٥٣؛ نادرمیرزا، ٢٥٦). از آنجا که وی خردسال بود، عزیزخان مکری سردار کل، امور
جاری حکومتی را انجام میداد و صاحب دیوان نیز کارهای پیشکاری را برعهده داشت. در
١٢٧٨ق، مظفرالدین میرزا به ولیعهدی انتخاب شد. مراسم رسمی ولایتعهدی با اعطای
فرمان و نشان از جانب شاه، با برپایی جشن و سرور در تبریز برگذار شد (همانجا). در
دوران ولیعهدی طولانی مظفرالدین میرزا در تبریز اقدامات فرهنگی و آموزشی چندی
بهعمل آمد.
ناصرالدینشاه در ١٧ ذیقعدۀ ١٣١٣ق/٣٠ آوریل ١٨٩٦م در آستانۀ برپایی جشن پنجاهمین
سال سلطنت خود، در زاویۀ حضرت عبدالعظیم، توسط میرزا رضا کرمانی کشته شد
(ناظمالاسلام، ١/ ١٢٨؛ کدی، ١٩٩؛ هدایت، مهدیقلی، ٧٧). مظفرالدین میرزا روز بعد
از درگذشت پدرش، در دارالسلطنۀ تبریز رسماً بر تخت نشست (افضلالملک، ٩) و سلطنت
خود را اعلام داشت (همانجا؛ براون، انقلاب...، ٦٠)؛ سپس در ٤ ذیحجۀ ١٣١٣ رهسپار
تهران شد (افضلالملک، ١٥-١٦).آنگاه محمدعلی میرزا، پسر مظفرالدینشاه که در
١٢٨٩ق در تبریز متولد شده بود (بامداد، ٣/٤٣٣) و از ١٢ سالگی نزد پدر در تبریز
میزیست و ریاست قشون آذربایجان را با لقب سردار کل برعهده داشت، در ١٣١٣ق به
ولیعهدی و صاحباختیاری آذربایجان انتخاب شد (ناظمالاسلام، ١/٢٧٧؛ افضلالملک،
٢٩). میرزا علیخان امینالدوله نیز به وزارت و پیشکاری آذربایجان، و بهاءالدوله
امیرتومان به ریاست کل قشون آذربایجان منصوب و رهسپار تبریز شدند (همو، ٣٠).
محمدعلی میرزا در دوران ولیعهدیاش در تبریز ادارۀ «خفیهنویس و راپورتچی» ترتیب
داد (ناظماسلام، همانجا). ناشایستترین رویداد زمان ولایتعهدی او اعدام ٣ تن از
آزادیخواهان ایرانی مقیم عثمانی بهنامهای شیخ احمد روحی، میرزا آقاخان کرمانی و
میرزا حسن خان خبیرالملک است. آنان به اتهام رابطه با سیدجمالالدین اسدآبادی و
شرکت در قتل ناصرالدینشاه دستگیر، و به ایران فرستاده شده بودند که به دستور
محمدعلی میرزا در خانۀ اختصاصیاش زیردرخت نسترن سر بریده شدند (کسروی، تاریخ
مشروطه...، ١٣٦-١٤٠). گویند ولیعهد شخصاً در مراسم اعدام آنها حضور داشته است
(ناظمالاسلام، ١/١٤- ١٥؛ نک : کسروی، همانجا؛ براون، همان، ٩٢؛ کدی، همانجا).
مظفرالدینشاه در واپسین ماههای زندگی خود فرمان مشروطه را صادر نمود و دستخط
تکمیلی آن را در ١٤ جمادیالآخر ١٣٢٤ق/٥ اوت ١٩٠٦م، امضا کرد (ناظمالاسلام،
١/٥٥١-٥٥٢، ٥٥٨؛ کسروی، همان، ١١٩-١٢٠؛ ملکزاده، ٢/ ٣٧٩-٣٨٠). برپایۀ آن فرمان،
مقرر شده بود تا مقدمات برگذاری انتخابات دارالشورى فراهم آید، اما پس از گذشت
یکماهواندی از صدور فرمان، هنوز آثاری از آن در تبریز دیده نمیشد. به همین سبب،
روز چهارشنبه ٢٩ رجب ١٣٢٤ق/ ١٨ سپتامبر ١٩٠٦م شماری از ائمۀ جماعات، سادات و دیگر
مردم به کنسولخانۀ انگلیس در تبریز رفتند و طی تلگرافی به تهران اجرای مفاد فرمان
مشروطیت در تبریز را خواستار شدند (ناظمالاسلام، ١/٦١٦) و از ولیعهد خواستند که
مشروطیت سلطنت و تأسیس مجلس شورای ملی را بپذیرد (کسروی، همان، ١٥٨-١٦٣).
مقاومت و پایداری مردم تبریز و اجتماعات هر روزۀ آنها (ناظمالاسلام، ١/٦٢٠- ٦٢٥)
باعث شد تا بهرغم مخالفتهای محمدعلی میرزا ولیعهد، دستخط مظفرالدین شاه به اهالی
آذربایجان مبنی بر برگذاری انتخابات و عفو عمومی صادر گردد (همو، ١/٦٢٦-٦٢٧؛ کسروی،
همان، ١٦٢-١٦٤). در ٨ شعبان ١٣٢٤ تبریزیان با شنیدن این خبر و حصول اطمینان، شهر را
آذین بستند و شادمانی کردند (نک : ناظمالاسلام، ١/٦٢٦-٦٣٠؛ کسروی، همان، ١٥٣-١٦٧؛
ملکزاده، ٢/٣٩٣- ٣٩٥). پس از این اتفاقات مشروطه در همه جا آشکار شد و به همۀ
شهرها ابلاغ گردید و نظامنامۀ انتخابات فرستاده شد (کسروی، همان، ١٦٧) و بدینسان،
مشروطه را تهران پدید آورد، اما پیشرفت آن را تبریز بر عهده گرفت (همان، ١٢٧).
گروهی از مشروطهخواهان تبریز پس از این جریانات برای پاسداری از مشروطه، مرکزی
تشکیل دادند که به «مرکز غیبی» معروف گردید (همان، ١٦٧).
سرانجام، بخش اول قانون اساسی به امضای مظفرالدینشاه و محمدعلی میرزا ــ که در این
هنگام به سبب وخامت حال پادشاه در تهران به سر میبرد ــ رسید (ملکزاده، ٢/
٤٠٨-٤١٠؛ نوایی، ١١٣؛ براون، انقلاب، ١٣٧- ١٣٨؛ کسروی، تاریخ مشروطه، ١٨٧). ١٠ روز
پس از امضای قانون اساسی در ١٤ ذیقعدۀ ١٣٢٤ مظفرالدین شاه درگذشت (نوایی، همانجا؛
ملکزاده، ٢/٤١١؛ کسروی، همان، ١٩٨) و محمدعلی میرزا به جای پدر به سلطنت رسید و در
٤ ذیحجۀ همان سال تاجگذاری کرد (همانجاها؛ نیز نک : کسروی، همان، ٢٠١-٢٠٢). وی از
همان آغاز سلطنت به مخالفت با مشروطه پرداخت؛ به خصوص از آنجا که تبریز را خوب
میشناخت و میدانست که مردم تبریز به او اطمینان ندارند. وی با انجمن تبریز که
کانون آزادیخواهان بود، به مخالفت برخاست (ملکزاده، ٢/٤١١-٤١٣ بب ؛ کسروی،
همان، ١٩٨) و آنگاه اعتبار حقوقی و سیاسی فرمان مشروطه و امضای قانون اساسی را زیر
سؤال برد و آن را به دورۀ بیماری و ناهشیاری مظفرالدینشاه منسوب دانست و مخدوش
خواند و از پزشک معالج تأیید آن را خواستار شد، اما موفق نگردید (آدمیت، ٢/٣١).
مخالفت وی با برقراری مشروطه با عنوانها و دستاویزهای گوناگون همچنان ادامه داشت، و
سرانجام در ٢٣ جمادیالاول ١٣٢٦ق/٢٣ ژوئن ١٩٠٨م با به گلوله بستن مجلس به این هدف
خـود ــ هرچند گذرا ــ نایل آمد (نک : کسروی، همان، ٦٣١ بب ؛ ملکزاده، ٤/ ٧٠٩
بب ؛ براون، همان، ٢١٣؛ آدمیت ٢/٣٣٧ بب ؛ کدی، ٢٠٥).
از چند روز پیش از کودتا با رسیدن خبرهای ناگوار از تهران، تبریزیان برای دفاع از
مشروطه به اجتماع در خیابانها و سازماندهی نیروهای مسلحی به نام مجاهدان پرداختند
(ملکزاده، ٤/٧٢٧). در همان روزِ به توپ بسته شدن مجلس، نیروهای دولتی در تبریز جنگ
را آغاز کردند و بر سر مجاهدان تاختند (کسروی، همان، ٦٧٦).
مجاهدان تبریزی به رهبری ستارخان و باقرخان به مقابله با نیروهای دولتی بهپا
خاستند (کدی، ٢٠٣). اگرچه در آغاز، برخی از رزمندگان از مقاومت نومید شدند و سلاح
بر زمین گذاردند، اما ایستادگی و دلیری ستارخان و یارانش بار دیگر روح مبارزه را به
محلات تبریز بازگرداند (کسروی، همان، ٦٩٠-٦٩٣؛ براون، همان، ٢٦٨- ٢٦٩). در این
اوضاع، مخبرالسلطنه از حکومت آذربایجان معزول شد، یا به قول خودش استعفا کرد و
احضار شد (هدایت، مهدیقلی، ١٧٤؛ ملکزاده، ٥/٩٤٣) و عینالدوله به جای او منصوب
گشت (همانجاها). وی ابتدا با نمایندگان مشروطهخواهان به گفتوگو پرداخت، اما چون
نتیجهای در برنداشت (ملکزاده، ٥/٩٦٢-٩٦٤)، با نیرویی که همراه داشت، شهر را
محاصره کرد. در نتیجۀ این محاصره چنان قحط و نایابی پدید آمد که عدهای جان باختند
(براون، همان، ٢٦٩).
داستان قحط آنچنان بالا گرفت که سفیران روس و انگلیس برای قطع محاصره و ورود
خواربار به تبریز، نزد محمدعلیشاه میانجیگری کردند که مؤثر نیفتاد و سرانجام،
مقدمات ورود سپاهیان روس را که در جلفا منتظر بودند، فراهم آورد (کسروی، همان،
٩٠٢). اگرچه محمدعلیشاه بعداً با درخواست سفیران موافقت کرد و باز کردن راهها را
دستور داد (همان، ٩٠٥)، اما نیروهای روسیه در ٨ ربیعالاول ١٣٢٧ق/٣٠ مارس ١٩٠٩م، به
بهانۀ حفاظت از جان اقلیتهای دینی و کنسولگریها و رساندن خواربار به شهر به
فرماندهی ژنرال سنارسکی (زنارسکی) وارد تبریز شد (براون، نامههایی...، ٤١؛
مینورسکی، تاریخ، ٧٤). از سوی دیگر، با سر فرود آوردن دوبارۀ محمدعلیشاه به
مشروطه، تبریز پس از ١١ ماه مقاومت و جنگ، به دلخواه خود که بازگشت مشروطه بود،
رسید (کسروی، همان، ٩٠٦). روسها به رغم تعهدشان مبنی بر عقبنشینی و ترک ایران به
محض عادی شدن اوضاع و نیز تعهدشان مبنی بر عدم ورود به شهر، نهتنها تبریز را ترک
نکردند، بلکه وارد آنجا شدند و در خانۀ بصیرالسلطنه در کنار انجمن جای گرفتند و
بهبهانههای گوناگون برای مردم مزاحمت فراهم کردند (کسروی، تاریخ هجده ساله...،
٣٦-٣٧؛ ملکزاده، ٦/١٣٠١). آنان در خلع سلاح مجاهدان و برچیده شدن سنگرها که انجمن
دستور داده بود، بدون مجوز مداخله کردند و حتى درصدد دستگیری ستارخان (سردار ملی) و
باقرخان (سالار ملی) برآمدند (همو، ٦/١٣٠٢-١٣٠٣) و بیرون رفتن این دو از شهر را
خواستار شدند. ستارخان و باقرخان نیز برای جلوگیری از بهانۀ روسها، به دعوت تهران
رهسپار آنجا شدند (نک : کسروی، همان، ١١١-١١٣؛ ملکزاده، ٦/١٣١٤- ١٣١٩).
محمدعلیشاه که پس از خلع از سلطنت به روسیه رفته بود (کسروی، همان ٦٠-٧٠)، در ٢١
رجب ١٣٢٩ وارد ایران شد و با همراهانش در قمیش تپه استقرار یافت (ملکزاده،
٦/١٣٨٥). تبریزیان با شنیدن این خبر بار دیگر به پا خاستند و به دستور انجمن تبریز،
آمادگی خود را برای دفاع از کیان مشروطه اعلام داشتند (همو، ٦/١٣٩٥؛ کسروی، همان،
١٧٥-١٧٦). در این میان، مخبرالسلطنه که حکومت جدید وی را به فرمانفرمایی آذربایجان
برگزیده بود و در تبریز ادارۀ امور را در دست داشت (ملکزاده، ٦/١٢٤٧)، بار دیگر
معزول شد (هدایت، مهدیقلی، ٢٢٥) و امانالله میرزا کفالت ایالت را برعهده گرفت
(همانجا).
فشار روزافزون نیروهای روسی مقیم تبریز، مردم را به خیزش در برابر آنان واداشت و
تظاهرات برضد آنان آغاز گردید. دولت با شنیدن این خبر عینالدوله را به حکومت
آذربایجان منصوب کرد. وی نیز امامقلی میرزا را به نیابت از خود به ادارۀ امور گماشت
(ملکزاده، ٦/١٣٩٦؛ کسروی، همان، ١٧٧- ١٧٨). روسها که در پی بهانه بودند، درگیری
میان سربازان خود با مأموران شهربانی را دستآویز ساختند و ساختمانهای دولتی، از
جمله شهربانی را محاصره کردند و بسیاری از آزادیخواهان و از آن میان، میرزا علی
ثقةالاسلام را بازداشت کردند و در عاشورای ١٣٣٠ق وی را همراه با ٧ تن دیگر به دار
آویختند (نک : همان، ٣٠٩-٣٢١؛ ملکزاده، ٧/١٥٢٥- ١٥٣٥؛ براون، نامههایی، ٨٢- ٨٦؛
هدایت، مهدیقلی، ٢٤١). در این میان، امانالله میرزا ضیاءالدوله که کفیل ایالت بود
و مردی آزاده و مشروطهخواه به شمار میآمد، خودکشی کرد (براون، همان ١٢٤؛
ملکزاده، ٧/١٥٥٣؛ کسروی، همان، ٣٨١- ٣٨٢).
پس از اعدام آزادیخواهان، صمدخان شجاعالدوله که در باسمنج بود، وارد تبریز شد و
دست به فجایع بسیاری زد (نک : همان، ٣٢٣ بب ؛ ملکزاده، ٧/١٥٣٦- ١٥٣٧). با ورود
او بار دیگر بساط خودکامگی گسترده شد؛ مدارس جدید بسته شدند و نیز تدریس علوم جدید
از برنامۀ درسی مدارس حذف شد (نوایی، ٢٦٦). دولت برای جلوگیری از اعمال
شجاعالدوله، محمدولیخان تنکابنی سپهدار را به فرمانفرمایی آذربایجان گماشت
(کسروی، همان، ٤٠٩-٤١٠). با آمدن او به تبریز اوضاع اندکی آرام گرفت (همان، ٥٥١).
در جنگ جهانی اول دولت ایران اعلام بیطرفی کرد (١٣٣٢ق/١٩١٤م) (سپهر، احمدعلی، ٨٩).
دولت عثمانی پس از ورود به جنگ، وجود نیروهای روسی در آذربایجان را بهانه قرارداد و
بیطرفیایران را نقض کرد و مقدمات حمله به ایران را فراهم ساخت؛ چنانکه، یکتیپ
از سپاهیان خود به فرماندهی خلیلبیک را بهتبریز فرستاد (کارال، IX/٤١٩). در
این هنگام، مجاهدانی نیز که از ایران به خاک عثمانی فرار کرده بودند، همراه با
کردها برای جنگ با روسها با کمک و راهنمایی افسران عثمانی از ساوجبلاغ (مهاباد
امروزی) راهی مراغه و تبریز شدند (کسروی، همان، ٦٠٠؛ مینورسکی، تاریخ، ٧٦). روسها
نیز با آوردن نیرویی تازهنفس که فرماندهی آنها را ژنرال چرنوزویف برعهده داشت،
موقعیت خود را استحکام بخشیدند (کسروی، همانجا). جنگ روسیه و عثمانی در منطقۀ ساری
قمیش در قارص در ١٣٣٣ق/١٩١٥م و پیروزی نخستین عثمانیها (نک : کارال، IX/٤١٨-٤٢٤ ؛
دانشمند، IV/٤٢٧)، موجب عقبنشینی روسها از تبریز و آذربایجان شد (کسروی، همان،
٦٠٢-٦٠٤؛ مینورسکی، همانجا) و در پی آن، نیروهای عثمانی در ٢٥ صفر ١٣٣٣ق/١٢ ژانویۀ
١٩١٥م وارد تبریز شدند (کارال، IX/٤٩٠ )، اما با شکست شدید عثمانیها در جبهۀ ساری
قمیش (همو، IX/٤٢٠-٤٢٤؛ دانشمند، IV/٤٢٧- ٤٢٨)، بار دیگر روسها به تبریز آمدند
(کسروی، همان، ٦٠٤).
روسها پس از آن راهآهن جلفا ـ تبریز را ــ که امتیاز آن را پیشتر به دست آورده
بودند ــ احداث کردند و خط فرعی آن را تا بندر شرفخانه در کنار دریاچۀ ارومیه
امتداد دادند و انبارهای مهمات در آنجا ساختند (همان، ٦٧٢). با وقوع انقلاب
ضدسلطنتی در روسیه، سربازان روسی از ایران فراخوانده شدند (سپهر، احمدعلی، ٤٥٢).
دولت جدید شوروی، امتیازاتی را که تزارها از ایران به دست آورده بودند، برطبق مفاد
عهدنامۀ مودت مورخ ٢٦ فوریۀ ١٩٢١ لغو کردند (مهدوی، ٢٠٦-٢٠٧) و مؤسسات روسی در
ایران مانند راه آهن جلفاـتبریز و راه شوسۀ بندر انزلی و جز آن را به ایران
واگذاردند (همانجا؛ سپهر، احمدعلی، ٤٥٣).
با احضار سپاه روسیه، عثمانیها به مرزهای ایران نزدیک شدند. این مسئله موجب شد که
کنسولهای مقیم تبریز این شهر را ترک گویند و آنگاه سپاه عثمانی به فرماندهی ژنرال
علی احسان وارد تبریز شد. آنان والی را عزل کردند و مجدالسلطنه را به فرماندهی
آذربایجان برداشتند (کسروی، همان، ٧٤٧- ٧٤٨؛ مینورسکی، تاریخ، ٧٩-٨٠).
قیام شیخ محمد خیابانی در ١٦ رجب ١٣٣٨ق/٥ آوریل ١٩٢٠م از دیگر رویدادهای مهم این
دوره است و در همین هنگام بود که آزادیخواهان و یاران نزدیک خیابانی پیشنهاد کردند
که چون آذربایجان در راه مشروطه کوششها کرده، و آزادی را برای ایران به ارمغان
آورده است، نام آن به «آزادیستان» تغییر یابد؛ زیرا پس از برافتادن نظام سلطنتی در
روسیه، ترکیزبانان قفقاز در باکو و پیرامون آن جمهوریای پدید آورده، و نام
«جمهوری آذربایجان» بر آن نهاده بودند، به این امید که آذربایجان راستین را از
ایران جدا سازند و بر قلمرو خود بیفزایند. اما آذربایجانیان که از این نامگذاری
قفقازیان و هدف آنان ناخرسند و رنجیدهخاطر بودند، درصدد مقابله با این تغییر نام
برآمدند (کسروی، همان، ٨٦٥ - ٨٨١؛ اتابکی، ٦٢). سرانجام، خیابانی در زمان استانداری
مخبرالسلطنه هدایت در ٢٢ شهریور ١٢٩٩ در تبریز کشته شد (کسروی، همان، ٨٩٢-٨٩٣).
از اتفاقات دیگر در این عصر خیزش ژاندارمهای مستقر در پادگان بندر شرفخانه است.
گروهی از افراد و افسران ژاندارم در ١٠ بهمن ١٣٠٠ به فرماندهی ماژور (سرگرد)
ابوالقاسم لاهوتی به سوی تبریز حرکت کردند. آنها دو روز بعد در ١٢ بهمن ١٣٠٠ تبریز
را بدون آنکه با مقاومتی روبهرو شوند، تصرف، و مخبرالسلطنه هدایت، والی آذربایجان
را بازداشت کردند. ژاندارمهای مستقر در تبریز نیز به آنها پیوستند، اما قزاقهایی که
در باغ شمال بودند، از آنان پیروی نکردند. این قیام بیش از یک هفته دوام نیافت. پس
از ورود نیروهای نظامی دولتی به تبریز، ژاندارمها پس از اندکی مقاومت پراکنده شدند.
لاهوتی و شماری از اطرافیانش به شوروی پناه بردند و شهر تبریز دوباره به فرمان
نیروهای دولتی درآمد (مکی، ٢/١١١- ١١٨؛ هدایت، مهدیقلی، ٢٣١-٢٣٤).
پس از فرو نشاندن قیام لاهوتی، مخبرالسلطنه معزول، و ادارۀ تبریز به امیرلشکر
اسماعیل آقا امیرفضلی واگذار شد و سپس مصدقالسلطنه (دکتر مصدق) به والیگری
آذربایجان گماشته شد (مکی، ٢/٣٤). وی پس از آمدن به تبریز، مدتی کوتاه به رتقوفتق
امور ایالتی پرداخت. در این میان، با توجه به سیاست سردار سپه که میخواست
فرماندهان نظامی در حوزۀ مأموریت خود استقلال داشته، و تابع دستورات وزیر جنگ
باشند، مصدق از سمت خود استعفا کرد (٢١ تیر ١٣٠١) و سردار سپه بدون اینکه صلاحیت
این کار را داشته باشد، حکم کفالت آذربایجان را به امانالله میرزا جهانبانی داد و
پس از آن، وزارت کشور وی را استاندار آذربایجان کرد (همو، ٢/ ١٠٨-١٠٩، ١١٥-١١٦).
دورۀ پهلوی: پس از کودتای سوم اسفند ١٢٩٩ و پس از رویکار آمدن سلسلۀ پهلوی،
اقداماتی در جهت تغییر سیمای کالبدی شهر تبریز و تبدیل آن از یک شهر سنتی به شهری
امروزی صورت گرفت که احداث خیابانهای جدید، ایجاد پارک و دیگر اقدامات زیربنایی از
آن جملهاند.
در جریان جنگ جهانی دوم نیروهای متفقین برای دستیابی بـه راه خلیـجفـارس ـ
قفقـاز بـرای فـرستادن تدارکـات به اتحاد شوروی، بیطرفی ایران در جنگ را نادیده
گرفتند و در ٣ شهریور ١٣٢٠ش/٢٥ اوت ١٩٤١م، ایران را به اشغال خود درآوردند. دولت
شوروی با استقرار ٤٠ هزار تن نیروی نظامی ر مدت کمتر از یک ماه در نواحی شمالی
ایران و از آن میان، آذربایجان و تبریز بر آن نواحی دست یافت که حاصل آن جز قحط،
بیکاری، نایابی و گرانی کالاهای اساسی، بحران شدید اقتصادی و شیوع بیماریهای مسری
در آن نواحی چیزی در بر نداشت (اتابکی، ٧٦، ٩٦-٩٧).
براساس اسناد رسمی موجود، شورویها در زمان چیرگی بر آذربایجان و تبریز برای تحت
فشار قرار دادن دولت مرکزی ایران برای کسب امتیاز نفت شمال به تشکیل فرقۀ دموکرات
آذربایجان مبادرت کردند تا در صورت عدم دستیابی به امتیاز نفت شمال، آذربایجان و
دیگر نواحی شمالی کشور را از ایران جدا سازند. آنان برای همسو کردن تبریزیان و دیگر
مردمان آذربایجان با خود، توسط عوامل فرقۀ دموکرات آذربایجان، به اعلام شعارهایی
همچون اصلاحات ارضی و تقسیم زمینهای زراعی میان کشاورزان، رفع بیکاری، آبادانی
شهرها، تأمین آب آشامیدنی برای مردم، بهبود وضع بهداشت عمومی و مانند آنها برخاستند
و برای رسیدن به این اهداف بر اختلافات قومی و زبانی هم تکیه داشتند (نک : حسنلی،
٤٤-٤٦، ٥١-٥٣؛ «فرمان کمیتۀ دفاع...»، شم ٩١٦٨). سرانجام، در بهار ١٣٢٥ش با
بیرون رفتن نیروهای شوروی از آذربایجان، ارتش ایران در ٢١ آذرماه ١٣٢٥ وارد تبریز
شد. پیش از رسیدن نیروهای مرکزی ایران به آذربایجان، سران فرقۀ دموکرات به شوروی
رفتند و تشکیلات آنان برچیده شد (پورنظمی، ١٧٦- ١٧٨، ١٨٤-١٨٦).
شهر تبریز در مبارزات انقلاب اسلامی و پیروزی آن نقش و سهم مهمی داشته است که قیام
مردم تبریز در ٢٩ بهمن ١٣٥٦ در مراسم برپایی چهلمین روز شهدای ١٩ دیماه شهرستان قم
را میتوان نام برد.
سوم ـ حیات فرهنگی
پیشینۀ مراکز آموزشی و فرهنگی: تبریز در گسترۀ تاریخ خود، از سدۀ ٧ق/١٣م یکی از
مهمترین مراکز علمی ایران بوده است. این شهر در دو سدۀ اخیر کانون تجددگرایی و
ایجاد آموزش و فرهنگ نوین محسوب میشده است. در سدۀ ٧ق، در دوران فرمانروایی
ایلخانیان، بهویژه در روزگار دو ایلخانبزرگ ــ غازانخان و اولجایتو ــ در پرتو
وجود وزیراندانشمندی چون جوینی و خواجه رشیدالدین فضلالله، دارالسلطنۀ تبریز مرکز
و پایتخت قلمرو پهناور ایلخانیان، مرکز علوم و فنون و حرفهها و تربیت اهل علم بوده
است. وجود دو شهرک غازانیه و ربع رشیدی (رشیدیه) که در آنها مدارس و نهادهای آموزشی
چندی برپا بوده است، دلیل روشنی بر این امر میتواند باشد. پیش از ایجاد آموزش
نوین، تعلیم و تربیت جنبۀ همگانی نداشت و بیشتر در مکتبخانهها صورت میگرفت.
بعدها مدارس مخصوص طلاب علوم دینی دایر شد که در تبریز چند باب از آنها وجود داشت
که برخی از آنها هماکنون نیز دایرند.
