دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٦٨٣
| تاجیکستان جلد: ١٤ شماره مقاله:٥٦٨٣ |
تاجیکِسْتان، کشوری در آسیای مرکزی. این کشور با
١٠٠‘ ١٤٣کمـ ٢ مساحت و ٠٠٠‘٥٤٠‘٦ تن جمعیت (١٣٨٣ش/ ٢٠٠٤م) از شمال با قرقیزستان و
ازبکستان، از غرب با ازبکستان، از شرق با چین، و از جنوب با افغانستان هممرز است (
انکارتا١؛ «فرهنگ... ٢»).
تاجیکستان کشوری کوهستانی است که حدود ٩٣٪ آن را رشتهکوههای بلند منشعب از
تیانشان، پامیر و آلای دربرگرفته است. تقریباً نیمی از مساحت تاجیکستان بیش از ٣
هزارمتر از سطح دریا بلندی دارد. دو رشته کوه قورمه و مغول نواحی شمالی، رشتهکوه
حصار ـ آلای نواحی مرکزی، رشتهکوههای متوازی و نه چندان بلند باباطاق و آقطاق و
قراطاق، تیرکلی طاق، سرسرک، خش و جیلان طاق نواحی جنوب غربی، و رشتهکوههای پامیر
مشهور به بام جهان، نیمۀ خاوری تاجیکستان را پوشانیدهاند. بلندترین قلههای
تاجیکستان، قلۀاسماعیل سامانی
(قبلاً: کمونیسم) با بلندی ٤٩٥‘٧ متر، و قلۀ لنین با بلندی ١٣٤‘٧ متر در بخش شمالی
بلندیهای پامیر جای دارد («دائرةالمعارف تاجیک...١» VII/٣٩٤؛ ویکیپدیا٢، جغرافیا؛
نورنظرف، ٩-١٠؛ XXX/١٢٨ BSE٣,؛ «دائرةالمعارف جغرافیایی...٣»، III/٢٠٣-٢٠٤).
تاجیکستان کشوری کمخاک و پرآب است. ٥٠٠‘٨ کمـ ٢ از سرزمین تاجیکستان را یخچالهای
دائمی کوههای بلند پوشانده است و ٦٪ از کل مساحت کشور را تشکیل میدهد که از کل
مساحت زمینهای مزروعی تاجیکستان بیشتر است. ٧٧٪ یخچالهای آسیای مرکزی در تاجیکستان
است و از همین یخچالهاست که بسیاری از رودهای آسیای مرکزی سرچشمه میگیرند. فدچنکو
بزرگترین یخچال طبیعی تاجیکستان در نزدیکی قلۀ اسماعیل سامانی در شمال تنگۀ یزغلام
(یزگلام)، ٧٧ کمـ درازا و تا ٥ کمـ پهنا و ٥٥٠ متر ضخامت دارد. یخچال زرافشان
نیز از دیگر یخچالهای بزرگ تاجیکستان است که رود زرافشان از آن سرچشمه میگیرد (
ایرانیکا، V/١٦٠).
این کشور دارای بیش از ٩٠٠ رودخانۀ کوچک و بزرگ است. بیشتر این رودها به ٣ حوضۀ
جیحون (آمودریا)، سیحون (سیردریا) و زرافشان تعلق دارد. رودهایی که از پامیر شرقی
سرچشمه میگیرند، به دریاچۀ قراکول میریزند، اما رودخانۀ مرکنسو، از رودخانههای
این حوضه به سوی حوضۀ تاریم در سینکیانگ جریان دارد ( انکارتا؛ «اطلس٤»، ٣٣, ٨٥,
٨٨, ٩٨, ١٣٨).
جیحون علیا پیش از آنکه با رودخانۀ وخش یکی شود، «پنج» خوانده میشود و مرز
تاجیکستان با افغانستان را تشکیل میدهد. همۀ شاخابههای جانب راست آب جیحون از خاک
تاجیکستان سرچشمه میگیرند. حوضۀ جیحون سه چهارم خاک تاجیکستان را فـراگرفتـه است.
رود «پنج» (جیحونعلیـا) با شاخابههای غند (گونت) و برتنگ و یزغلام و ونج و رود
وخش که بخش علیای آن پیش از پیوستن به آب خنگو (خنگاب)، سرخاب یا قزلسو خوانده
میشود و رودکافرنهان که از جنوب شهر دوشنبه میگذرد، جملگی به جیحون میریزند.
سرخان دریا از کوههای حصار سرچشمه میگیرد و پس از عبور از خاک ازبکستان به جیحون
میریزد. رودهای اسفره، خواجه باقرغان، قراسو و آق سو که از دامنههای شمالی
رشتهکوههای ترکستان سرچشمه میگیرند، جملگی به سیحون میریزند. ١٩٥ کمـ از رودخانۀ
سیحون در خاک تاجیکستان جاری است ( انکارتا؛ ویکیپدیا، همانجا).
حوضۀ زرافشان علیا باریزآبههای پرشمار آن نزدیک یک دهم خاک تاجیکستان را در
برمیگیرد. رود زرافشان پس از آبیاری کردن بخشهایی از خاک تاجیکستان، وارد ازبکستان
میشود و در هامون سمرقند جریان مییابد؛ سپس واحۀ بخارا را آبیاری میکند و پیش
از پیوستن به جیحون در «ریگزار آموی» فرو میرود (همانجاها).
در تاجیکستان ٣٠٠‘١ دریاچۀ کوچک و بزرگ، رویهم رفته با مساحت ٧٠٥ کمـ ٢ وجود
دارد. بیشتر این دریاچهها در پامیر و رشتهکوههای حصار ـ آلای جای دارند. دریاچۀ
قراکول بزرگترین دریاچۀ تاجیکستان در ارتفاع ٧٨٠‘٣ متری از سطح دریا در پامیر شرقی
جای دارد. همچنین تاجیکستان از حیث چشمههای درمان بخش آبگرم و نیز آبمعدنی غنی
است («اطلس»، ٣٤ ff.؛ «دائرةالمعارف تاجیک»، VII/٣٩٥).
تاجیکستان یکی از زلزلهخیزترین کشورهای جهان است. برپایۀ گزارشهای مراکز ثبت
لرزهنگاریها، سالانه هزاران زمینلرزۀ کوچک و بزرگ در این کشور رخ میدهد که بیشتر
آنها برای انسان محسوس نیست. زمینلرزههای بزرگ هر ١٠- ١٥ سال یکبار، و اغلب در
بلندیهای پامیر روی میدهد. چند گسل مهم لرزهزا خاک تاجیکستان را درمینوردد.
گسل حصار ـ کوکشال در دامنههای جنوبی تیانشان از خاور اوش در قرقیزستان تا
دوشنبه به درازای ٧٠٠ کمـ امتداد دارد و محرک نوار لرزهزایی به پهنای دهها کمـ
است . گسل درواز ـ قراقل از تاجیکستان مرکزی تا ولایت کولاب در جنوب غربی کشیده شده
است. گسل پامیر غربی از تاریم درسین کیانگ چین تا رشتهکوههای هندوکش امتداد دارد.
این گسل پس از پیمودن ٣٠٠ کمـ از فلات پامیر در خاک تاجیکستان آب پنج را میبرد و
در خاک افغانستان به نام گسل بدخشان مرکزی تا درۀ پنجشیر کشیده میشود
(«دائرةالمعارف جغرافیایی»، III/٢٠٤؛ برجیان، «لرزه خیزی...»، ١٨١؛ «اطلس»،
٤٨-٥٢).
یکی از بزرگترین زلزلههای تاجیکستان، زلزلهای بود که در١٣٢٩ق/١٩١١م تودۀ بزرگ
سنگها را در آب مرغاب فروافکند و سدی طبیعی حدود ٦٠٠ متر پدید آورد. دریاچهای
بزرگ که در پشت این سد تشکیل شد، کمکم آبادیهای بالادست خود از جمله سریز را فرا
گرفت و بدینسبب، سریز خوانده شد. از دیگر زمینلرزههای ویرانگر تاجیکستان یکی
زلزلۀ قراطاق (١٩٠٧م) بود که ١٢ هزار کشته بر جای گذاشت و دیگر زمینلرزههای غرم
(١٩٤١م)، فیضآباد (١٩٤٣م)، و حائط (١٩٤٩م) کـه همگی در طول گسل حصار ـ کوکشال روی
داده است (برجیان، همان ، ١٨٠-١٨٥).
دوری از اقیانوس سبب خشکی هوای تاجیکستان است. ابرهای بارانزا عموماً از اقیانوس
اطلس میآیند. در جلگۀ فرغانه در تابستان و پاییز از جانب شمال و شمال غرب بادگرمی
موسوم به «گرمسیل» (باد گرم) میوزد. دشت تاجیک نیز در معرض بادهای جنوب غربیموسوم
به«خاک باد افغان» است («دائرةالمعارفتاجیک»، همانجا).
دمای هوا در نقاط مختلف تاجیکستان به پستی و بلندی مناطق بستگی دارد. در دشتهای
پستتر از ٥٠٠ متر، میانگین دما در تابستان °٢٣ تا °٣٠ سانتیگراد و در زمستان
نزدیک صفر درجه است، در دامنههای حصار ـ آلای در دشت تاجیک با ٥٠٠-١٥٠٠ متر ارتفاع
از سطح دریا، میانگین دما در تابستانها °٢٣ تا °٢٨ سانتیگراد و در زمستانها °٥-
است و بارش سالانه میان ٣٠-٧٠ سانتیمتر است. در دامنههای جنوبی حصار که در معرض
جریانهای هوای بارانزا قرار دارد، سالانه تا ١٦٠ سانتیمتر باران میبارد. در
کوههای مرکزی و در پامیر غربی که ٥٠٠‘١ تا ٣ هزارمتر از سطح دریا ارتفاع دارد، دمای
هوا °١٠ تا°٢٠ سانتیگراد بالای صفر و در زمستانها °٥ تا °١٥ زیرصفر است. در مناطق
بیش از ٣ هزارمتر آب و هوای سرد و خشک حکمفرماست. دمای هوا در این مناطق در
تابستان به °٥ تا °١٠ و در زمستان به°١٥تا °٢٠ زیر صفر میرسد و میزان بارش سالانۀ
آن فقط ٦-١٠ سانتیمتر است («اطلس»،٥٣ ff. ؛ «دائرةالمعارف تاجیک»، VII/٣٩٥-٣٩٧؛
(GSE, XXV/٢٨٥-٢٨٧.
تقسیمات کشوری جمهوری تاجیکستان از بدو تأسیس آن دستخوش تغییر بوده است و نام
جایهای آن به علتهای گوناگون عوض شده است. برای نمونه، انگیزۀ سیاسی در تغییر نام
دو شهر عمدۀ تاجیکستان مشهود است. در دورۀ شوروی، پایتخت این کشور چندی
استالینآباد خوانده میشد و به شهر خجند نیز لنینآباد میگفتند. برخی از تغییر
نامها به سبب جابهجایی جمعیت بوده است. برای نمونه در اواخر دهۀ ١٩٥٠م که گروهی از
مردم مستچا از بالا آب زرافشان به دشتهای واقع در گوشۀ شمال غربی تاجیکستان
کوچانیده شدند، نام مستچا را با خود بدانجا بردند («دائرةالمعارف تاجیک»،
IV/٤٢٠-٤٢١).
تاجیکستان از نظر تقسیمات کشوری به ٤ ولایت (استان) و رایون (شهرستان) تقسیم
میشود. ولایت خودمختار بدخشان کوهی در خاورتاجیکستان، تنها ولایتی است که نام آن
از بدو تشکیل تاجیکستان تاکنون بیتغییر مانده است. صفت «مختار» (خودمختار) برای
این ولایت هرگز جدی نبوده است و آن اختیارات فرهنگی که قانون اساسی اتحاد شوروی
برای نواحی خودمختار پیشبینیکرده بود، از جانب مردم بدخشان مورد تقاضا نبوده است
(همان، I/٦٢٢-٦٢٤). ولایت خجند در شمال که رشتۀ حصار، آن را از دیگر نواحی
تاجیکستان جدا میکند، در دورۀ شوروی،لنینآباد خوانده میشد(همان، IV/٥-٦).
نواحی مرکزی و جنوبی که تنۀ اصلی تاجیکستان را تشکیل میدهد و مشتمل بر یک تا ٤
ولایت بوده، بارها دستخوش تجدیدنظر اداری واقع شده است. در ١٣٢٣ش/١٩٤٤م این ناحیه
مشتمل بر ولایت مرکزی وابسته به پایتخت یا «ناحیههای تابع جمهوری»، غرم، کولاب و
قرغان تپه بود. ابتدا ولایت کولاب و سپس ولایت قرغان تپه در اوایل دهۀ ١٩٨٠م از
ناحیههای تابع جمهوری جدا شدند. پس از استقلال تاجیکستان دو ولایت کولاب و قرغان
تپه در ولایت واحدی ادغام شدند که نام تاریخی ختلان بر آن نهاده شد («روسیه...١»،
٣٢٧).
بافت جمعیتی تاجیکستان از دو گروه عمدۀ نژادی تاجیکها و ازبکها تشکیل شده است.