آغاز تأسیس مدارس جدید در تبریز، به دورۀ ولیعهدی مظفرالدین میرزا در اواخر سدۀ
١٣ق میرسد. نخستین مدرسۀ عالی در آذربایجان که دومین مدرسۀ عالی در سراسر ایران به
شمار میآید، «مدرسۀ دولتی تبریز» است. این مدرسه که به نامهای «مظفری» و
«دارالفنون تبریز» و «معلم خانه» هم خوانده میشد (امید، ١/ ٢٩-٣٠، ٤٤؛ رئیسنیا،
ایران...، ١/ ٣٨)، در ١٢٩٣ق، ٢٥ سال پس از تأسیس دارالفنون تهران دایر گردید (امید،
١/٣٣). شمار دانشجویان این مدرسۀ عالی ٤٠ تا ٥٠ نفر بود که نیمی از آنان به صورت
رایگان و شبانهروزی به تحصیل اشتغال داشتند (همو، ١/٣٣-٣٤) و برنامۀ آموزشی آن نیز
همانند دارالفنون تهران بود (اعتمادالسلطنه، المآثر، ١/١٥٧). این مرکز آموزشی حدود
٢٠ سال فعال بود و چنین به نظر میرسد که در ١٣١٤ق/١٨٩٦م تعطیل شده است (امید،
١/٤٤-٤٦). دومین مدرسۀ جدید، پس از مدرسۀ مظفری، «مدرسۀ رشدیه» است که به همت میرزا
حسن رشدیه در محلۀ «جبهخانه» در ١٣١١ق رسماً افتتاح شد (همو، ١/٤٦). اگرچه رشدیه
از ١٣٠٥ق به تأسیس مدرسه همت گماشت، اما با کارشکنیهای بسیاری مواجه شد و سرانجام،
در ١٣١١ق به مقصود خود نائل آمد (همانجا). افتتاح این مدرسه توجه و حمایت روشنفکران
زمان، از جمله طالبوف و میرزا علی امینالدوله، پیشکار آذربایجان را به خود جلب کرد
(همو، ١/٤٦- ٤٨). «مدرسۀ لقمانیه»، یکی دیگر از نخستین مدارس تبریز در ١٣١٧ق افتتاح
شد. این مدرسه که متوسطۀ کامل بود، توسط میرزا زینالعابدین لقمانالممالک که پس از
پایان تحصیلاتش در پاریس، به تبریز بازگشته بود، دایر شد و عدهای از دانشمندان آن
زمان، مانند ادیب الممالک فراهانی و میرزا محمدعلی تربیت در آنجا تدریس میکردند
(همو، ١/٥٧- ٥٨).
در پی تأسیس ادارۀ معارف در تبریز در ١٢٩٣ش (همو، ١/١٤٦-١٤٧) زمینۀ تأسیس مدارس
متوسطۀ دیگر نیز در تبریز فراهم شد. عباس لقمان ادهم، نخستین رئیس معارف با همیاری
تنی چند از فرهنگدوستان تبریز در جریان جنگ جهانی اول در ١٢٩٥ش/١٩١٦م مدرسۀ متوسطۀ
تبریز را که به افتخار ولیعهد، محمدحسن میرزا، «مدرسۀ محمدیه» خوانده شد، بنیاد
نهاد. این مدرسه همانند دیگر مدارس تبریز در تحولات سیاسی ـ فرهنگی تبریز در
سالهای بعد نقش مهمی ایفا کرد (رئیسنیا، «مدرسه...»، ٩). مدرسۀ محمدیه در ١٣١٣ش
همزمان با برگذاری مراسم هزارۀ فردوسی، دبیرستان فردوسی نامیده شد که هماکنون نیز
به همین نام خوانده میشود (همو، ٢١).
بجز مدارس یاد شده، در تبریز مدارس خارجی نیز دایر بوده است. این مدرسهها به دو
فرقه از مسیحیان کاتولیک و پرُتستان اختصاص داشت. روسها نیز پیش از مشروطه مدرسهای
در تبریز داشتند (امید، ١/ ٨٩- ٩٠). نخستین مدرسه به سبک اروپایی در ١٢٥٤ق توسط پدر
بوره، روحانی کاتولیک در تبریز دایر شد (ورنر، ٩٢). او میخواست از این طریق
ایرانیان را با فرهنگ اروپاییان آشنا سازد؛ زبان آموزش در این مدرسه فرانسوی بود،
اما به سبب تعصبات مذهبی، مدرسۀ او به اهدافش نرسید
(فلاندن، ٧٧- ٧٨؛ ورنر، همانجا). پرتستانهای آمریکایی نیز در ١٣٠١ق/١٨٨٤م مدرسۀ
مِموریال را دایر کردند. در این مدرسه بجز مسیحیان شماری از مسلمانان هم به تحصیل
میپرداختند (امید، همانجا). ارمنیان تبریز نیز مدرسهای داشتند که احتمالاً در
١٢٥٠ق بنیاد یافته بود. ناصرالدین شاه قاجار در ١٢٨٢ق برای این مدرسه که بعدها صبا
نامیده شد، مستمری برقرار ساخت (همو، ١/٩٣). این مدرسه هماکنون به نام دبیرستان
اسدی دایر است (تحقیقات میدانی). همچنین دارالمعلمین و دارالمحصلات که در ١٣٠٥ش، و
پس از آن، دانشسرای دختران (١٣١٢ش) و پسران (١٣١٣ش) تأسیس یافت، از دیگر مراکز
آموزشی تبریز بودند (مشکور، ٣١٦- ٣١٧).
اگر تأسیس دارالفنون تبریز یا مدرسۀ مظفری را آغاز آموزش عالی در تبریز بدانیم، از
١٢٩٣ق، مؤسسۀ آموزش عالی در تبریز دایر بوده است، اما دانشگاه به مفهوم جدید آن در
١٣٢٥ش در دورۀ حاکمیت فرقۀ دموکرات، با حمایت شورویها بهنام دانشگاه آذربایجان
(آذربایجان یونیورسیتهسی) بنیاد نهاده شد (حسنلی، ١١٦؛ مشکور، ٣٢٣). پس از بیرون
رفتن نیروهای شوروی از آذربایجان و بر افتادن تشکیلات فرقۀ دموکرات، دانشگاه تبریز
با تصویبنامۀ دولت مرکزی در آبانماه ١٣٢٦ رسماً بهنام دانشگاه تبریز تأسیس شد و
آغاز به کار کرد. دانشگاه تبریز یکی از کهنترین مراکز آموزش عالی و دومین دانشگاه
ایران پس از دانشگاه تهران است و هماکنون نیز از دانشگاههای بزرگ و مهم کشور به
شمار میآید. این دانشگاه در آغاز با دو دانشکدۀ ادبیات و پزشکی کار خود را آغاز
کرد و در سالهای بعد، به تدریج گسترش و توسعه یافت. در ١٣٦٢ش، رشتههای وابسته به
علوم پزشکی از دانشگاه تبریز منتزع، و با عنوان دانشگاه علوم پزشکی به فعالیت
پرداخت. این دانشگاه شامل دانشکدههای پزشکی، داروسازی، دندانپزشکی، بهداشت و
تغذیه، توانبخشی، مامایی و پرستاری و نیز بیمارستانها و واحدهایتابعه است (همو،
٣٢٣- ٣٢٨؛«دانشکده...١»، ٣). دانشگاه تبریز نیز شامل دانشکدههای ادبیات فارسی و
زبانهای خارجی، علوم انسانی و اجتماعی، علوم تربیتی و روانشناسی، کشاورزی، شیمی،
فیزیک، ریاضی، علوم طبیعی و دانشکدۀ فنی است (مشکور، همانجا). بجز دانشگاه تبریز
دانشگاههای دیگری همچون دانشگاه سهند، تربیت معلم، پیام نور، علمی ـ کاربردی،
دانشگـاه آزاد اسلامـی واحد تبریز ــ که در ١٣٦٢ش تأسیـس گردید و یکی از واحدهای
بزرگ دانشگاه آزاد اسلامی است ــ و نیز چندین دانشگاه غیرانتفاعی از جمله مراکز
آموزش عالی در تبریز بهشمار میروند (تحقیقاتمیدانی).
کتابخانهها نیز از دیگر مراکز فرهنگی است که از دیرباز در تبریز وجود داشته است که
در این میان، به کتابخانۀ رشیدیه، واقع در ربع رشیدی با حدود ٦٠ هزار مجلد کتاب در
علوم گوناگون، تاریخ و شعر میتوان اشاره کرد (حشری، ٦٩). کهنترین قرائتخانه و
کتابخانۀ عمومی در سدههای اخیر کتابخانهای است که در ١٣١٢ق توسط خازن لشکر در جنب
مکتبخانۀ ارک تأسیس شد (امید، ٢/٥٤) و سپس قرائتخانۀ نشر معارف (همو، ٢/١٥٦) دایر
گردید. در ١٣٠٠ش نیز کتابخانۀ تربیت تأسیس شد که هماکنون نیز به همین نام فعال است
(مشکور، ٣٢٩). کتابخانۀ ملی تبریز که به کتابخانۀ مرکزی تغییر نام یافته است، از
بزرگترین و مدرنترین کتابخانهها در سطح ایران است. هستۀ مرکزی این کتابخانه با
کتابهای اهدایی برادران نخجوانی در ١٣٣٥ش پیریزی شد و روز به روز گسترش یافت و
هماکنون از مجهزترین و غنیترین کتابخانههای ایران است. برابر آمار سال ١٣٨٢ش ٣٠
باب کتابخانه در شهر تبریز دایر و فعال است (سیمای، ٤٤).
در زمینۀ مطبوعات، نخستین روزنامهها در تبریز با عنوانهای آذربایجان، اخبار
دارالسلطنۀ آذربایجان، روزنامۀ وقایع شهر مملکت محروسۀ آذربایجان و روزنامۀ ملی با
چاپ سنگی در ١٢٧٥ق بهطور ماهانه منتشر میشد (تربیت، ٤٠٥). از آغاز انتشار روزنامه
تاکنون بالغ بر ١٠٠ عنوان روزنامه، هفتهنامه، و ماهنامه در تبریز چاپ و منتشر شده
است (قاسمی، ٢/١٢٥٦؛ تربیت، ٤٠٥-٤١٤؛ جوادی، ١٦٩-١٧٢). هماکنون نیز حدود ٢٠ نشریه
(شامل روزنامه، هفتهنامه و ماهنامه) در تبریز به زبانهای فارسی و ترکی آذری منتشر
میشود (تحقیقات میدانی).
در زمینۀ هنرهای نمایشی نیز شهر تبریز در سیر تاریخ این هنر جایگاه ویژهای دارد.
به نوشتۀ روزنامۀ اختر، چنین به نظر میرسد که هنر تئاتر در حدود سالهای ١٣٠٦ق در
تبریز وجود داشته است. ارامنۀ مقیم تبریز در سالنی که در داخل قلعۀ تبریز ــ بخش
درونـی شهر ــ تأسیس کرده بودند، این هنر را به نمایش میگذاشتند (رئیسنیا، ایران،
٣/١١٦)؛ اما رسمیت یافتن آن به ١٢٩١ش با تشکیل هیئت آکتورال خیریه بازمیگردد. پس
از آن، چند هیئت آکتورال دیگر به فعالیت پرداختند که مهمترین آنها هیئت آکتورال
آرین به رهبری بیوکخان نخجوانی بوده است (امید، ٢/١٢٢-١٢٥).
آثار باستانی: تبریز شهری باستانی است و آثار تاریخی بسیاری در آنجا وجود داشته
است؛ اما زمینلرزههای شدید و دیگر پدیدههای طبیعی چون سیلهای ویرانگر از یک سو و
حملههای مهاجمان و فاتحان تاریخ از سوی دیگر، خرابیهایی به بار آوردند که بخش
بزرگی از این آثار را از میان برده، چنانکه فقط نامی از آنها در منابع و مآخذ
باقی مانده است. کهنترین آثاری که به زمان ما رسیده است، از سدۀ ٧ق، یعنی دوران
فرمانروایی ایلخانیان فراتر نمیرود. از آن آثار برخی برجا ست و از برخی دیگر تل
خاک و ویرانهای بیش نمانده است:
مسجد کبود، یا عمارت مظفریه یا مسجد جهانشاه، از آثار ابوالمظفر جهانشاه، فرمانروای
سلسلۀ قراقویونلو که در ٨٧٠ق/١٤٦٦م ساخته شده، و بنای آن بعدها تکمیل شده است (ابن
کربلایـی، ١/٥٢٤؛ کـارنگ، آثار، ١/٢٨١- ٣١٨؛ نخجوانـی، ١-١٠).
مسجد جامع تبریز، که مردم آنجا را جمعه مسجد (مسجد جمعه) مینامند. تاریخ دقیق بنای
آن روشن نیست (کارنگ، همان، ١/٢٦١-٢٦٢)؛ اما قدمت بنای آن را به عهد سلجوقیان نیز
میرسانند (مشکور، ٢٠٥ بب ).
مسجد استاد و شاگرد، که توسط امیرحسین چوپانی، ملقب به علاءالدین و بهنام سلیمان،
نوادۀ هولاکو ساخته شده است و بدینسبب، آنجا را سلیمانیه و علائیه نیز میخواندند.
نظر بر اینکه کتیبهها و مندرجات دیوارهای داخل و خارج مسجد به خط عبدالله صیرفی از
خطاطان بزرگ عصر ایلخانی و یکی از شاگردانش نوشته شده است، به مسجد استاد و شاگرد
معروف است (کارنگ، همان، ١/٢٣٢ بب ).
مسجد تاجالدین علیشاه که در فاصلۀ سالهای ٧١٦-٧٢٣ق، توسط تاجالدین علیشاه (ه م)،
وزیر اولجایتو و ابوسعید ساخته شده است. شرح و وصف این بنای بزرگ در آثار جهانگردان
و جغرافیانگاران مانند ابن بطوطه، حمدالله مستوفی در نزهة القلوب، شاردن فرانسوی،
حاجی خلیفه در جهاننما و دیگران آمده است. این مسجد بعدها روی به ویرانی نهاد و در
دوران قاجار به انبار غلات و مهمات قشون تبدیل شد و حصاری به دور آن کشیدند و از
این رو ست که ارگ نامیده میشود (کارنگ، همان، ١/٢٦١). هماکنون مصلای شهر تبریز به
نام امام خمینی در این مکان در حال احداث است.
از دیگـر مساجد تبریـز، مسجد حسـن پادشاه ــ منسوب به اوزون حسن آق قویونلو ــ و
مسجد شاهزاده را میتوان نام برد (برای مساجد تبریز، نک : مشکور، ١٩٧- ٢٠٠؛
کارنگ، همان، ١/٢٣٠ بب ).
از مدارس، بقاع و مزارات تبریز میتوان به مدرسههای طالبیه، ظهیریه و صادقیه
(همان، ١/ ٢٠٨-٢٣٠)، بقعههای سیدحمزه در محلۀ سرخاب (ابن کربلایی، ١/٢١٣-٢١٤؛
حشری، ٨٧- ٨٨؛ کارنگ، همان، ١/٧٤ بب ؛ مشکور، ٢٢٥ بب )، بقعه و مقام صاحبالامر،
واقع در جانب شرقی میدان صاحب آباد اشاره کرد (نادر میرزا، ١٤٩-١٥٠؛ کارنگ، همان،
١/ ٨٩ بب )؛ همچنین بقعۀ عون علی و زین (زید) علی (یا عینالی) که برخی به اشتباه
آن دو را پسران حضرت علی(ع) میدانند، بر بلندای کوه سرخاب واقع است. این بقعه در
گذشته محل اقامت و تجمع درویشان نعمتاللٰهی بوده است (ابن کربلایی، ١/١٦٥-١٦٦؛
مشکور، ٢٣٩).
یکی از بزرگترین آثاری که در دوران ایلخانیان ساخته شده، و هماکنون فقط ویرانه و
تل خاکی از آن برجای مانده، شهرک ربع رشیدی است که خواجه رشیدالدین فضلالله در
تپههای ولیانکوه در شمالشرقی تبریز ساخته که آرامگاه خود و پسرش نیز در آنجا
بوده است (ابن کربلایی، ١/٥١١-٥١٤؛ برای آگاهی بیشتر نک : حمدالله، ٧٦؛ مشکور،
٥١٦ بب ).
مقبرة الشعرا در کوی سرخاب، بخشی از گورستان کهن سرخاب تبریز است که در سمت شرقی
بقعۀ سیدحمزه قرار دارد. این کوی مخصوص شاعران و پیران بوده است (ابن کربلایی،
١/٢٠٤؛ سجادی، ٥٦-٦٢). از شاعرانی که در این مکان آرمیدهاند، اسدیطوسی، قطران
تبریزی، مجیرالدین بیلقانی، خاقانی شروانی، ظهیرالدین فاریابی، شاهپور نیشابوری،
شمسالدین سحابی، ذوالفقار شیروانی، همام تبریزی، مغربی تبریزی و لسانی شیرازی را
میتوان نام برد (همو، ١٥٩ بب ؛ کارنگ، همان، ١/٤٠٠ بب ؛ ابن کربلایی،
١/٢٠٣-٢٠٤).
اندیشۀ احیاء مقبرة الشعرای تبریز نخست در ١٣٤٢ش مورد توجه قرار گرفت، اما عملیات
ساختمانی آن از ١٣٥٠ش به بعد آغاز گردید؛ این بنا به همت انجمن آثار ملی سابق (آثار
و مفاخر فرهنگی کنونی) تأسیس گردیده است (کارنگ، همان، ١/٤٢٠-٤٢٤). آرامگاه
ثقةالاسلام تبریزی نیز در محوطۀ بیرونی و ورودی آن قرار دارد. شاعر معاصر، شهریار
نیز در همین جا به خاک سپرده شده است (سجادی، ١١٥- ١١٦؛ تحقیقات میدانی).
آرامگاهدو کمال ــ کمالجندی(د ٨٠٣ق/١٤٠١م) در ولیانکوه (ابن کربلایی،
١/٥٠٠ بب ) و کمالالدین بهزاد (د ٩٤٢ق/ ١٥٣٥م) نقـاش بـزرگ روزگـار صفـویان ــ
در همان محل و در جوار آرامگاه خجندی (کارنگ، همان، ١/٤٢٦-٤٢٧) از دیگر آثار تاریخی
تبریز است. در سالهای اخیر بنای آرامگاه بازسازی شده است.
شهر تبریز مانند بیشتر شهرهای ایران، در روزگاران گذشته بارو و حصاری داشت که شهر
در درون آن قرار میگرفت. اگرچه امروز اثری از آن بارو در میان نیست، اما به سبب
آنکه در منابع و مآخذ نامی از آن برده میشود، شرحی مختصر از آن ضروری مینماید:
نخستین باروی شهر را رواد ازدی، پسرش و برادرش در سدۀ ٣ق/ ٩م به گرد شهر کشیدند
(بلاذری، ٤٦٢-٤٦٣) که در زمین لرزۀ ٢٢٤ق ویران شد. اگرچه این بارو بار دیگر ساخته
شد، اما در زمینلرزۀ ٤٣٤ق فرو ریخت (نک : همین مقاله، زمینلرزهها). غازانخان
در سدۀ ٨ق/١١م باروی تبریز را بازسازی کرد و توسعه داد، چنانکه بیشتر کویها بر آن
محیط شدند (وصاف، ٢١٣).
زمین لرزۀ ١١٩٤ق باروی شهر را کاملاً ویران ساخت. آنگاه نجفقلیخان دنبلی در ١١٩٦ق
حصاری جدید ساخت که ٨ دروازه داشت: دروازۀ خیابان، دروازۀ اعلا (دروازۀ باغمیشه)،
دروازۀ سرخاب، دروازۀ شتربان (دَوَچی)، دروازۀ اسلامبول (استامبول)، دروازۀ گجیل
(درب سرد)، دروازۀ نوبر، و دروازۀ مهاد مهین (میارمیار) (نادر میرزا، ١٩٨؛ مشکور،
٩١-٩٢؛ کارنگ، همان، ١/٢٤). طرح دروازهها یک طاق سنگی با دو منارۀ پوشیده از
کاشیهای کبود بود. بر بالای دروازهها روی قطعه سنگی مرمرین ابیاتی نقر گردیده بود
که در آنها ماده تاریخ ساخت، «حصار سکندرثانی» (١١٩٦ق) و نام نجفقلیخان مندرج بوده
است. از این دروازهها اکنون دروازۀ خیابان و دروازۀ باغمیشه پابرجا ست (همان،
١/٢٤-٢٥). از دیگر دروازهها فقط نامی مانده که هماکنون نیز به آن نام مشهور است.
عباس میرزا به هنگام ولیعهدی، شهر را توسعه داد، زمینهای خارج از حصار را به
اندازۀ یک تیرِ پرتاب خریداری، و داخل بارو کرد. خندقی نیز به دور شهر احداث نمود
و پلهایی بر روی آن برپا داشت و دیوار دیگری در بیرون باروی کهن ساخت (نادر میرزا،
١٩٩؛ مشکور، ٩٤).
باروی تبریز پس از جنگهای ایران و روسیه مورد بیتوجهی شاهزاده عباس میرزا
قرارگرفت و ویران شد و در زمان ناصرالدینشاه کاملاً از میان رفت و اراضی آن را در
زمان عزیزخان مکری فروختند (نادرمیرزا، همانجا). آن قسمت از شهر را که درون حصار
قرار داشت و محل اصلی شهر بود، قلعه مینامیدند (مشکور، ٩٥). محلات اصلی تبریز
اینها ست: خیابان، شتربان (دوچی)، باغمیشه، سرخاب، چهار منار، امیرخیز، نوبر، مهاد
مهین و توابع آنان: چرنداب نوبر، چرنداب مهاد مهین، قره آغاج، اهراب، لیلآباد،
مقصودیه، پل سنگی، ششکلان، مارالان، سیلاب، آخونی، سنجاران، راسته کوچه، چوست
دوزان، و... (اعتمادالسلطنه، المآثر، ١/٤١١؛ مشکور، ٩٦).
در تبریز چندین کلیسا نیز وجود دارد که به فرقههای مختلف مسیحی شامل ادونتیستها،
ارامنه، پرتستانها و نیز کاتولیکها تعلق دارد (کارنگ، همان، ١/١٧٦، ٢٠٣).
بازار تبریز: کهنترین بافت تاریخی تبریز که به صورت مجموعۀ واحد و یکدست
باقیمانده، بازار تبریز است. این بازار با ویژگیهای معماری، تنوع مشاغل، وجود
راستهها، سرایها و تیمچهها، یکی از بزرگترین و پر رونقترین بازارهای ایران است
و نیز نشانهای از وسعت و اهمیت شهر تبریز به شمار میرود. تبریز به سبب قرار گرفتن
بر سر راههای غرب به شرق و شمال به جنوب یکی از مراکز مهم ارتباطی و اقتصادی ایران
بوده، و هماکنون نیز این موقعیت را دارا ست. از اینرو، از دیرباز توجه
جغرافیانگاران و جهانگردان را برانگیخته است و هر یک به گونهای ویژگیهای این شهر و
بازارش را وصف کردهاند (نک : دنبالۀ مقاله، گزارشهای جغرافیانگاران و
جهانگردان).
این بازار به همان نسبت که آباد و ثروتمند و همواره پر از کالا بوده، شاهد تاخت و
تاز دشمنان و قهر طبیعت نیز بوده است؛ چنانکه بخش وسیعی از آن در زمین لرزۀ ١١٩٤ق
از میان رفت و پس از بازسازی بازارچههایی در پشت دروازههای اصلی شهر پا گرفت؛
نظیر بازارچههای سرخاب، خیابان و استانبول که امروزه نیز به همین نامها دایرند
(کارنگ، همان، ١/٢٤- ٢٧). بازار تبریز در روزگار قاجار، آنگاه که شهر ولیعهدنشین
بود، روز به روز توسعه پیدا کرد و تیمچهها و سرایهای بسیاری بنا گردید و بیشتر
آنها به اواخر سدۀ ١٣ق/ ١٩م مربوط است (همان، ١/٢٧؛ ورنر، ٨٣). بخشی از بازار در
دورۀ قاجار از سوی دولتمردان مقیم تبریز ساخته شده است که بازار و سرای امیر،
دالان خان و توابع آن از آن جملهاند که به ترتیب، توسط میرزا محمدخان امیرنظام،
پیشکار آذربایجان در دوران قهرمان میرزا و فریدون میرزا (جهانگیر میرزا، ٢٢٦، ٢٩٤؛
سپهر، محمدتقی، ٢/٦٠٢؛ ورنر، همانجا) و احمدخان دنبلی، بیگلربیگی تبریز (همانجا)
بنا گردیدهاند. بخشی دیگر نیز که قسمت وسیع آن است، از سوی بازرگانان و نیکوکاران
ساخته شده که امروز نیز به نام آنها معروف است، مانند سرای میرزا مهدی، حاج
سیدحسین و دیگر سرایها (مشکور، ١٠٣-١٠٤؛ کارنگ، همان، ١/٣٣- ٣٥؛ ورنر، همانجا). به
نوشتۀ فلاندن (ص ٧٤)، سقف بازار تبریز تا اواخر سدۀ ١٩م از چوب بوده است که بعدها
از سوی طهماسب میرزا مجدالدوله برچیده شد و به جای آن طاقها و گنبدهای آجری احداث
گردید (تحقیقات میدانی).
مجموعۀ بازار تبریز متشکل از ٧١٥،٤ واحد اقتصادی (حجره و دکان) شامل ٢٠ راسته و
راسته بازار، ٣٥ سرا، ٢٥ تیمچه، ١١ دالان که هنوز هم مرکز اصلی داد و ستد این شهر
است. بازار تبریز با سازۀ آجری بیهمتا و معماری در خور تحسین خود، اصلیترین
یادگار تاریخی شهر و زیباترین و یکپارچهترین بازار ایران است (تحقیقات میدانی).
بزرگترین گنبد بازار، گنبد تیمچۀ امیر و زیباترین قسمت بازار تیمچۀ مظفریه است که
در ١٣٠٥ق، از سوی شیخ جعفر قزوینی ساخته شده، و بهنام مظفرالدین میرزا، مظفریه
نامیده شده است (کارنگ، همان، ١/ ٤٩-٥١).
یکی از آثار بسیار زیبای تبریز که به دورۀ قاجاریه مربوط است و امروزه از
گردشگاههای بسیار دلانگیز به شمار میآید، عمارت و نزهتگاه شاهگلی (امروزه ایل
گولی) است. این مجموعه شامل استخری بزرگ و بنایی در وسط آن است که قهرمان میرزا،
پسر هشتم عباس میرزا نایبالسلطنه در جنوب شرقی شهر ساخته است (نادر میرزا،
٢٣٦-٢٣٧).
گزارشهای جغرافیانگاران و جهانگردان: مؤلفان کتابهای مسالک و ممالک مانند ابن
خردادبه، بلاذری و اصطخری در سدههای ٣ و ٤ق، از تبریز نام برده، و آن را یکی از
شهرهای کوچک آذربایجان شمردهاند. مقدسی (ص ٣٧٨ ) آنجا را گوهری گرانبها با وفور
اشجار و میوه و آبهای روان وصف کرده است. ابوعلی مسکویه هم آنجا را شهری مهم با
بارویی استوار، باغهای پر درخت و مردمان شجاع یاد کرده است (٦/٦٥)؛ مؤلف حدودالعالم
نیز آنجا را پر نعمت و آبادان مینویسد که بر گرد آن بارهای قرار دارد (ص ١٥٨).
در این میان، ناصرخسرو قبادیانی نخستین سیاحی است که دربارۀ تبریز در سدۀ ٥ق آگاهی
بیشتری به دست میدهد. وی در ٢٠ صفر ٤٣٨ق، ٤ سال پس از زمینلرزۀ ویرانگر ٤٣٤ق در
مسیر مسافرت به گفتۀ خود، در پنجم شهریورماه قدیم به تبریز رسیده است. به رغم وقوع
زمینلرزه، آنجا را شهری آبادان، طول و عرضش را ٤٠٠،١ گام آورده است. وی تلفات
زمینلرزه را ٤٠ هزار تن نوشته است ــ که با توجه به شرایط زیستی و اجتماعی آن
روزگار اغراقآمیز مینماید ــ و نیز از دیدار خود با قطران تبریزی یاد مینماید (ص
٦).