برپایۀ برآورد آماری (١٣٧٩ش/ ٢٠٠٠م) ٩/ ٧٩٪ جمعیت تاجیکستان را تاجیکها، ٣/١٥٪ را
ازبکها، ١/١٪ را روسها، ١/١٪ را قرقیزها و ٦/٢٪ را دیگر گروههای قومی و نژادی تشکیل
میدهند. ازبکها که بزرگترین اقلیت قومی تاجیکستان هستند، بیشتر در شمال این کشور
پراکندهاند. گروه دیگری از ازبکها نیز در قرغان تپه، در نواحی جنوب غربی تاجیکستان
به سر میبرند. این گروه از ازبکها مهاجرانی هستند که پس از وقایع دهۀ ١٩٢٠م از
فرغانه و سرخان دریا جایگزین تاجیکهایی شدند که جلای وطن کرده بودند (مسلمانیان،
١٥؛ «تاجیکستان٢»). ازبکهای تاجیکستان طی چند سال یکجانشینی و همنشینی با تاجیکها،
هویت قبیلهای خود را از دست داده، و از نظر فرهنگی به تاجیکها بسیار نزدیک
شدهاند. از دیگر گروههای قومی تاجیکستان، تاتارهای ترکی زباناند که به همراه
روسها به این ناحیه آمدهاند و فرهنگشان با بومیان متفاوت است. یهودیان تاجیکستان
که عموماً شهرنشین و فارسی زبان هستند، از دیگر گروههای قومی تاجیکستاناند که پس
از استقلال تاجیکستان بیشتر آنان به همراه یهودیان سمرقند و بخارا به نیویورک
مهاجرت کردهاند. تنها جماعت کوچندۀ تاجیکستان قرقیزها هستند که در درّههای شرقی
پامیر به سر میبرند (یادداشتهـای مؤلف). جمعیت این گروه قومی در ٢٠٠٠م حدود ١١
هزار تن برآورد شده است («برنامه...٣»، ١٣٠).
زبان رسمی در تاجیکستان فارسی با گویش تاجیکی است. بیشتـر تاجیکها به لهجههای
گوناگون زبان فارسی سخن میگویند. این گویش خود به چند دسته تقسیم میشود که
عمدهترین آنها شامل گروه شمالی در بخارا، سمرقند و فرغانه؛ گروه مرکزی در زرافشان
علیا؛ گروهجنوبی در قراتگین، کولاب، اشکاشم و حصار؛ و گروه جنوب شرقی در ونج و
درواز است. گروه کوچکی از تاجیکها نیز به زبانهای ایرانی شرقی سخن میگویند. یکی از
این زبانها، یغنابی است که بازماندۀ زبان سغدی به شمار میآید و در درۀ یغناب میان
کوههای زرافشان و حصار و چندآبادی در درۀ ورزاب در شمال شهر دوشنبه رایج است.
ساکنان درههای غربی پامیر نیز به چند گویش از زبانهای گروه شرقی ایرانی سخن
میگویند. این مردمان را روسها «تاجیکهای پامیر» یا «تاجیکهای کوهی» میخوانند که
امروزه اصطلاحی رایج شده است. خود تاجیکها اینان را در گذشته «غلچه» به معنای کوهی
میخواندند. درکنار زبان فارسی، زبان روسی در کارهای بازرگانی و اداری کاربرد
وسیعیدارد ( ایرانیکا، V/٢٢٤-٢٢٥؛ «تاجیکستان»).
٩٠٪ مردمانتاجیکستان مسلماناند. ٨٥٪ از جمعیت تاجیکستان از اهل سنت، ٥٪ شیعه و
١٠٪ باقی مانده پیرو مذاهب دیگرند (همانجا).
اقتصـاد سرزمینی که بعـدها تاجیکستان خـوانده شد، بر پایۀ کشـاورزی و دامپروری
استـوار بود و صنایعی چون ابریشمبافی، سفالگری و چرم سازی نیز رواج داشت. کشت پنبه
در سـدۀ ١٩م در مقیـاس وسیع فقط در شمـال ــ که بخشی از جلگۀ فرغانه و در قلمرو
روسیۀ تزاری بود ــ صورت میگرفت. در آن دوران چند کارگاه صنعتینوین دایر شده بود
(عاصماف، ١٩٠-١٩٢؛ نورنظرف، ٤٦-٥٠). اقتصاد نوین تاجیکستان طی حدود ٧٠ سال دورۀ
حکومت اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفت ودر اقتصاد برنامـهای آن کشور ادغام شد. در
توالی برنامههای ٥ ساله که از ١٩٢٨م آغاز شد، بخشهای کشاورزی و صنعت در مقام سنجـش
با کشورهای همجوار رشد قابل توجهـی داشت. با این همه، در توسعـۀ اقتصادی
تاجیکستان، نیازهای کل اتحاد شوروی بر ضروریات محلی رجحان داشت. در آن دوره،
تاجیکستان به همراه ازبکستان و ترکمنستان و قرقیزستان «واحد اقتصادی آسیـای مرکزی»
را تشکیل میداد که تولید پنبه در صدر وظایف آن بود. این امر کاهش قـابل توجه کشت
غله و پرورش دام را در تاجیکستان موجب گشت ( ایرانیکا، VIII/١٦٩-١٧٣).
تا پیشاز بروز جنگ جهانی دوم، بخش بزرگی از کشاورزی تاجیکستان اشتراکی شد و توسعۀ
چشمگیری هم در سطح اراضی زیرکشت و هم در آبیاری به ظهور رسید. در سالهای پس از
جنگجهانیدوم، بخش صنایع به ویژه آنچه پشتوانۀ کشاورزی بود، درجات ترقی را پیمود.
در یکی دو دهۀ پایانی حکومت شوروی تولید انرژی هیدروالکتریک و ذوب آلومینیم به سرعت
رشد کرد. با این همه، اقتصاد تاجیکستان شوروی بیشتر برپایۀ زراعت طراحی شده بود و
رشد صنایع آن نسبت به جمهوریهای اروپایی اتحاد جماهیر شوروی قابل مقایسه نبود
(همانجا).
بروز اغتشاشات سیاسی صدمات شدیدی به اقتصاد تاجیکستان وارد آورد و جنگ داخلی اقتصاد
را به کلی فلج کرد و مافیای اقتصادی فرصت یافت تا بر سرنوشت کشور حاکم شود. ادامۀ
مهاجرت سیلآسیا به روسیه، تاجیکستان را از متخصصان و مدیران بیبهره گذاشت. حجم
تولید پنبه در ١٣٧١ش/١٩٩٢م نسبت به ١٩٨٩م به نصف کاهش یافت. با این حال، پس از
بازگشت آرامش، دولت به افزایش تولید پنبه برای صادرات از نو عنـایت نشان داد و از
١٩٩٧م و با در پیشگرفتن خصوصیسازی بخشهای اقتصادی، شاخصهای اقتصادی اندکی رو به
رشد نهاد (کلمبیا١؛ نیز نک : ایرانیکا، VIII/١٦٩-١٧١).
تاجیکستان دارای ١٢ هزارکمـ راه شوسه و ٩٠٠ کمـ راهآهن به انضمام ٣٠٠ کمـ مسیر
حمل و نقل آبی در بستر رودخانههای جیحون، وخش و آب پنج است (عاصماف، ٢٢١-٢٢٣؛
«اطلس»، ١٦٦-١٦٣). توزیع شبکۀ جادهها، راهآهن و خطوط انتقال انرژی نمودار عدم
وحدت اقتصادیِ شمال با تنۀ اصلی جمهوری است. راههای قدیم فرغانه، راهآهنی که در
دورۀ روسیۀ تزاری احداث شده بود و خطوط لولۀ گاز کشیده شده در زمان شوروی همگی
ولایت شمالی خجند را با دیگر نقاط فرغانه که جزو ازبکستان و قرقیزستان است، به خوبی
مرتبط میسازد. از سویی دیگر، شبکۀ ترابریِ جنوب پایتخت را به مراکز استانها متصل
میکند و خط آهنی دوشنبه را در امتداد سرخاندریا به ترمذ در ازبکستان پیوند
میدهد، اما تنها جادۀ داخلی میان پایتخت و خجند در نیمی از روزهای سال برفپوش و
بسته است و آمد و شد جز از راه خاک ازبکستان میسر نیست ( ایرانیکا، VIII/١٧١-١٧٢).
جادۀ پامیر شرقی که بدخشان تاجیکستان را به قرقیزستان متصل میکند، راهی نظامی است
که در زمان روسیۀ تزاری کشیده شده، و در ١٩٤٠م تعریض گردیده است. این راه نیز در
فصل سرما بسته است (هربرز، ٣٨٦).
جغرافیای تاریخی: به رغم اشارات جغرافیانویسان یونانی، رومی، سریانی، زائران
بودایی و تاریخنگاران چینی و جغرافیای ارمنی منسوب به موسیٰ خورنی و مندرجات متون
پهلوی که گاه با اساطیر ایرانی آمیخته است، جزئیات سرزمین ماوراءالنهر نخستین بار
در آثار جغرافیدانان سدههای ٣ و ٤ ق به تفصیل آمده است. با این حال، محدودۀ کنونی
تاجیکستان به ویژه نواحی مرکزی و جنوبی آن چون در مسیر راههای مهم بازرگانی نبود،
در مقام قیاس با شهرهای بزرگ ماوراءالنهر و مضافات آنها کمتر توجه جغرافینویسان
اسلامی را به خود معطوف داشته است. بدینسبب، تطبیق نامهای کهن با مواضع کنونی در
تاجیکستان عموماً دشوار است. بخشهای شمالی جمهوری تاجیکستان دربرگیرندۀ نواحی
تاریخی بُتَّم و اسروشنه و حد غربی فرغانه است که وابسته به تمدن کهن سغد بودهاند.
نیمۀ جنوبی تاجیکستان نواحی پامیر، بدخشان، وخان، ختلان، وخش، قبادیان و پارهای
از چغانیان، راشت، واشگرد و شومان است که در گذشته اصولاً تابع ایالت بلخ بود. بلخ
در معنای وسیع کلمه به سرزمین میان دو رشته کوه هندوکش و حصار گفته میشد و رود
جیحون از دل آن میگذشت. از لفظ تخارستان غالباً سرزمین کوهستانی میان بدخشان و بلخ
اراده میشد، اما این لفظ گاه به جای بلخ در معنای تمامی اراضی دوسوی جیحون علیا که
از نظر اقتصادی به بلخ وابسته بودند، نیز به کار میرفت (لسترنج، ٤٢٦-٤٢٧؛ بارتولد،
٦٨).
جیحون که مرز جنوبی تاجیـکستان است، در دورۀ ساسانی، وهرود خوانده میشد که
احتمالاً با نام وخاب از یک ریشه است (مارکوارت، ٤٢-٤٤). آنچه در منابع یونانی
«اخس٢» و در رومی اکسوس٣ خوانده شده، از نظر لغوی برابر است با لفظ ایرانی وخش که
امروز به بزرگترین شاخۀ جیحون اطلاق میشود. اخس یا اکسوس را عموماً با جیحون
مطابقت میدهند (لسترنج، ٤٣٣-٤٣٤؛ فرای، «میراث...٤»، ١٧)، اما مارکوارت بر آن است
که مراد از اخس یونانی رود بلخ، و مقصود از اکسوس رومی وخش یا وخشاب بوده است (ص ٣،
٨٩-٩٠). جیحون علیا پیش از آنکه با وخش یکی شود، غالباً «پنج» یا «پنجه» خوانده
میشد، و در قدیم «وخاب» نیز میگفتند. «جریاب» که در آثار کهن آمده، با رود پنج یا
وخش برابر دانسته شده استV/٧٥-٧٦) EI٢,). سرچشمۀ پنج یا وخاب در وخان جاری است که
گذرگاهی عمده، اما سختگذر، میان بلخ و ترکستان شرقی بود. وخان در حد جنوبی پامیر
است که جغرافیانویسان مسلمان آن را «فامر» یا «بامر» ضبط کردهاند (بارتولد، ٧٠).
از پامیر چند رود به آب پنج ملحق میشود که درههای آنها زیستگاه غلچههای
تاجیکستان است. مقایسۀ نامهای کنونی این اعلام با نامهای جغرافیایی کهن دشوار است.
تنۀ اصلی کوههای پامیر در استان بدخشان تاجیکستان واقع است، اما به تدریج نام
بدخشان به ناحیهای در شمال افغانستان کنونی اطلاق شد که از شمال به خمیدگی پنج، از
جنوب به هندوکش و از غرب به رودخانۀ کندوز (غندوز) و استان تخارستان محدود بود و
فیضآباد مرکز آن به شمار میآمد (لسترنج، ٤٣٦-٤٣٧؛ «دائرةالمعارف جغرافیایی»،
III/٢٠٣؛ زینالعابدین، ١٣٢(.
اطلاق نام بدخشان به فلات پامیر نخستین بار ظاهراً توسط بابر در بابرنامه (ص ١)
صورت گرفته است. سبب این کار گویا الحاق درههای جنوب غرب پامیر به قلمرو امرای
محلی بدخشان بوده است. با این حال، پس از الحاق ترکستان غربی به روسیه در اواخر سدۀ
١٩م، «ولایت مخصوص پامیر» تشکیل شد. آنچه نامبدخشان را برای پامیر تثبیت کرد،
تأسیس «ولایت خود مختار بدخشانکوهی»در چارچوب جمهوریتاجیکستاندر ١٣٢٥ش/ ١٩٤٦م
بـود (غفـورف، II/١٨٢-١٨٦؛ ایرانیکا، III/٣٥٥-٣٦٠).
ناحیۀ کوهستانی وسیعی که در زاویۀ میان وخش و جیحون، ختل یا ختلان خوانده میشود،
با ولایت کولاب تاجیکستان راست میآید. از این نام، عموم بلاد کفر ترکستان نیز
اراده میشد. از میان ختل رود اخشو یا اخشاوه و بخش علیای آن، نهر بلبان یا بربان
میگذشت که امروز به آنها کولاب دریا یا آقسو (یخ سو) میگویند (بارتولد، ٦٨؛
مارکوارت، ٤٢). ختل بس خرم و حاصلخیز بود و اسب ختل که به تخاری نیز موصوف بود،
حتیٰ در چین خواستاران فراوان داشت (اصطخری، ٢٧٩؛ نیز نک : مارکوارت، ٣٠٢). مُنک
در محل بلجوان کنونی در ساحل شوراب دریا از شهرهای بزرگ ختل بود (لسترنج، ٤٣٨).