یاقوت حموی (٥٧٤- ٦٣٦ق)، تبریز را شهری آباد و زیبا، با باروی استوار بر گرد آن و
نهرهای متعدد که از میان شهر میگذشتهاند و با باغهای میوۀ بسیار وصف نموده است و
از پارچههای عبایی، سقلاطون، خطایی و ابریشمی که از آنجا به دیگر شهرها فرستاده
میشد، یاد کرده است (١/٨٢٢-٨٢٣). قزوینی، صاحب آثار البلاد، دیگر جغرافیانگار سدۀ
٧ق، تبریز را شهری صاحب قلعه، با چشمههای آب گرم، مردمانی صاحب صنعت وصف کرده است
و از پارچههای عَتّابی و اطلس که در آنجا بافته میشد، نام برده، میگوید که مردم
آنجا با مسکوک مسی معامله مینمایند (ص ٣٣٩-٣٤٠). مارکوپولو، جهانگرد معروف ونیزی
که در اواخر سدۀ ٧ق/١٣م به مشرقزمین آمده، در گزارشهای خود١ تبریز را شهری بزرگ و
آباد وصف کرده، و نوشته است: مردم آنجا از راه تجارت و هنر زندگی میکنند؛ شهر
جایگاهی عالی دارد و کالاهای بازرگانی بسیاری از هند، بغداد، هرمز و دیگر نقاط به
آنجا وارد میشود و بازرگانان فرنگ برای خرید محصولات داخلی فراوانی که به اینجا
(ونیز) میرسد، به تبریز میآیند؛ سنگهای قیمتی و بسیار گرانبها به وفور در این شهر
یافت میشود و بازرگانان از این سنگها به
صورت عمده خرید میکنند؛ ساکنان اصلی شهر مسلماناناند؛ پیروان آیین مسیح، شامل
ارامنه، نسطوریها و یعقوبیها نیز در آنجا زندگی میکنند (ص ٣٢-٣٣).
حمدالله مستوفی، مورخ و جغرافیانگار سدۀ ٨ق، تبریز را «قُبة الاسلام» نامیده، و از
دروازههای ششگانۀ آن اوجان (جنوب)، اهر (شمال شرق)، شروان (شمال غرب)، سردرود
(جنوب غربی)، شام (غرب) و سراورود (شرق) را نام برده است. وی مسجد علیشاه، مقبرة
الشعرای سرخاب، مزارات برخی از عارفان، فقیهان و زاهدان، همچنین نواحی تابعۀ این
شهر را به تفصیل شرح داده، و مردمان آنجا را خوشصورت وصف کرده است (ص ٧٥-٧٧).
ابن بطوطه که در زمان ایلخانی ابوسعید بهادرخان (حک ٧١٦-٧٣٦ق) از تبریز دیدار
کرده است، از آرامگاه غازانخان و مدرسهای که در آنجا دایر بوده، از ویژگی و
زیبایی بازار تبریز ــ که آنرا بازار غازان مینامد ــ و تخصیص هر یک از بازارها
به یکی از صنفها و حرفهها، از فراوانی ثروت شهر، همچنین از مسجد علیشاه جیلانی و
جز آن به تفصیل سخن گفته است (ص ٢٤٧). کلاویخو، سفیر پادشاه اسپانیا به دربار تیمور
که در حدود سال ٨٠٦ق/١٤٠٣م در تبریز بوده است، این شهر را چنین وصف مینماید: تبریز
شهر بزرگی است که میان دو رشته کوه قرار گرفته، رشته کوه شمالی دارای هوای سرد با
قلۀ پوشیده از برف است ]ظاهراً باید اشاره به رشته کوه سهند باشد که در جنوب تبریز
است[، از جویبارهای آن آب آشامیدنی جاری است که آب آن را به تمام خانهها
میرسانند؛ در سراسر شهر خیابانهای پهن و میدانهای وسیع است که در پیرامون آنها
ساختمانهای بزرگ دیده میشود؛ در بازارها و خیابانها همه نوع کالا فروخته
میشود...؛ و در سراسر تبریز ساختمانهای زیبا و مساجد بسیار وجود دارد. این مساجد
با کاشیهای آبی و طلایی آراسته شدهاند؛ وی همچنین از ساختمان و کاخ بزرگ دولتخانه
و گرمابههای عالی و سقاخانهها که تابستانها در آنها یخ میانداختند و مردم با
ظرفهای مسی و برنجی از آنها آب مینوشیدند، اشاره دارد (ص ١٦١-١٦٤).
در دوران فرمانروایی ترکمانان آق قویونلو و پس از آن، سفیرانی از جانب دولت ونیز به
ایران آمدند که هدف عمدۀ آنان ایجاد اتحاد با امیران برضد دولت عثمانی بود. یوزافا
باربارو، آمبروزیوکُنتارینی، کاترینو زنو، جیوان آنجللو (آنجوللو)، وینچنتو
دالساندری و چند نفر بازرگان از آن جملهاند. هر یک از اینان، مشاهدات خود را در
سفرنامهای گرد آورده، و دربارۀ شهر تبریز آگاهیهایی به دست دادهاند: باربارو، از
نمایش حیوانات گوناگون، بازی گرگها در میدان بزرگ شهر (سفرنامه...، ٦٢ - ٦٥)، و
زیبایی کاخ شاهی آنجا (همان، ٦٨) یاد کرده است؛ کنتارینی تبریز را محصور با
دیوارهای گِلی غمانگیز وصف کرده است (همان، ١٣٤-١٣٦)؛ دالساندری نیز که در دوران
سلطنت شاه طهماسب اول به تبریز آمده، از مردم آنجا به دو دستۀ نعمتی و حیدری نام
میبرد که دائم با یکدیگر در نزاع بودهاند (همان، ٤٤٥).
جهانگردان ونیزی عموماً تبریز را شهری بزرگ و باشکوه یاد کردهاند. به گزارش آنها
محیط تبریز ٢٤ میل بوده است. کاخها و خانههای باشکوه داشته، و در نواحی پیرامونی
شهر چشمههای بسیاری روان بوده است. به نوشتۀ آنان کاخهای شاهی بسیار آراسته بوده
است و مردم اتاقهای خود را گچبری کرده، با شنگرف میآراستهاند (همان، ٣٨١-٣٨٢).
این بازرگانان از ویژگیها، زیباییها و جزئیات مسجد باشکوهی که در وسط شهر برپا
بوده است و آن را عمارت عالیقاپو میخواندهاند، یاد کردهاند (همان، ٣٨٢)؛ همچنین
از دژ زیبای شهر که در جانب شرق قرار داشته، نام برده، و هوای تبریز را دل انگیز و
باغات و گیاهان آنجا را گونهگون وصف نمودهاند. به نوشتۀ این بازرگانان، ساکنان
تبریز را ایرانیان، ترکمانان، عشایر هواخواه صفویه و ارامنه تشکیل میدادند و
یهودیان نیز اگرچه اقامت دائم در آنجا نداشتهاند، اما برای داد و ستد به تبریز
میآمدهاند (همان، ٣٨٦).
از نظر اقتصادی تبریز محل آمد و شد بازرگانان بوده است و در بازارهای آن همه نوع
کالا از ابریشم، مروارید خلیج فارس، پارچههای حلب و بروسه و قسطنطنیه عرضه میشده
است و حریر سرخ را از تبریز به حلب و عثمانی میبردهاند (همان، ٣٨٧). در سفرنامۀ
بازرگانان، آگاهیهای بسیاری دربارۀ کاخ سلطان حسن آق قویونلو که هشتبهشت نامیده
میشد، آمده است. این کاخ در وسط باغی بزرگ نزدیک شهر ساخته شده بوده، و در محوطۀ
آن مسجدی زیبا قرار داشته است. همچنین بیمارستان یا «مارستان» بزرگ با تالارهای
وسیع در همانجا واقع بوده است که در زمان سلطان حسن و سلطان یعقوب بیش از هزار تن
از بیماران و بینوایان در آنجا بستری بودهاند (همان، ٣٨٨-٣٩٢).
تبریز در سفرنامههای جهانگردان دورۀ صفویه و پس از آن: در دوران فرمانروایی صفویان
جهانگردان بسیاری به ایران آمدهانـد. در سفرنامههـای آنان آگاهیهـای چندی ــ
اگرچه گاه نـادرست و اغـراقآمیز ــ دربارۀ تاریخ سیاسی و اجتماعی و زندگی روزمرۀ
مردم ایران وجود دارد. بخشی از این نوشتهها به وصف شهر تبریز اختصاص دارد:
محمد ظلّی ابن درویش، معروف به اولیا چلبی، جهانگرد معروف ترک عثمانی که در حدود
سال ١٠٥٠ق/١٦٤٠م به تبریز آمده، آنجا را شهری بزرگ و «دلاویز» وصف نموده، و دربارۀ
نام و بنای تبریز آگاهی مشروحی به دست داده است (٢/٢٤٥-٢٤٦). وی دور تبریز را در
سدۀ ١١ق/١٧م، ٦ هزارگام و محدود به دیوارهای قلعه که آثارش پدیدار بوده، نوشته است.
٣٠٠ برج نگهبانی و ٦ دروازه داشته است که از هر دروازه ٥٠٠ سرباز محافظت میکردند؛
نام دروازهها را اوجان، باب شروان، دروازۀ سردرود، باب شام غازان، باب سرو (سراو =
سراب)، و باب تبریز آورده است (٢/٢٤٦) و محلات تبریز را دمشقیه، پل باغ (شاید کوچه
باغ)، میخواران، رزجو (احتمالاً ویجویه که وَزِجی گویند)، شتربان (دَوَچی)، دیک
(دیکباشی)، خیابان، امیرقز (امیرخیز)، سرخاب و چارمندر نوشته است ( ٢/٢٥١). اولیا
چلبی (٢/٢٤٦- ٢٤٨) اطلاعات فراوانی در اشکال و اوصاف قلعۀ تبریز به دست میدهد. وی
شمار مساجد تبریز را ٣٢٠ محراب میآورد و برخی از آنها را میراث «سلاطین ماضیه» و
گروهی دیگر را از بناهای خانان و وزرای آل عثمان و اعیان مملکت یاد میکند و دربارۀ
مسجد سلطانحسن (حسن پادشاه) آق قویونلو و نیز مسجد جهانشاه قرا قویونلو اطلاعات
مبسوطی به دست میدهد (٢/ ٢٤٨-٢٥٠) و آنها را شاهکار معماری میشمارد. اولیا چلبی
ضمن اشاره به تاریخ شهر تبریز از مقامهای مختلف شهر و حکومت مانند مفتی، کلانتر،
ملا، شیخالسادات، داروغه، قورچیباشی و ایشیک آقاسی نام میبرد که ادارۀ امور شهر
را در دست داشتهاند. او امنیت شهر تبریز را نیز ستوده است (٢/٢٤٧- ٢٤٨).
همچنین وی مدارس، دارالحدیث، مکتب اطفال، چشمهها و سَبیلها (سقاخانه) و تکایای
تبریز را وصف کرده است. برخیاز این تکایا مانند تکیۀ میرحیدر(همو، ٢/٢٥٠بب )
هماکنون نیز موجود است و به همین نام (حیدر تکیهسی) نامیده میشود (نک : ابن
کربلایی، ٢/٤٦٧- ٤٦٨) که در اوایل محلۀ سرخاب، میان جنوب غربی مقبرۀ سید حمزه و
ساحل شمالی مهرانرود واقع است (سلطان القرائی، ١/٥٩٦- ٥٩٧).
اولیا چلبی در ستایش تبریز، آنجا را با خیابانها و کوچههای تمیز که هر روز جاروب و
آبپاشی میشده، و نیز از فراوانی آب آنجا یاد کرده است (٢/٢٦٠). به نوشتۀ وی داد
و ستد در تبریز با پولهای رایج ایرانی مانند بیستی، عباسی و آلتون صورت میگرفت و
پولهای خارجی در بازارهای آن رایج نبوده است. او به ضرابخانۀ تبریز اشاره کرده، و
از تنبیه شدید خلافکاران در خرید و فروش نیز یاد کرده است (٢/٢٦١). همو مینویسد که
هزاران باغ و باغچه در این شهر وجود داشته که معروفترین آنها باغ شاه یعقوب بوده
است. او همچنین از خیابان شاهصفی که تفرجگاه اهالی شهر بوده، و نیز چوگانبازی،
اسبدوانی و تماشای جنگ حیوانات مانند شتر و خروس که از دیگر تفریحات مردم بوده است
و همچنین دامنۀ کوه سرخاب که از فراز آن دریاچۀ ارومیه دیده میشده، و از
تفرجگاههای مردم بوده، یاد کرده است (٢/٢٥٠-٢٥٤).
حاجیخلیفه (١٠١٧- ١٠٦٧ق/ ١٦٠٨- ١٦٥٧م)، جهانگرد و مؤلف کتاب جهان نما در جغرافیا
و نیز کتابهای دیگر در تاریخ و کتابشناسی که در ١٠٤٥ق/١٦٣٥م، هنگام لشکرکشی سلطان
مراد چهارم به تبریز، در التزام رکاب او بوده، و در تبریز حضور داشته، و نظارهگر
تخریب مسجد علیشاه بوده است، آگاهیهایی از تبریز به دست میدهد: وی بنای شنب غازان
را به برج گالاتۀ (غلطه) استـانبول تشبیه کـرده است. همچنین خانههای تبریز را
باشکوه، باغهای آنجا را مصفا و بازارهایش را وسیع خوانده است. جـوامع و مساجد عالی
آنجا، از جمله مسجد حسن پادشاه و مسجد جهانشاه و زیباییهای آنها را وصف نموده، و
نوشته است که مردم تبریز به آموختن علم شهرت دارند (نک : نخجوانی، ٢٨).
گارثیا دِسیلوا، سفیر اسپانیا در دربار شاه عباس که در ١٠٢٧ق/ ١٦١٨م بهحضور شاه
رسید (فلسفی،زندگانی،٤/١٩٢ بب )، اروپایـی دیگری است که در سفرنامهاش دربارۀ
تبریز مینویسد: دیوارها و قلعههای تبریز که در جنگ ایران و عثمانیخراب شده بود،
توسط شاه عباس از بیخ کنده شد و این شهر که روزگاری شهری زیبا بود، خراب و ویران
است (نک : مشکور، ٧٠- ٧١).
آنتونیو دوگوهآ، فرستادۀ پرتغال که ٣ بار به ایران آمده است (فلسفی، همان، ٤/
١٦٨-١٩٢)، در سفرنامهاش اطلاعاتی دربارۀ جنگهای ایران و عثمانی و تسخیر تبریز به
دست شاه عباس، آورده است (نک : مشکـور، ٧١). سِر تـوماس هربرت ــ که همراه سفیر
انگلستان، به دربار شاه عباس آمده بود (نک : فلسفی، همان، ٤/٢٧٠) ــ در سفرنامۀ
خود، ضمن اشاره به جنگهای ایران و عثمانی در زمان سلیم و سلیمان، تبریز را
بزرگترین شهر ماد و کُرسینشین تمام ایالت دانسته، و کوهستانی را که تبریز در
دامنۀ آن قرار دارد، تاوروس نامیده است و گوید که ایرانیان این شهر را تبریز
مینامند (نک : مشکور، ٧١-٧٢).
ژان باتیست تاورنیه، یکی از بزرگترین جهانگردان فرانسوی است که چندین بار به شرق
مسافرت کرد و سفرهای او به اسفار ششگانه معروف است (مشکور، ٧٢)، در سفرنامهاش
اطلاعات مبسوطی دربارۀ تبریز در سدۀ ١٧م به دست میدهد. او تبریز را شهری بزرگ و پر
جمعیت وصف کرده، و به اشتباه آنجا را همان اکباتان قدیم، پایتخت مادها دانسته است؛
نیز از تجارت پر رونق، به ویژه تجارت ابریشم و میزان بالای گردش پول در بازارهای آن
یاد کرده است (ص ٦٦). به نوشتۀ او بیشتر ساختمانهای تبریز از خشت خام، و خانههای
بزرگان شهر دو طبقه بوده است (ص ٦٧). تاورنیه در سفرنامۀ خود شرح مفصلی دربارۀ
مساجد تبریز از جمله مسجد جهانشاه و کاشیهای رنگارنگ و زیبای آن آورده است (ص ٦٧-
٦٨).
به گزارش تاورنیه در میدان تبریز روزانه دو نوبت به هنگام طلوع و غروب آفتاب نقاره
نواخته میشد که او از آن به عنوان «کنسرتی بد صدا از کوس و کرنا» یاد کرده است. وی
ضمن نام بردن از مقبره و زیارتگاه عینالی، بر این باور است که درگذشته این زیارتگاه
یک کلیسا بوده است که مسلمانها آنجا را به مسجد بدل ساختهاند (ص ٧٠).
جهانگردان فرانسوی دیگر مانند فیلیپ، لابولای لوگور، الکساندر دورود، و پوله که در
سدۀ ١١ق/١٧م به ایران آمدهاند، اطلاعاتی مشابه تاورنیه و دیگران به دست میدهند
(نک : مشکور، ٧٤-٧٧).
شاردن، سیاح مشهور فرانسوی که در زمان شاه عباس دوم و شاه سلیمان به ایران آمده،
بزرگترین سیاح فرانسوی است که آگاهیهای بسیاری دربارۀ شهرهای ایران از جمله تبریز
در سدۀ ١١ق/١٧م از دیدگاه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و جز آنها را در سفرنامۀ خود
گردآوری کرده است. او تبریز را شهری بزرگ و پرجمعیت (حدود ٥٠٠ هزار تن) و از لحاظ
بازرگانی و ثروت دومین شهر ایران عنوان کرده است. به گزارش وی، شهر تبریز دارای ١٥
هزار باب دکان بوده، و بازار آن پر رونقترین بازارهای آسیا به شمار میرفته که
دکانهای آن انباشته از کالاهای متنوع بوده است و بازرگانان آن شهر در سراسر عثمانی،
مسکو، تاتارستان، هندوستان و کرانههای دریای سیاه به داد و ستد میپرداختهاند و
همچنین بازرگانان خارجی از دیگر کشورها در آنجا به تجارت اشتغال داشتهاند. او
بازار قیصریۀ تبریز را زیباترین و خوشنماترین بازارها خوانده است که در آنجا انواع
کالاهای تجملی و گرانبها، جواهرات و سنگهای قیمتی عرضه میشده است و رونق بازرگانی
تبریز به حدی بوده که در آن ٣٠٠ کاروانسرا وجود داشته است. به نوشتۀ او خانههای
مردم تبریز همه دارای باغچه بوده است و مردم برای استراحت و تفریح در قهوهخانههای
متعدد شهر چای مینوشیدند و قلیان میکشیدند. به گزارش وی تبریز در آن روزگار دارای
٣ بیمارستان بوده است که به رایگان بیماران و نیازمندان را در آنجا درمان میکردند
(٢/٤٠٢-٤٠٥، ٤٠٨).
آدام اُلئاریوس آلمانی که در ١٠٤٣ق/١٦٣٣م از راه مسکو به تبریز آمده بود، مانند
دیگر سیاحانهوایتبریز را سالم و برطرفکنندۀ تب از تن بیماران تبدار وصف کرده، و
از اقامت پادشاهان صفوی در آنجا سخن گفته است (ص ٢٤٩).
پیر آمده ژوبر فرانسوی که از جانب ناپلئون بناپارت برای ایجاد روابط دوستانه میان
ایران و فرانسه در ١٢٢١ق/١٨٠٦م به دربار فتحعلیشاه قاجار آمده بود (نک : سدیو،
١٧)، شرح سفر خود را در کتابی با عنوان مسافرت به ارمنستان و ایران گردآوری کرده
است و دربارۀ شهر تبریز چنین مینویسد: تبریز با توجه بهوسعت و بازرگانیاش دومین
شهر ایران است. جمعیت آن را ٥٠ هزار نفر میدانند. دیوارهایش بلند و دارای برج و
بارو ست. دروازههایش از کاشیهای رنگارنگ زیور یافته است. بازارهایش زیبا و مساجد
آن بزرگ و منارههایشان کوتاهتر از منارههای مساجد عثمانی است (ص ١٩٩-٢٠١). وی
همچنین بهآثار ویرانی زمینلرزههای هولناک نیز اشاره کرده است (ص ١٩٧).
کنت دوسرسی، سفیر فوقالعادۀ دولت فرانسه که مدت یکسال (١٢٥٥-١٢٥٦ق/ ١٨٣٩-١٨٤٠م)
در ایران بوده، مشاهدات خود را در کتابی با عنوان ایران در ١٨٣٩-١٨٤٠م منتشر کرده
است. یادداشتهای او از نظر شناخت شهرهای میان راه، بهویژه شهرها و روستاهای ایران
در آن زمان از اهمیت ویژهای برخوردار است. وی دربارۀ تبریز مینویسد: با اینکه
تبریز پایتخت ایران نیست، اما به سبب روابط نزدیکش با کشورهای اروپایی و جایگاه
جغرافیاییاش، یکی از مهمترین و ثروتمندترین شهرهای ایران به شمار میآید. باغهای
سرسبزی که مانند کمربندی شهر را احاطه کرده، گنبد مسجدها که سر به آسمان کشیده،
حصار کنگرهدار شهر همه نشانۀ این است که به شهر قابل توجهی نزدیک میشویم (ص ٨٨).
روابط بازرگانی میان تبریز و کشورهای اروپایی و نواحی مجاور روسیه نیز موجب شده است
که مردم این شهر از برخی از دستاوردهای تمدن امروزی آگاهی یابند (همو، ٨٩).
به نوشتۀ سرسی، به سبب عدم امنیت و جنگهای داخلی افغانستان و تاخت و تازهای خانهای
خیوه و بخارا که موجب ناامنی در نواحی پیرامونی دریای مازندران شده بود، بازرگانان
هندی و آسیای مرکزی ترجیح میدادند که کالاهایشان را از ایران عبور دهند. به این
ترتیب، تبریز انبار کالاهای این بازرگانان شده بود که در آنجا میفروختند، مبادله و
یا صادر میکردند. او بازار تبریز را به نمایشگاهی از افرادی با لباسهای رنگارنگ و
عادات و رسوم مختلف مشرقزمین تشبیه کرده است (ص ١٠١-١٠٣). به گزارش سرسی کوچههای
تبریز تنگ و غمانگیز بوده است و دو طرف کوچهها دیوارهای بلندی داشتند. او درهای
خانههای تبریزیان را به سوراخ کوچکی تشبیه کرده است که تنها یک نفر میتوانسته است
وارد خانه شود، اما پس از عبور از آن مدخل تنگ، حیاطی وجود داشته که مزین به درخت و
گل و یا باغی باصفا بوده است (همو، ٨٨-١١٧).
مادام دیولافوا ــ که در ١٢٩٨ق/١٨٨١م همراه همسرش به ایران آمده است ــ در شرح
جزئیات سفر، دربارۀ تبریزمینویسد: در مدخل تبریز به پلی که بر روی آجیسو بسته
شده است، رسیدیم (ص ٤٤). این پل آجری به طول ٦٠ متر و عرض ٥ متر است و پایههای آن
با سنگ آهکی بنا شده است و کتیبهای هم در بالای آن دیده میشود (ص ٤٥). او افزوده
است: در آنطرف پل باغات میوه که در امتداد خیابانی طویل قرار دارند، دیده میشود.
وی ضمن بحث از محلات شهر، از کثرت گداها که لاغر و رنگپریده و مانند اسکلت متحرکی
به نظر میآمدند، نیز سخن گفته است (٤٥-٤٦).
آبـراهام جکسن، استـاد دانشگاه کلمبیـا در آمریکا ــ که در ١٣٢١ق/١٩٠٣م به ایران
آمده است (نک : ص ١٧) ــ دربارۀ تبریز چنین مینویسد: «تبریز ولیعهدنشین و مرکز
بازرگانی آذربایجان است. عمر و زادگاه آن مجهول است، اما هزار سال جزئی از زندگانی
این شهر محسوب میشود» (ص ٥٧). او ضمن اشاره به بنای نخستین و نام تبریز (همانجا)،
خانههای آنجا را یک طبقه با بامهای مسطح ساخته شده از گِل و آهک و ظاهری غمانگیز،
اما با حیاطهایی مصفا و آراسته به باغچه و حوض برای ذخیره کردن آب وصف کرده است. او
نیز مدخل خانههای تبریزیان را بیرونق و خشک و بیروح دانسته که بیننده تصور
نمیکرده است که درون اتاقها را با قالیچهها و پردههای پر نقش و نگار به زیبایی
آراسته باشند (ص ٥٨).
به گزارش جکسن، تبریز در آن زمان دارای ٢٤ محله یا بخش بوده است که هر محله به
وسیلۀ کدخدایی اداره میشد و کوچههای آن خاکی و شبانگاه تاریک بوده است (ص ٥٩). وی
از دو بنای معروف، یعنی مسجد علیشاه (ارگ) و مسجد کبود (جهانشاه) و نیز قلعۀ تبریز،
و از وجود ٣١٨ مسجد، مزار ٨ امامزاده و مدفن برخی اصحاب رسول اکرم(ص) در کوه سهند
و تعصـب تبـریـزیان در مسلمـانـی ــ چنـانکه وجـود یهـودان را برنمیتافتند ــ از
شبکۀ آبرسانی، بازار تبریز، میدانها، مغازهها، از باغ و کاخ ییلاقیولیعهد و
باغ شمال بهتفصیل بحث کردهاست(ص ٥٩-٧٢).
به نوشتۀ اعتمادالسلطنه در مرآةالبلدان در دورۀ قاجاریه ٥ دولت روسیه، انگلیس،
فرانسه، عثمانی و بلژیک در تبریز کنسولگری داشتند (١/٥٥٥).
بازرگانی و تجارت: شهر تبریز به سبب جایگاه ویژۀ جغرافیاییو قرار داشتنبر
سرراههایشرق ـ غربو شمالوجنوب، از دیرباز به ویژه از اواسط سدۀ ٧ق/١٣م یکی از
مراکز مهم مبادلات تجارتی در ایران بوده است و حتى به نوشتۀ سیاحان، نخستین شهر از
نظر بازرگانی در ایران به شمار میرفته است. توسعۀ بازرگانی در این شهر از آغاز سدۀ
١٣ق/ ١٩م و پس از آنکه مرکز آذربایجان و ولیعهدنشین شاهان قاجار گردید، شتاب
بیشتری یافت. در نخستین سالهای سلطنت فتحعلیشاه و سپس در دوران اقامت عباس میرزا
در تبریز، اقدامات بسیاری برای پیشرفت تجارت و رونق اقتصادی صورت گرفت (ورنر، ٩٣)؛
چنانکه، بازرگانان از پرداخت عوارض صادرات و واردات معاف شدند (نک : کارنگ، آثار،
١/٢٢٠-٢٢٤). در گزارشهای نمایندگان سیاسی مقیم تبریز و جهانگردان مختلف از اهمیت
تجارتی تبریز به تفصیل یاد شده است؛ چنانکه به گفتۀ دوپره در ١٢٢٤ق/ ١٨٠٩م تبریز
در بازرگانی ایران نقش مهمی داشته است و کاروانها از ارزروم، بغداد، رشت، تفلیس،
همدان، شیراز، اصفهان و نیز بازرگانان هندی و اروپایی با کالاهای خود به این شهر
میآمدند (نک : ورنر، ٩٤).
به نوشتۀ اعتمادالسلطنه در مرآة البلدان، داد و ستد این شهر ٢٠ کرور (١٠ میلیون)
تومان در سال بوده است. متاع هر سرزمین از روسیه، گرجستان، مسکو، باکو، حاجی ترخان،
استانبول، لندن، منچستر، مارسی، ایتالیا و دیگر جاها در این شهر به فراوانی یافت
میشده است (١/٥٦١). بسیاری از کالاها که به تبریز میرسید، به جاهای دیگر فرستاده
میشد؛ همچنین تبریز به عنوان مرکز ترانزیت کالاهای بازرگانی میان اروپای غربی،
امپراتوری عثمانی و روسیه از یک سو و نواحی داخلی ایران و نیز دیگر کشورهای آسیایی
از سوی دیگر، از اهمیت خاصی برخوردار بوده است (ورنر، ٩٤-٩٥).
بازرگانی با اروپا پس از انعقاد عهدنامۀ ترکمانچای رونق گرفت. در همین روزگار،
تبریز از طریق ارزروم ـ طرابوزان به استانبول و از آنجا با بازارهای اروپایی در
ارتباط بود. حجم مبادلات بازرگانی در حدود ١٥ کرور، معادل ٨ میلیون روبل بوده است.