هُلبُک قصبۀ ختل در کرانۀ اخشو جای داشت (توماشک، ٣٦, ٤٦؛ مارکوارت،٤٢، ٦٢، ٦٦).
قلعهای که در نزدیکی آبادی قربان شهید در جنوب شهر کولاب حفاری شده است، گمان
میرود از بقایای هلبک باشد که در دهانۀ وخشمیله قرار داشت و در سدۀ ٧ق «پنج آب»
خوانده میشد (بارتولد، ٧٢؛ مینورسکی، ٣٥٩؛ لسترنج، همانجا).
ناحیۀ وسکده در شمال باختری ختل جای داشت و غالباً از مضافات آن به شمار میآمد و
کرسی آن هلاورد، در محل کنونی شهر قرغان تپه قرار داشت (مارکوارت، ٢٣٣). «پل سنگین»
بر فراز پیچشی تنگ و گود از رود وخش بسته شده بود و واشگرد را به منک در ختل پیوند
میداد. این پل که منابع تاریخی از سدۀ ٣ق به بعد مکرر از آن یاد کردهاند، در
عملیات ساختمانی سد نارک خراب شد («دائرة المعارف تاجیک»، IV/١٢٧).
در باختر ختل ناحیۀ قبادیان یا قواذیان در جلگۀ کافر نهان جـای داشت. در ایـن ناحیه
رودخانۀ رامیـذ (زامل) جاری بود کـه امروزه کافرنهان خـوانده میشود. هنوز یکـی از
شاخابـههای آن رامیذ نامیده میشود (ابنرسته، ٩٣؛ بارتولد، ٧١، حاشیۀ ١).
در ناحیۀ قبادیان علاوه بر شهر قبادیان که در برخی منابع فَزّوبیز نیز آمده است،
شهرهای دیگری چون نودز قرار داشت. از این ناحیه روناس و زعفران صادر میشد (سارجنت،
١٠٢). اَوَّج یا اَوزَج که در نزدیکی دهانۀ رودخانه بود، امروزه اَیوَج خوانده
میشود (مارکوارت، ٢٣٢؛ مینورسکی، همانجا).
قبادیان از لحاظ اداری و اقتصادی بیشتر به ختل وابسته بود که کرسی آن در جلگۀ سرخان
دریا واقع بود. شهر چغانیان را با سر آسیای کنونی که اندکی از خاک تاجیکستان بیرون
است، یکیمیدانند(لسترنج، ٤٤٠؛ فرای،«عصر...١»،٢٠٣؛ II/١-٢ EI٢,).
از شهرهای کنونی این ناحیه ریگر در کنار راهآهن دوشنبه ـ ترمذ و از مراکز صنعتی
تاجیکستان است که امروزه نام شاعر نامدار تاجیک، تورسون زاده بر آن نهاده شده است.
در مرکز تاجیکستان کنونی راشت و واشگرد و شومان جای دارد. راشت یا رشت تاریخی با
قراتگین کنونی در وخش علیا راست میآید. قلعۀ راشت مرکز ناحیۀ راشت در حدود غرم
کنونی است. ناحیۀ کماذ یا کمیذ ظاهراً در کافر نهان علیا و در شمال پل سنگین واقع
بود. شهر واشگرد، مرکز ناحیۀ واشگرد در محل فیضآباد کنونی در ٤٠ کیلومتری خاور
دوشنبه بود. «دربند» تاریخی در میانۀ راه واشگرد به راشت، ظاهراً همان آبگرم کنونی
است. میان رودبارهای علیای کافرنهان و سرخان دریا و در کـوهپایههای جنوبی
رشتهکـوههای حصار، اخرون و شومان قرار داشت که وابستگی آنها بیشتر به چغانیان بود.
این نواحی امروزه جایـگاه دشت حصار شادمــان و شهر دوشنبه است. شادمان ظاهراً صورت
گشتۀ شومان است (مینورسکی، ٣٥٣؛ مـارکـوارت، ٢٢٦، نیز٦٣-٦٤، ٧٦-٨٧، ٨٩؛ بارتولد،
٧٤؛ فرای، «میراث»، ٢٤٣).
کوه بتم یا بتمان در آثار جغرافیانویسان قدیم با مجموع ٣ رشتهکوه متوازی شرقی ـ
غربی حصار و زرافشان و ترکستان برابر است که اکنون جزو ولایت خنجد به شمار میآید.
جغرافیانویسان سدههای نخستین اسلامی ناحیۀ بتم را به ٣ بخش اندرونی، میانی و
بیرونی تقسیم میکردهاند (اصطخری، ٣٢٨؛ حدودالعالم، ١١١؛ مینورسکی، ١١٥). منظور
از بتم میانه، گویا سغد علیا باشد. دامنههای این کوهها از آبادیها پوشیده بود و از
آنها طلا، نقره، فیروزه، آهن، نشادر، نفت و زغالسنگ به دست میآمد (اصطخری، ٣١٣،
٣٢٧- ٣٢٨؛ ابنحوقل، ٢/ ٤٨٨، ٥٠٥-٥٠٦؛ اشکالالعالم، ١٩٠-١٩١). کوههای بتم سرچشمۀ
آب زرافشان بود که در قدیم سغد خوانده میشد و آبادیهای سغد در طول آن جای داشت.
شهرهای معتبر سغد و دو کرسی آن سمرقند و بخارا، امروزه در ازبکستان، و سغد علیا در
تاجیکستان است. رود زرافشان یا سغد از آبگیری به نام جَن سرچشمه میگرفته است
(اصطخری، ٣١٩؛ ابنحوقل، ٢/٥٠٦) که بایستی همان یخچال زرافشان باشد. در آن حوالی
ولایت پرغر یا برغر جای داشت که ظاهراً فلغر امروزین است (مینورسکی، ٣٥٤؛ قس:
لسترنج، ٤٦٨؛ بارتولد، ١٦٨)؛ نیز مسخه در منابع تاریخی بایستی آبادی کنونی مسچا در
زرافشان علیا باشد. بالاترین قسمت آب زرافشان هم امروزه مسخه خوانده میشود
(بارتولد، همانجا؛ مارکوارت، ٩٢-٩٣). جایی که امروزه پنجیکنت یا پنجکند در مرز
تاجیکستان و ازبکستان نام دارد، در گذشته بنجکث (لسترنج، ٤٦٥, ٤٧٢) یا پنج خوانده
میشد که گویا همان پنج رود زادگاه ابوعبدالله رودکی است. از سرچشمۀ زرافشان تا
پنجیکنت همان سغد علیا یا بتم میانه است که بیش از آنکه وابسته به سغد باشد، با
اسروشنه در شمال رشتهکوه ترکستان مرتبط بود (بارتولد، ١٦٨؛ غفورف، I/٢٥٠؛ صفا،
١/٣٧٢).
در دامنههای شمالی رشته کوههای ترکستان، ناحیۀ میان خجند و سمرقند، اسروشنه خوانده
میشد و حد خاوری آن به پامیر میرسید. کرسی این ناحیه بُنجَکث یا بونجکث نام داشت
که نباید با نام قدیم پنجیکنت یا بخارا اشتباه شود (مارکوارت، ١٨٤، ٣٧٩). محل این
شهر را حدود اوراتپۀ کنونی دانستهاند (لسترنج، ٤٧٤؛ قس: بارتولد، ١٦٦؛
«دائرةالمعارف تاجیک»، I/٥٥٤) که نام کنونی آن نخستینبار در بابرنامه اوایل سدۀ
١٠ق ذکر شده است. دیزک شهر مهم دیگر اسروشنه در ازبکستان واقع است. محل آبادیهای
دیگری که در آثار سدههای نخستین اسلامی آمده است، به درستی معلوم نیست. دور نیست
که نوجکث، فغکث، غزق، ارسیانیکث، کشت، کرکث، جنکاکث، سویدک، مرسمند و مینک، جملگی
گرداگرد بونجکث بوده باشند. این آبادیها معمولاً پیرامون دژهای دهقانان جای داشتند.
چنانکه مینک بنا بر نوشتۀ ابنحوقل (٢/٥٠٦) محل دژ افشین بوده است (لسترنج،
٤٧٥-٤٧٦؛ قس، بارتولد،١٦٨ ff. ). کرکث را باکورُپولیسِ آثار یونانی یکی
دانستهاند(نک :مینورسکی، همانجا).
شمالیترین بخش تاجیکستان در حد باختری فرغانه جای دارد و سیحون از میان آن میگذرد
( ایرانیکا، IX/٢٥٣-٢٥٤). جلگۀ سرسبز فرغانه از آبادترین سرزمینهای اسلامی به شمار
میآمد و خجند در دروازۀ آن شهری کامل با کهندژ و شهرستان و ربض بود (بارتولد، ١٦٥؛
V/٤٥-٤٦ EI٢,). هنگام تأسیس تاجیکستان خجند تنها شهر معتبر آن شمرده میشد و
خجندیان از همان آغاز بر امور جمهوری مسلط شدند. این شهر پس از تأسیس تاجیکستان به
«لنینآباد» تغییر نام داد. کان بادام در ٥٠ کیلومتری باختر خجند همچون گذشته
وابسته به خجند بود. این شهر از مراکز مهم مدنیت فرغانه است. در متون سغدی «کند» به
معنای مطلق شهر ضبط شده، و این شهر از دورۀ مغول «کندبادام» و سپس «کان بادام»
خوانده میشده است (بارتولد، ١٥٧؛ لسترنج، ٤٧٩). دو شهر اسفرا و واشت در جنوب شرقی
کان بادام در دامنههای کوه قورمه نیز نام قدیم خود را حفظ کردند (بارتولد، ١٦٣؛
ایرانیکا، VIII/٥٩٤- ٥٩٥).
پیشینۀ تاریخی: تاجیکستان در ١٣٠٣ش/١٩٢٤م، به موجب تقسیمات قومیای که دولت شوروی
در ماوراءالنهر و ترکستان به اجرا گذاشته بود، به وجود آمد و در ١٣٧٠ش/١٩٩١م، پس
از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به استقلال رسید.
این کشور مشتمل بر نواحی تاریخی خجند در جنوب غربی فرغانه، زرافشان علیا، جلگههای
جنوبی (وخش، کافرنهان و حصار) و پامیر است. این نواحی چهارگانه عموماً در تاریخ
وحدت سیاسی کنونی را نداشتند و بیشتر در قلمرو دولتهایی بودند که مرکزشان در بیرون
از حدود کنونی تاجیکستان بود. بنابراین، سرزمین تاجیکستان را نمیتوان ملاک تاریخ
آن کشور قرارداد. از سوی دیگر هر گاه به جای سرزمین، تاریخ قوم تاجیک در نظر باشد،
بایستی به یاد داشت که لفظ «تاجیک» که امروز به فارسی زبانان ماوراءالنهر و شمال
افغانستان اطلاق میشود، در زمانها و جایهای مختلف معانی گوناگون به خود گرفته است
و بنابراین، برای روشنکردن پیشینۀ قوم تاجیک، صرف جست و جوی لفظ تاجیک در منابع
تاریخی کفایت نمیکند (قس: فرای، «میراث»، ٣).
تاجیکستان قطعهای است در حاشیۀ کهنترین سرزمینهای ایرانینشین که به حکم طبیعت
کوهستانی و دور از دسترس، واپسین بازماندگان طوایفِ ایرانی زبانِ آن حدود را در خود
جای داده است. تاجیکان از همین منظر به تاریخ مینگرند و خود را میراثدار اقوام
ایرانی زبانی چون سغدیان، بلخیان، خوارزمیان و سکاییان میدانند (غفورف، I/٤٩٤) که
روزگاری در سراسر آسیای مرکزی پراکنده بودند. یک گواه این مدعا نام جایهای تاریخی
این خطه است که اشتقاقی غیرایرانی میان آنها یافت نشده است ( ایرانیکا، V/٢٢٣-٢٢٦).
آنچه ترکیب قومی آسیای مرکزی را دگرگون کرد، مهاجرتهای ترکان از شمال بود که قلمرو
ایرانی زبانان را تنگ و تنگتر، و سرانجام به درههای کوهستانی و واحههای
ماوراءالنهر محدود کرد. در تقسیمات کشوری ١٣٠٣ش/١٩٢٤م اتحاد شوروی، شهرهای فارسی
زبان سمرقند و بخارا به جمهوری ازبکستان واگذار شد و به این ترتیب تاجیکستان از
مالکیت دو کانون عمدۀ مدنیت ایرانی زبان محروم ماند (یادداشتهای مؤلف). در اینجا
ضمن پرداختن به باستانشناسی و یادگارهای تاریخی، به رویدادهایی در تاریخ منطقه
توجه خواهد شد که سرانجام منجر به تشکیل جمهوری تاجیکستان شد و برای تاجیکان معاصر
دارای اهمیت است. بنابراین، بـه پیشینۀ تاریخی تاجیکستان به عنوان منطقهای بزرگ و
مهم از قلمرو فرهنگی و سیاسی ایران نگریسته میشود.