این رونق تجاری تا ١٢٥٢ق/١٨٣٦م ادامه داشت. بازرگانان ایرانی مستقیماً در واردات
کالا شرکت داشتند. از ١٢٥٣ق/١٨٣٧م، به سبب افزایش واردات و عدم فروش کافی کالاها،
بحران و رکود اقتصادی پدید آمد و در این ایام شرکتهای خارجی جای بازرگانان ایرانی
را گرفتند و نمایندگیهایی در تبریز دایر کردند («تاریخ اقتصادی»، ١٠٥؛ ورنر، ٩٥).
نخستین شرکت خارجی که در تبریز دایر شد، شرکت رالی بود که با حمایت انگلستان آغاز
به کار کرد. مرکز این شرکت در استانبول بود و در دیگر شهرها مانند منچستر، مارسی و
ادسا نیز شعبههایی داشت. شعبۀ این شرکت در تبریز در ١٢٥٣ق در سرایِ حاج سیدحسین
دایر شد که کالاهای وارداتی را از تبریز به تهران، قزوین، قم، کاشان و دیگر شهرها
میفرستاد («تاریخ اقتصادی»، ١٠٧) و در برابر فروش این کالاها، ابریشم خام و روبل
روسی تحویل میگرفت (همانجا).
مهمترین کالاهایی که از اروپا وارد میشد، پنبه، چلوار، ماهوت، فلزات، قند،
پارچههای مخملی، آیینه و جز آنها بود که در برابر ابریشم، شال، تنباکو، سلاح و
خشکبار صادر میشد (همان، ١٠٥-١٠٦). بجز شرکت رالی، شرکتهای یونانی، روسی و چند
مغازۀ انگلیسی نیز در تبریز فعالیت داشتند (همان، ١٠٧؛ ورنر، ٩٥). به گزارش کنسول
انگلیس، تبریز از آغاز سدۀ ١٣ق/ ١٩م تا ١٢٨٥ق/ ١٨٦٨م مرکز مبادلات اروپا با ایالات
شمالی ایران و آسیای مرکزی بوده است. تبریز در این زمان ٢٠٠ هزار نفـر جمعیت داشت و
بزرگترین و مهمترین شهر ایران به شمار میرفت. ارامنۀ گـرجستان، ظاهراً نخستین
واردکنندگان کالاهای انگلیسیاز استانبول بهشمال ایران بودند («تاریخاقتصادی»،
١١٢).
چارلز بورگِز مدتها یگانه بازرگان انگلیسی بود که از طریق طرابوزان، کالاهای بسیار
لوکس اروپایی را برای استفادۀ طبقۀ مرفـه به تبریز وارد میکرد. این اجناس شامل
بهترین تفنگهای دو لول انگلیسی، هفتتیرهای زیبا، تلسکوپ (دوربین)، ساعتهای جیبی
طلا و نقره، و دیگر کالاهای تجملی بود (ورنر، ٩٥-٩٦). همچنین منسوجات انگلیسی با
طرحهای ایرانی نیز برای مصرف عموم به تبریز آورده میشد (همانجا). افزایش تولید
ابریشم و صدور آن از راه طرابوزان و نیز افزایش شمار بازرگانان خارجی مقیم تبریز
باعث رونق تجارت این شهر شده بود و تجارت در حدود سال ١٢٥٦ق/١٨٤٠م سیر صعودی داشت و
تا از بازرگانی ایران در تبریز صورت میگرفت («تاریخ اقتصادی»، ١٠٨-١٠٩)؛ اما عوامل
گوناگون مانند بلایای طبیعی نظیر خشکسالی،هجومملخ بهمحصولات کشاورزی، شیوع
بیماریهای واگیـردار، ناآرامیهـای سیـاسـی ــ چنانکـه کنسول انگلیس در تبریز
هم در گزارش مورخ شعبان ١٢٦٨/ ژوئن ١٨٥٢ به بحران و وضـع نامسـاعد تجـارت تبـریز
اشاره کرده است ــ موجب اُفت بازرگانی در این شهر بوده است (همانجا). از سوی دیگر،
با گسترش راههای دریایی خلیج فارس و دریای مازندران (همان، ١٠٨)، گشایش کانال سوئز
و توقف حمل و نقل از طریق روسیه (همان، ١١٠)، بهتدریج تبریز اهمیت بازرگانی خود را
از دست داد. کاهش داد و ستد با روسیه (اتحاد شوروی) پس از جنگجهانیاول نیز خسارت
فراوانی بهتجارت تبریز وارد کرد؛ چنانکه واردات تبریز در ١٩١٣م از ٢٠٪ به ٧٪ در
١٣٠٤ش/ ١٩٢٥م، و سهم صادرات از این طریق در همان سالها از ١٤٪ به ٨٪ تنزل پیدا کرد
(همان، ١١١).
هم اکنون نیز تبریز یکی از مراکز مهم تجارتی ایران است. در بخش بازرگانی خارجی،
حدود ٥٤٨،٦٠ تن کالا به ارزش ٠٠٠،٢٦٢،٥٧ دلار شامل اقلام گوناگون در ١٣٨٢ش، از گمرک
تبریز صادر شده است (سیمای، ٦٥)؛ همچنین حدود ٨٦٤،٩ تن کالا به ارزش ٠٠٠،٩٢٦، ١٣
دلار از طریق گمرک شهرستان تبریز، در همان سال وارد کشور شده است (همان، ٦٦).
در زمینۀ صنعت، در آستانۀ جنگ جهانی اول کارگاههایی توسط سرمایهداران آلمانی در
تبریز دایر شد. این کارگاهها شامل درودگری، غله پاککنی، چلنگری و دیگر صنایع بود
(اشرف، ٦٥ -٦٦). همچنین چندین کارخانۀ ریسندگی نیز توسط سرمایهگذاران تبریزی تأسیس
شد (همو، ٨٣-٨٤). هماکنون تبریز یکی از قطبهای صنعتی کشور است و کارخانههای
تراکتورسازی، ماشینسازی، ایدم (موتورسازی دیزلی)، بلبرینگسازی، پالایشگاه و
کارخانۀ پتروشیمی، کارخانجات بزرگ صنایع غذایی، و صدها کارگاه کوچک و بزرگ صنعتی در
این شهر فعالیت دارند.
مآخذ: آبراهام گاتوغیگُس، منتخباتی از یادداشتها، ترجمۀ عبدالحسین سپنتا و استفان
هانانیان، تهران، ١٣٤٧ش؛ آدمیت، فریدون، ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، تهران،
١٣٥٥ش؛ آرونوا، م. ر. و ک. ز. اشرافیان، دولت نادرشاه افشار، ترجمۀ حمید امین،
تهران، ١٣٥٢ش؛ آرینپور، یحیى، از صبا تا نیما، تهران، ١٣٧٢ش؛ آقسرایی، محمود،
مسامرة الاخبار و مسایرة الاخیار، به کوشش عثمان توران، آنکارا، ١٩٤٣م؛ ابن اثیر،
الکامل؛ ابن بطوطه، رحلة، به کوشش طلال حرب، بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ ابن جوزی،
عبدالرحمان، المنتظم، به کوشش سهیل زکار، بیروت، ١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ ابن خردادبه،
عبیدالله، المسالک و الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٨٨م؛ ابن حوقل، محمد، صورة
الارض، به کوشش کرامرس، لیدن، ١٩٣٨م؛ ابن دواداری، ابوبکر، کنز الدرر، به کوشش
صلاحالدین منجد، قاهره، ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ ابن فقیه، احمد، مختصر کتاب البلدان، به کوشش
دخویه، لیدن، ١٣٠٢ق/١٨٨٤م؛ ابن کربلایی، حافظ حسین، روضات الجنان، به کوشش جعفر
سلطان القرائی، تهران، ١٣٤٤- ١٣٤٩ش؛ ابوبکر طهرانی، دیار بکریه، به کوشش نجاتی
لوغال و فاروق سومر، تهران، ١٣٥٦ش؛ ابوالحسن گلستانه، مجمل التواریخ، به کوشش
محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ١٣٥٦ش؛ ابوالحسن مستوفی، گلشن مراد، به کوشش غلامرضا
طباطبایی مجد، تهران، ١٣٦٩ش؛ ابوعلی مسکویه، احمد، تجارب الامم، به کوشش ابوالقاسم
امامی، تهران، ١٣٧٩ش/٢٠٠٠م؛ ابوالفدا، تقویم البلدان، به کوشش دوسلان، پاریس،
١٨٤٠م؛ ابوالقاسم کاشانی، عبدالله، تاریخ اولجایتو، به کوشش مهین همبلی، تهران،
١٣٤٨ش؛ اتابکی، تورج، آذربایجان در ایران معاصر، ترجمۀ محمدکریم اشراق، تهران،
١٣٧٦ش؛ استرابادی، محمدمهدی، جهانگشای نادری، تهران، ١٣٦٨ش؛ اسکندربیک منشی، عالم
آرای عباسی، به کوشش محمداسماعیل رضوانی، تهران، ١٣٧٧ش؛ اشرف، احمد، مبانی رشد
سرمایهداری در ایران، تهران، ١٣٥٩ش؛ اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، به کوشش
دخویه، لیدن، ١٨٧٠م؛ اطلس گیتاشناسی ایران، به کوشش سعید بختیاری، تهران، ١٣٨٣ش؛
اعتمادالسلطنه، محمدحسن، تاریخ منتظم ناصری، به کوشش محمداسماعیل رضوانی، تهران،
١٣٦٣ش؛ همو، المآثر و الآثار (چهل سال تاریخ ایران در دورۀ پادشاهی ناصرالدینشاه)،
به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٦٣ش؛ همو، مرآةالبلدان،بهکوشش عبدالحسین نوایی و
هاشم محدث، تهران، ١٣٦٧ش؛ افشیـن،
یدالله، رودخانههایایران،تهران، ١٣٧٣ش؛ افضلالملک، غلامحسین، افضلالتواریخ،
به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان، تهران، ١٣٦١ش؛ افوشتهای، محمود، نقاوة
الآثار، به کوشش احسان اشراقی، تهران، ١٣٧٣ش؛ اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول،
تهران، ١٣٦٤ش؛ همو، میرزا تقیخان امیرکبیر، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٥٥ش؛
الئاریوس، آدام، سفرنامه، ترجمۀ احمد بهپور، تهران، ١٣٦٣ش؛ امید، حسین، تاریخ فرهنگ
آذربایجان، تبریز، ١٣٣٢ش؛ اولیا چلبی، سیاحتنامه، به کوشش احمد جودت، استانبول،
١٣١٤ق؛ بامداد، مهدی، شرح حال رجال ایران، تهران، ١٣٥٧ش؛ براون، ادوارد، انقلاب
ایران، ترجمۀ احمد پژوه، تهران، ١٣٣٨ش؛ همو، نامههایی از تبریز، ترجمۀ حسن جوادی،
تهران، ١٣٦١ش؛ بلاذری، احمد، فتوح البلدان، به کوشش عبدالله انیس طباع و عمر انیس
طباع، بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ بهرامی، اکرم، «شاردن در تبریز»، مجموعۀ سخنرانیهای
ششمین کنگرۀ تحقیقات ایرانی، تبریز، ١٣٥٥ش؛ پارسا دوست، منوچهر، شاه اسماعیل اول،
تهران، ١٣٧٥ش؛ همو، شاه تهماسب اول، تهران، ١٣٧٧ش؛ پروین، ناصرالدین، تاریخ
روزنامهنگاری ایرانیان و دیگر پارسینویسان، تهران، ١٣٧٧ش؛ پورنظمی سیسی،
عبدالصمد، فرقۀ دمکرات آذربایجان ( آذربایجان دمکرات فرقه سی)، ساری، ١٣٨٣ش؛
پیگولوسکایا، ن. و. و دیگران، تاریخ ایران، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، ١٣٤٦ش؛
تاورنیه، ژان باتیست، سفرنامه، ترجمۀ ابوتراب نوری، به کوشش حمید شیرانی، تهران،
١٣٦٣ش؛ ترابی طباطبایی، جمال، تاریخ تبریز به روایت سکه، تبریز، ١٣٨٤ش؛ تربیت،
محمدعلی، دانشمندان آذربایجان، تهران، ١٣١٤ش؛ جعفری، عباس، دایرةالمعارف جغرافیایی
ایران، تهران، ١٣٧٩ش؛ جکسن، ا. و. ویلیامز، سفرنامه، ترجمۀ منوچهر امیری و فریدون
بدرهای، تهران، ١٣٥٧ش؛ جوادی، شفیع، تبریز و پیرامون، تبریز، ١٣٥٠ش؛ جوینی،
عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، ١٣٣٤ق/١٩١٦م؛ جهانگیر میرزا،
تاریخ نو، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، ١٣٢٧ش؛ حافظ ابرو، ذیل جامع التواریخ
رشیدی، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، ١٣٥٠ش؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده،
تهران، ١٣٤٠ش؛ حزین، محمدعلی، تاریخ، اصفهان، ١٣٣٢ش؛ حسنزاده، اسماعیل، حکومت
ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو در ایران، تهران، ١٣٧٩ش؛ حسنلی، جمیل، فراز و
فرود فرقۀ دموکرات آذربایجان، ترجمۀ منصور همامی، تهران، ١٣٨٣ش؛ حسینی جنابذی،
میرزابیک، روضة الصفویة، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، ١٣٧٨ش؛ حشری تبریزی،
محمدامین، روضۀ اطهار، به کوشش عزیز دولتآبادی، تبریز، ١٣٧١ش؛ حمدالله مستوفی،
نزهة القلوب، به کوشش لسترنج، لیدن، ١٣٣١ق/١٩١٣م؛ خواندمیر، غیاثالدین، حبیب
السیر، تهران، ١٣٣٣ش؛ خیام، مقصود، «نگرشی به تنگناهای ژئومورفولوژیکی توسعۀ شهر
تبریز»، نشریۀ دانشکدۀ علوم انسانی و اجتماعی تبریز، تبریز، ١٣٧٤ش، س ١، شم ١؛
دولتآبادی، عزیز، «زلزلههای تبریز»، نشریۀ دانشکدۀ ادبیات تبریز، تبریز، ١٣٤٣ش، س
١٦، شم ٢؛ دیاکونف، ا.م.، تاریخ ماد، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، ١٣٥٧ش؛ دیولافوا،
ژان، سفرنامه، ترجمۀ علیمحمد فرهوشی، تهران، ١٣٦١ش؛ ذکاء، یحیى، «تبریز»، شهرهای
ایران، به کوشش محمدیوسف کیانی، تهران، ١٣٦٨ش، ج ٣؛ همو، «تبریز شهری کهنسال با
پیشینهای پر ماجرا»، ایران زمین، تهران، ١٣٧٠ش، س ١، شم ١؛ همو، زمین لرزههای
تبریز، تهران، ١٣٦٨ش؛ راکه ویلتس، ایگور، سفیران پاپ به دربار خانان مغول، ترجمۀ
مسعود رجبنیا، تهران، ١٣٥٣ش؛ راوندی، محمد، راحة الصدور ، به کوشش محمد اقبال،
تهران، ١٣٦٤ش؛ رجبزاده، هاشم، خواجه رشیدالدین فضلالله، تهران، ١٣٧٧ش؛ رشیدالدین
فضلالله، تاریخ مبارک غازانی، به کوشش کارل یان، هارتفرد، ١٣٥٨ق/١٩٤٠م؛ همو، جامع
التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، ١٣٧٣ش؛ همو، همان (ذکر تاریخ آل
سلجوق)، به کوشش احمد آتش، تهران، ١٣٦٢ش؛ همو، مکاتبات رشیدی، به کوشش محمدشفیع،
پاریس، ١٣٦٤ق/١٩٤٥م؛ رضا، عنایتالله، اران از دوران باستان تا آغاز عهد مغول،
تهران، ١٣٨٠ش؛ رضازاده ملک، رحیم، گویش آذری، تهران، ١٣٥٢ش؛ روملو، حسن، احسن
التواریخ، به کوشش چ. ن. سیدن، کلکته، ١٩٣١م؛ ریاحی، محمدامیـن، تاریخخوی، تهران،
١٣٧٢ش؛ رئیسنیا، رحیم، ایران و عثمانـی
در آستانۀ قـرن بیستم، تبریز، ١٣٧٤ش؛ همو ، «مـدرسۀ محمدیۀ تبریز و تـدریس
مشروطه»، گفتگو، تهران، ١٣٧٦ش، شم ١٨؛ ژوبر، پ. آ.، مسافرت به ارمنستان و ایران،
ترجمۀ محمود مصاحب، تبریز، ١٣٧٤ش؛ ساروی، محمد فتحالله، تاریخ محمدی، به کوشش
غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، ١٣٧١ش؛ ساری صراف، بهروز و علیاکبر رسولی، «روند
آلودگی میدان چای یا مهرانرود در شهر تبریز»، رشد، آموزش جغرافیا، تهران، ١٣٧٠ش، س
٧، شم ٢٥؛ سپهر، احمدعلی، ایران در جنگ بزرگ، ١٩١٤- ١٩١٨م، تهران، ١٣٣٦ش؛ سپهر،
محمدتقی، ناسخ التواریخ ( تاریخ قاجاریه)، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، ١٣٧٧ش؛
ستوده، حسینقلی، تاریخ آل مظفر، تهران، ١٣٤٦ش؛ سجادی، ضیاءالدین، کوی سرخاب تبریز و
مقبرة الشعراء، تهران، ١٣٧٥ش؛ سدیو، ل.آ. ، «مختصری دربارۀ ژوبر»، ضمن مقدمۀ مسافرت
به ارمنستان و ایران (نک : هم ، ژوبر )؛ سرسی، لوران، ایران در ١٨٣٩-١٨٤٠م،
ترجمۀ احسان اشراقی، تهران، ١٣٦٢ش؛ سفرنامههای ونیزیان در ایران (شش سفرنامه)،
ترجمۀ منوچهر امیری، تهران، ١٣٤٩ش؛ سلطان القرائی، جعفر، مقدمه بر روضات الجنان و
جنات الجنان (نک : هم ، ابن کربلایی)؛ سیمای شهرستان تبریز، سازمان مدیریت و
برنامهریزی آذربایجان شرقی، تبریز، ١٣٨٢ش؛ شاردن، ژان، سیاحتنامه، ترجمۀ محمد
عباسی، تهران، ١٣٣٥ش؛ شاو، ا. ج. و ا.ک. شاو، تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیۀ جدید،
ترجمۀ محمود رمضانزاده، مشهد، ١٣٧٠ش؛ شاه طهماسب، تذکره، به کوشش کریم فیضی، قم،
١٣٨٣ش؛ طاهری، ابوالقاسم، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، تهران، ١٣٤٩ش؛ طبری، تاریخ؛
طرح هادی، بنیاد مسکن، تبریز، ١٣٨٠ش؛ عالم آرای شاه اسماعیل، به کوشش اصغر منتظر
صاحب، تهران، ١٣٤٩ش؛ عالم آرای شاه طهماسب، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٧٠ش؛
عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران،
١٣٨٣ش؛ غفاری قزوینی، احمد، تاریخ جهان آرا، به کوشش محمد قزوینی، تهران، ١٣٤٣ش؛
«فرمان کمیتۀ دفاع دولتی ]اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی[، شم ٩١٦٨»؛ فرهنگ
جغرافیایی آبادیهای کشور، سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، تهران، ١٣٧١ش؛ فریدونبک،
احمد، منشآت السلاطین، استانبول، ١٢٧٤ق/ ١٨٥٨م؛ فضلالله بن روزبهان، تاریخ عالم
آرای امینی، به کوشش محمداکبر عشیق، تهران، ١٣٨٢ش؛ فلاندن، اوژن، سفرنامه، ترجمۀ
حسین نورصادقی، اصفهان، ١٣٢٤ش؛ فلسفی، نصرالله، «جنگ چالدران»، چند مقالۀ تاریخی و
ادبی، تهران، ١٣٤٢ش؛ همو، زندگانی شاه عباس اول، تهران، ١٣٥٢ش؛ فیضی، کریم، مقدمه
بر تذکرۀ شاه طهماسب (هم )؛ قاسمی ، فرید، سرگذشت مطبوعات ایران، تهران، ١٣٨٠ش؛
قزوینی، زکریا، آثار البلاد، بیروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ قطران تبریزی، دیوان، به کوشش
محمد نخجوانی، تبریز، ١٣٣٣ش؛ کارنگ، عبدالعلی، آثار باستانی آذربایجان (آثار و
ابنیۀ تاریخی شهرستان تبریز)، تهران، ١٣٥١ش؛ همو، «قدیمترین مأخذ که نام تبریز در
آن برده شده»، نشریۀ دانشکدۀ ادبیات تبریز، تبریز، ١٣٤٥ش، س ١٨، شم ٢؛ کسروی،
احمد، تاریخ مشروطۀ ایران، تهران، ١٣٥٤ش؛ همو، تاریخ هجده سالۀ آذربایجان، تهران،
١٣٥٣ش؛ همو، شهریاران گمنام، تهران، ١٣٥٧ش؛ همو، کاروند، به کوشش یحیى ذکاء، تهران،
١٣٥٢ش؛ کلاویخو، ر.، سفرنامه، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران، ١٣٣٧ش؛ لینپول، استنلی،
طبقات سلاطین اسلام، ترجمۀ عباس اقبال آشتیانی، تهران، ١٣٦٣ش؛ محمدکاظم، عالم آرای
نادری، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، ١٣٦٤ش؛ مردوخ کردستانی، محمد، فرهنگ، تهران،
چاپخانۀ ارتش؛ مشکور، محمدجواد، تاریخ تبریز تا پایان قرن نهم هجری، تهران، ١٣٥٢ش؛
مفتون دنبلی، عبدالرزاق، تجربة الاحرار، به کوشش حسن قاضی طباطبایی، تبریز، ١٣٥٠ش؛
همو، مآثر السلطانیة، به کوشش غلامحسین صدری افشار، تهران، ١٣٥١ش؛ مقدسی، محمد،
احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، ١٩٠٦م؛ مکی، حسین، تاریخ بیست سالۀ ایران،
تهران، ١٣٥٩ش؛ ملکزاده، مهدی، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تهران، ١٣٦٣ش؛ ملویل،
چ.پ.، «سیلهای تبریز»، ترجمۀ آزاده ادبی، ماهنامۀ دانشجویی گروه جغرافیای اهر،
دانشگاه آزاد اسلامی، شم ٢- ٥؛ موسوی اصفهانی، محمدصادق، تاریخ گیتیگشا، به کوشش
عزیزالله بیات، تهران، ١٣٦٣ش؛ مهدوی، عبدالرضا هوشنگ، تاریخروابط خارجی ایران،
تهران،١٣٤٩ش؛
میرخواند،محمد، روضةالصفا، بهکوشش عباس زریاب، تهران،١٣٧٣ش؛مینورسکی،
و.، تاریخ تبریز، ترجمۀ عبدالعلی کارنگ، تبریز، ١٣٣٧ش؛ همو، تاریخچۀ نادرشاه، ترجمۀ
رشید یاسمی، تهران، ١٣١٣ش؛ نادر میرزا قاجار، تاریخ و جغرافی دارالسلطنۀ تبریز، به
کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تبریز، ١٣٧٣ش؛ ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش محمد
دبیرسیاقی، تهران، ١٣٥٦ش؛ ناظمالاسلام کرمانی، محمد، تاریخ بیداری ایرانیان، به
کوشش علیاکبر سعیدی سیرجانی، تهران، ١٣٥٧ش؛ نامۀ فرمانداری شهرستان تبریز، شم
٠٠٧/١٣٠٣؛ نبئی، ابوالفضل، اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در قرن هشتم هجری، تهران،
١٣٧٥ش؛ نخجوانی، حسین، چهل مقاله، به کوشش یوسف خادم هاشمینسب، تبریز، ١٣٤٣ش؛
نسوی، محمد، سیرت جلالالدین مینکبرنی، ترجمۀ کهن، به کوشش مجتبى مینوی، تهران،
١٣٦٥ش؛ نشریۀ عناصر و واحدهای تقسیمات کشوری، وزارت کشور، تهران، ١٣٨٤ش؛ نعیما،
مصطفى، تاریخ، استانبول،١٢٨٠ق؛ نوایی، عبدالحسین، ایران و جهان از مشروطیت تا پایان
قاجاریه، تهران، ١٣٧٥ش؛ وارد، محمدشفیع، تاریخ نادرشاهی ( نادرنامه)، به کوشش رضا
شعبانی، تهران، ١٣٤٩ش؛ واله، محمدیوسف، خلد برین ( ایران در روزگار صفویان)، به
کوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٧٢ش؛ همو، همان ( ایران در زمان شاه صفی و شاه عباس
دوم)، به کوشش محمدرضا نصیری، تهران، ١٣٨٠ش؛ ورجاوند، پرویز، «بازشناسی بخشی از
هویت باستانی و تاریخی تبریز»، تبریز در ٣٠٠٠ سال پیش، تبریز، ١٣٨٠ش؛ وصاف، تاریخ،
تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، ١٣٧٢ش؛ هدایت، رضاقلی، ملحقات روضة الصفا، تهران،
١٣٣٩ش؛ هدایت، مهدیقلی، خاطرات و خطرات، تهران، ١٣٦١ش؛ هژبر نوبری، علیرضا، «تبریز
سه هزار و پانصد ساله»، تبریز در ٣٠٠٠ سال پیش، تبریز، ١٣٨٠ش؛ هینتس، والتر، تشکیل
دولت ملی در ایران، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٤٦ش؛ یاقوت، بلدان؛ یعقوبی،
احمد، البلدان، بیروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ همو، تاریخ، بیروت، ١٣٧٩ق/١٩٦٠م؛ تحقیقات
میدانی مؤلف؛ نیز:
Aktepe, M.M., ١٧٢٠-١٧٢٤ Osmanlı-İran münâsebetleri, Istanbul, ١٩٧٠; Avery, P.,
»Nādir Shah and the Afsharid Legacy«, The Cambridge History of Iran, vol. VII,
ed. P. Avery et al., Cambridge, ١٩٩١; Boyle, J.A., »Dynastic and Political
History of the Īl-Khāns«, ibid, ١٩٦٨, vol. V; Dāniԫmend, İ.H., İzahlı osmanlı
tarihi kronolojisi, Istanbul, ١٩٧١-١٩٧٢; The Economic History of Iran ١٨٠٠-١٩١٤,
ed. Ch. Issawi, Chicago/London, ١٩٧١; Hambly, G. R. G., »Āghā Muħammad Khān and
the Establishment of the Qājār Dynasty«, The Cambridge History of Iran, vol.
VII, ed. P. Avery et al., Cambridge, ١٩٩١; id, »Iran During the Reigns of Fatħ
ªAlī Shāh and Muħmmad Shah«, ibid; Hammer-Purgstall, J., Geschichte des
osmanichen Reiches, Graz, ١٩٦٣; Hoffmann, B., Waqf im mongo- lischen Iran, Bonn,
٢٠٠٠; Karal, E.Z., Osmanlı tarihi, Ankara, ١٩٩٩; Keddie, N. and M. Amanat, »Iran
under the Later Qājārs, ١٨٤٨-١٩٢٢«, The Cambridge History of Iran, vol. VII, ed.
P. Avery et al., Cambridge, ١٩٩١; Le Strange, G., The Lands of the Eastern
Caliphate, London, ١٩٦٦; Spuler, B., Die Mongolen in Iran, Leiden, ١٩٨٥; Tabriz
University of Medical Sciences at a Glance, Tabriz, ٢٠٠٤; Tekindağ, M.C., »Yeni
kaynak ve vesikalarin isigi altinda Yavuz Sultan Selimin Iran seferi«, Tarih
Dergisi, Istanbul, ١٩٦٨, vol. XVII, no. ٢٢; The Travels of Marco Polo, tr. A.
Ricci, New Delhi, ٢٠٠١; Uzunçarԫılı, İ.H., Osmanlı tarihi, Ankara, ١٩٨٢-١٩٨٣;
Werner, Ch., An Iranian Town in Transition, Wiesbaden, ٢٠٠٠.
علیاکبر دیانت
.II ادبیات
شعر و ادب فارسی دری که با ظهور رودکی (ه م)، پدر شعر فارسی، ملقب به سلطان شاعران
(عوفی، ٢/٦)، استاد مقدم شاعـران ماوراءالنهر (علیشیـر، ٣٣٦) و سخنسرایی دیگر
سخن ـ سَرایان عصر سامانی (٢٦١- ٣٨٩ق/٨٧٥- ٩٩٩م) در ماوراءالنهر و خراسان بزرگ
بسط و استقرار و رواج و رسمیت تمام یافت، به تدریج از خراسان و ماوراءالنهر، به
دیگر نواحی ایران جغرافیایی و فرهنگی و نیز به شبهقارۀ هند و چین و برخی دیگر از
نقاط جهان رسید و قبول عام یافت و رفتهرفته بر گسترش و کمال آن افزود. زبان و ادب
فارسی از سدۀ ٥ق/١١م در آذربایجان و به تَبَع آن در تبریز که شهری زیبا و پرجمعیت
(ابنحوقل، ٨٤)، و به تعبیر شاعرانه دارای فرّ فردوس و شعشعۀ عرش رحمان، با عنوان
دارالسلام و دارالملک (مولوی، ٦/٣١٠٦-٣١١٦)، و دوستیاش آمیخته با جان (نسوی، ٩٤)
بود، آرام آرام رواج یافت و از مراکز برجستۀ فرهنگ و ادب ایران زمین گردید؛ مرکزی
که به قول ریپکا (ص ٢٠١) نه فقط از حیث شمار بسیار ادیبان و دانشمندان که نخستین
فرد آن قطران (ه م) بود، بلکه بیشتر از جهت کیفیت ممتاز آنان در ادبیات حائز اهمیت
است. این مرکزیت، چونان دیگر مراکز فرهنگی و ادبی ایران تا روزگار حاضر پایید. از
اینرو، میتوان سیر تاریخی زبان و ادبفارسی را در تبریز، در ٤ دوره، بدین شرح بحث
و بررسی کرد:
الف ـ دورۀ اوّل (سدۀ ٥ق): این دوره که ادامۀ دوران حاکمیت سبک خراسانی است، شعر و
ادب فارسی که در ماوراءالنهر و خراسان آغاز شده بود، پیش از آنکه به ری، اصفهان،
فارس و دیگر نواحی ایران برسد، به تبریز رسید و در آن شهر، آنسان که میبایست،
بالید و گسترش یافت. به گواهی تاریخ ادبیات فارسی، آغازگر شعر و ادب در تبریز و به
طور کلی در آذربایجان، قطران تبریزی (ه م) (د ٤٦٥ق/١٠٧٣م) بود. ظهور قطران در
تبریز ــ که بر طبق اسناد موجود بایسته است تا او را آدم الشعـرای دیار آذربایجان
بـه شمار آوریم ــ گـویـای ایـن حقیقت است که فرهنگ و ادب فارسی دری، حداقل، از سدۀ
٥ق در آذربایجان و به تَبَع آن در تبریز رواج و رونق داشته است که اگر چنین نبود،
به حکم اصل عقلی سنخیت علت و معلـول، شاعـر و ادیبـی بزرگ چـون قطران ــ کـه بـه
قـول ناصرخسرو «شعر]دری[ نیک میگفت» (ص ٩) ـ و به تأیید محققان و منتقدان قدیم و
جدید، در زمینۀ شعر و ادب فارسی پایگاهی بلند و ارجمند داشت و به القابی چون شرف
الزمان و امام الشعرا ملقب بود (نک : عوفی، ٢/٢١٤؛ دولتشاه، ٦٧؛ فروزانفر، ٤٩٢؛
صفا، تاریخ...، ٢/٤٢٢-٤٢٣)، در آن سامان تربیت نمیشد؛ چرا که لازمۀ ظهور هر پدیده،
از جمله ظهور بزرگان دانش و ادب، وجود عوامل و زمینههایی است، به عنوانِ علت که تا
محقق نشود، معلول که همانا تولد بزرگان دانش و ادب در جامعه است، تحقق نخواهد یافت.
تعلق قطران به طبقۀ دهقانان و تصریح وی بدین موضوع، یعنی «یکی دهقان بدُم شاها شدم
شاعر ز نادانی» (ص ٤٠١، بیت ١٧) که سرگذشت فرخی سیستانی (ه م) را تداعی میکند
(نظامی عروضی، ٥٨-٦٠) و روی آوردن وی از دهقانی به شاعری، امری است که از نفوذ شعـر
و ادب فارسـی حتى در میان عامۀ مردم آذربایجـان ــ که دهقـانان نیز در شمار آنـان
بودهاند ــ حکایت میکند و اگر دهقان را در معنای خُرده مالک و صاحب زمین تفسیر
کنیم و قطران را چونان فردوسـی (ه م) ــ که «از دهاقین طوس بود» (همـو، ٧٥) ــ از
دهاقین آذربایجان به شمار آوریم، نفوذ و حضور شعر و ادب در طبقۀ «دهاقین آذربایجان»
مسلم میگردد. این امر در کنار یکی از القاب قطران، یعنی لقب «فخر الشعرا» که شاعر،
خود نیز بدان تصریح میکند و خویش را فخر الشعرا میخواند و خطاب به ممدوح خود
میسراید: «فخر الامرایی تو و فخر الشعرا من» (ص ٣٥١، بیت ١٣)، گذشته از آنکه
اشارتی هست به شاعران ماوراءالنهر و خراسان، مُثبِت وجود شاعرانی در دیار
آذربایجان و اران و شروان نیز هست که قطران فخر آنان محسوب میشده است (نیز نک :
فروزانفر، ٤٩٢ بب ). این سخن که شهـرت یکی از سلسلـههای محلی آذربایجان ــ که
قطران نیز مـداح آنان بود ــ موسوم به روّادیان (نک : کسروی، شهریاران...، ١٤٨
بب )، به سبب حضور برخی از شاعران در دستگاه آنان است، مؤید مدعای ما تواند بود
(صفا، همان، ٢/٤٤). کاروان شعر و ادب که در آذربایجان و اران و شروان به
کاروانسالاری قطران به راه افتاد، چونان کاروانی که پیشتر در ماوراءالنهر و
خراسان به کاروانسالاری رودکی حرکت کرده بود، پس از گذشتن از منازل سدههای مختلف
به روزگار ما رسید.
ب ـ دورۀ دوم (از سدۀ ٦ تا اواخر سده ٩ق) : در این دوره که دوران شکلگیری و ظهور
سبک عراقی (ه م) و دوران حاکمیت این سبک بر شعر و ادب فارسی است، تبریز غالباً از
مراکز مهم شعر و ادب فارسی شمرده میشده است (نک : صفا، همان، ٥(١)/ ٤٢٩). با
فرارسیدن سدۀ ٦ق، تحول در سبک شعر و ادب فارسی آغاز شد و عوامل گوناگون سیاسی،
اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، آرام آرام، به مثابۀ علل ناقصه گرد آمد و زمینۀ پدید
آمدن سبکی دیگر را ــ که سبک عراقی نام گرفت ــ فراهم آورد (محجوب، ٥٥٩). حملۀ
مغولان به ماوراءالنهر و خراسان به عوامل مختلف تغییر سبک پیوست و علت تامۀ این
دگرگونی تحقق یافت و سبک خراسانی (ه م) جای خود را یکسره به سبک عراقی داد (شمیسا،
١٩٢). در طول سدۀ ٦ق شاعران آذربایجان و اران و شروان که نام آوران آنان عبارتاند
از فلکی شروانی (د ٥٧٧ق/١١٨١م)، مجیربیلقانی (د ٥٧٧ق)، خاقانی (د ٥٩٥ق/ ١١٩٩م) و
نظامی (د٥٩٩ق/١٢٠٣م)، شیوهای میانۀ سبک پیشین و سبک پسین در پیش گرفتند. بدین معنا
که زبانشان به زبان شاعران سبک خراسانی میمانست و از نظر فکر و اندیشه و نیز از
جهت مختصات ادبی، آثارشان به آثار برآمده از سبک عراقی نزدیک میشد (همو، ١٠٧) و
چنین بود که زمینههای پیروزی و تسلط سبک عراقی بر سبک خراسانی ــ که در سدۀ ٧ق
تحقق یافت ــ در آذربایجان و اران و شروان فراهم میآمد.
در سدۀ ٧ق/١٣م، تبریز پایتخت فرمانروایی وسیع ایلخانیان مغول قرار گرفت و بیش از
پیش عظمت و اعتبار یافت (لسترنج، ١٧٣). این عظمت و اعتبار در زمان وزارت خواجه
رشیدالدین فضلالله (مق ٧١٨ق/١٣١٨م) به اوج رسید. در منابع تاریخی از حضور ٤٠٠ تن
استاد، ٠٠٠‘١ طالب علم و ٦ هزار دانشجو در مراتب و سطوح مختلف، در دارالعلمهای
رشیدی در تبریز سخن رفته است. همچنین از دو کتابخانۀ بزرگ در دو سوی آرامگاه
رشیدالدین فضلالله سخن به میان آمده است که در آنها ٠٠٠‘١ جلد قرآن کریم به خط
خوشنویسان نامآور جهان اسلام، و ٦٠هزار جلد کتابهای نفیس در زمینۀ دانشهای
گوناگون، ادب، حکایت و امثال که از سراسر جهان متمدن آن روزگار فراهم آمده، و وقف
ربع رشیدی گردیده بود، نگهداری میشده است (حشری،١٨٤). دارالعلمها با دانشجویان و
دانشآموزانش شکوه و رونقی خاص داشت. استادان از کتابهای فراهم آمده در دو کتابخانۀ
مذکور برای تحقیق و تدریس به دانشجویان بهره میجُستند و استادیاران در کار تدریس
به دانشآموزان سطوح پایینتر میکوشیدند (رشیدالدین، ١٣٠).
در چنین فضایی بود که برای نمونه، مجموعهای بیمانند موسوم به سفینۀ تبریز (ه م)
فراهم میآمد. این سفینه که به کوشش ابوالمجد محمدبن مسعود تبریزی (سدۀ ٨ق) گردآوری
و به خط همو در فاصلۀ سالهای ٧٢١ تا ٧٢٣ ق نوشته شده، گواهی است صادق بر رواج دانش
و ادب در تبریز در سدههای ٧ و ٨ ق و آیینهای است از وضع فرهنگی این شهر، در با
شکوهترین دوران حیات فرهنگی آن (پورجوادی، «پیشگفتار»، ٤). وجه بارز این سفینه که
در آن ٢١١ رساله گرد آمده، وجه ادبی آن است که با ضبط شعر و نثر شاعران و نویسندگان
بلندپایه مشخص میشود؛ از جملۀ آنها ست: ضبط منتخب بخشهایی از شاهنامۀ فردوسی (ز
٣٢٩ یا ٣٣٠ق) و بخشی از اشعار ظهیرالدین فاریابی (د ٥٩٨ ق/ ١٢٠٢م)، نیز ثبت
نوشتههایی از نویسندگان و متفکرانی چون احمد غزالی (د ٥٢٠ق/١١٢٦م)، شیخ اشراق،
سهروردی (د ٦٣٢ق/١٢٣٥م). گردآورندۀ سفینه، ابوالمجد محمدبنمسعود تبریزی، پدرش، ملک
مسعود بن مظفر (د ٧٤٤ق/ ١٣٤٣م) و عمش، ملک محمود بن مظفر (د ٦٩٦ق/ ١٢٩٧م) و نیز پسر
عم پدرش، مجدالدین محمد از شاعران کمتر شناخته شدۀ سدۀ٧ و ٨ق شهر تبریز به شمار
میآیند. برخی از ابیات ملک مسعود ضمن رسالۀ خلاصة الاشعار، گردآوردۀ فرزندش (نک
: سفینۀ تبریز، ٥٩٣-٦١٢) و نیز اشعار ملک محمود و مجدالدین محمد در سفینه (نک : ص
٤٨٩-٥٠٤) مسطور است (حائری،٦).
در کنار این شاعران، تبریز در همین روزگار، شاعران و ادیبان عارف مشربی را در دامان
خود پرورد که از جملۀ نامآوران ادبیات عرفانی ایران زمین محسوب میشوند و در زمرۀ
پارسی سرایان و پارسینویسان برجسته قرار دارند. برخی از این بزرگان عبارتاند از:
١. خواجه همامالدین، معروف به همام تبریزی (ه م) (د ٧١٤ق/١٣١٤م)، از بزرگان
تبریز، از پیشوایان اهل طریقت و از نامآوران در فنون مختلف ادب فارسی و عربی. وی
در شاعری از سعدی (ه م) پیروی میکرد (صفا، تاریخ، ٣(٢)/٧١٥، ٧٢١)، اما خود را کم
از سعدی نمیدانست و میسرود: «همام را سخن دلفریب بسیار است / ولی چه سود که
بیچاره نیست شیرازی» (نک : ص ٥٣، غزل ١٩٦، بیت ٩).
٢. نجمالدین ابوبکر محمد ظاهری، معروف به نجمالدین زرکوب (ه م) (د ٧١٢ق/١٣١٢م)،
از دانشمندان بنام و از سرایندگان صوفی مشرب تبریز (نفیسی، ١/١٧٦-١٧٧).
٣. شیخ محمود شبستری تبریزی (ه م) (د ٧٢٠ق/١٣٢٠م)، از مشاهیر فضلا و مشایخ
نامبردار و مرجع خواص و عوام و صاحب آثار عرفانی مختلف و مهمتر از همه، سرایندۀ
مثنوی عرفانی معروفِ گلشنراز (ه م) که حاوی پاسخهایی به پرسشهای امیرحسینی هروی
(د ٧١٩ق/ ١٣١٩م) در توضیح و تبیین پارهای از رموز و اصطلاحات عرفانی است (هدایت،
١(٢)/ ٥٩؛ صفا، همان، ٣(٢)/٧٦٦-٧٦٧).
٤. شمسالدین محمد بزازینی تبریزی، ملقب به شیرین و مشهور به مغربی و شیرین مغربی
(٧٤٩- ٨٠٩ق) که در شعر و عرفان به سنایی (د ٥٢٥ ق) و عطار (د ٦١٨ق) اقتدا میکرد.
مغربی مجموعهای عرفانی پدید آورد که غالباً در قالب غزل، ترجیع بند و رباعی است
(١٩٩ غزل، نک : ص٦٦- ٢١٨، ٣ ترجیع بند، نک : ص ٢٢١-٢٤٤، ٣٣ رباعی، نک : ص
٢٤٧-٢٥١). عرفان وی دنبالۀ عرفان عاشقانۀ خراسان به شمار میآید که در سدههای ٧ و
٨ق بر فضای فرهنگی تبریز حاکم بود (پورجوادی، «عرفان...»، ٢٥، ٢٧). تأثیر مغربی در
شاعران عارف مشرب دورانهای بعد چشمگیر است. صاحب مفاتیح الاعجاز در شرح گلشنراز
در ٦ موضع از اثر خود، به قصد تبیین و تأیید٦ مسئلۀ مهم عرفانی، به اشعار مغربی
استشهاد کرده است (نک : اسیری لاهیجی، ١٠١، ١١٦، ٤٦٧، ٤٨٦، ٥٠٨، ،٥٧٧، ٦٠٣).
فهلویات مغربی، شامل یک غزل و ١٤ ترانه (نک : میرعابدینی، ٦؛ مغربی، ٢٥٥-٢٦٣)،
گویای این حقیقت است که سرودن شعر به لهجۀ فهلوی در کنار سرودن شعر به زبان فارسی
دری، حداقل از سدۀ ٨ق و بسا پیش از آن، در تبریز و به طور کلی در آذربایجان سابقه
داشته است و این امر از حضور فرهنگ ایران کهن در این دیار حکایتها باز میگوید.
حضور این لهجه و تکلم بدان در برخی از نقاط آذربایجان، از جمله روستای قراونه تا
کنون (نک : ذکاء، ٨٨) مؤید مدعایما ست؛ چرا که هر جا زبانی و لهجهای هست، شعر هم
بدان زبان و بدان لهجه سروده میشود.
٥. شمسالدین محمد عصّار تبریزی (د ح ٧٩٢ق/١٣٩٠م)، از عالمان و شاعران عارف مشرب
تبریز و سرایندۀ مثنوی مهر و مشتری که ستایش سخنوران و سخنشناسان مضمونجوی
دورانهای بعد را برانگیخته است (صفا، همان، ٣(٢)/١٠٢٧).
٦. قاسم انوار (ه م)، سید معینالدین علی حسینی تبریزی
(د ٨٣٧ق/١٤٣٤م)، از شاعران نامآور عارف مشرب ایران، در سدههای ٨ و ٩ ق (نفیسی،
٢/٢٩١-٢٩٢).
٧. قطبالدین عقیقی تبریزی، و پسرش، جلالالدین
(د ٨٤١ق/١٤٣٧م).
با ضعف ایلخانیان، ترکمانان قراقویونلو و آققویونلو (٧٨٠-٩٢٠ق/ ١٣٧٨-١٥١٤م) به
حکومت رسیدند و نه فقط تبریز و
به طور کلی سراسر آذربایجان زیرنفوذ آنان قرار گرفت، که دامنۀ قدرت آنان تا عراق و
فارس گسترش یافت و حتى یک بار تا خراسان را نیز در برگرفت (اقبال، ٦٥٥-٦٦٠). این
ترکمانان نیز به شعر و ادب فارسی عشق میورزیدند و پاس حرمت نویسندگان و شاعران
میداشتند، چنان که منشیان توانای پارسینویس و مورخان و ادیبان بزرگ و سخنوران
استاد را در دربار خود گرد میآوردند و آنان را مینواختند و از وجودشان
بهرهمیبردند. تنی چند از پادشاهان ترکمان، خود نیز شاعر بودند: جهانشاه
قراقویونلو (٨٤١-٨٧١ق/١٤٣٧-١٤٦٧م) استادانه به فارسی و ترکی شعر میسرود و «حقیقی»
تخلص میکرد و نسخهای از دیوان وی در کتابخانۀ بریتیش میوزیوم موجود است. نیز پسر
او، آقمیـرزا ــ کـه از ٨٦٦ تا ٨٧١ ق در بغـداد حکم میرانــد ــ «بُداق» تخلص
میکرد و شعر میسرود (صفا، تاریخ، ٤/١٣٣-١٣٤).
ارتباط دوستانۀ اوزون حسنآققویونلو (د ٨٨٣ ق) و پسرانش، یعقوب بیگ و یوسف بیگ با
جامی (٨١٧-٨٩٨ق/١٤١٤-١٤٩٣م) تا پایان عمر، از توجه و علاقۀ آنان به شعر و ادب حکایت
میکند. یعقوب بیگ (د ٨٩٦ق) خود شاعر بود و در دوران سلطنت ١٢ سالۀ وی تبریز از
مهمترین مراکز تجمع شاعران بود. جامی مثنوی معروف سلامان و ابسال خود را به نام او
ساخت و چند قصیده در ستایش وی سرود (همو، ٤/١٣٦). همچنین جامی با قاضی عیسى ساوجی،
وزیر سلطان یعقوببیگ ــ که مردی ادیب و شاعر بود و حضور وی در مقام وزارت بر رونق
بازار ادب میافزود ــ مراودات دوستانه و مکاتبات ادبی داشت (همانجا) و چنین بود که
در این دوره «اختر شعر و ادب از حضیض هبوط به ثریا رسید و بازار شعر و شاعری رونق
تمام یافت» (ساممیرزا، ١٨).
در این دوره، جریانی مهم در فرهنگ و ادب ایران رخ داد که تبریز نیز در آن سهیم بوده
است و آن نظم رخدادهای تاریخی به جای نظم داستانهای قهرمانی و ملی است که زمینههای
آن از سدههای ٥ و ٦ق، به تدریج فراهم آمد. بدین ترتیب که در پی افول سامانیان
(٢٦١- ٣٨٩ق/٨٧٥- ٩٩٩م) و به دنبال استقرار غزنویان (٤٣٢-٥٨٣ق/١٠٤١-١١٨٧م) حمله و
تعریض به ایرانگرایی (= شعوبیگری) و فرهنگ ملی ایران و ارزشهای مربوط بدان آغاز
شد. تاریخ ایران، رسوم ایرانی و شاهنامۀ فردوسی مورد طعن و تعریض قرار گرفت (شمیسا،
٩٨). شاهنامه دروغ و نیزنگ، و فردوسی دروغگو به شمار آمد (نک : معزّی، ٢٦٨- ٢٦٩).
این جریان که ملازم توجه به خلافت بغداد، گرایش به زبان عربی و تظاهرات دینی و در
یک کلام ملازم عرب گرایی بود، با روی کار آمدن دولت ترکان سلجوقی (٤٢٩-٥٥٢ق/ ١٠٣٨-
١١٥٧م) شدت گرفت و بازار ایران گرایی و شعوبیگری، به کلی کاسد شد (بهار، ٢/٦٥).
حملۀ ویرانگر مغول و انحطاط ناشی از آن هم، به عنوان یک عامل مؤثر بر این عوامل
افزود و دفتر نظم داستانهای قهرمانی و ملی را بست و در مقابل، زمینههای نظم
رخدادهای تاریخی را از سدههای ٦ و ٧ ق فراهم ساخت و در نتیجه، منظومههایی تاریخی
چون شاهنشاهنامۀ پاییزی نسوی (ه م) (٥٩٦ - ٦١٧ق/١٢٠٠- ١٢٢٠م)،کرتنامۀ
ربیعیپوشنگی(سدۀ ٧ ق)، سامنامۀ سیفالدین محمد یعقوب هروی (سدۀ ٧ق)، ظفرنامۀ
حمدالله مستوفی (د ٧٥٠ق/ ١٣٤٩م) پدید آمد (نک : صفا، حماسه سرایی، فصل سوم). در
مرکز سیاسی ـ فرهنگی ایلخانیان، تبریز نیز منظومۀ تاریخی شهنشاهنامه سروده شد.
سرایندۀ این منظومه شاعری است به نام احمد تبریزی (سدۀ ٨ق) که در عهد سلطان ابوسعید
بهادرخان (٧١٦-٧٣٦ق) میزیسته، و منظومۀ خود را در ١٨ هزار بیت، به بحر متقارب
(بحرشاهنامۀ فردوسی) به نام ابوسعید ساخته، و تاریخ خانان مغول را از آغاز تا عهد
هولاکو (حک ٦٥٦-٦٦٣ق) و جانشینان وی تا ابوسعید بهادرخان را به نظم درآورده است
(صفا، تاریخ، ٣(١)/٣٢٣-٣٢٦، نیز نک : حماسه سرایی، ٣٥٧- ٣٥٩). گر چه این
منظومهها در برابر شاهنامه پدید آمدهاند، اما تأثیر شاهنامه در ظهور آنها قابل
انکار نیست (نک : همان، بخش «حماسههای تاریخی»).
ج ـ دورۀ سوم (از سدۀ ١٠ تا ١٢ق): در این دوره حکومت بلامنازع سبک عراقی بر ادب
فارسی از اوایل سدۀ ١٠ق پایان میگیرد و زمینههای تغییر سبک عراقی به سبک هندی (ه
م) یا سبک اصفهانی ــ که از اوایل سدۀ ١١ ق تا اواسط سدۀ ١٢ ق برادب فارسی حاکم گشت
(نک : شمیسا، ٢٨٤) ــ فراهم میآید. شعر و ادب سدۀ ١٠ق به جریانهای واسط، یعنی به
شیوۀ بابافغانی (نک : ه د، فغانی) و پیروان وی که گونهای استمرار سبک عراقی است
و نیز به جریان موسوم به مکتب وقوع (ه م) و مکتب واسوخت (ه م) (گلچین، مکتب...،
٥- ٧؛ شمیسا، ٢٦٩-٢٧٢) تعلق دارد. شیوۀ بابا فغانی، همان سان که در نقاط مرکزی
ایران، به نوعی رواج داشت، در منطقۀ آذربایجان و تبریز نیز به گونهای استمرار
مییافت.
حضور طولانی لسانی شیرازی (د ٩٤١ یا ٩٤٢ق) که او را واضع و بنیادگذار مکتب وقوع به
شمار آوردهاند (شمیسا، ٢٧٠-٢٧١؛ نیز نک : ساممیرزا، ١٠٤-١٠٥؛ صفا، تاریخ،
٥(٢)/٦٣٧- ٦٣٩) و نیز حضور شاگردش، شریف تبریزی (د ٩٥٦ق/ ١٥٤٩م) و فسونـی تبریـزی
(د ١٠٢٧ق/ ١٦١٨م) ــ که از شاعران مکتب وقوع به شمار میآیند ــ در شهر تبریز حکایت
از آن دارد که تبریز نیز در وقوعگویی و واسوخت سرایی سهیم است (نک : آذر،
١/١٣٣-١٣٤؛ رازی، ١/٢١٧- ٢١٩، ٣/٢٤٠-٢٤١؛ گلچین، همان، ١٥٢، ٣٩٩-٤١٠، ٤٥٤-٤٥٦، ٧٤٤؛
شمیسا، ٢٧٠-٢٧٢). با این همه، نه جریانهای واسط و بینابین (= وقوعگویی و واسوخت
سرایی) در تبریز و به طور کلی در آذربایجان جریان غالب بر شعر و ادب گردید، نه حتى
سبک موسوم به سبک هندی، و حال آنکه نامآورترین شاعر این سبک، صائب، همواره با
انتساب به تبریز شناخته میشود و سبک هندی با نام صائب و تبریز تداعی میگردد و
صائب هم به تبریزی بودن خود میبالد (نک : غزل ٤٨٢٧، بیت ١٣)، اما نه تولدش در
تبریز بوده است، نه دوران زندگیاش و نه کار شاعریاش؛ که این هر ٣ چونان سبک هندی
یا اصفهانی به اصفهان و به طور کلی به مناطق مرکزی ایران تعلق دارد و گرایندگان به
سبک هندی در تبریز نسبت به پیروان سبک عراقی، سخت در اقلیت بودند و میتوان گفت از
ویژگیهای شعر و ادب فارسی در تبریز استمرار تسلط سبک عراقی، پس از سدۀ ٩ ق بر شعر و
ادب آن سامان و پیوستن این سبک به نهضت «بازگشت ادبی» (ه م) است که اساساً
پایبندی بسیاری از شاعران به اصول سبک عراقی، در گرماگرم سلطه و رواج سبکهندی،
حتى در اصفهان و دیگر شهرهای مرکزی نیز در خور توجه است (نک : صفا، همان،
٥(٢)/٦٧١-٦٧٢).
شاعران در خور ذکر این دوره در تبریز عبارتاند از میرزا شرفالدین محمد تبریزی،
متخلص به مجذوب (د ح ١٠٩٣ق)، از دانشمندان و شاعران عارف مشرب، مداح ائمۀ معصومین
(ع) و تابع حافظ در غزل سرایی (شاملو، ٢/٧٣؛ نیز نک : صفا، همان، ٥(٢)/١٣١٦-١٣١٧)
و صادقی افشار تبریزی، معروف به صادقی کتابدار (٩٣٣یا٩٤٠ – ١٠١٧ یا ١٠١٨ق)، از
بزرگان ایل خدابندهلو و از رجال نامدار عصر شاه عباس اول (سل ٩٩٦- ١٠٣٨ق) که در
نظم و نثر فارسی و ترکی ماهر بود و تذکرۀ مجمعالخواص را در احوال بسیاری از
شاعران معاصر خود، به ترکی جغتایی نوشت (نک : آذر، ١/٧١-٧٢؛ نصرآبادی، ٥٦- ٥٧؛
صادقی، ٣١٤- ٣١٧؛ تربیت، ٢١٢-٢١٣).