پیش از اسلام: کهنترین آثار از عهد میانسنگی در مغارۀ شخته در پامیر شرقی به دست
آمده است. بقایای قدیمترین خانهها در جلگههای جنوبی تاجیکستان کشف شده است و
متعلق به دورۀ نوسنگی است (فرمکین، ٥٦-٦١). از عصر مفرغ شمار بسیاری از زیستگاههای
گروههای انسانی در قیراق قوم کاوش شده، و آلات و ابزارهای مربوط به آنان کشف شده
است. در جلگههای وخش و بیشکند گورستانهایی از آنِ مردمانی دامپرور، حفاری شده
است. آثار عصر آهن آغازین به ویژه در پامیر فراوان است وغالباً به قبایل کوچندۀ
سکایی منسوب است (همو، ٦٢). در دورۀ تاریخی، تا فتوحات تازیان، قلمرو کنونی
تاجیکستان در حیطۀ قلمرو دولتهای بلخ در جنوب و سغد در شمال بود که به وسیلۀ
رشتهکوههایی که امروزه ترکستان خوانده میشوند، از یکدیگر جدا میشدند. نخستین
آگاهیهای تاریخی از بلخ و سغد در سنگنوشتۀ داریوش بزرگ بازتاب دارد. بنابر این
سنگنوشته، این دو سرزمین در آن روزگار در شمار ساتراپهای خراجگزار شاهنشاهی
هخامنشی بوده است. از این روزگار در قبادیان، واقع در کافرنهان سفلا، آثاری به دست
آمده است؛ از جمله «قلعۀ میر» در نزدیکی آبادی ناصر خسرو که مشتمل بر خانهای گلین
است. «خزانۀ جیحون» نیز که در اواخر سدۀ ١٩م به دست گنج یابان، ظاهراً در «تخت
سنگین» یافت شده است، حاوی اشیاء طلا و نقرۀ سکایی متأثر از فرهنگ و هنر هخامنشی
است.
لشکرکشی اسکندر بهآن سوی جیحون و سیحون در٣٢٩ق م، دشوارترین مرحلۀ کشورگشایی او
بود و جنگ و گریزهای آن حدود چندین سال به درازا کشید. در اینجا مقدونیان با
مقاومتی نامنتظر روبهرو شدند. در دفع مقدونیان سرداری سغدی به نام اسپیتامنه از
خود رشادتها نشان داد. تاجیکان امروز او را همچون قهرمانی ملی گرامی میدارند. بنا
بر منابع یونانی، سلوکوس جانشین اسکندر در متصرفات شرقی او «اپها» دختر اسپیتامنه
را به عقد خود درآورد و فرزندشان آنتیوخوس پس از پدر به سلطنت ایران و سوریه رسید
(غفورف، I/١٢١).
ماندگارترین میراث اسکندر تأسیس دژهای مهاجرنشین یونانی در بلخ، سغد، مرو و هرات
بود که بعدها با اتحاد آنان دولت یونانی ـ بلخی پدید آمد. از بیش از یک سده
فرمانروایی یونانیانِ بلخ، آثار فراوانی به سبک یونانی در هنر و معماری به یادگار
مانده که برخی در تاجیکستان است. کاوشهای باستانشناسان در محوطۀ باستانی شهر
دوشنبه، حاکی از آن است که گسترش جغرافیایی فرهنگ یونانی ـ بلخی از سوی شمال تا
کوهپایههای حصار میرسیده است. با وجود این، بیشتر آثار این دوره در جنوب
تاجیکستان یافت شده است («دائرة المعارف تاجیک»، III/١٧٨). آثاری که در جوار
آبادی سکسن آخور، واقع در کرانۀ راست رود پنج در بخش پارغر و کولاب کشف شده است،
حاوی پیکرههایی سفالین، زرین و زیور آلات، و همچنین بنایی با معماری محلی و پوششی
یونانی است. حفاریهای «کهنه قلعه» در بخش کالخوزآباد نیز از اواخر دورۀ یونانی ـ
بلخی است. ناتمام ماندن بناهای این آبادی باستانی شاید به سبب رشتهای از تهاجمات
طوایف بیابانگرد بوده باشد که در نیمۀ سدۀ ٢ قم دولت یونانیان را منقرض کرد (همان،
III/٥٧٢). بر اثر کشمکشهای قومی آسیای مرکزی که بیش از دو سده به درازا کشید،
اتحادیۀ قبایل یوئهجی به نواحی جنوبیتر سرازیر شدند. گروهی از ایشان در حدود سال
١٣٠قم به سغد تاختند و سغدیان را خراجگزار خویش ساختند. این اتحادیه قبایل
گوناگونی را در برمیگرفت که از آن میان، تخاریان در بدخشان مستقر شدند و از خود
آثاری مکتوب بر جای نهادند.
کوشانیان از دیگر اقوامی بودند که در سدۀ ١م بر بلخ چیره شدند و کمکم دولت بزرگ و
متمرکزی به وجود آوردند که دامنۀ جنوبی آن تا هند کشیده میشد و تا سدۀ ٤ یا ٥م
دوام آورد. در قلمرو کوشانیان افزون بر دین زردشتی که از دیرباز در آنجا رایج بود،
آیینهای مانوی و بودایی نیز رواج داشت. آیین بودا به احتمالی از جانب کانیشکا حمایت
میشد و فراوانی آثار بودایی در دو سوی جیحون گواه بر نفوذ فرهنگ هندی در آن صفحات
است (فرای، «میراث»، ١٣٣؛ فرمکین، ٤٩-٥٣). مهمترین این آثار در تاجیکستان در «اجنه
تپه»، «کافر قلعه» و «قلعۀ کافر نهان» یافت شده است. کاوشهای اجنهتپه در نزدیکی
شهر قرغان تپه از وجود یک معبد عظیم بودایی پرده برداشت که علاوه بر آثار معماری،
حاوی شمار بسیاری مجسمه و آثار هنری بود؛ از آن میان است پیکرۀ ١٢متری بودا که به
موزۀ شهر دوشنبه منتقل شد. صحن ٤ ایوانی که در ماوراءالنهر و ایران به قاعدۀ
معماری مدارس و مساجد اسلامی بدل شد، در معبد اجنهتپه به طور کامل مشهود است.
سکههایی که از تخارستان شمالی و سغد در این معبد یافت شده، گواه بر دایر بودن آن
تا نیمۀ سدۀ ٨م است که منطقه به دست تازیان افتاد ( ایرانیکا، I/٧٠٣-٧٠٥).
کافر قلعه در کالخوزآباد وخش مشتمل بر ٣ لایه است. لایۀ زیرین آن متعلق به دورۀ
کوشانی است؛ در لایههای بالایی ویرانههای شهری به مساحت ١٣ هکتار یافت شده است که
متشکل از کهندژ، شهرستان و ربض بوده است. برخی این شهر را با تختگاه ولایت وخش یکی
دانستهاند («دائرةالمعارف تاجیک»، III/٤٩٤). حفـاریهای «تخت سنگین» به طول ٢ کمـ
در ساحل راست وخش، در نزدیکی ملتقای رودخانههای وخش و پنج از اهمیت فراوانی
برخوردار است. در اینجا بقایای معبدی مربع شکل با اضلاع ٥١متر کشف شده است که زمان
بنای آن را سدۀ ١م برآورد کردهاند. معماری این معبد نمونهای عالی از ترکیب عناصر
محلی و هخامنشی و هلنی را به نمایش میگذارد. اشیاء این شهرک باستانی با آنکه بارها
به تاراج گنجیابان رفته، اما شماریافتههای باستانشناسان در اینجا بالغ بر ٥ هزار
قطعه است. گویا مجموعۀ «خزانۀ جیحون» نیز از همین محل باشد که در اواخر سدۀ ١٩م بر
اثر فرسایش جدار رودخانه پدیدار شد و غنایم آن در بازار راولپندی به فروش رفت. این
یافتهها طیف زمانی گستردهای از سدۀ ٦قم تا سدۀ ٣م را دربرمیگیرد و شامل
گنجینههایی از هنر پیش از تاریخ، و همچنین دورههای هخامنشی، سکایی، بلخی، یونانی
و هندی است (یادداشتهای مؤلف).
در سدههای ٤ و٥م موج تازهای از پیشرویهای بادیهنشینان، پای اقوام آلتایی را به
صحنۀ تاریخ آسیای مرکزی گشود. این نوآمدگان رفتهرفته با ایرانیزبانان درآمیختند و
ایشان را در خود مستحیل ساختند. در اواسط سدۀ ٦م ترکان هپتالیان را مغلوب کردند و
دولت پهناور، اما نامتمرکزی را به وجود آوردند که ماوراءالنهر و از جمله شهرهای سغد
را تابع خود ساختند (فرای، «میراث»، ١٦٩).
سغدیان اگر چه دولت بزرگی تأسیس نکردند، اما فعالترین مردمان آسیای مرکزی در عرصۀ
بازرگانی بودند. خاستگاه این قوم جلگۀ زرافشان بود، آنها تا مرز چین مهاجرنشینهای
بازرگانی دایر کردند. زبان سغدیان واسطۀ ارتباط مردم گوناگون نژادِ راه موسوم به
جادۀ ابریشم شد (همان، ١٥٣-١٥٥). از سغدیان آثار فراوانی در تاجیکستان یافت شده است
و اسناد «کوه مغ» در غرب پنجیکنت حاوی سندی است که دیواشتیج ــ شاه سغد ــ در هنگام
گریز از پیگرد لشکر عرب با خود برده بود (فرمکین، ٧١).
حفاریهای پنجیکنت در درۀ زرافشان از یک شهر تمام عیار سغدی پرده برداشت که در
سدههای ٥-٦ م آباد بود؛ کاخها و سرایهای باشکوهی که سوداگران و صنعتگران شهر ساخته
بودند، مزین به نقشها و پیکرههایی است که آداب و باورهای سغدیان باستان را به
نمایش مینهد. با ویرانی این آخرین سنگر تمدن سغد در ٧٦٠م، دفتر فرهنگ و تمدن سغد
باستان نیز بسته شد (همو، ٧٢-٨٠).
در آستانۀ حملۀ تازیان، سغد و بلخ دو کانون کهنسال تمدن ایرانی بودند. سغد بیشتر
به بازرگانی و صنعتگری، و بلخ بیشتر به کشاورزی گرایش داشت و این وضعیت تا امروز
نیز در شمال و جنوب تاجیکستان مشهود است. به فراخور گذران متفاوت، اوضاع اجتماعی دو
سرزمین نیز تفاوت داشت. بلخ همانند باخترِ فلات ایران از قدیم دارای دولت بزرگ و
متمرکز بود که عواید آن از دهقانان صاحب ملک تأمین میشد؛ بزرگ ـ مالکان در کوشکهای
منفردی میزیستند که پیرامونشان کشتزارها و روستاها حلقه میزد. اما سغدیان بیشتر
شهرنشین بودند و هر شهر، دولتی مستقل به شمار میآمد. فرهنگ غالب در سغد بیشتر
دنیوی و در بلخ بیشتر دینی بود (قریب، یازده ـ نوزده؛ فرای، «میراث»، ١٨٥؛
ایرانیکا، III/٣٣٩-٣٤٣). آنچه بر دورۀ باستانی سغد و بلخ نقطۀ پایان نهاد، فتوحات
عرب در مرو، تخارستان، خوارزم و جز آنها بود که یک سده به درازا کشید و با شکست
سپاهیان چینی در ٧٥١م در کارزار طراز چیرگی تازیان بر سراسر ماوراءالنهر مسلم شد.
دورۀ اسلامی: حملۀ مسلمانان برای مدتی پیشرویهای ترکان را به عقب انداخت. در
سدههای ٣ و ٤ق، ماوراءالنهر شاهد بالندگی فرهنگ و تمدن ایرانی، و رواج مجدد
بازرگانی و صنعتگری بود. جغرافیانویسان آن روزگار ماوراءالنهر را در زمرۀ
آبادترین سرزمینهای اسلامی توصیف کردهاند. کاوشهای باستانشناسی نیز از رشد و
توسعۀ شهرها و افزایش بیسابقۀ جمعیت در آن دوران حکایت دارد (غفورف، I/٤٩٤-٥٠٠؛
ایرانیکا، V/١٩٣-١٩٤). عصر سامانی که با نوزایی فرهنگی ماوراءالنهر و خراسان قرین
بود، از نظر تاریخنگاران معاصر تاجیک آخرین مرحلۀ تشکل قومیت تاجیک به شمار
میآید. اهمیت این دوره بیشتر به سبب ظهور زبان ادبی فارسی دری است که در نهایت
شالودۀ ملیت تاجیکان آسیای مرکزی و علت وجودی جمهوری تاجیکستان شد. با فراگیر شدن
فارسی دری در مقام زبان ارتباطی اقوام ایرانی، زبانهای ایرانی سغدی، بلخی و خوارزمی
به تدریج رنگ باختند و فرهنگهای محلی نیز در فرهنگ پهناوری که ادب فارسی جلوهگاهش
بود، آمیخت (قس: غفورف، I/٥٠١-٥١٠).
سدههای ٤ و ٥ق قرین امواج دیگری از مهاجرت ترکان از جانب شمال بود و نتیجه آن شد
که پس از سامانیان و غزنویان، ماوراءالنهر به تصرف دودمانهای ترک درآید که خود
سرانجام مغلوب هجوم سیل آسای اردوی مغول شد (فرای، همان، ٢٣٥-٢٣٨). تاخت و تاز
مغول، به تمدن ماوراءالنهر آسیب کلی وارد آورد. گفتنی است که در حملۀ مغول به
فرغانه، تیمور ملک حاکم خجند، تسلیم نشد و در برابر آنان از خود مقاومت نشان داد
(غفورف، I/٦٠٥). تیمور ملک را شاعران و نویسندگان معاصر تاجیک در مقام قهرمان ملی
ستودهاند و بارها موضوع آفرینشهای ادبی قرار دادهاند («دائرةالمعارف تاجیک»، ذیل
تیمور ملک).
سدههای٤-٧ق/١٠-١٣م،عصر بالندگیمعماری ماوراءالنهر است و تاجیکستان هم از آثار این
دوره بیبهره نیست؛ بیشتر این آثارآرامگاههای پیشوایان دین و امیران است؛ از آن
جمله است: آرامگاه خواجه مشهد، طلا حلاجی، خواجه سرباز، خواجه دُربد و آق مزار در
شهر توز، مزار محمد بشارا در پنجیکنت، مقبرۀ خواجه نقشران در نزدیکی ریگر
(تورسونزادۀ کنونی)، مقبرۀ امیر حمزه و مزار چارکوه در اسفره، و آرامگاه حضرت
شاه در اوراتپه. برخی از این آثار حالتی نیمه ویران دارند. دو محراب از دهکدههای
اشت و اسکادر که در موزۀ بهزاد شهر دوشنبه محفوظ است، از نمونههای عالی گچبری
روزگار سامانیان است. نامیترین بنای دورۀ سامانی، آرامگاه منسوب به نصربناحمد در
بخاراست که اگر چه از قلمرو تاجیکستان بیرون مانده، اما تاجیکان آن را از یادگارهای
تاریخی خود میشمارند (برجیان، «آثار معماری...»، ١٤٠-١٥٣).