در این دوره شکلگیری دو رویداد در تبریز در خور توجه است:
١. حرکت کاروان شاعران به سوی هند: در این دوره ارتباط فرهنگی و ادبی ایران و هند
رونقی روز افزون یافت و حرکت کاروان شاعران، دانشمندان، بازرگانان و حتى مردم عادی
که چند بار در تاریخ ایران پس از اسلام به سوی هند روی داده، در این دوره نیز با
رونق و شکوه بسیار تجدید شد،
چنان که عبدالرزاق لاهیجی، متخلص به فیاض (ص ٣٧٥) از هند به «کعبۀ حاجات» و قبلۀ
«اهل فضل و هنر» تعبیر کرده است. همین کاروان بود که شماری از شاعران و عالمان
تبریز را ــ که به هر حال و به هر سبب دل از وطن برکنده بودند ــ به دیار هند و
دربار اکبرشاه گورکانی(حک ٩٦٣-١٠١٤ق) رساند (نک : نفیسی، ١/٥١٤-٥٢٠؛ گلچین،
کاروان...، ٢/٩٧٢- ٩٧٩، ١٠١٣- ١٠١٩). از جملۀ مهاجران تبریز میتوان از کمالالدین
ابوالفضل تبریزی، معروف به چلبی بیگ علامی (سدۀ١٠ و ١١ق)، حکیم و شاعر (نک :
نصرآبادی، ٢٢٩-٢٣١؛ رازی، ٣/٢٣٧)؛ کلبعلی تبریزی (سدۀ ١٠ق) (نک : صبا، ٦٨٠) و
فسونی تبریزی (د ١٠٢٧ق) نویسنده، شاعر، دانشمند و ستارهشناس (نک : آذر، همانجا؛
رازی، ٣/٢٤٠-٢٤١) را نام برد. بر طبق استقصای گلچین معانی از ٧٤١تن شاعر پارسی گوی
ایرانی که راهی دیار هند شدهاند، افزون بر ٤٠ تن آنها از تبریز بودهاند (کاروان
هند، ٢/ ١١٨).
٢. شکلگیری ادبیات ترکی آذربایجانی: با روی کار آمدن شاه اسماعیل اول صفوی (سل
٩٠٧-٩٣٠ق) و چیرگی قبایلی چند از ترکمانان بر امور مملکتی و سپاهیگری از یک سو،
زبان ترکی، زبان حکمرانان و سپاهیان شد و از سوی دیگر، محیط مناسبی برای شکلگیری
فرهنگ و ادب ترکی آذربایجانی ــ که از هر جهت تحت تأثیر مستقیم ادب فارسی بـود ــ
فراهم آمد (صفا، همان، ٥ (١)/٤٢٣-٤٢٥) و حتى پیش از آنکه زبان آذری به ترکی
آذربایجانی (ظاهراً از اواخر سدۀ ١١ق) دگرگون شود (همان، ٥ (١)/٤٣٠-٤٣١؛ کسروی،
آذری...، ٣٢)، شاعرانی دو زبانه ظهور کردند که به فارسی و ترکی شعر میسرودند (نک
: سام میرزا، ١٨٤-١٨٦). از جمله شاعران دو زبانه میتوان از شاه اسماعیل صفوی
(٨٩٢-٩٣٠ق/١٤٨٧-١٥٢٤م)، متخلص به خطایی، و فضولی بغدادی (د ٩٦٣ق/١٥٥٦م)، و نیز از
میرزا امان الله امانی (د بعد از ١٠١٦ق/١٦٠٧م)، از سران قزلباش (نک : صادقی، ١٠٢،
٢٧١؛ تربیت، ١٣٦-١٣٧؛ آقا بزرگ، ١/٩٥) و نیز از صادقی کتابدار یاد کرد (نک : ترکی،
ادبیات). در پایان این بخش ذکر این نکته در خور توجه است که اولیا چلپی، سیاح ترک
که در سدۀ ١١ق از تبریز دیدن کرده است، در سیاحتنامۀ خود زبان اهل فرهنگ و معارف
این شهر را زبان فارسی میداند (٢/٢٥٣).
د ـ دورۀ چهارم (از سدۀ ١٣ق تا روزگار ما): این دوره شامل دو جریان است: جریان
«بازگشت ادبی» (ه م)، و «جریان نوگرایی»:
١. بازگشت ادبی: این جریان عبارت است از روی برتافتن از رسم و راه سبک هندی یا سبک
اصفهانی، و روی آوردن به شیوۀ شاعران سبک خراسانی در قصیده سرایی و روش شاعران سبک
عراقی در غزلسرایی. پیروی از شیوۀ نویسندگی استادان سبک خراسانی و عراقی در
آذربایجان و نیز در تبریز ، امر محققی بود از نوع تحصیل حاصل، چرا که هیچگاه تسلط
سبک هندی یا اصفهانی، به عنوان جریان غالب و عمومی، بر شعر و ادب این دیار آن گونه
که در اصفهان و سرزمینهای مرکزی ایران روی داد، تحقق نیافت و سبک عراقی، به عنوان
جریان غالب و عمومی در شعر و ادب آذربایجان استمرار یافت و به جریان بازگشت ادبی
پیوست. برخی از شاعران این دوره عبارتاند از فتح علی بن حاج حسن تبریزی، مشهور به
ایروانی، متخلص به فتح (سدۀ ١١ق) (نک : خیامپور، ٢/٦٨٧)؛ مسکین زنوزی (نک :
همو، ٢/٨٤١)؛ صفای تبریزی میرزا فضلعلی (١٢٧٨-١٣٣٧ یا ١٣٣٩ق) (نک : آقا بزرگ، ٦/
٢٨٩، ٩/ ٦٠٨، ١٢/٢٧١، ١٤/١٠)؛ حیرت قاجار، معروف به شیخالرئیس قاجار (١٢٦٤-١٣٣٦ یا
١٣٣٨ق) (نک : فرصت، ٥٢٩-٥٣٠؛ خیامپور، ١/٢٨٦)؛ سالک تبریزی (د پس از ١٢٣٨ق) (نک
: تربیت، ١٧٢-١٧٣؛ آقابزرگ، ٩/ ٤١٨- ٤١٩).
گرایش به بازگشت ادبی در میان شاعرانی که به گونهای به سنت توجه دارند و دلبستۀ
ادبیات کهن فارسی هستند، همچنان ادامه دارد؛ چنانکه میتوان به پروین اعتصامی (ه
م) که در تبریز زاده شد و در تهران زیست و درگذشت، و نیز به محمدحسین بهجت تبریزی،
متخلص به شهریار (ه م) اشاره کرد که با همۀ نوگراییها از جهات بسیاری به جریان
بازگشت ادبی توجه داشتند و بدان وابسته بودند.
٢. نوگرایی: نوگرایی و تجددطلبی (نک : ه د، تجدد ادبی) که حاصل برخورد فرهنگ سنتی
ایران با فرهنگ و تمدن غرب است، از لحاظ نظری، با کسانی چون فتحعلی آخوندزاده، و
در طول دورۀ ناصری با ظهور چهرههای دیگری از روشنگران ایرانی آغاز شد و از جمله در
شعر و ادب فارسی تأثیری خاص نهاد و نه تنها شعر و ادب را دگرگون کرد که انواع
تازهای به انواع ادبی گذشته نیز افزود. نوگرایی در شعر و ادب، حتى پیش از جنبش
موسوم به جنبش نیمایی به پیشوایی نیمایوشیج (د ١٣٣٨ش) در تبریز آغاز شد و شاید
بتوان گفت از نخستین کسانی که به فکر عدول از سبک و طرز شعر کلاسیک فارسی افتاد،
تقی رفعت تبریزی (د ١٢٩٩ش) بود. وی به تصریح در نخستین شمارۀ مجلۀ آزادیستان که به
تاریخ دوم جوزای ١٢٩٩ش انتشار یافته است، مسلک خود و یارانش را «تجدد در ادبیات»، و
دستور عمل و سلوک خویش و طرفدارانش را صمیمیت و جرأت در تجدد اعلام کرد و با به دست
دادن نمونههایی تازه در شعر، پرچم شعر نو را برافراشت (آرین پور، ٣/٤٣٢).
بدیهی است که به دنبال اقدام رفعت و یاران وی، مناقشات دامنهداری بین سنتگرایان و
تجدد طلبان درگرفت. پیش از این، جعفر خامنهای (ز ١٢٦٦ش)، فرزند علیاکبر خامنهای
تبریزی که از جوانان روشنفکر تبریز بود و زبان فرانسوی میدانست و با ادبیات نوین
عثمانی نیز آشنایی داشت، از شکل سنتی و معمول شعر فارسی عدول کرده، و قطعههایی
بیامضا با قافیه بندی جدید و با مضامین تازه منتشر ساخته، و بدینسان، راهی تازه
در شعر نمایانده بود. تقی رفعت و شمس کسمایی (د ١٣٤٠ش) در پی تلاشهای جعفر
خامنهای، شعرهایی با طرز تازه سرودند و منتشر نمودند (نک : آرینپور، ٣/٤٣٦-
٤٥٨) و بدینسان، افتخار نوگرایی در شعر فارسی را هم به نام تبریز ثبت کردند، شهری
که از ٣٥٢ تن شاعر معرفی شده در کتاب سخنوران آذربایجان،٢٢٠ تن آنان بدان تعلق
دارند (دولتآبادی، ١/ سی و هفت).
از کارنامۀ درخشان تبریز در شعر فارسی که بگذریم، با کارنامۀ درخشان ادب پژوهی ادب
پژوهان این شهر سرو کار داریم و به عنوان نمونه، میتوانیم از محققانی نام ببریم
چون: احمد کسروی (١٢٦٩-١٣٢٤ش) که کارهای پژوهشی وی در حوزههای مختلف از جمله تاریخ
و ادب چشمگیر است (نک : استعلامی، ١/١٥٧)؛ یوسف اعتصامی (١٢٥٢-١٣١٦ش) که از جمله
در ادب فارسی و عربی استاد بود و نه فقط تحقیقات وی در زبان فارسی که پژوهشهایش در
زبان و ادب عربی نیز مورد توجه و تحسین قرار گرفت؛ چنانکه کمتر از ٢٠سال داشت که
کتاب قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب او را در مصر جزو کتب درسی قرار دادند و
ادیبان ساحل نیل بر کتاب ثورةالهند وی دیباچهها نوشتند. آثار فارسی اعتصامی،
جملگی ارجمند است و تربیت دختری چون پروین از سوی وی در حافظۀ تاریخ ادبیات ایران
خواهد ماند ( لغتنامه...، ذیل پروین اعتصامی). وی از جملۀ نخستین مترجمان آثار
غربی، به ویژه آثار فرانسوی، و نیز آثار عربی و ترکی بود (آرینپور، ٢/١١٣). افزون
بر این، انتشار نخستین مجلۀ ادبی به زبان فارسی، موسوم به بهار را باید از جملۀ
خدمات وی به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی به شمار آورد (نک : ه د، اعتصامی، یوسف)
بر این فهرست باید نام نویسندگان و محققانی چون میرزا آقا تبریزی (ه م)، به عنوان
نخستین نمایشنامه نویس در زبان فارسی؛ عبدالرحیم طالبوف (١٢٥٠- ١٣٢٩ق)؛ حسن
تقیزاده (١٢٥٧- ١٣٤٨ش)؛ حسین کاظم زادۀ ایرانشهر (١٢٦٢-١٣٤٠ش)؛ حاج محمدنخجوانی
(د ١٣٤١ش)؛ محمدعلی تربیت (ه م) و... را نیز افزود؛ بزرگانی که هر یک در اعتلای
زبان و ادب فارسی کوششها داشتند و خون دلها خوردند؛ کوششهایی که همچنان از سوی
خردمندان و محققان تبریزی ادامه دارد. شگفت نیست که در جـدول توزیع نویسندگان فارسی
زبان عصر قاجـار ــ کـه بر حسب زادگاه نویسندگان فراهم آمده است ــ تبریز در میان
١٦ شهر بزرگ ایران حائز مرتبه ششم بوده است (اتحادیه، ٦٥) و نیز شگفت نیست که از
مجموع ٥٨١تن دانشمند و ادیب نامدار آذربایجان که محمدعلی تربیت در دانشمندان
آذربایجان ترجمۀ احوال آنان را به دست داده است، ٢٨٦تن تبریزی بودهاند (نک :
سراسر کتاب)
جاذبههای فرهنگی، فکری و ادبی تبریز در طول تاریخ چنان بوده است که شمار قابل
توجهی از نویسندگان و شاعران و دانشمندان، به گواهی شرح حال آنان، سالیانی از عمر
خود را در تبریز گذراندهاند و یا تا پایان عمر در این شهر ماندهاند و همانجا
درگذشتهاند و به خاک سپرده شدهاند. از جملۀ این مشتاقاناند: ظهیر فاریابی (د
٥٩٨ق)، مجیر بیلقانی (ز ٥٧٧ق)، قطبالدین محمود کازرونی (د ٧١٠ یا ٧١٦ق)، اوحدی
مراغهای (د ٧٣٨ق)، قاضی رکنالدین دعویدار قمی (سدۀ ٦ و ٧ق)، کمال خجندی (د ٧٩٣ یا
٨٠٣ق)، نصیبی گیلانی (ز ٩٤٤ق) (نفیسی، ١/١٧٢١؛ خیامپور، ٢/٩٣٥-٩٣٦؛ آذر، ٨٥٨-٨٦٠)،
و جز آنها. مقبرةالشعرای تبریز نیز که مدفن ١٣ تن از شاعران بزرگ ایران زمین است،
گواه صادق حسن توجه مردم این شهر به زبان و ادب فارسی است (سجادی، ٤٣٥-٤٣٦).
گذشته از این معانی و غیر از استمرار شعر و ادب فارسی در تبریز و آغاز نوگرایی ادبی
در این شهر، تجددطلبی و نوگرایی، چنانکه اشارت رفت، انواع دیگری به ادبیات سنتی ما
افزوده که کارنامۀ این انواع نیز در تبریز و به طور کلی در آذربایجان چشمگیر است،
مثلِ تحقیقات ادبی و تصحیح انتقادی متون به شیوۀ علمی و جدید؛ داستاننویسی،
نمایشنامهنویسی، روزنامهنگاری و ... (برای توضیح و تفصیل، نک : ذیل، آذربایجان،
ادبیات).
مآخذ: آذربیگدلی، لطفعلی، آتشکده، به کوشش حسن سادات ناصری، تهران، ١٣٣٤ش؛ آرین
پور، یحیى، از صبا تانیما، تهران، ١٣٥٤ش؛ آقا بزرگ، الذریعة؛ ابنحوقل، محمد،
صورةالارض، ترجمۀ جعفر شعار، تهران، ١٣٤٥ش؛ اتحادیه، منصوره، اینجا طهران است،
تهران، ١٣٧٧ش؛ استعلامی، محمد، بررسی ادبیات امروز، تهران، ١٣٥٠ش؛ اسیری لاهیجی،
محمد، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشنراز، به کوشش محمد رضا برزگر خالقی، تهران،
١٣٧١ش؛ اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ ایران، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٦٢ش؛
اولیا چلبی، سیاحتنامه، به کوشش احمد جودت، استانبول، ١٣١٤ق؛ بهار، محمدتقی،
سبکشناسی، تهران، ١٣٧٧ش؛ پورجوادی، نصرالله، «پیشگفتار»، «عرفان اصیل»، سفینۀ
تبریز، تهران، ١٣٨١ش؛ تربیت، محمدعلی، دانشمندان آذربایجان، تهران، ١٣١٤ش؛ حائری،
عبدالحسین، مقدمه بر سفینۀ تبریز، تهران، ١٣٨١ش؛ حشری تبریزی، محمدامین، روضۀ
اطهار، به کوشش عزیز دولت آبادی، تهران، ١٣٧١ش؛
خیـامپور، عبدالرسـول، فرهنگ سخنوران، تهـران، ١٣٦٨ش؛ دولت آبـادی، عزیز،
سخنوران آذربایجان، تبریز، ١٣٥٥ش؛ دولتشاه سمرقندی، تذکرة الشعراء، به کوشش ادوارد
براون، لیدن، ١٩٠١م؛ ذکاء، یحیى، جستارهایی دربارۀ زبان مردم آذربایگان، با مقدمۀ
محمد امین ریاحی، تهران، ١٣٧٩ش؛ رازی، امیناحمد، هفت اقلیم، به کوشش جواد فاضل،
تهران، ١٣٤٠ش؛ رشیدالدین فضل الله، وقفنامۀ ربع رشیدی، به کوشش مجتبى مینوی و ایرج
افشار، تهران، ١٣٥٦ش؛ سام میرزا صفوی، تحفۀ سامی، به کوشش وحید دستگردی، تهران،
١٣١٤ش؛ سجادی، ضیاءالدین، کوی سرخاب تبریز و مقبرة الشعراء، تهران، ١٣٦٩ش؛ سفینۀ
تبریز، گردآوری و به خط ابوالمجد محمدبن مسعود تبریزی، تهران، ١٣٨١ش؛ شاملو،
ولیقلی، قصص الخاقانی، به کوشش حسن سادات ناصری، تهران، ١٣٧١ش؛ شمیسا، سیروس،
سبکشناسی شعر، تهران، ١٣٧٤ش؛ صادقی کتابدار، مجمعالخواص، ترجمۀ عبدالرسول
خیامپور، تبریز، ١٣٣٧ش؛ صائب تبریزی، محمد علی، دیوان، با مقدمۀ امیری فیروزکوهی،
تهران، ١٣٤٥ش؛ صبا، محمد مظفر حسین، تذکرۀ روز روشن، به کوشش رکن زادۀ آدمیت،
تهران، ١٣٤٣ش؛ صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو،
حماسهسرایی در ایران، تهران، ١٣٥٢ش؛ علیشیر نوایی، مجالس النفائس، به کوشش
علیاصغر حکمت، تهران، ١٣٢٣ش؛ عوفی، محمد، لباب الالباب، به کوشش ادوارد براون،
لیدن، ١٩٠١م؛ فرصت، محمد نصیر، آثار العجم، به کوشش علی دهباشی، تهران، ١٣٦٢ش؛
فروزانفر، بدیع الزمان، سخن و سخنوران، تهران، ١٣٦٩ش؛ قطران تبریزی، دیوان، به کوشش
محمد نخجوانی، تهران، ١٣٦٢ش؛ کسروی، احمد، شهریاران گمنام، تهران، ١٣٣٥ش؛ همو، آذری
یا زبان باستان آذربایجان، تهران، ١٣٥٣ش؛ گلچین معانی، احمد، کاروان هند، مشهد،
١٣٦٩ش؛ همو، مکتب وقوع، تهران، ١٣٧٤ش؛ لاهیجی، عبدالرزاق، دیوان، به کوشش ابوالحسن
پروین پریشانزاده، تهران، ١٣٦٩ش؛ لسترنج، گ.، سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمۀ محمود
عرفان، تهران، ١٣٦٤ش؛ لغتنامۀ دهخدا؛ محجوب، محمدجعفر، سبک خراسانی در شعر فارسی،
تهران، ١٣٤٥ش؛ معزّی، محمد، دیوان، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، ١٣١٨ش؛
مغربی، شمس، دیوان، به کوشش ابوطالب میرعابدینی، تهران، ١٣٥٨ش؛ مولوی، مثنوی معنوی،
به کوشش نیکلسن، تهران، ١٣٦٣ش؛ میرعابدینی، ابوطالب،مقدمه بر دیوان شمس مغربی (هم
)؛ ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٦٣ش؛ نسوی، محمد،
نفثةالمصدور، به کوشش امیرحسین یزدگردی، تهران، ١٣٧٠ش؛ نصرآبادی، محمدطاهر،
تذکره، به کوشش محسن ناجی نصرآبادی، تهران، ١٣٧٨ش؛ نظامی عروضی، احمد، چهار مقاله،
به کوشش محمد قزوینی و محمدمعین، تهران، ١٣٣٣ش؛ نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در
ایران و در زبان فارسی، تهران، ١٣٦٣ش؛ هدایت، رضا قلی، مجمعالفصحا، به کوشش مظاهر
مصفا، تهران، ١٣٣١ش؛ همام تبریزی، دیوان، به کوشش رشید عیوضی، تبریز، ١٣٥١ش؛ نیز:
Rypka, J., Historyof Iranian Literature, Dordrecht, ١٩٦٨.
اصغر دادبه – عبدالله مسعودی
.III علوم نقلی
تاریخ علوم نقلی در تبریز، تناسبی مستقیم با فعال بودن این شهر به عنوان یک مرکز
فرهنگی دارد. صرف نظر از افت و خیزهایی که در طول سدههای متمادی رخ نموده است، این
طیف از علوم دینی از نیمۀ اخیر سدۀ ٤ق/١٠م روی به اهمیت نهاده، و پس از آن با ثباتی
نسبی دوام داشته است. در میان این علوم، حدیث شاید پیش از دیگر شاخهها در تبریز
رواج یافته، و نمودهای آن از سدۀ ٣ق/ ٩م نیز به ثبت رسیده است. اما گزارشهای موجود
از پیشینۀ علوم قرآنی در تبریز، حکایت از آن دارد که این علوم بیشتر پس از قرن
٧ق/١٣م در آن شهر مورد اهتمام قرار گرفته است.
علوم قرآنی: در گفتوگو از تاریخ علوم قرآنی در تبریز، جای دارد سخن از دانش قرائت
آغاز گردد، دانشی که تبریز در آموزش آن نقشی اثرگذار ایفا نموده است. چنانکه اشاره
شد، نمودهای رواج قرائت پیش از سدۀ ٧ق، کمتر در منابع یافت میشود. از اندک
اشارهها، باید به فعالیت ابومنصور احمدبن علی ابن یحیى اسدآبادی (د ٤٦٢ق/١٠٧٠م)
اشاره کرد که در تبریز درس قرائت داشته است (ذهبی، سیر...، ١٨/٢٣٧). او خود در
بغداد رشد کـرده، و دانش قرائت را از بغداد ــ که در آن روزگار از مهمترین مراکز
این علم بوده ــ به تبریز منتقل کرده است (نک: خطیب، ٤/٣٣٥؛ ابن عساکر، ٥/٥٠،
٧٩-٨٠؛ ذهبی، میزان...، ١/١٢١). از دانیال بن ابراهیم تبریزی نیز در اواخر سدۀ ٥ق،
به عنوان مقری و محدث یاد شده است (ابن طاووس، ٢٥٤، قس: ٣٩٤).
موج اصلی دانش قرائت در تبریز، از میانۀ سدۀ ٧ق، یعنی از دورهای که تبریز تختگاه
ایلخانیان بوده، آغاز گشته است. در این دوره حلقۀ درس مقریانی چون شرفالدین تبریزی
چنان شهـرت و جـاذبهای داشتکـه کسانـی را از دور دست ــ چون محمودبن محمد
سمرقندی (د ح ٧٢٠ق/١٣٢٠م) ــ برای آموختن قرائت به تبریز کشاند (نک : ابن جزری،
٢/٢٩٢).
از دیگر عالمان تبریزی قرائت در همین دوره، علاءالدین اشرف بن احمد حسنی تبریزی
(ابن فوطی، ٢/٢٨٥) و نیز محمدبن عبدالکریم تبریزی (ح ٦١٠-٧٠٤ق) را باید یاد کرد که
تحصیل خود را افزون بر موطن، در مصر و شام به انجام رسانیده، و بخش اخیر زندگیاش
را نیز در دمشق سپری ساخته بود (ذهبی، معرفة...، ٢/٦٣٧، ٦٩٦، جم ؛ ابن حجر، ٥/٢٧٢؛
ابن جزری، ٢/١٧٤)؛ نیز از این دست عالمان میتوان به کافیالدین عبدالله بن
عبدالرحمان تبریزی اشاره کرد (ابن فوطی، ٤/ ١٩).
در نیمۀ اول سدۀ ٨ق/١٤م، تبریز در آموزش قرائت چنان اهمیتی یافت که استادانی حامل
طرق عراقی، شامی و مصری را به سوی خود جذب نمود. ازجملۀ این عالمان، باید
منتجبالدین ابویوسف همدانی (د ٧٤٣ق/١٣٤٢م)، مقری صوفی مشرب را یاد کرد که خود
تحصیل قرائت را نزد مشایخ شامی و مصری به انجام رسانیده بود (ابن جزری، ٢/٣١٠-٣١١).
دیگر شخصیت درخور ذکر، ابوالحسن دیوانی واسطی (د ٧٤٣ق) است که در طی دورهای تدریس
در تبریز، طرق قرائت عراقی و مصری را به این شهر انتقال داد (همو، ١/٥٨٠)؛ نیز باید
از مسعودبن اسد خلاطی (د پس از ٧٦٠ق)، قاری ارمنی یاد کرد که در تبریز اقامت گزیده،
و ریاست اقراء در شهر به او واگذار شده بود. مقربان نسل پسین تبریز و نیز طالبان
میهمان چون کریمالدین عبدالکریم مرندی، علی شاه مرندی و عبدالرحمان بن عبدالغفار
کُرد از پروردگان محفل او بودهاند (همو، ٢/٢٩٤).
شاگردان خلاطی در تبریز،نسل مقریان بزرگ بودند. برخی از اینان چون محمدبن ایوب
تبریزی و عبداللطیف بن عبدالملک که در تبریز منصب خطابت داشت (همانجا)، در حاشیۀ
محافل قرائت قرار گرفتند و هاشم تبریزی (د ٧٩٠ق/ ١٣٨٨م) به بغداد کوچید و در آنجا
به عنوان شیخ قراء اهمیت یافت (همو، ٢/ ٣٤٩)، اما میان برخی دیگر از شاگردان مبرز
خلاطی، در محافل قرائت رقابتی دیده میشد. دربارۀ عبدالکریم مرندی، مقریای زاهد که
غرق در عبادتورزی بود، گفته میشود که در تبریز چندی در صدر قرار داشت (همو،
١/٤٠٠). اما این تصدر، در غیر قرائت، یا دست کم کوتاه بوده است. ابن جزری تصریح
دارد که پس از درگذشت خلاطی، از شاگردان وی عبدالمجید نساج تبریزی (د ٧٨٧ق/١٣٨٥م)
بر مسند او نشسته، و ریاست قراء برعهدۀ او بوده است (همو، ١/٤٦٦). اما عبدالصمد
نهشلی تبریزی (د ٧٦٥ق)، دیگر شاگرد خلاطی که از سوی ابن جزری «صدرالقراء» و در
موضعی دیگر «شیخ تبریز بلکه عراق» خوانده شده، در تبریز افزون بر قرائت به سبب دانش
فقه و منصب قاضیالقضاتی نیز شهرت داشته است (همو، ١/ ٣٨٨، ٣٩١). عبدالصمد اختصاری
از الشاطبیه به نظم پرداخته بوده است (همو، ١/٣٩١؛ حاجی خلیفه، ١/ ٦٤٩).
در فهرست شاگردان عبدالمجید نساج و عبدالصمد نهشلی، کمتر نام مشترکی چون کمالالدین
ابن عمر تبریزی دیده میشود و از قراین چنین برمیآید که محفل عبدالمجید، حلقۀ
جویندگان قرائت متکی بر سماع و گویا زهدگرا، و محفل عبدالصمد، حلقۀ جویندگان قرائت
آراسته به نحو و فقه بوده است (برای شاگردان، نک : ابن جزری، ١/٣٩١، ٤٦٦).
کمالالدین ابن عمر تبریزی شاگرد مشترک آن دو و عبدالرحمان کُرد، شاگرد عبدالمجید،
چندی نزد شخص خلاطی نیز آموزش دیده بودهاند (همو، ١/٤٦٦، ٢/٣٢، ٢٩٤).
عبارتی از ابن جزری، نشان میدهد که پس از عبدالصمد، فرزند او، کمالالدین محمد
جایگاه وی در ریاست حلقه را به عهده گرفته، اگرچه دیری نپاییده است (٢/١٧٢). شاید
جانشین او در حلقۀ عبدالصمد، صدرالدین تبریزی، خواهرزاده و از دیگر شاگردان مبرز او
بوده است (همو، ١/٣٩١).
در حلقۀ درس عبدالمجید، گویا کمالالدین ابن عمر پیشی یافت و قرائت خلاطی و
شاگردانش را به نسل پسین، چون عبدالمحسن تبریزی، همدرس ابن جزری منتقل کرد (همو،
٢/٣٢). از دیگر شاگردان عبدالمجید، محمدبن احمدبن شهریار، مقری اصفهانیتبار زاده
در تبریز را میتوان یاد کردکه چندی در ثغور شام به تعلم و تعلیم قرائت پرداخته است
(همو، ٢/٦٤). دیگر مقری تبریز در این عصر، حسین بن حامد تبریزی، ملقب به پیرو (د
٨٠١ق) است که چندی در دمشق و حلب و بیتالمقدس درس گفته، از سوی ابن جزری، در دانش
قرائت به تعبیر «امام محقق کامل» ستوده شده است (نک : ١/ ٢٣٩-٢٤٠). خواجه علی
شطرنجی نیز از شاگردان ابن جزری در قرائت بوده است (خواندمیر، ٣/٥٥٠). یادکردها از
مقریان تبریز پس از ابن جزری، اندک و پراکنده است؛ به هر روی، قابل انتظار است که
پس از برآمدن صفویه در ٩٠٧ق/١٥٠١م، چندی از اهمیت قرائت در تبریز کاسته شده باشد.
از شخصیتهای پسین در قرائت تبریز، مولى مصطفی بن ابراهیم تبریزی (د پس از ١٠٣٠ق)،
صاحب ارشادالقاری و تحفةالقراء (آقابزرگ، الذریعة، ١/٥١٦، ٣/٤٦١؛ حسینی اشکوری،
فهرست...، ٢/ ٢٨)، مولى محمدزمان تبریزی (اواخر سدۀ ١١ق)، مؤلف زینةالقراء
فیالقرائة (همان، ٣/ ٤٨)، میرزا ابوالقاسم سلطان القراء پایهگذار کتابخانۀ سلطان
القرائی تبریز (د ١٢٨٧ق/١٨٧٠م) (آقابزرگ، همان، ٧/٢٩١)، میرزامحمود سلطان القراء
تبریزی (د ١٢٩٠ق) (زرکلی، ٧/١٨٥؛ حجتی، ٤٥٧) و محمودبن محمد علوی تبریزی (د ١٣٠٠ق)،
صاحب تحفةالمحمدیة در قرائات (چ تهران، ١٣٠٦ق) درخور یاد کردند.
توجه به قرائت در سدۀ ١٤ق نیز چشمگیر بوده است و شخصیتهایی در این زمینه از تبریز
برآمدهاند؛ از جمله: محمدحسین سلطان القراء تبریزی (د ١٣٢٥ق) (حسینی اشکوری،
تراجم...، ٢/ ٦٦٨؛ حجتی، همانجا)، عبدالرحیم بن ابیالقاسم سلطان القراء تبریزی (د
١٣٣٦ق)، صاحب حاشیه بر مقدمۀ جزریه (همو، ٣٠٨) و از شاگردان مجلس او در قرائت فاضل
ایروانی و میرزا فرجالله عباجی تبریزی (آقابزرگ، همان، ٦/٢١٦) و شیخ ابوالقاسم بن
عبدالرحیم سلطان القرائی (د ١٣٦٨ق/ ١٩٤٩م) (همان، ٧/٢٩١-٢٩٢).
افزون بر قرائت، باید به فعالیتهای قرآنی خطیب تبریزی (د ٥٠٢ق)، ادیب نامدار تبریزی
ساکن بغداد توجه کرد که فارغ از مطالعاتضمنی در کتبمختلف،درشمار آثار
وی،نوشتههایی چون الملخص فی اعرابالقرآن (برای نسخۀ خطی، نک : GAL, I/٣٣١) به
چشم میخورد که به مطالعۀ قرآن اختصاص یافته است.
در زمینۀ تفسیر، نمونۀ چشمگیری تا سدۀ ٦ق دیده نمیشود. در نیمۀ نخست سدۀ ٧ق، هم
زمان با آشفتگیهای برخاسته از حملۀ مغول، نجمالدین بشیربن حامد تبریزی، عالم شافعی
(د ٦٤٦ق) که چندی را در حرم مکی گذرانده بود (ذهبی، المختصر...، ١٤٨؛ فاسی، ١/ ٤٨٨-
٤٨٩)، تفسیری بزرگ نوشته بوده است (سبکی، ٨/١٣٤؛ سیوطی، ٢٨-٣٠)؛ نیز نجمالدین
جندرانی تبریزی (نک : ابن فوطی، ٣/ ٩٥).
در اواسط همان سده، باید به تفسیر پرشهرت بیضاوی (د ٦٨٥ق) اشاره کرد که در دورۀ
اقامت وی در تبریز نشر شده است (نک : ه د، ١٣/٤٢٧). از دیگر مفسران در این دوره،
باید قطبالدین عبدالرحمان بن عتیق تبریزی (د ٦٧٥ق) و برادرش، شرفالدین (ابن فوطی،
٣/٣٩٦) و کافیالدین عبدالله بن عبدالرحمان تبریزی (همو، ٤/ ١٩) را یاد کرد.
در سدۀ ٨ق، قاضی قطبالدین تبریزی (د ٧٣٦ق) و عبدالصمد نهشلی تبریزی (د پس از
٧٦٢ق)، مقری و فقیه شافعی، دیگر شخصیتهایی هستند که نام آنان به عنوان مفسر ثبت شده
است (ابن حجر، ٥/٣٦٧؛ ابن جزری، ١/ ٣٨٨). در همین سده کشاف زمخشری به عنوان متن
تدریس میشده (سبکی، ١٠/٣٨٠)، و شروحی بر آن از سوی فخرالدین چارپردی (د ٧٤٦ق)
(زرکلی، ١/١١١) و جمالالدین یوسف بن حسن تبریزی (د ٨٠٤ق) (ابن قاضی شهبه، ٤/٧٠؛
حاجی خلیفه، ٢/١٤٨٠) نوشته شده است.
از شخصیتهای دیگر در حیطۀ تفسیر در سدههای ٩ و ١٠ق، باید حسامالدین حسین نقاش
عجمی (د ٩٦٤ق/١٥٥٧م) را یاد کرد که دانش او به تفسیر، بر دیگر ابعاد علمی او فائق
بوده است؛ وی که مذهب شافعی داشت، به سبب نامساعد بودن شرایط نخست راهی حجاز شد و
در اواخر عمر در استانبول اقامت گزید (طاش کوپریزاده، ٣٠٩). نام یارعلی تبریزی نیز
به ثبت رسیده که در ٨٩٠ق در هرات اقامت داشته، و تفسیر نسفی را تحریر میکرده است
(نک : هادی، ٢٢).
از مفسران امامی در عصر صفوی، باید مولى عبدالباقی خطاط تبریزی (د ١٠٣٩ق) را یاد
کرد که افزون بر تفسیر قرآن، شروحی بر نهجالبلاغه و صحیفۀ سجادیه نوشته است
(افندی، ٣/ ٥٩). اما در دو سدۀ اخیر، مفسران بسیاری از تبریز برخاستهاند. در دورۀ
اخیر، از مفسران برخاسته از تبریز، بیش از همه، محمدحسین طباطبایی (د ١٣٦٠ش/١٩٨١م)
صاحب المیزان، شهرتی فراگیر دارد.
ضبط و نقد حدیث: در مقایسه با دیگر شاخههای علوم نقلی، رواج حدیث در تبریز
پیشینهای کهنتر دارد و میتوان رد آن را در سدۀ ٣ق/ ٩م نیز پیجویی کرد. ازجمله
محدثان تبریزی که نام آنان در اسانید روایی به ثبت رسیده است، باید از ابراهیم ابن
محمد تبریزی از امامیه (طوسی، الغیبة، ٢٥٩) و عتیق بن یعقوب تبریزی از محدثان اهل
سنت (ابن عساکر، ٤/٣٢٥) نام برد.
روند توجه به حدیث در دو حوزۀ اهل سنت و امامیه در تبریز دوام داشته است و در
سدههای بعد، همچنان محدثانی در این شهر فعال بودهاند. از محدثان اهل سنت میتوان
به کسانی چون ابوداوود سلیمان بن حمزۀ تبریزی (اواخر قرن ٤ق) (همو، ٥/٤٣٠)،
ابوالحسن علی بن ابراهیم ازدی تبریزی، شیخ مکاتبهای ابن حزم (اوایل سدۀ ٥ق) (ابن
حزم، ٩/٢٧٢، ٢٨١، ٢٨٤؛ رودانی، ١٧٣؛ قس: اربلی، ١/ ٣٧٨)، قاضی شعیب بن صالح تبریزی
در همان دوره (ابن ماکولا، ١/٥٤٣؛ سمعانی، ١/٤٤٦) و احمدبن حسن حدادی تبریزی در
اواخر سدۀ ٥ق (ابن عساکر، ٤/٢٣٦؛ ابن اثیر، ١/٢٠٢) اشاره کرد. در اسانید امامیه نیز
در نیمۀ اخیر سدۀ ٥ق، نام کسانی چون دانیال بن ابراهیم تبریزی (ابن طاووس، ٢٥٤، قس:
٣٩٤) و محمدبن علی بن احمد تبریزی (نک : همو، ٤٢٣) ثبت شده است.
سدۀ ٤ و ٥ق از حیث جابهجایی محدثان نیز حائز اهمیت است؛ حضور محدثانی
غیرآذربایجانی در تبریز چون ابوعلی اسماعیل احمد بیهقی در نیمۀ اول قرن ٤ق (بیهقی،
٣٥٩)، محمدبن احمدبن موسى شیرازی (د ٤٣٩ق) (ابن عساکر، ٥١/١٤١) و احمدبن محمدبن سری
همدانی در نیمۀ اول قرن ٥ق (یاقوت، ٤/٤-٥) در تبریز نشان از جاذبۀ تبریز برای
محدثان سرزمینهای دیگر دارد. در شمار تبریزیانی که برای تعلم و تعلیم حدیث به
سرزمینهای دیگر رهسپار شدهاند، نیز میتوان ابونصر محمدبن موسى تبریزی، ساکن بلخ
در میانۀ قرن ٤ق (لالکایی، ٤/ ٨١٨)، ابوعلی حسن بن سعید تبریزی ساکن بصره در اواخر
قرن ٤ق (رافعی، ٤/١٧١)، منتجب عبدالله بن نصر تبریزی، مدتی ساکن دمشق (ابن عساکر،
٣٣/٢٦٣؛ ابن فوطی، ٥/٥١٠)، حسن بن احمدبن عبدالعزیز تبریزی، مدتی مقیم بیروت در
اواسط سدۀ ٥ق (ابن عساکر، ١٣/١٧) و عباس بن مصفای تبریزی، مدتی مقیم سمرقند در نیمۀ
اخیر سدۀ ٥ق (نسفی، ٥٩٧) را برشمرد.
نام محدثانی چون محمودبن محمد تبریزی (ابن طاووس، ٢٥٤)، ابومنصور مظفربن مکی تبریزی
(د پس از ٥٣٠ق) (رافعی، ٤/١٤٥)، محمد و محمود، پسران احمدبن حسن حدادی تبریزی،
استادان ابن عساکر در ٥٢٩ق (ابن نقطه، تکملة...، ١/٤٨٤؛ ابن عساکر، ٤/٢٣٦)، صدیق بن
عثمان دیباجی تبریزی، استاد ابن عساکر (همو، ٩/٤٤٠، ١٧/٤١٣، جم ؛ ابن نقطه، همان،
١/٤٨٥)، ابوالصنوف ابراهیم بن حسن حریری (ابن دمیاطی، ١/ ١٨)، محمدبن علی بن احمد
تبریزی، چندی مقیم ساوه (ابن طاووس، ٤٢٣، حاشیه)، معینالدین محمدبن رمضان تبریزی،
استاد ابن اثیر (ابن اثیر، ١/٢٠٢، ٤/١٠؛ ابن فوطی، ٥/٤٠٣) و ابوالیسر عبیدالله بن
اسکندر تبریزی (رافعی، ١/٣٤٧) در طی سدۀ ٦ق نشان از رونق حدیث در این شهر دارد.
در همین سده است که کسانی چون محمدبن اسعد حفدۀ طوسی (د ٥٧١ق) (ابن فوطی، ٢/ ١٩٩) و
محمدبن احمد فنجکرودی نیشابوری برای تدریس حدیث (نک : رافعی، ١/١٨٧) و کسانی چون
ابن عساکر و رافعی برای شنیدن حدیث (همو، ١/٤٢٦، ٢/٤٤٢؛ ابن عساکر، ٦/١٩١، جم) به
تبریز آمدهاند. ابوعثمان اسماعیل بن عبدالرحمان صابونی (د ٥١٧ق)، محدث بزرگ
نیشابور در اوایل همین سده در تبریز محفل درس پررونقی داشته، و ازجمله کتاب
الغریبین هروی را درس میگفته است (همو، ٦/٢٦٥).
در سدۀ ٧ق، از رونق حدیث قدری کاسته شده، اما آموزش حدیث هرچند محدودتر دوام یافته
است (استماع برهانالدین کاشغری در ٦٠٦ق) (ابن فوطی، ٢/١٧٣). ازجمله محدثان این سده
میتوان شمسالدین عبدالغفوربن بدل تبریزی شروطی (د پس از ٦١٩ق) (ابن نقطه، همان،
١/٢٥٤؛ ذهبی، سیر، ٢٠/٥٤٠)، ابوالخیر بدل بن ابیالمعمر تبریزی (د ٦٣٦ق) (اربلی،
١/١٤٤؛ ابن نقطه، التقیید، ١/ ٨٨)، مؤلف آثاری چون الاربعین (نک : حاجی خلیفه،
١/٥٤، ٣٦٣)، نظامالدین محمدبن عبدالکریم تبریزی، استاد ذهبی (ذهبی، همان، ٢١/٢٠١،
٢٣/١٢٣، ٢١٩)، بهاءالدین حسن بن مودود علوی تبریزی (د پس از ٦٦٤ق) (جوینی، ١/٢٠٧،
٢/ ٩٠)، مجدالدین عبدالله بن ابراهیم تبریزی (همو، ٢/٤٤)، قطبالدین حامدبن
عبدالوهاب تبریزی (ابن فوطی، ٣/ ٣٦٨)، جبریل بن حسین عجمی تبریزی (د ٧٠٣ق) (ابن
حجر، ٢/ ٨١) و مجدالدین عبدالله بن ابراهیم امامی (ابن فوطی، ٤/٤٣٠) را نام برد.
بهرغم کمبود اسناد دربارۀ رواج حدیث شیعه، نشانههایی بر دوام سنت حدیثی امامیه در
تبریز وجود دارد و از آن جمله است، اجازهای ثبت شده بر ظهر نسخهای از المجدی به
تاریخ ٦٩٣ق در تبریز که به رؤیت افندی رسیده بوده است (آقابزرگ، الذریعة...،
٢/٢٠٠-٢٠١؛ نیز نک : افندی، ٤/٢٣٢).
در اواسط سدۀ ٧ق، حوزۀ حدیثی تبریز هنوز آن اندازه جاذبه داشته است که ابراهیم بن
محمد جوینی (د ٧٢٢ق/١٣٢٢م)، برای استماع حدیث از خراسان به آنجا سفر کند (نک :
جوینی، ٢/٤٤؛ ابن فوطی، همانجا؛ ابن حجر، ١/٧٦)، اما در نیمۀ نخست سدۀ بعد، همچون
دیگر نقاط شرق جهان اسلام، در تبریز نیز توجه به حدیث به نحو آشکاری روی به کاستی
نهاده است. مهمترین چهرۀ تبریزی این دوره در حدیث، ولیالدین خطیب تبریزی (د
٧٤١ق/١٣٤٠م) است که در کتاب پرشهرت مشکاةالمصابیح، مصابیح السنۀ بغوی را تکمیل
کرده، و کتاب الاکمال را نیز در دانش رجال نوشته است (رودانی، ٤٠٨؛ کتانی، ١٧٧؛
زرکلی، ٦/٢٣٤)؛ مصابیح از اواسط سدۀ ٦ق، توسط محمدبن اسعد حفده در تبریز رواج یافته
بود (ابن فوطی، ٢/ ١٩٩).
از معدود محدثان دیگر شناخته در این دوره، شمسالدین محمدبن صدیق تبریزی به قاهره
کوچیده (حسینی دمشقی، ١٦٧)، و محبالدین محمودبن علی تبریزی (د ٧٣٨ق) در قونیه
اقامت گزیده است (ابن رافع، ٢/٢٠٠). از همین روست که ذهبی به هنگام وصف وضعیت حدیث
درشرقجهاناسلام، از رخت بربستن حدیث در آذربایجان این دوره خبر داده است (
الامصار...، ٢٣٠-٢٣١).
بازماندههای محدثان اهل سنت در تبریز، تا اواخر سدۀ ٩ق، یعنی پیش از انتقال قدرت
به صفویه، قابل پیجویی است؛ نجمالدین طاهربن ابیبکر حسینی تبریزی که در ٧٤١ق
نسخهای از تهذیبالکمال مزی را نویسانده است (مزی، ١/ ٩٣، ١٠٧)، حسین بن احمد
تبریزی (د پس از ٧٦١ق) که اربعینی از احادیث قدسی را شرح کرده است (حاجی خلیفه، ٢/
١٠٣٨)، نجمالدین طاهربن ابیبکر تبریزی (د ٧٧٤ق) که در شمار راویان صحیح بخاری
بوده، و مدتی در دمشق زیسته است (فاسی، ٢/٢١؛ ابن رافع، ٢/٣٩٧)، عبدالعزیزبن عثمان
تبریزی که صحیحین و جامع المسانید را در دمشق روایت کرد (ابن حجر، ٣/١٧٤)،
جمالالدین یوسف بن حسن تبریزی (د ٨٠٤ق) که اربعین نووی را شرح کرده است (ابن قاضی
شهبه، ٤/٧٠؛ نیز دربارۀ تحریر مجمع الزوائد هیثمی در ٧٩٩ق در تبریز، نک :
آقابزرگ، ذیل...، ٨٧) و خواجه علی شطرنجی که به سبب مهارتش در حدیث ستوده شده است
(خواندمیر، ٣/٥٥٠).
پس از کوششهای صفویه و غلبۀ فضای امامی بر محیط تبریز، گرایش حدیثی امامیه از اواخر
سدۀ ١٠ق در این شهر مشهود گشته است. در دهههای پایانی آن سده، میتوان شخصیتهایی
را در تبریز بازجست که اجازۀ روایت متون امامی را از عالمان دیگر سرزمینها، بهخصوص
جبل عامل دریافت کردهاند. از آن میان میتوان سید حیدر بن علاءالدین حسینی تبریزی
را یاد کرد که از حسین بن عبدالصمد عاملی (د ٩٨٤ق) اجازۀ روایت آثاری چون صحیفۀ
سجادیه را دریافت کرده (مجلسی، بحار...، ١٠٧/١٦٤)، و خود حتى به مرجعی برای اجازۀ
به عالمان پسین، ازجمله عالم شامی سیدحسین بن حیدر کرکی تبدیل شده است (همان،
١٠٦/١٦٥، ١٧٠، ١٧٤، ١٠٧/ ٩؛ آقابزرگ، الذریعة، ١/١٩٠). او گاه به لقب
«قطبالمحدثین» خوانده شده است (مجلسی، همان، ١٠٧/ ٩).
اجازۀ محمدرضابن عبدالمطلب تبریزی (د پس از ١٠٧٨ق/ ١٦٦٧م) از کسانی چون شرفالدین
محمد مکی عاملی (همان، ١٠٢/٥٥-٥٦؛ آقابزرگ، همان، ١/٢٥١)، روایت میرزا محمدبن
محمدباقر کیجیم تبریزی از شیخ علی، نوادۀ شهید ثانی (حسینی اشکوری، تراجم، ٢/ ٥٤٩)
و روایت محمدقاسم طسوجی تبریزی از احمدبن حسن حر عاملی (همان، ١/٦٥، ٢/٧٥٧)
نشاندهندۀ این راه است.
افزون بر آن، محدثان تبریز به روایات عالمان دیگر سرزمینهای شیعی نیز توجه داشتند؛
از نمونههای آن میتوان به اجازۀ مولى نوروز علی تبریزی از مولى حسین نیشابوری مکی
در ١٠٦٣ق (آقابزرگ، همان، ١/١٨٠) و اجازۀ مولى محمدحسین ابن محمدعلی تبریزی از
محمدامین کاظمی در ١٠٩١ق (همان، ١/١٤٧) و صفیالدین طریحی (همان، ١/ ١٩٩) اشاره
کرد.
در حوزۀ تألیف نیز باید به شرحی بر نهج البلاغة، از مولى عبدالباقی خطاط تبریزی
اشاره کرد که در عصر شاه عباس اول (سل ٩٩٦- ١٠٣٨ق) نوشته شده است (نوری، ٣/٢٠٧).
در اواخر سدۀ ١١ق/١٧م، نسلی از محدثان در تبریز برآمدند که پرورش یافتگان مکتب
علامه مجلسی بودند؛ از آن میان باید محمدجعفربن رضاقلی تبریزی (د پس از ١١٠٩ق)
(حسینی اشکوری، همان، ٢/٦٤٢)، مولى محمد زمان تبریزی (همو، تلامذة...، ١٠٢)، مولى
محمدسعید اصفهانی تبریزی (همان، ١٠٣)، مولى محمدکاظم تبریزی (همان، ١٢٠) و محمدقاسم
بن محمدرضا تبریزی (مجلسی، اجازات...، ٢٤٩؛ حسینی اشکوری، همان، ١١٨) را یاد کرد.
مولى عبدالله افندی تبریزی (د ١١٣٠ق)، مـؤلف آثار متعدد، تبریـزی تبار و زادۀ
اصفهان بوده است (نک : ه د، ٩/ ٦٠٩).
در سدههای اخیر، عالمانی بزرگ در حیطۀ حدیث امامیه، چون مولى علی علیاری (د ١٣٢٧ق/
١٩٠٩م) و علامه محمدحسین امینی (د ١٣٩٢ق/١٩٧٢م) از تبریز برخاستهاند.
فقـه: گزارشهای به دست آمده دربارۀ پیشینۀ فقه در تبریز به نیمۀ اخیر سدۀ ٤ق،
بازمیگردد که خود حاصل اهمیت یافتن حوزۀ حدیثی تبریز است. براساس آنچه مقدسی در
همان نیم سده گزارشکرده،مذهبفقهیغالبدر آذربایجان ــ و ازجمله تبریز ــ مذهب
اصحاب حدیث بوده است (ص ٣٧٨- ٣٧٩). از فقیهانتبریز در این دوره و اوایل سدۀ بعد،
میتوان کسانی چون ابوالحسن علی بن ابراهیم ازدی تبریزی که ابن حزم از او روایات
فقهی متعددی نقل کرده (٩/٢٧٢، ٢٨١، ٢٨٤)، قاضی ابوصالح شعیب بن صالح تبریزی (د
٤٣٥ق) (ابن ماکولا، ١/٥٤٣؛ سمعانی، ١/٤٤٦) و منتجب عبدالله بن نصر تبریزی، قاضی
تبریز (ابن فوطی، ٥/٥١٠؛ ابن عساکر، ٣٧/٢٠٧) را یاد کرد که بر پایۀ قراین از اصحاب
حدیث بودهاند (نیز نک : ابن فوطی، ٥/٣٦٧- ٣٦٨).
مذاهب مهم در تبریز بجز امامیه، مذهب شافعی و حنفی بوده، و به ندرت به حضور حنبلیان
در آن شهر اشاره شده است (برای نمونه، نک : ابن حجر، ٦/٣٤٧؛ قس: مقدسی، همانجا).
فقه شافعی: اشارهای از عبدالقاهر بغدادی (د ٤٢٩ق)، نشان میدهد که در اوایل سدۀ
٥ق، مذهب شافعی در تبریز رواج یافته، و روی به اهمیت نهاده بوده است (نک : سبکی،
١/ ٣٢٨).
به نظر میرسد که با وجود ورود مذهب شافعی در دهههای آغازین سدۀ ٦ق به تبریز، مذهب
اصحاب حدیث همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است؛ ازجمله رجال این مذهب، باید به
ابومحمد عبدالله بن نصر تبریزی، صاحب منصب قضا (ابن عساکر، ٣٣/٢٦٢)، محمودبن احمد
حدادی تبریزی، قاضی و عالم متنفذ شهر (همو، ٦/١٩١؛ ابن اثیر، ١/٢٠٢) و صدیق بن
عثمان دیباجی که بر فقاهت او تأکید شده است (ابن عساکر، ٦٣/٥٦)، اشاره کرد.
در طی سدۀ ٦ق، حلقههای درس فقه شافعی در تبریز بهتدریج اقتدار گرفته است. از میان
استادان این مذهب، نخست باید معینالدین بدر بن خضر تبریزی، شاگرد ابواسحاق شیرازی
را یاد کرد که به عنوان یک فقیه شافعی، منصب قضا گرفته است (ابنفوطی، ٥/ ٣٦٨- ٣٦٩؛
صفدی، ١٠/ ٩٠).همچنین در منابع شافعی، از ابن ابی عمرو، به عنوان فقیه تبریز یاد، و
اشاره شده است که محفل او به اندازهای مهم بوده که حتى برای طالبانی از دیگر شهرها
نیز جاذبه داشته است (نک : سبکی، ٦/٣١، ٨/٢٩٥).
از دیگر فقیهان شافعی در این دوره، باید ابوعبدالله محمد بن خمارتکین تبریزی (د ٥٦٦
یا ٥٦٧ق) (ذهبی، المختصر، ٢٦)، مجدالدین محمدبن اسعد حفده، کوچیده از طوس به تبریز
(د ٥٧١ق) (سبکی، ٦/ ٩٣-٩٤) و ابوالفضل تاوان بن خلیل تبریزی، شاگرد وی (د پس از
٥٩٢ق) (اربلی، ١/٢٧٠)، و در سدۀ بعد کسانی چون امینالدین مظفربن محمد تبریزی (د
٦٢١ق)، مدرس نظامیه و صاحب آثار متعدد فقهی و اصولی (ابن صابونی، ٢٤؛ سبکی، ٨/٣٧٣)
و شمسالدین عبدالحمیدبن عیسى خسروشاهی (د ٦٥٢ق)، اصولی متکلم و صاحب آثار متعدد در
فقه و اصول (ذهبی، سیر، ٢٣/٢٨١؛ سبکی، ٨/١٦١؛ حاجی خلیفه، ٢/١٩١٢) را برشمرد.
افضلالدین محمدبن اسعد تبریزی که ظاهراً از اخلاف محمود حدادی تبریزی فقیه اصحاب
حدیث بوده، با یک واسطه فقه شافعی را از حفده فرا گرفته، و به این مذهب پیوسته بوده
است (نک : حشری، ٩٥).
در اواخر سدۀ ٦ و نیمۀ نخست سدۀ ٧ق، محافل صوفیۀ تبریز چنان با فقه انس گرفته که
رویارویی با فقیهان صوفی مشرب، امری پرتکرار بوده است. از این دست میتوان به
معینالدین محمدبن رمضان، مشهور به فقیه زاهد (د ٥٩٢ق) (همو، ١٢٣؛ اربلی، ١/١٣٦؛
ابن فوطی، ٥/٤٠٣)، ابوحفص عمربن بندار تبریزی، مدتی مقیم بغداد (د ٦١٥ق) (ابن نجار،
٥/ ٩٤)، و دو تن از شاگردان باباحسن، شیخ صوفیان تبریز (د ٦١٠ق)، به نامهای فقیه
عمر آلانقی و فقیه احمد اسبسی اشاره کرد (حشری، ٩٣، ١٤٧، ١٤٩). به هر روی، شمار
بسیاری از فقیهان تبریز در سدۀ ٧ق ــ که بهنظر میرسد همه از پیروان مذهب شافعی
بودهاند ــ از سوی ابن فوطی و دیگران معرفی شدهاند (ابن فوطی، ١/٣٣٢، ٣٦٩، ٢/ ٥٨،
١٦١، ١٩٥، جم ؛ نیز نک : سبکی، ٨/٣١٠، ٩/١٥٤؛ حشری، ٩٧).