حکومت تیمور و جانشینانش از دورههای رونق اقتصادی و مدنی ماوراءالنهر است. در این
دوره عمارتهای عظیم و فاخری بنا شد که مخصوصاً سمرقند اشتهار جهانی خود را مدیون
آنهاست. اما در تاجیکستان نیز آثار فراوانی از عهد تیموری برجای مانده است که از
نظر تاریخ معماری دامنهاش تا دورۀ شیبانیان کشیده میشود و عموماً تابع سبک معماری
سمرقندی است؛ از آن جمله است: بارگاه امیر سید علی همدانی، پیشوای بزرگ تصوف در سدۀ
٨ق در کولاب. از دیگر آثار کولاب، مقبرۀ یارمحمد ولی در روستای بخارک و مسجد و
مقبرۀ شاه خاموش در لنگر کلان است. مسجد و مزار مولانا یعقوب چرخی (د سدۀ ٩ق) در
نزدیکی شهر دوشنبه، و مقبرۀ منسوب به عبدالقادر گیلانی نیز بر رونق بازار تصوف در
آن روزگار گواه است. مجموعۀ موسوم به شیخ مصلحالدین دارای بناهایی از سدههای
٦-١٣ق و دیدنیترین یادگار شهر خجند است. نمازگاههای نوگلیم و عبدالله خان در اسفره
و مسجد کوک گنبد و مزار بابا طغا و مجتمع سرمزار در اوراتپه نیز از آثار سدههای
٨-١٠ق به شمار میآید (همان، ١٥٣-١٦٣).
با چیرگی ازبکان در اوایل سدۀ ١٠ق/١٦م ترکیب قومی ماوراءالنهر به سرعت روبه دگرگونی
نهاد که در نتیجه بعدها زمینهساز ایجاد جمهوریهای شوروی بر حسب تقسیمات زبانی گشت.
در دورۀ حکومت خانات شیبانی و هشترخانی در بخارا بسیاری از اراضی جمهوری ازبکستان
کنونی به تصرف ایلات ازبک درآمد و زبان ترکی جغتایی در روستاهای فارسی زبان رو
بهپیشرفت نهاد.آن گروه از شهرنشینان و دهنشینان ایرانینژاد که تغییر زبان داده
بودند، «سارت» خوانده میشدند ( ایرانیکا، V/١٩٥-١٩٦).
چیرگـی نادرشاه افشـار (سل ١١٤٨-١١٦٠ق/١٧٣٥-١٧٤٧م) بر ماوراءالنهر دیری نپایید و
پس از او خاندان ازبک تبار منغیت در بخارا به فرمانروایی رسیدند (١١٦٠-
١٣٣٨ق/١٧٤٧-١٩٢٠م). امیرنشین بخارا در عهد منغیتیان حکومت نسبتاً متمرکزی بود.
بخارای شرقی که تقریباً منطبق با نواحی جنوبی و مرکزی تاجیکستان کنونی است،
بیگنشینهای نیمه مستقل قبادیان، حصار، درواز، قراتگین، بلجوان، قرغانتپه و کولاب
را شامل میشد. اخذ مالیات سنگین به خصوص از توابع شرقی، شورشهایی را بر ضد امرای
محلی دامن زد که مشهورترین آنها شورش «واسع» در١٣٠٢ق/١٨٨٥م در کولاب و بلجوان به
عنوان نمادی از ستمستیزی و استقلال خواهی کوهنشینان تاجیک در کتابهای تاریخ
تاجیکستان بازتاب یافته است. نام واسع را امروزه بر بخشی از ناحیۀ کولاب نهادهاند
و شورش او موضوع اپرای معروفی شده است (غفورف، II/٢١٥-٢١٧). شمال تاجیکستان در
قلمرو خانات خوقند بود که بر فرغانه حکومت میکردند ( ایرانیکا، IX/٢٥٣-٢٥٤).
از سدههای ١١-١٣ق چند یادگار معماری در خاک تاجیکستان بر جای مانده است که از لحاظ
سبک عموماً تابع سبک معماری بخارا و هم نمایانگر دورۀ انحطاط معماری ماوراءالنهر
است. در حصار مجموعهای از بناهای تاریخی در «ممنوعگاه تاریخ و مدنیت قلعۀ حصار»
نگهداری میشود که دارای آثار فراوان از سدۀ ٣قم به بعد است. دروازۀ قلعه، ارگ
بخارا را به یاد میآورد که شاخص معماری سدۀ ١٢ق است. در نزدیکی قلعه دو مدرسه به
نامهای کهنه و نو، و کمی دورتر آرامگاه مخدوم اعظم و مسجد سنگین همه از آثار همین
دوره است (غفورف، II/١٥٠-١٥٥ ). مدرسۀ میرعالم دادخواه در پنجیکنت، مقبرۀ
خالبایقرا در خاور شهر دوشنبه، مزار ملااکرم در کولاب، مدرسههای میر رجب دادخواه
و آییم و آرامگاه لنگر بالا در کان بادام، مسجد چارباغ در خجند، و مدرسههای
نمازگاه و رستمبیک در اوراتپه از دیگر آثار قابل ذکر در تاجیکستان است (نک :
برجیان، «آثار معماری»، ١٦٣-١٧٣).
استیلای روسیه: با وجود ثبات نسبی امیرنشین بخارا در سدۀ ١٣ق/ ١٩م، ماوراءالنهر
گرفتار انحطاط کلی بود که پس از تیموریان آشکار شده بود. آن شریان بازرگانی که
روزگاری ماوراءالنهر قلب آن به شمار میرفت، در آن زمان با گشوده شدن خطوط تازۀ
دریایی در اقیانوس اطلس و هند متروک مانده بود؛ بخارا در بنبست جغرافیایی جهان
قرار گرفته بود و از عقبماندهترین سرزمینها به شمار میآمد. در چنین وضعی بخارا و
ترکستان غربی آخرین طعمۀ بزرگ امپراتوری روسیه شدند که از سدۀ ١٥م روبه توسعه نهاده
بود و در سدۀ ١٩م در اندیشۀ رقابت با انگلستان در هند بود. در نیمۀ دوم همان سده
روسیه ترکستان را که خجند و پامیر نیز بخشی از آن بود، به تصرف خود درآورد. در
١٢٩٠ق/١٨٧٣م امیرنشین بخارا قیمومت روسیه را گردن نهاد و برپایۀ عهدنامۀ میان روسیه
و انگلستان در ١٣١٣ش/١٨٩٥م، آب پنج به عنوان مرز میان روسیه و افغانستان تثبیت شد (
ایرانیکا، V/٢٠١-٢٠٢).
استقرار حکومت شوروی نقطۀ عطفی در تاریخ ماوراءالنهر است. در ٢ سپتامبر ١٩٢٠، ارتش
شوروی بخارا را تصرف کرد و بساط فرمانروایی منغیتیان را برچید. عالمخان آخرین امیر
بخارا به بخارای شرقی گریخت و برای مقابله با ارتش سرخ درصدد گردآوری سپاه برآمد.
در ٢ اسفند ١٢٩٩ش/٢١ فوریۀ ١٩٢١م نیروهای شوروی به آبادی دوشنبه رسیدند و آنجا را
مقر حکومت خویش در بخارای شرقی ساختند ( ایرانیکا، VII/٥٩٨-٦٠١؛ امیرعالمخان، ٣٥).
سرزمین تاجیکستان کنونی در آن زمان پایگاه نهضت مقاومتی بود که «باسماچی» خوانده
میشد. این جنبش با آمدن انورپاشا وزیر جنگ سابق عثمانی به بخارای شرقیتقویت شد.
پس از قتل او، ابراهیم بیک تا ١٣٠٥ش/١٩٢٦م فرماندهی باسماچیان را برعهده داشت. قلع
و قمع باسماچیان تا اواخر این دهه به درازا کشید و در جریان آن خسارات بسیاری به
اقتصاد بخارای شرقی و فرغانه وارد آمد (طوغان، ٤١٢-٤٢٧؛ نیز نک : ﻫ د،
باسماچیان). در این اغتشاشات گروهی از مردم امیرنشین بخارا که نگران آینده بودند،
به افغانستان و ایران مهاجرت کردند (X/٦٦-٦٧ , EI٢).
تحولاتسالهای ١٩٢٠تا١٩٢٤م در ایجاد جمهوری تاجیکستان و مرزهایآن تأثیربسزایی
داشت. درآن ایام«جمهوریت شوراهای خلق بخارا» که با پشتیبانی مسکو تأسیس شده بود، به
استقلال حکومت میکرد.رهبران اینجمهوری ازفعالاننهضت اصلاحگرای معروف به «جدید»
بودند که حرکت تجددخواهانۀ تاتاران روسیه و روشنفکران ترکیه را سرمشق قرار داده
بودند و اندیشۀ وحدت تمامیترکیزبانانروسیه را درسرمیپروراندند(آلورث، ١٢٠
ff.).
عبدالرئوف فطرت سرشناسترین رهبر «جدیدان» بخارا بود کـه در جوانی آثار خـود را
حتیٰ در زمـان تحصیل در استانبـول به فارسی نوشته بود؛ اما از آنجا که حرکت
پانترکیسم یگانه سرمشـق روشنفکران بخارا در تحصیل تجدد بود، فطرت هم ماننـد
همقطاران خـود به قدری فریفتـۀ تجدد شد که حتـیٰ منکر اصالت حضور زبان فارسی در
بخارا گردید. آنان میگفتند: رواج زبان فارسـی نتیجۀ مدارس عصر فئودالی یا مهاجران
ایرانی است و ترکی زبان ترقی و پیوند با جهان متمدن است. در ١٩٢١م که فطرت وزارت
فرهنگ جمهوریت شوراهای خلق بخارا را برعهده داشت، زبان اداری رسماً از فارسی به
ترکی جغتایی که سپس ازبکی خوانده شد، تغییر یافت ( ایرانیکا، IX/٥٦٤-٥٦٧).
تثبیت پایههای قدرت سیاسی روسیۀ شوروی زمینۀ تجدید آرایش مرزهای سیاسی و اداری
ماوراءالنهر و ترکستان را فراهم آورد. جمهوریت شوراهای خلق بخارا که از استقلال
برخوردار بود، در سپتامبر ١٩٢٤ منحل، و با نام «جمهوری شوروی سوسیالیستی بخارا» به
اتحاد جماهیر شوروی ضمیمه شد؛ اما چون نام جمهوریهای شوروی برپایۀ نام اقوام ساکن
در آن استوار بود، در ١٤ اکتبر همان سال عنوان نهایی جمهوری شـوروی سوسیالیستـی
ازبکستـان تثبیت گـردید. ازبکستان کماـ بیش قلمرو امیرنشین بخارا را دربرمیگرفت.
در همان تاریخ ناحیۀ بخارای شرقی با نام «جمهوریت اجتماعی شوروی مختار تاجیکستان»
در درون جمهوری ازبکستان تأسیس شد و چون هیچ شهری در تاجیکستان نبود، آبادی
مهاجرنشین دوشنبه به پایتختی برگزیده شد. یکسال پس از آن، پامیر که سپس «ولایت
مختار بدخشان کوهی» خوانده شد، به خاک تاجیکستان افزوده شد (سابل، ١٤٠). بنابراین،
تاجیکان نهتنها از سرزمینهای فارسی زبان ماوراءالنهر و کانونهای معتبری چون سمرقند
و بخارا بیبهره مانده بودند، بلکه از لحاظ سیاسی نیز تابع ازبکستان شدند و این
وضعیت برای آنها ناخوشایند بود. تا آن زمان میدانداری پانترکیستها، معدود تاجیکان
اهل قلم را محتاط و خاموش نگاه داشته بود. از این گذشته، اندیشۀ تشکیل ملت برپایۀ
قومیت که در میان مردم اروپا ریشه داشت، در امیرنشین بخارا و دیگر نواحی آسیای
مرکزی سابقهای نداشت و اجرای این اندیشه به دست دولت انقلابی شوروی، فارسیزبانان
آنجا را به کلی غافلگیر کرده بود. اما رشد معرفت تاریخی و هویت قومی در میان
فارسیزبانان بخارا از یک سو، و آغاز سرکوب اندیشۀ پانترکیسم از جانب حکومت شوروی
از سوی دیگر، به تاجیکان مجال ابراز وجود و دادخواهی داد (آکینر، ٢٧٣؛ نیز نک :
امیرعالم خان، ٤٣).
صدرالدین عینی از پیشگامان این عرصه بود. عینی که بعدها پدر ادبیات نوین تاجیک نام
گرفت، کتاب نمونۀ ادبیات تاجیک (٣٠٠-١٣٤٣ق) را در اثبات قدمت و مداومت هزارسالۀ
زبان و ادب فارسی در ماوراءالنهر تدوین کرد. این کتاب تاریخ ساز به رغم مخالفت
رهبران تاشکند با آن، با استقبال خاورشناسان روسیه روبهرو شد و در ١٩٢٦م در مسکو
به چاپ رسید (بچکا، ٢٦, ٣٩). همچنین روشنفکران تاجیک به انتشار ٣ مجله به زبان
فارسی با نامهای آواز تاجیک (١٩٢٤م)، دانش و آموزگار (١٩٢٦م) و دانـش ـ بینش
(١٩٢٧م) دست زدند که در طرح مسائل قومی و برانگیختن فارسیزبانان تاجیک به احقاق
حقوق خود تأثیر بسزایی داشت (جهانگیری، ١٤-١٦). در این نشریات بود که علاوه بر
حقانیت تاریخی قوم تاجیک، زبان تاجیکی نیز مطرح شد. طرح این نام بیسابقه و همچنین
تفکیک پیشینۀ ادبی و فرهنگی و سیاسی ماوراءالنهر از دیگر مناطق فارسی زبان،
سیاستمداران شوروی را مجاب میکرد که تاجیکان میتوانند حساب خویش را از ایران جدا
نگاه دارند. در واقع هم در سراسر دورۀ شوروی این شرط ضمنی در تاجیکستان مراعات
میشد و کاربرد لفظ «زبان فارسی» بهجای «زبان تاجیکی» یا هر گرایشی به ایران
محذوری بزرگ به شمار میآمد («ساحل...١»، ١٧ff.).