مجموع دادهها نشان میدهد که تبریز در سدۀ ٧ق، به مرکزی برای آموزشفقهشافعی و
تحقیقاتاصولی مبدلشدهبود که نهتنها پذیرای اصولیای بزرگ چون قاضی بیضاوی (د
٦٨٥ق) بوده، بلکـه خود فقیهان و اصـولیان صاحب نظری پرورش داده است. از جمله قاضیان
شافعی تبریز در این دوره، عزالدین احمد بن محمد بن عبدالملک حدادی، نامی ماندگار از
خود بر جای نهاده (ابن فوطی، ١/ ٨٤، ٩٧)، و به عنوان نمادی از قاضیای خردمند،
حکایات آموزندهای از او در منابع نقل شده است (سبکی، ١٠/٥٦؛ ابن خلدون، ٥/١٢٧).
افزون بر مدارس فعال تبریز همچون مدرسۀ عتیق سلطان، مدرسۀ صدریه و مدرسۀ اورخان که
در سدۀ ٧ق، از مراکز ترویج فقه شافعی بودند (ابن فوطی، ٢/١٤٤، ١٦٣، ٤٣٣، جم )،
مدرسۀ امیر مجدالدین صرفاً برای آموزش پیروان شافعی وقف شده بود (همو، ٤/٥٣٠).
در اواخر سدۀ ٧ق، خواجه رشیدالدین فضلالله در یادداشتی، به صراحت یادآور شده است
که اهالی تبریز (غیرشیعیان)، شافعی مذهب بودهاند (وقفنامه...، ١٧٧). حمدالله
مستوفی نیز اندکی پس از او، بیشتر مردم شهر را شافعی گفته است(ص ٧٧).
پس از آن تا سدۀ ٩ق، نفوذ مذهب حنفی روی به افزایش نهاده، و در رقابتی جدی عرصه را
بر مذهب شافعی تنگ کرده است.
در نیمۀ نخست سدۀ ٨ق، دوگونه رفتار در محافل شافعی دیده میشود: گروهی از قاضیان و
مؤلفان این مذهب راه هجرت در پیش گرفتهاند. از آن جمله: بدرالدین محمدبن محمود
تبریزی (د ٧٢٥ق)، به بعلبک (ابن حجر، ٥/٤٥٣، ٦/٣)، قاضی علاءالدین علی بن اسماعیل
تبریزی (د ٧٢٩ق)، به قونیه (ابن قاضی شهبه، ٢/٢٧١)، قاضی قطبالدین محمدبن عمر
اخوین (د ٧٣٦ق)، به بغداد (ابن کثیر، ١٤/٢٠٣؛ ابن حجر، ٥/٣٦٧)، تاجالدین علی بن
عبدالله اردبیلی تبریزی (د ٧٤٦ق)، به قاهره (ابن قاضی شهبه، ٣/٣٥) و محبالدین
محمودبن علی تبریزی مفتی (د ٧٥٨ق)، به قونیه و بعد شام (ابن حجر، ٦/ ٨٧) کوچیدند.
گونۀ دیگر از رفتار نزد فخرالدین احمدبن حسن چارپردی (د ٧٤٦ق) دیده میشود که در
تبریز ماند و افزون بر تألیفات متعدد فقهی و اصولی، توانست حلقۀ درسی بانفوذی در
مذهب شافعی پدید آورد (نک : سبکی، ٩/ ٨؛ اسنوی، ١/ ١٨٩؛ حشری، ١٤٤). او حتى بر
الهدایۀ مرغینانی که از متون مهم درسی در فقه حنفی بود، نیز شرح نوشت (حاجی خلیفه،
٢/٢٠٣٦). حلقۀ درسی چارپردی، طالبانی را از سرزمینهای دیگر به تبریز کشانید (مثلاً
نک : ابن حجر، ٤/ ٢٦٩) و عالمانی چون عبدالصمدبن حامد نهشلی (د ٧٦٥ق) از همان شهر
پرورش داد که فقیهان نسل پسین بودند (ابن جزری، ١/ ٢٨٨). بسا عبدالرحیم بن ابراهیم
تبریزی (ز ٧١٠ق) که ابن حجر او را «عینالفقها» در تبریز خوانده، نیز از وابستگان
به همین محفل بوده است (٣/١٤٦). از جوابیۀ ابراهیم، فرزند چاربردی به عضدالدین
ایجی، چنین برمیآید که برخی دیدگاههای پدرش، مورد انتقاد دیگر عالمان شافعی قرار
داشته است (برای متن نامه، نک : سبکی، ١٠/٦٦).
در اواخر سدۀ ٨ق، یوسف بن حسین سرایی (د ٨٠٤ق) از فقیهان غیربومی فقه شافعی در
تبریز بود (ابن قاضی شهبه، ٤/٧٠). در سدۀ ٩ق، فعالیت محافل شافعی روی به افول
نهاده، و پس از آن شخصیتهای بارزی از آنها شناخته نشده است. تنها نام برخی از
عالمان شافعی منتسب به تبریز را میتوان در دیگر سرزمینها بازشناخت (مثلاً نک :
شوکانی، ١/ ٣٩).
فقه حنفی: از اوایل سدۀ ٧ق، به نظر می رسد که با ورود عناصر جدید به بافت جمعیتی،
بهتدریج زمینهای برای حضور مذهب حنفی در آن شهر فراهم شده است. نفوذ مذهب حنفی در
دستگاه حکومتی مغولان و فزونی شمار حنفیان در پایان سدۀ ٧ق، رشیدالدین را بر آن
داشت تا به هنگام ساخت مجتمع عمارات ابواب البر در پیرامون گنبد عالی در تبریز
(سالهای ٦٩٧-٧٠٢ق)، دو مدرسه، یکی برای طالبان شافعی و دیگر برای طالبان حنفی بسازد
(نک : رشیدالدین، جامع...، ٢/ ١٣٧٨؛ وصاف، ٢٢٩-٢٣١).
در سخن از شخصیتهای برجستۀ حنفی، پیش از همه باید احمدبن عبدالکریم ابن مکوشۀ
تبریزی (د پس از ٧١٣ق) و موسی بن محمد ابن امیرالحاج (د ٧٣٣ق) را نام برد که با
حوزههای حنفی شام و مصر در ارتباط بودهاند (ابن حجر، ١/٢٠٧؛ عبدالقادر، ٣٨٦؛
زرکلی، ٧/ ٣٢٨).
همانگونه که در شرح چارپردی بر الهدایه دیده میشود، فعالیتهای تألیفی حنفیان
تبریز در نیمۀ نخست سدۀ ٨ق، برآیندی از دو مذهب است. ابن امیر الحاج، کتاب بدیع
النظام اثر ابن ساعاتی را که نوشتهای در اصول تطبیقی حنفی ـ شافعی است، شرح کرده
است (حاجی خلیفه، ١/٢٣٥). قاضی عبیدالله بن محمد فرغانی عُبری (د ٧٤٣ق) که هر دو
مذهب را تدریس میکرده، آثار بیضاوی شافعی را شرح کرده است (اسنوی، ٢/ ١٨؛ ابن قاضی
شهبه، ٣/١٣؛ زرکلی، ٤/١٢٦، ١٩٧).
در میانۀ سدۀ ٨ق، اقتدار مذهب حنفی، حسامالدین حسن بن شرف تبریزی (د پس از ٧٧٠ق)،
صاحب منظومهای در فقه حنفی را بر آن داشته است که ردیهای بر بدعتهای صوفیۀ
غیرمتشرع بنویسد(حاجیخلیفه،١/ ٧٢٩، ٢/١٨٦٦). دانستهنیستکه جستوجوی موقعیت بهتر،
یا عدم مساعدت اوضاع در اواخر سده، زمینۀ مهاجرت حنفیان تبریزی، چون جلال بن احمد
تبانی (د ٧٩٣ق) (شوکانی، ١/١٨٦) و فتحالله بن معتصم داوودی عنانی (د ٨١٦ق) (سخاوی،
٦/١٦٥؛ ابن عماد، ٤/١٢٢) را به مصر فراهم ساخته است، یا عواملی دیگر؟
قدرت گرفتن ترکمانان در آذربایجان، موجبات رونق مذهب حنفی را فراهم ساخت و بهویژه،
در میانۀ سدۀ ٩ق، جهانشاه قراقویونلو (حک ٨٤٣-٨٧٢ق) در دورۀ حکومت با ثبات خود، در
تقویت مذهب حنفی کوشید. اینکه جهانشاه ناچار شد فقیهانی از دیگر سرزمینها به تبریز
فراخواند، نشان از آن دارد که محافل حنفی در اوایل همین سده روی به ضعف نهاده بود.
به هر روی، وی کسانی چون برهانالدین هروی (د ٨٣٥ق) را از خراسان، و قاضی مجدالدین
محمد انصاری را از نخجوان به تبریز فرا خواند و بدینترتیب، حوزۀ فقه حنفی در تبریز
جانی تازه گرفت (حشری، ١١٣).
فقیه نامدار نسل پسین، قاضی قوامالدین انصاری، مشهور به قاضیزاده، فرزند و تربیت
شدۀ محفل مجدالدین بود (همانجا) و در این دوره رونق محافل تبریز، احمدبن یوسف حصکفی
(د ٨٩٤ق)، قاضیالقضات حنفی را از دیار بکر به تبریز کشانید تا ١٢ سال تحصیل فقهی
خود را در آن شهر بگذراند (زرکلی، ١/٢٧٥).
رونق محافل حنفی، تا آغاز دولت صفوی در ٩٠٧ق همچنان دوام داشت؛ عبدالاول تبریزی،
قاضی حنفی شهر در این سالها بود (طاش کوپریزاده، ٢٨٩) و مولى مزید تبریزی محفلی
برای آموزش ساخته بود که کسانی چون محییالدین محمدبن عمر و مولى حافظ محمد بردعی
را از نقاط مختلف سرزمین عثمانی و قفقاز به تبریز میکشانید (همو، ٢٤٨، ٢٦٧؛ زرکلی،
٦/٥). پس از انتقال قدرت به صفویه و مهاجرت عالمان حنفی به عثمانی (همانجاها؛ نیز
نک : طاش کوپریزاده، ٢٨٩) مذهب حنفی در تبریز افول کرد.
در سدۀ ١٠ق، به ندرت از حضور حنفیان در تبریز سخنی به میان آمده است؛ مثلاً دانسته
نیست که محبالدین محمدبن ابیبکر حموی (٩٤٩-١٠١٦ق)، از فقیهان حنفی شام، با چه
انگیزهای در تبریز درنگی داشته است (نک : محبی، ٣/٣٢٢).
فقه امامی: مذهب امامیه نیز چنانکه از اسانید روایی برمیآید، از سدۀ ٣ق در این
شهر پیروانی داشته، و این روند تا اواخر سدۀ ٥ق همچنان دوام داشته است (نک : بخش
حدیث در همین مقاله). در میانۀ سدۀ ٥ق، احتمال میرود که سَلّار دیلمی (د ٤٤٨ق)،
عالم نامدار امامی از شاگردان شیخ مفید در بغداد، سفری به تبریز داشته و برهۀ
پایانی عمر خود را در آن دیار سپری کرده باشد؛ به هر روی قبری در خسروشاه (نزدیک
تبریز) به سلار نسبت داده میشود که در صورت صحت، نشان از کوششی برای رونق دادن به
فقه امامیه در آن روزگاران دارد (برای این نسبت، نک : افندی، ٢/٤٤١-٤٤٢؛ نوری، ٣/
١١٨؛ قس: حشری، ١٥٩-١٦٢؛ ابن کربلایی، ٢/٦٦-٧١).
درسدههای پسین تا عصرصفویه،همچنان باید اندک نشانههای دوام مذهب امامی درتبریز ــ
به عنوان مذهبی در اقلیت ــ را از خلال اسانید روایی و یادداشتهای موجود بر نسخ
جستوجو کرد. ازجملۀ اسانید یاد شده (بخش حدیث)، باید به شخصیتی امامی به نام
احمدبن عبدالحی تبریزی اشاره کرد که مجموعۀ فقهی ـ کلامی رسائل شیخ طوسی را در
٧٨٩ق، تحریر کرده است (نک : مقدمۀ الرسائل...، ٢٤٧).
به گفتۀ برخی از منابع، به هنگام انتقال قدرت به صفویه، ثلثی از جمعیت تبریز بر
مذهب امامیه بودهاند، اما با گرایش گسترده به امامیه، این نسبت به سرعت تغییر
کرده، تا آنجا که بیشتر جمعیت را تشکیل داده است (نک : مینورسکی، ٤٩؛ نیز نک :
خاتونآبادی، ٤٤١). دست به دست شدن تبریز میان دولتهای صفوی و عثمانی در فاصلۀ
سالهای ٩٢٠-١٠١٢ق، البته مانعی بر سر راه این گسترش بوده (مثلاً نک : میرخواند، ١/
١٥٨)، اما به طور جدی مشکلی در راه آن به وجود نیاورده است.
گزارشهایی در دست است که نشان میدهد به هنگام ظهور صفویه، در تبریز عالمانی از
امامیه وجود داشتهاند که سخت مورد تکریم شاه اسماعیل صفوی قرار گرفتهاند؛ از آن
جمله باید به میرابوالقاسم اسکویی، عالمی از سادات اشاره کرد که فرزندان و نوادگان
او نیز از عنایت شاه اسماعیل و پسرش، شاه طهماسب برخوردار بودهاند (افندی، ٥/ ٤٩٨؛
نیز نک : میرخواند، ١/١٥٣). دیگر از میرعبدالوهاب حسنی تبریزی (د ٩٢٧ق)، فقیه
امامی باید یاد کرد که در تازشهای عثمانیان، به استانبول برده شد و در حبس درگذشت
(خواندمیر، ٣/٥٥١، ٤/٦٠٦- ٦٠٩؛ افندی، ٣/٢٨٧). رسالة فیالقبلة، به قلم میر
علیاکبر، فرزند میرعبدالوهاب تبریزی از نخستین متون شناخته شده در فقه امامیه در
حوزۀ تبریز است (نک : آقابزرگ، الذریعة، ١٧/٤١).
میانههای سدۀ ١٠ق، دورۀ ظهور نسلی در تبریز است که در محفـل علی بن عبدالعالی کرکی
و رجال طبقۀ او از مهاجران جبل عامل پرورش یافته بودند؛از آنمیان میتوان به سید
اسدالله حسینی تبریزی (صدر، ١٧٧) اشاره کرد. در همین دوره موجی از توجه به کتب
علامۀ حلی نیز به چشم میخورد که منجر به نسخهبرداری آثاری چون منتهی المطلب
(٩٧٣ق) و القواعد (٩٧٥ق) او شده است (نک : مقدمۀ منتهی المطلب، ٨١؛ آقابزرگ،
همان، ١/٢٢٢-٢٢٣).
دهههای گذار از سدۀ ١٠ به ١١ق، دورۀ درخشش شاگردان حسین بن عبدالصمد عاملی (د
٩٨٤ق) و هم طبقههای او در تبریز است که به حوزۀ امامیۀ آن شهر رونقی درخور بخشیده
است. از آن جمله باید به فقیهانی چون صدرالدین محمدبن محبعلی تبریزی (د پس از
١٠١٣ق) (همان، ١/٢٤؛ حسینی اشکوری، تراجم،٢/٥٤٣؛ مدرسی، ٢٢١)، سید حیدر بن
علاءالدین حسینی تبریزی (مجلسی، بحار، ١٠٦/١٦٥، ١٧٠، ١٧٤، ١٠٧/ ٩، ١٦٤؛ آقابزرگ،
همان، ١/١٩٠)، مولى ملک علی تبریزی (همان، ١/١٨٦) و مولى معانی تبریزی (مجلسی،
همان، ١٠٦/١٧٠-١٧١، ١٧٤، ١٧٥، ١٧٦) اشاره کرد.
در دهههای آغازین سدۀ ١١ق، شاگردان شیخ بهایی چون مولى ملک حسین (آقابزرگ، همان،
١/١٨٦، ٢٣٩)، مولى زینالعابدین تبریزی (افندی، ٢/٣٩٥) و مولى ابوطالب تبریزی (د پس
از ١٠٢٤ق) (همو، ٥/ ٤٦٨)، با استفاده از ثبات سیاسی حاکم بر شهر، این روند را بهبود
بخشیدهاند. در همین دوره، صدرالدین تبریزی، رسالۀ فخرالمحققین حلی، در باب نیت را
به فارسی برگردانده است (مدرسی، ١٣٤)، چندی بعد، علاء برهان تبریزی (د پس از
١٠٥٤ق)، بر جامع عباسی شیخ بهایی، شرحی نوشته است (همو، ٢٢٣).
مولى نورالدین نوروزعلی تبریزی که در اواخر سدۀ ١١ق
ــ همزمانبا اوجگیری جریاناخباری ــ میزیسته، فقیهی محدث از شاگردان حسین
نیشابوری در مکه معرفی شده است (افندی، ٥/ ٢٥٨-٢٦٠) که به نظر میرسد زمینههای
گرایش اخباری در تبریز با او مرتبط باشد. در همین دوره، عبدالصمدبن عاشور تبریزی (د
پس از ١١٠١ق)، از عالمان اصولی شرحی بر شرایع به فارسی نگاشته است (مدرسی، ٩٠).
در سدۀ ١٢ق، آثار هر دو گرایش، با غلبۀ گرایش اصولی را میتوان دنبال کرد (مثلاً
نک : همو، ٩١، ٢٥٠؛ حسینی اشکوری، فهرست، ٢٧٤).
دهههای آغازین سدۀ ١٣ق، دورۀ اقتدار اصولیه و فعالیت شاگردان وحید بهبهانی و
میرزامحمدمهدی شهرستانی است؛ از میان آنان میتوان مولى علی بن آقاکاظم تبریزی
(آقابزرگ، همان، ١/١٤٧)، میرزامهدی بن میرزا محمدتقی قاضی تبریزی (همان، ١/٢٥٣)،
میرزا احمد تبریزی (د پس از ١٢٤٠ق) (حسینی اشکوری، تراجم، ١/٥٥) و سیدمحمدیوسف بن
میرفتاح طباطبایی (د ١٢٤٢ق) (آقابزرگ، همان، ١/ ١٤٨) را یاد کرد.
اهمیت منصب قضا در این دوره، زمینهساز آن بوده است تا فقیهی چون میرزایوسف
طباطبایی مرعشی (د ١٢٤٢ق)، قاضی تبریز، آثاری در زمینۀ حدود و دیات و نیز جهاد
بنویسد (زرکلی، ٨/ ٢٣٨). از دیگر آثار اصولیان در میانۀ این سده، باید به شرح
ارشاد، از محمدرضا بن محمدجعفر تبریزی (د پس از ١٢٥٨ق) (مدرسی، ١١٤) و شرح ریاض، از
لطفعلی بن احمد تبریزی (د ١٢٦٢ق) (همو، ٣٢١) اشاره کرد (نیز نک : آقابزرگ، همان،
١/٣٨١). میرزامحمدتقی قاضی طباطبایی نیز حاشیه بر قوانین، در علم اصول نوشته است
(حسینی اشکوری، فهرست، ٢٧٧).
حوزۀ علمیۀ تبریز، در سدۀ ١٤ق/٢٠م، از حوزهای فعال فقه امامی در ایران بوده، و
شماری از مراجع تقلید و عالمان برجستۀ فقه را در دامان خود پرورش داده است.
مآخذ: آقابزرگ، الذریعة؛ همو، ذیل کشف الظنون، به کوشش حسن موسوی خرسان، نجف،
١٣٨٧ق؛ ابن اثیر، علی، اسدالغابة، قاهره، ١٢٨٠ق؛ ابن جزری، محمد، غایةالنهایة، به
کوشش برگشترسر، قاهره، ١٣٥٢ق/١٩٣٣م؛ ابن حجر عسقلانی، احمد، الدررالکامنة، به کوشش
عبدالمعیدخان، حیدرآباد دکن، ١٣٩٦ق/ ١٩٧٦م؛ ابن حـزم، علی، المحلى، بیروت،
دارالآفـاق الجدیده؛ ابن خلدون، المقدمة،
بیروت،١٩٨٤م؛ ابن دمیاطی،احمد، المستفاد منذیل تاریخ بغداد، بهکوشش مصطفى
عبدالقادر عطا، بیروت، ١٤١٧ق؛ ابن رافع، احمد، الوفیات، به کوشش عادل نویهض، بیروت،
١٩٧٨م؛ ابن صابونی، محمد، تکملة اکمال الاکمال، بیروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ابن طاووس،
علی، الیقین، به کوشش انصاری، قم، ١٤١٣ق؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، به
کوشش علی شیری، بیروت/ دمشق، ١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ ابن عماد، عبدالحی، شذرات الذهب، بیروت،
دارالکتب العلمیه؛ ابن فوطی، عبدالرزاق، مجمعالآداب، به کوشش محمدکاظم، تهران،
١٣٧٤ش؛ ابن قاضی شهبه، ابوبکر، طبقات الشافعیة، به کوشش حافظ عبدالعلیم خان، بیروت،
١٤٠٧ق؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، به کوشش علی شیری، بیروت، ١٤٠٨ق؛ ابن کربلایی،
حافظ حسین، روضات الجنان، به کوشش جعفر سلطان القرایی، تهران، ١٣٤٤ش؛ ابن ماکولا،
علی، الاکمال، بیروت، ١٤١١ق؛ ابن نجار، محمد، ذیل تاریخ بغداد، به کوشش مصطفى
عبدالقادر عطا، بیروت، ١٤١٧ق؛ ابن نقطه، محمد، التقیید، به کوشش کمال یوسف الحوت،
بیروت، ١٤٠٨ق؛ همو، تکملةالاکمال، به کوشش عبدالقیوم عبد ربالنبی، مکه، ١٤١٠ق؛
اربلی، مبارک، تاریخ اربل، به کوشش سامی خماس صقار، بغداد، ١٩٨٠م؛ اسنوی،
عبدالرحیم، طبقات الشافعیة، به کوشش کمال یوسف الحوت، بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ افندی،
عبدالله، ریاض العلماء، به کوشش احمد حسینی، قم، ١٣٠١ق؛ بیهقی، احمد، الاعتقاد و
الهدایة الى سبیل الرشاد، به کوشش احمد عصام کاتب، بیروت، ١٤٠١ق؛ جوینی، ابراهیم،
فرائدالسمطین، به کوشش محمدباقر محمودی، بیروت، ١٣٩٨ق/ ١٩٧٨م؛ حاجی خلیفه، کشف؛
حجتی، محمدباقر، کشاف الفهارس، تهران، ١٣٧٠ش؛ حسینی اشکوری، احمد، تراجم الرجال،
قم، ١٤١٤ق؛ همو، تلامذة المجلسی، قم، ١٤١٠ق؛ همو، فهرست نسخههای خطی کتابخانۀ
آیةالله العظمى گلپایگانی، قم، ١٤٠٢ق؛ حسینی دمشقی، محمد، «ذیل تذکرةالحفاظ»، همراه
تذکرة الحفاظ ذهبی، بیروت، دارالکتب العلمیه؛ حشری تبریزی، محمدامین، روضۀ اطهار،
به کوشش عزیز دولتآبادی، تبریز، ١٣٧١ش؛ حمدالله مستوفی، نزهة القلوب، به کوشش گ.
لسترنج، لیدن، ١٣٣١ق/١٩١٣م؛ خاتون آبادی، عبدالحسین، وقایع السنین والاعوام، به
کوشش محمدباقر بهبودی، تهران، ١٣٥٣ش؛ خطیب بغدادی، احمد، تاریخ بغداد، قاهره،
١٣٤٩ق؛ خواندمیر، غیاثالدین، حبیبالسیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٦٢ش؛
ذهبی، محمد، الامصار ذوات الآثار، به کوشش قاسمعلی سعد، بیروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ همو،
سیراعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو،
المختصرالمحتاج الیه من تاریخ ابن دبیثی، به کوشش مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت،
١٤١٧ق/١٩٩٧م؛ همو، معرفة القراء الکبار، به کوشش بشار عواد معروف و دیگران، بیروت،
١٤٠٤ق؛ همو، میزانالاعتدال، به کوشش علی محمد بجاوی، قاهره، ١٣٨٢ق/١٩٦٣م؛ رافعی،
عبدالکریم، التدوین فی اخبار قزوین، حیدرآباد دکن، ١٩٨٥م؛ رشیدالدین فضلالله،
جامعالتواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، ١٣٧٢ش؛ همو، وقفنامۀ ربع
رشیدی، به کوشش مجتبى مینوی و ایرج افشار، تهران، ١٣٥٦ش؛ رودانی، محمد، صلةالخلف،
به کوشش محمد حجی، بیروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ زرکلی، اعلام؛ سبکی، عبدالوهاب، طبقات
الشافعیة الکبرى، به کوشش محمود محمد طناحی و عبدالفتاح محمد حلو، قاهره،
١٣٨٣ق/١٩٦٤م؛ سخاوی، محمد، الضوءاللامع، قاهره، ١٣٥٥ق/١٩٣٦م؛ سمعانی، عبدالکریم،
الانساب، به کوشش عبدالله عمر بارودی، بیروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ سیوطی، طبقات المفسرین،
به کوشش علی محمد عمر، قاهره، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ شوکانی، محمد، البدرالطالع، قاهره،
١٣٤٨ق؛ صدر، حسن، تکملة امل الآمل، به کوشش احمد حسینی، قم، ١٤٠٦ق؛ صفدی، خلیل،
الوافی بالوفیات، به کوشش ژاکلین سوبله و دیگران، ویسبادن/ بیروت، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ طاش
کوپریزاده، احمد مصطفى، الشقائق النعمانیة، بیروت، ١٣٩٥ق؛ طوسی، محمد، الرسائل
العشر، قم، ١٤٠٣ق؛ همو، الغیبة، به کوشش عبادالله طهرانی و علی احمد ناصح، قم،
١٤١١ق؛ عبدالقادر قرشی، الجواهرالمضیئة، کراچی، کتابخانۀ میرمحمد؛ علامۀ حلی، حسن،
منتهی المطلب، مشهد، ١٤١٢ق؛ فاسی، محمد، ذیل التقیید، به کوشش کمال یوسف الحـوت،
بیـروت، ١٤١٠ق؛ کتانـی، محمد، الرسـالةالمستطرفة، استـانبـول،١٩٨٦م؛
لالکایـی، هبةالله، اعتقاد اهل السنـة، ریاض، ١٤٠٢ق؛مجلسـی، محمدباقر، اجازات
الحدیث، به کوشش احمد حسینی، قم، ١٤١٠ق؛ همو، بحارالانوار، بیروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛
محبی دمشقی، محمدامین، خلاصةالاثر، قاهره، ١٢٨٤ق؛ مدرسی طباطبایی، حسین، مقدمهای
بر فقه شیعه، ترجمۀ محمدآصف فکرت، مشهد، ١٣٦٨ش؛ مزّی، یوسف، تهذیب الکمال، به کوشش
بشارعواد معروف، بیروت، مؤسسةالرساله؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه،
لیدن، ١٩٠٦م؛ میرخواند، محمد، روضةالصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ مینورسکی، ولادیمیر، تاریخ
تبریز، ترجمۀ عبدالعلی کارنگ. تبریز، ١٣٣٧ش؛ نسفی، عمر، القند فی ذکر علماء سمرقند،
به کوشش یوسف هادی، تهران، ١٣٧٨ش؛ نوری، حسین، خاتمةالمستدرک، به کوشش مؤسسة
آلالبیت(ع)، قم، ١٤١٥ق؛ وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، ١٣٤٦ش؛ هادی،
یوسف، مقدمه بر القند (نک : هم ، نسفی)؛ یاقوت، معجم البلدان، بیروت، دار
احیاءالتراث العربی؛ نیز: GAL.
احمد پاکتچی
١. The Economic…
١. Tabriz…
١. The Travels…