مجاهدت عینی و یارانش بیثمر نماند؛ در ١٦ دسامبر ١٩٢٩، تاجیکستان از قیمومت
ازبکستان بیرون آمد و با الحاق ولایت خجند به آن، به عنوان یک جمهوری متحد شوروی به
رسمیت شناخته شد و نخستین قانون اساسی آن در١٣١٠ش/١٩٣١م تصویب شد؛ با این حال، نه
تنها سمرقند و بخارا، بلکه برخی از حاصلخیزترین جلگههای تاجیکنشین هم در تملک
ازبکستان باقی ماند. با نگاهی به نقشۀ جغرافیای سیاسی اتحاد جماهیر شـوروی آشکار
مـیشود که هر گاه سمرقند و رودبار سرخان ـ دریا که بیشتر مردمان آن فارسی
زباناند، به خاک ازبکستان منضم نمیگشت، ازبکستان با افغانستان همسایه نمیشد و
بنابراین، عنوان «جمهوری متحد شوروی» را احراز نمیکرد، زیرا شرط لازم این کار بنا
بر قوانین شوروی هممرزی جمهوری متحد با یک کشور خارجی بود (برجیان،
«تاجیکستان...»، ٣٠٦).
جمهوری تاجیکستان: دورۀ پیش از جنگ جهانی دوم و تا مدتی پس از آن، سالهای پرمرارتی
برای مردم تاجیکستان بود. هنوز آسیبهای ناشی از سرنگونی حکومت تزاری فروننشسته بود
که دگرگونیهای بنیادی اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی آغاز شد. اگر در دهۀ ١٩٢٠م،
شرایطی هر چند محدود برای بروز آراء و نظرات هنوز وجود داشت، اما در دهۀ ١٩٣٠م
اظهار هر گونه عقیدۀ خلاف مصالح استالین و گروه او به شدت سرکوب میشد. در آن سالها
تقریباً همۀ رهبران جمهوری تاجیکستان که طرف اعتماد دستگاه حاکمیت شوروی نبودند،
برکنار یا معدوم شدند و معتمدان مسکو جای آنان را گرفتند. پاکسازیهای استالینی در
١٩٣٧ و ١٩٣٨م در سراسر اتحاد شوروی، به اوج خود رسید و در تاجیکستان هم جو رعب و
وحشت ایجاد کرد. مردم کتابهای ادبی و دینی خود را نابود یا در جرز دیوارها و
زیرزمینها پنهان میکردند، تا مبادا متهم به ترویج مرامی معاند با حکومت شوراها
شوند (عاصمی، ١٣٧). نقطۀ پایان این دوره، جنگ جهانی دوم بود که هر چند دامنۀ
ویرانیهای آن به تاجیکستان نرسید، اما بسیاری از جوانان تاجیک را به جبهه کشید و به
کام مرگ فرستاد. کمبود و گرانی نیز تا چندی پس از جنگ، ادامه داشت (لیتوینسکی، ١٧٩؛
مسلمانیان، ٩٦).
در دهۀ ١٩٥٠م تا اواخر موجودیت اتحاد شوروی، برای جمهوریهای آسیایی شوروی دورۀ ثبات
و آرامش نسبی، پیشرفت اجتماعی و رشد اقتصادی بود. زمامداران شوروی کوشش داشتند
مستعمرات سابق روسیه را به سوی پیشرفت و ترقی سوق دهند تا هم ثبات و تمامیت ارضی
اتحاد جماهیر شوروی را تضمین کرده باشند و هم سرمشقی سوسیالیستی برای کشورهای جهان
سوم ساخته باشند. اهم سیاستگذاری آن زمان را در توسعۀ صنعتی، کشاورزی، آموزش و
پرورش، علم و پژوهش میتوان خلاصه کرد. اما از نظرگاهی صرفاً سیاسی، نوشتن تاریخی
مستقل برای تاجیکستان کاری دشوار است؛ تاریخهایی که برای جمهوری شوروی تاجیکستان
نوشته میشد، بیشتر تعیینکنندۀ نظراتِ کنگرهها و پلنومهای حزب کمونیست اتحاد
جماهیر شوروی بود؛ در حقیقت هم، نقطۀ پرگار جمهوری تاجیکستان حزب کمونیست بود که
شمار اعضای آن از ١٩٣٩ تن در ١٩٣٠م به حدود ١١٨هزار تن در ١٩٨٦م رسید
(«دائرةالمعارف تاجیک»، VII/٤٠٠؛ «حزب کمونیست...٢»، ٧٧). با این وجود حزب
کمونیست تاجیکستان از استقلال لازم برخوردار نبود و رسماً شاخهای از حزب کمونیست
اتحاد شوروی به شمار میآمد. همۀ تصمیمهای مهم سیاسی و اقتصادی از دفتر سیاسیحزب
در مسکو ــ که تاجیکستان هرگز نمایندهای در آن نداشت ــ گرفته میشد («ترکیب...٣»،
١٠٥).
رهبران حزب کمونیست تاجیکستان از سوی مسکو منصوب میشدند و روسها غالباً مقامهای
حساس را در دست داشتند. حفظ ظاهر اقتضا میکرد که یک تاجیک در مقام دبیر اولی حزب
کمونیست تاجیکستان باشد، اما ارتباط واقعی با مسکو برعهدۀ دبیر دوم بود که همیشه یک
روس در آن مقام قرار داشت (هادنت، ٢٩٣).
ساختار حکومت جمهوری شوروی تاجیکستان متشکل از قوای سهگانۀ مقننه، مجریه و قضائیه
بود که در ظاهر استقلال داشتند. اعضای دولت از سوی شورای عالی که بالاترین مرجع
قانونگذاری بود، انتخاب میشدند. در انتخابات رقابتی وجود نداشت و هر یک از
نمایندگان شورای عالی که به وکالت از حوزۀ معینی انتخاب میشد، تقریباً همیشه یگانه
نامزد بود. در شورای عالی نیز نمایندگان لوایح حزب را به «اتفاقآراء» تصویب
میکردند و هرگز گزارش نشده است که نمایندهای با یکی از لوایح مخالفت کرده باشد.
حضور رسمی تاجیکستان در مراجع قانونگذاری سراسری شوروی از طریق ارسال نماینده به
دو مجلسی صورت میگرفت که سالی دوبار در مسکو تشکیل جلسه میداد. در ١٩٧٠م از
جمهوری شوروی تاجیکستان، ٦ نماینده در شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی، و ٢٧ نماینده
در شورای ملیتها حضور به هم رساندند («شورای عالی...٤»، ٥-٣١).
به رغم وابستگی محض سیاسی و اقتصادی، تاجیکستان شوروی در عرصۀ فرهنگ از استقلال
بیبهره نبود. در معماری شهری، سنن ملی منظور میشد. پیکرههای رودکی، فردوسی و
ابنسینا زینتبخش میدانهای شهر بود («دائرةالمعارف تاجیک»، VII/٤١٧-٤١٨). هنرهای
نمایشی بخشی از محتوای خود را در ادبیات حماسی و غنایی گذشته بازیافتند (همان،
VII/٤٢٣-٤٢٧). ستایش از ادب فارسی به شرط آنکه عرفانی نمیبود، مانعی به شمار
نمیآمد. شعر نوین وزن و قافیه را پاس داشت و رنگ روسی به خود نگرفت. قطعاتی از
اشعار اخلاقی شاعران معاصر ایران چون ایرج میرزا، بهار و پروین در کتابهای درسی راه
یافت. نوروز که پدیدهای روستایی به شمار میآمد، کمکم به پایتخت نیمه روسی
تاجیکستان نفوذ کرد، تا آنکه در دهۀ ١٩٧٠م به رسمیت شناخته شد (مسلمانیان، ٩٨-١٠٠).
در حقیقت روستاها نقاط جوشش فرهنگ ملی بودند و شهرها که در دورۀ شوروی توسعه
یافتند، همچون کانونهای ترویج فرهنگ روسی عمل میکردند (یادداشتهای مؤلف).
در نیمۀ ١٩٨٠م، اصلاحات موسوم به گلاسنوست و پرسترویکا در دورۀ تصدی گورباچف،
زمانی مطرح شد که تاجیکستان آمادۀ انفجار بود؛ رشد بیرویۀ جمعیت به بیکاری دامن
زده، خیل جوانان متوقع را راهی شهرها کرده، و زمینۀ مساعدی برای هرگونه رویدادی
فراهم آورده بود.
فروپاشی شتابناک اتحاد شوروی در ١٣٧٠ش/١٩٩١م و تجزیۀ آن به ١٥ جمهوری، ارزشهای
پیشین را یکسره بیاعتبار ساخت. رهبران کهنهکار تاجیکستان در برابر استقلال
نامنتظر جمهوری غافلگیر شده بودند و در برابر موجی از نارضایی و اعتراض که سراسر
کشور را فراگرفته بود، بیاعتنا ماندند و به تقسیم قدرت با احزابی که زادۀ آزادی
بیان بودند، تن نمیدادند. کشمکشهاییکه از اوایل ١٩٩٠م آغاز شده بود، منجر به
چندین مورد برکناری و جابهجایی مقامات حکومتی شد. اغتشاشات سیاسی و اجتماعات
چندهفتهای مخالفان و موافقان حکومت در دو میدان شهر دوشنبه سرانجام در ماه مۀ ١٩٩٢
منجر به تشکیل حکومت آشتی ملی شد که یک سوم وزیران ٢٤ گانۀ آن را نمایندگان احزاب
مخالف تشکیل میدادند. مهمترین احزاب مخالف، حزب دموکراتیک و حزب نهضت اسلامی و
رستاخیز بودند که پایگاه هر یک از آنها به ترتیب در غرم، بدخشانو قرغانتپه بود
(جلیلی، ٢٥). پایگاه حزب حاکم کمونیست نیز، در خجند و کولاب بود. بدینترتیب،
جانبگیری سیاسی زمینۀ جغرافیایی داشت و گرایشهای قدرتطلبانه در آن متجلی بود.
آشتی ملی دیری نپایید و رخدادهای خانمانسوز ناشی از قدرتطلبی به مدت نزدیک به یک
سال دهها کشته و صدها هزار آواره بر جای نهاد (همو، ٨٦) و نشان داد که معنای کشور و
ملت چنان که باید و شاید در تاجیکستان شناخته شده نیست. جنگ داخلی از جنوب
تاجیکستان که از آشوبهای افغانستان تأثیر پذیرفته بود، آغاز شد. نه تنها حکومت
تاجیکستان، بلکه ازبکستان و روسیه هم از گسترش دامنۀ اسلامگرایی در کشورهای آسیای
مرکزی بیمناک بودند. آنان احزاب نهضت اسلامی و دموکراتیک را متهم به دریافت کمک از
افغانستان و ایجاد پایگاه نظامی در قرغانتپه میکردند. بدین بهانه در کولاب
نیروهای شبه نظامی طرفدار حزب حاکم، مسلح شدند. در چنین اوضاع و احوالی، سنگک
صفراُف که به تازگی از زندان جنایی آزاد شده بود، گروهی از آشوبگران را تحت عنوان
«جبهۀ خلق تاجیک» بسیج ساخت و در اواخر مۀ ١٩٩٢به قرغان تپه حمله کرد و تا ماه
سپتامبر موفق به تصرف آنجا شد. در همان روزها کاخ ریاست جمهوری به تصرف مخالفان
حکومت درآمد و رحمان نبییف رئیس جمهور وقت تاجیکستان وادار به استعفا شد.
در ماه نوامبر همان سال شورای عالی جمهوری در شهر خجند تشکیل جلسه داد و امامعلی
رحمانف را به ریاست جمهوری برگزید. در ماه دسامبر شبه نظامیان کولابی، پایتخت را
تصرف کردند و به کشتار مخالفان دست زدند. هر کس که لهجۀ غرمی یا پامیری داشت،
بیهیچگونه تبعیض و تمایز، دشمن شمرده میشد. با وجود این، سرکوب قطعی نیروهای
مخالف در اوایل سال ١٩٩٣م فقط با مداخلۀ نیروهای روسیه و ازبکستان که به دعوت رئیس
جمهوری تاجیکستان در چارچوب همکاریهای کشورهای هم سود به تاجیکستان آمده بودند،
صورت گرفت. پس از آن نیروهای روسیه در مرز تاجیکستان با افغانستان مستقر شدند.
سرانجام، گفت وگوهای صلح با میانجیگری چند کشور ونظارت سازمان ملل متحد در ٦
تیر١٣٧٦ش/٢٧ ژوئن ١٩٩٧م منجر به انعقاد پیمان صلح میان رئیس جمهوری تاجیکستان و
رهبر حزب نهضت اسلامی شد و جنگ داخلی رسماً پایان یافت. در پی اعلام عفو عمومی، شبه
نظامیان سابق در ارتش ملی ادغام شدند و مناصب حکومتی میان احزاب تقسیم شد (جلیلی،
١٥١,١٨٠).
در ١٩٩٤م اصلاحاتی در قانون اساسی به عمل آمد که برپایۀ آن دورۀ ریاست جمهوری از ٥
سال به ٧ سال افزایش یافت. در همهپرسی سال ١٩٩٩م، امامعلی رحمانف بار دیگر به
ریاست جمهوری تاجیکستان برگزیده شد.
دربارۀ تاجیکستان افزون بر منابع یاد شده در متن مقاله، به این کتابها و مقالهها
نیز میتوان مراجعه کرد:
Akademiya Nauk TadzhikskoĮ SSR, Dushanbe, ١٩٧٩; Atkin, M., The Subtlest Battle,
Islam in Soviet Tajikistan, Philadelphia, ١٩٨٩; Jūraev, Q., Ahammiyati iqtisodii
obhoi Tojikiston,Dushanbe,١٩٧١;Kashin, M. P., »Soviet Union, System of
Education«, The International Encyclopedia of Education, Research and Studies,
Oxford, ١٩٨٥, vol. VIII; Kozlov, V., Peoples of the Soviet Union, London, ١٩٨٨;
Leith, W., The Tajik Depression, USSR: Geology, Seismicity and Tectonics, New
York, ١٩٨٤; Markwart, J., A Catalogue of the Provincial Capitals of Ērānšahr,
ed. G. Messina, Rome, ١٩٣١; Medlin, W. K. et al., Education and Development in
Central Asia: A Case Study of Social Changes in Uzbakistan, Leiden, ١٩٧١;
Nalivkin, D. V., Geology of the USSR, Edinburg, ١٩٦٣; Narodnoe khozyaĮstvo
TadzhikskoĮ SSR v. ١٩٨٦godu, Dushanbe, ١٩٨٧; Narodonoe khozyaĮstvo TadzhikskoĮ
SSR statisticheskiĮ ezhegodnik, Dushanbe ١٩٩١; Niyazov, P., Tajikistan, Moscow ,
١٩٨٢; Nove, A. and J. A. Newth, The Soviet Middle East: A Communist Model for
Development, New York, ١٩٦٧; Obidov, I., Ocherki muxtasari taºrixi maorifi xalqi
Tojikiston, Dushanbe, ١٩٦٥; Rywkin, M., Moscow’s Muslim Challenge, Soviet
Central Asia, New York, ١٩٩٠; Said Murodov, H., »Kompleksi mintaqaviyu
istehsolii Tojikistoni janubi«, Entsiklopediyai sovetii tojik, Dushanbe,
١٩٧٨-١٩٨٨, vol. III; The Soviet Union, a Systematic Geography, eds. L. Symons et
al., New York, ١٩٩٠; Wheeler, G., The Modern History of Central Asia, Westport,
١٩٦٤; World Bank, Statistical Handbook ١٩٩٦: States of the Former USSR,
Washington, ١٩٩٦; World Bank, Tajikistan, Washington, ١٩٩٤.
مآخذ: ابن حوقل، محمد، صورةالارض، به کوشش کرامرس، لیدن، ١٩٣٩م؛ ابن رسته، احمد،
الاعلاق النفیسة، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٩١م؛ اشکال العالم، منسوب به ابوالقاسم
جیهانی، ترجمۀ علیبن عبدالسلام کاتب، به کوشش فیروز منصوری، مشهد، ١٣٦٨ش؛ اصطخری،
ابراهیم، مسالکالممالک، لیدن، ١٨٧٠م؛ امیرعالمخان، خاطرهها، به کوشش احرار
مختاراف، تهران، ١٣٧٣ش؛ برجیان، حبیب، «آثار معماریتاجیکستان»، ایران شناخت،
تهران، ١٣٧٧ش، شم ٩؛ همو، «تاجیکستان و خط فارسی»، آینده، تهران، ١٣٧١ش، س ١٨، شم
٧-١٢؛ همو، «لرزه خیزی و زلزله در آسیای مرکزی»، نامۀ فرهنگستان علوم، تهران،
١٣٧٦ش، س ٤، شم ٦-٧؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤٠ش؛
زینالعابدین شیروانی، بستانالسیاحة، تهران، ١٣١٥ق؛صفا، ذبیحالله، تاریخ
ادبیات در ایران،تهران، ١٣٧٨ش؛ عاصمی. محمد، «برد و باختهای ما در این هفتاد سال»،
پر، تهران، ١٣٧١ش، شم ٧٤؛ قریب، بدرالزمان، فرهنگ سغدی، تهران، ١٣٧٤ش؛ مارکوارت،
یوزف، وهرود و ارنگ، ترجمۀ داوود منشیزاده، تهران، ١٣٦٨ش؛ مسلمانیان قبادیانی،
رحیم، از قبادیان تا کرمانشاهان، تهران، ١٣٨٠ش؛ یادداشتهای مؤلف؛ نیز:
Akiner, Sh., Islamic Peoples of the Soviet Union, London, ١٩٨٦; Allworth, E. A.,
The Modern Uzbeks, Stanford, ١٩٩٠; Asimov, M., Tadzhikskaya Sovetskaya…
Respublika,Dushanbe, ١٩٨٤; Atlas Tadzhi-
kskoĮ SSR, Dushanbe / Moscow, ١٩٦٨; Barthold, W.W., Turkestan Down to the Mongol
Invasion, London, ١٩٧٧, Bečka, J., Sadriddin Aini Father of Modern Tajik
Literature, Naples, ١٩٨٠; BSE٣; The Columbia Encyclopedia, ٢٠٠١; Composition of
Leading Organs of Cpsu (١٩٥٢-١٩٨٢), Munich, ١٩٨٢; Djalili, M. et al.,
Tajikistan: The Trials of Independence, New York, ١٩٩٧; EI٢; Encarta Reference
Library, ٢٠٠٣; Entsiklopediyai Sovetii Tojik, Dushanbe, ١٩٧٨; Frumkin, G.,
Archaeology in Central Asia, Leiden, ١٩٧٠; Fry, R. N., The Golden Age of Persia,
London, ١٩٧٥; id, The Heritage of Central Asia, Princeton, ١٩٩٦; Gafurov, B. G.,
Tadzhiki, vol. I, Moscow, ١٩٧٢, vol. II, Dushanbe, ١٩٨٩; GSE; Herbers, H.,
»Transformation of Tajik Pamirs: Gornyi Badakhshan an Example of Successful
Restructuring?«, Central Asian Survey, ٢٠٠١, vol. XX (٣); Hodnett, G. and V.
Ogareff, Leaders of the Soviet Republics, Canberra, ١٩٧٣; Iranica; Jahangiri,
G., »The Premises for the Construction of Tajik National Identity, ١٩٢٠-١٩٣٠«,
Tajikistan: The Trials of Independence, New York, ١٩٩٧; Kommunistcheskaya
partiya Tadzhikistana v tsifrakh za ٥٠ let (١٩٢٤-١٩٧٤), Dushanbe, ١٩٧٧; Kratkaya
geograficheskaya entsiklopediya, Moscow, ١٩٦٢; Le Strange, G., The Lands of the
Eastern Caliphate, London, ١٩٦٦; LitvinskiĮ, B. A. et al., Taºrixi RSS
Tojikiston: baroi sinfhoi ٩-١١, Dushanbe, ١٩٦٤; Markwart, J., Ērā nšahr, Berlin,
١٩٠١; Minorsky, V., introd. Ħudūd al ‘Ālam, London, ١٩٣٧; Nurnazarov, M. and Kh.
Muhabbatov, Geografiya TadzhikskoĮ SSR, Dushanbe, ١٩٩١; Russia and Eurasia:
Facts & Figures Annual, ed. L. R. Robertson, Florida, ٢٠٠٠, vol. XXVI(٢); Sabol,
S., »The Creation of Soviet Central Asia: The ١٩٢٤ National Delimination«,
Central Asian Survey, ١٩٩٥, vol. XIV (٢); The Sands of Oxus, tr. And eds. J.
Perry and R. Lehr, Costa Mesa, ١٩٩٨; Serjeant, R. B., Islamic Textiles, Material
for a History up to the Mongol Conquest, Beirut ١٩٧٢; »Tajikistan«, Central
Intelligence Agency, www. cia. gov/cia/publications/factbook /geos/ti. html;
Togan, Z. V., Türkili (Türkistan), Istanbul, ١٩٨١; Tomaschek, W.,
Centralasiatische Studien ١. Sogdiana, Wien; United Nations Development Program,
Tajikistan, Human Development Report, Dushanbe, ١٩٩٨; Verkhovnyĭ Sovet SSSR.
Vos'mogo sozyva (statisticheskiĮ sbornik), Moscow, ١٩٧٠; Wikipedia, www. en.
wikipedia, org/wiki/Geography of Tajikistan; The World Gazetteer, www.
world-gazetteer.com/r/r/ti. htm.
حبیب برجیان
زبانهای تاجیکستان: زبان رسمی تاجیکستان فارسی تاجیکی است که با خط سیریلی نوشته
میشود. زبان ترکیِ ازبکی از نظر شمارِ سخنگو در این کشور مقام دوم را داراست و در
نزدیکیِ سرحدات ازبکستان مخصوصاً در ولایت شمالیِ خجند رایج است. روسی که پیش از
استقلال تاجیکستان زبان اصلی نهادهای حکومتی ــ به ویژه در پایتخت ــ بود، هنوز در
عرصههای علم و فن از اعتبار قابل توجهی برخوردار است. گذشته از این ٣ زبان،
اقلیتهای قرقیز و تاتار و اوکرائینی و جز آنها به زبانهای ویژۀ خویش سخن میگویند و
چندگویشِ ایرانیِ شرقی نیز در تاجیکستان رایج است. در اینجا نخست به زبان ادبی
فارسیِ تاجیکی، سپس به گونههای محلیِ فارسی، و سرانجام به زبانهای ایرانی شرقی
میپردازیم:
١. فارسیِ تاجیکی: زبان رسمی تاجیکستان یکی از ٣ گونۀ مکتوب فارسی است. از لحاظ
تلفظ به فارسی کابلی نزدیک است، اما از نظر واژگان و صرف و نحو، هم با فارسی کابلی
و هم با فارسی ایران تفاوتهای چشمگیری دارد. فارسی تاجیکی از لحاظ ویژگیهای صوتی
ــ چنان که در خط تاجیکی منعکس است ــ کهنهگرا، و یادآورِ زبان رودکی و فردوسی
است. در زمینۀ صامتها نکتۀ گفتنی یکی تمایز قاف و غین؛ و دیگر مخرج کاف است که
همیشه پَسکامی است (برخلاف کاف در فارسی ایران که پیش از مصوتهای پیشین کامی
میشود). ٣ مصوتِ کوتاه و ٢ مصوتِ مرکبِ فارسیِ کلاسیک در فارسی تاجیکی کیفیت خود
را حفظ کردهاند. از مصوتهای مجهول، یای مجهول کیفیت و کمیت خود را نگاه داشته است،
حال آنکه واو مجهول که در خط نشانهای ویژه دارد، معمولاً کوتاه، و غالباً پیشین و
بسته و گرد ادا میشود.
از مصوتهای بلند، الف کماکان کشیده، ولی گرد تلفظ میشود و کمیت و کیفیت آن کمابیش
برابر واو مجهول کلاسیک است. دو مصوتِ بلند دیگر، یعنی واو و یای معروف، در خط با
حروفی که برای ضمه و کسره نیز به کار میروند، نموده میشوند، مگر در موضع پایانی
که یای حرکت با سرکشی ازکسرۀ اضافهمتمایز میشود؛مانند dilgirī (دلگیری)،
mardi diler (مرد دلیر).
در نمودار ارزش آوایی مصوتهای ساده و مرکب فارسی تاجیکی با فارسی ایران و فارسی
کلاسیک مقایسه شده است:
درحوزۀ واژگان، مهمترین تحولْ راه یافتنِ لغات و اصطلاحاتی از زبان گفتار به زبان
رسمی درصد سال اخیر است، مانند دادَر (برادر کهتر)، پَخته (پنبه)، حَولی (خانه)؛ از
پارهای کلمات کهن معنای تازهای اراده شده است، مانند ارباب (مسئول یا رجل سیاسی)،
منبر (تریبون، میز خطابه)، مکتب (دبستان). هرگاه فارسی تاجیکی را با فارسی ایران
بسنجیم، شمار فراوانی واژههای فریبکار (در تلفظ یکسان، و در معنی مختلف) خواهیم
یافت، مانندخانه = اتاق؛ آشیانه = طبقه (در ساختمان)؛ محنت=کار، شغل؛ دَرَک = اثر،
خبر، نشانه (نیز نک : صادقی،
١٢-٢٢).
حضور لغات روسی در فارسی تاجیکی آشکار است، اما آنچه کمتر به چشم میآید، ترجمۀ تحت
اللفظ مفردات و ترکیبات روسی است، مثلاً «آواز» علاوه بر معنی اصلی در معنی «رأی»
هم به کار میرود (به پیروی از لفظ روسی golos که در هر دو معنی استعمال میشود)؛
همشیرۀ شَفقت به معنی پرستار (در بیمارستان)، که برگردان یک ترکیب روسی به همین
معناست؛ خواجگی (سرپرستی، اقتصاد، تأسیسات) مقتبس از لفظ روسیِ xoziaistvo که خود
از لفظ فارسی «خواجه» یا مشتقات آن گرفته شده است) فاسمر، ٢٥٤).
چشمگیرترین تفاوت دو گونۀ فارسی ایران و تاجیکستان در صرف و نحو است. در این زمینه
آنچه بیش از همه دریافتِ فارسی تاجیکی را برای همزبانان دشوار میسازد، نظام فعل
است که در گونۀ تاجیکی توسعۀ قابل توجهی یافته است؛ از جمله میتوان به این موارد
اشاره کرد: ساخت التزامی با پسوندِ-گی: خواندگی است (خوانده باشد)؛ ساخت فعل مرکب
با وجه وصفی: دویده آمد (دوان آمد)؛ آوردنِ صفت مفعولی به همراه فعل معین: رفته
نمیتوانم (نمیتوانم بروم)؛ کاربردِ وسیع فعل معینِ «ایستادن»، از جمله برای بیان
استمرار: خورده ایستادهایم (در حال خوردنیم)، خوانده ایستاده بودم (میخواندم)؛
انتقال نشانۀ نفی به آخر جمله: او این مردم را زیر پا کرده گذشته رفته نتوانست (او
نتوانست این مردم را پایمال کند و بگذرد و برود / بگذارد برود) (نک : رجایی،
١١١- ١٢٥؛ عینی، ٢٣٥- ٢٤٥؛ راستارگویوا، ٦٣ ff. ).
عموم زبان شناسان شوروی میکوشیدند اختلاف گونههای فارسی تاجیکستان و ایران را
دیرین قلمداد کنند و سابقۀ آن را ــ اگر نه به عهد سامانی و غزنوی ــ دست کم به عصر
صفوی ــ زمانی که میان ایران و ماوراءالنهر اختلاف مذهبی و سیاسی به وجود آمد ــ
برسانند (مثلاً نک : ارانسکی، مقدمه...، ٢٨١، زبانها...، ١١١ بب ).
لیکن باید به یاد داشت که این بحث مربوط به لهجهها و زبان گفتار است، نه زبان
کتابت. درست است که در لابهلای سطور آثار ادبی یا مکاتبات دیوانیِ امارت بخارای
سدههای اخیر گهگاه اصطلاحات محلی یافت میشود، اما این کیفیت دامنهای بسیار
محدود دارد و در برابر تفاوت فاحش زبان کتابت امروز در ایران و تاجیکستان ناچیز
مینماید.
در حقیقت تا پایان سدۀ ١٣ق/ ١٩م نثر و نظم فارسی در سراسر قلمرو این زبان اساساً
یکنواخت بود. این یکنواختی از سویی ریشه در میراث مشترک ادبی داشت و از سوی دیگر
ناشی از مراودۀ آزاد فرهنگی میان ایران و هند و ماوراءالنهر بود.
ادیبان ماوراءالنهر و ایران نیز به فرهنگهایی که در هندوستان فراهم میآمد، مراجعه
میکردند. کتابها و جراید چاپسنگی که منادیان ترقی و تجدد در هند، استانبول، قاهره
و قفقاز منتشر میکردند، در بخارا و مضافات آن خوانندگان فراوان داشت. عامل دیگر در
یکدست نگاه داشتن زبان ادبی، همسانیِ مواد دروسی بود که در مکاتب و مدارس آن زمان
تدریس میشد. آثاری چون چهار کتاب و نصاب الصبیان ابونصر فراهی و گلستان سعدی فارسی
معیار را به طفل مکتبی تلقین میکرد (نک : عینی، ١٦٣- ١٦٥: درسهای مدرسهها پس
از دورۀ ابتدایی).
نفوذ دامنهدار و عَمدی زبان گفتار به نثر فارسیِ ماوراءالنهر از اوایل سدۀ ٢٠ م
آغاز شد و پیشرفت آن با انتشار جراید و نشرِ افکار اصلاحگرایانه و گشودهشدنِ
مدارس نوین همگام بود. نخستین نمونههای اینکیفیت را در تهذیبالصبیان که
صدرالدین عینی در ١٩٠٩م برای مدارس «اصول جدید» بخارا نوشت، میتوان مشاهده کرد.
صدرالدین عینی قافلهسالار زبان ادبی فارسی تاجیکی به شمار میآید (ارانسکی، همان،
١١١؛ راستارگویوا، ٢). شناخت ژرف او از سرشت زبان فارسی و استعداد شگرفش در پوشاندن
جامۀ ادبی به زبان گفتار همراه با حفظِ متانتِ کلامْ پایه و مایۀ آثار پرشماری شد
که سرمشق نویسندگان بعدیِ تاجیکستان گشت، چندان که عینی را به عنوان بنیانگذار
ادبیات نوین تاجیک نیز میشناسند. باید افزود آن همگونی که میان نثر عینی با سبکهای
کهن فارسی مثل تاریخ بیهقی دیده میشود (سعیدی، هشت)، ناشی از پیوستگی سبک نثر
نویسی در خراسان بزرگ نیست، بلکه حاکی از مداومت زبان گفتار است.
زبان فارسی ماوراءالنهر در دهۀ ١٩٢٠م دورهای پرآشوب را از سرگذراند. عصر هزار
سالۀ رسمیتِ فارسی با سقوطِ امارت بخارا و به حکومت رسیدن «جدیدان» به سر رسید.
نودولتانِ اصلاح طلب، ترکیِ ازبکی (جغتایی) را در ١٣٠٠ش/١٩٢١م زبان رسمیِ جمهوری
بخارا اعلام کردند. تعطیل شدن جراید فارسی ـ زبانْ نویسندگانی چون عینی را به
طبعآزمایی در عرصۀ زبان رسمیِ جدید واداشت.
تنها تأسیس جمهوری شوروی تاجیکستان در ١٣٠٣ش/ ١٩٢٤م بود که ضامن بقای زبان فارسی در
ماوراءالنهر شد، گر چه رواج آن فقط در محدودۀ کوهستان بخارا بود. با این حال، تا
چندین سال فارسی همچنان بازیچۀ متفننانِ کج سلیقه و پاکباختگانِ انقلابی بود.
اینان با بهانه کردن نثر مصنوع و متکلفِ قرون گذشته، میخواستند زبان کوچه و بازار
را جایگزین زبان ادبی نمایند. به سبب ابهامی که در برخی موارد، در کاربردِ «را»
هست، حذف کلی این حرف را از زبان فارسی پیشنهاد میکردند. آنگاه که تغییر خط مطرح
شد، گروهی کتابت زبان شکستۀ گفتار را میپسندیدند. چنین مینمود که فریفتگان تجدد و
«انترناسیونالیسم» در بریدن ازگذشتۀ خود مرزی نمیشناسند.
خوشبختانه فارسی تاجیکی از این ورطۀ هولناک به سلامت جست و از افراطها و تفریطها
مصون ماند. درست است که به موجب سیاست تغییر خط در اتحاد جماهیر شوروی، خط فارسی
تاجیکی یک بار در حدود سال ١٣٠٩ش/١٩٣٠م به لاتینی، و ١٠ سال بعد به سیریلی تبدیل
شد، لیکن باید گفت که خط نوین از نظر واجی گونهای فاخر از زبان ادبی فارسی را حفظ
کرده است و باز مینمایاند (نک : رجایی، ٢٢). بدینسان، نظر عوامپرستان به
کرسی ننشست. ساختار زبان نیز، به ویژه در صرف افعال و در پسوندها، از زبان گفتار ــ
که خود متأثر از ترکـی بـود ــ اثرها پذیرفت، اما باز در چارچوبی معین و تا حدی به
پیروی از قلم رسای استاد سخنشناسی چون صدرالدین عینی.
با این همه، دورۀ ٧٠ سالۀ استعمار، آثار تدریجی زیانباری در فارسی تاجیکی برجای
نهاد. تغییر خط دسترسی به آثار سخنسرایان دیرین را دشوار ساخت و نشر تدریجیِ این
آثار به خط نوین هرگز سرعت مطلوب را در پاسخگویی به نیازهای معنوی جامعه فراهم
نکرد. قطع رابطه با همزبانانِ بیرون از مرزهای اتحاد شوروی راه آمیزش فارسی تاجیکی
را با ترکی هموار ساخت و این آمیزش بیشتر از طریق زبان گفتار صورت گرفت. رخنه کردنِ
لغات و اصطلاحات روسی در دههای پس از جنگجهانی دوم بههجوم تبدیل شد و حضور
نمایان مهاجرنشینان روس در پایتخت از اعتبار زبان رسمی جمهوری به حدی کاست که در
میدان عمل، روسیْ زبانِ ردههای بالای اداری و آموزشی گردید. تنها از دهۀ
١٣٥٠ش/١٩٧٠م بود که با نیرو گرفتن ناسیونالیسم در تاجیکستان تعرض روسی قدری مهار شد
و پس از استقلال تاجیکستان طردِ وامواژهها در دستور کار نهادها و رسانهها قرار
گرفت.
٢. لهجههای محلی فارسی تاجیکی: ضعفِ وحدتِ سیاسی ماوراءالنهر در سدههای پیش از
استیلای روسیه و ارتباط دشوار میان آبادیهای کوهستانیِ تاجیکنشین موجب تفاوت
لهجههای محلی فارسی شد. دربارۀ نحوۀ توزیعِ گونههای گفتاری فارسی تاجیکی نظریاتی
چند ابراز شده که مشهورترین آنها از آنِ بانو راستارگویوا، گویششناس پرکار شوروی
است. وی گونههای فارسی را در ٤ گروهِ جغرافیایی تنظیم کرده است: ١. مرکزی در
زرفشان علیا و حصار؛ ٢. جنوبی در قراتگین، کولاب، اِشکاشِم و هامون حصار؛ ٣. جنوب
شرقی در وَنج و دَرواز؛ ٤. شمالی که خود ١٣ زیر گروه دارد در دیگر نقاط
ماوراءالنهر، از جمله
در جلگههای فَرغانه، زرفشانِ سُفلا، قَشْقه دریا و سُرخان دریا. گونۀ شمالی از همه
به زبان کتابت نزدیکتر است.
توزیع کنونیِ این لهجهها مرحلهای از دگرگونیِ جغرافیای زبانیِ پیوسته متغیر
ماوراءالنهر است.گسترش فارسی در این سرزمین با زوال تمدن سغد و بلخ در سدههای
نخستینِ هجری آغاز شد و پیشرَویِ آن در بستری از زبانهای ایرانی شرقی تا زمان ما
ادامه یافته است، چنان که گویش وَنجیِ پامیر که در دورۀ تزاری توجه زبانشناسان روس
را جلب کرده بود، اکنون جای خود را به یکی از لهجههای فارسی سپرده است. در این
جابهجایی زبانی، گروهی از لغات ایرانی شرقی، به خصوص سغدی به فارسیِ ماوراءالنهر
راه یافته است. از سوی دیگر پیشروی ترکی در سدههای اخیر قلمرو فارسی را به تدریج
محدود کرده، و موجب آمیختگیِ زبانی در نواحی شمالی و غربی گشته است. اینک اصیلترین
گونههای فارسی را در دورافتادهترین درههای کوهستانی تاجیکستان میتوان یافت.
سابقۀ گردآوری لهجههای تاجیکستان به سدۀ ١٣ق/ ١٩م باز میگردد که کوهستانِ بخارا
کنجکاوی زبانشناسان روس را برانگیخت. در دورۀ شوروی که جوانان تاجیک زیرنظر
استادان روس آموزش میدیدند، گویشپژوهی رونقی تازه گرفت و از همان آغاز در مجرای
درست علمی افتاد. آثاری که از این راه فراهم آمد (اغلب به زبان روسی) در فقه اللغۀ
ایرانی مقامی ممتاز دارد و حاکی ازآن است که پژوهش در زبانها و گویشهای ایرانی
تاجیکستان، در مقایسه با افغانستان و ایران، گستردهتر و ژرفتر بوده است (ارانسکی،
زبانها، ١١٣).
٣. زبانهای ایرانی شرقی: علاوه بر فارسی تاجیکی که در گروه جنوب غربی زبانهای
ایرانی دستهبندی میشود، در تاجیکستان چند گویش یا «زبان» ایرانیِ دیگر (یغنابی و
گروه گویشهای پامیری) رایج است که همه در گروه زبانهای ایرانی شرقی جای میگیرند.
با وجود شمارِ اندکِ گویشوران و نقش کمرنگ اجتماعیِ این گـویشهـا در مقیاس ملی، از
دیدگاه زبانشناسیِ ایرانی این گویشها را عادتاً «زبان» میخوانند، زیرا به گروههای
بزرگترِ زبانهای زنده تعلق ندارند. همچنین مطالعۀ این زبانها در فقه اللغۀ ایرانی
از اینرو حائز اهمیت است که به واسطۀ دور بودن از کانونهای مدنی، بسیاری از
خصوصیات کهن را نگاه داشتهاند. با اینکه سابقۀ نفوذآوایی، واژگانی، صرفی و نحوی
فارسی در این زبانها دست کم به سدۀ ٥ق/١١م میرسد (دادخدایف، ٢١)، این زبانها بر
اثر گسترش دامنهدارِ فارسی تاجیکی در دهههای اخیرشتابان در جادۀ زوال افتادهاند.
در بخش مردمشناسی از گویشوران این زبانها سخن رفته است، اکنون به اختصار به خود
این زبانها میپردازیم:
یَغْنابی: دربارۀ این زبان که از ١٢٨٧ق/١٨٧٠م شناخته شده، تا امروز مطالعات
گستردهای صورت گرفته است. اهمیت ویژۀ یغنابی در چارچوب مطالعات تاریخی ـ تطبیقی
زبانهای ایرانی، آن است که این زبان بازماندۀ یکی از شاخههای زبان سغدی است (هر
چند شاخهای نامکتوب) و از اینرو، آن را «سغدی نو» نیز خواندهاند. بنابراین، در
میان تمامی زبانهای زندۀ ایرانی، غیر از فارسی، یغنابی تنها زبانی است که دنبالۀ
یکی از زبانهای میانۀ شناخته شده، به شمار میرود.
یغنابی دوگونۀ مشخص شرقی و غربی دارد. کلمۀ «روز» در گونۀ اول mēs، و درگونۀ دوم
mēt است که هر دو تحول طبیعی از لفظ سغدیِ mēө اند. در یغنابی مانند سغدی، هنوز
میتوان ماضی را از مادۀ مضارع و با افزودن پیشوندِ a- بنا کرد:wav (میگوید)،awav
(گفت)؛ akunim (کردم). از دیگر خصوصیات ممتاز این زبان حفظ مادۀ فعل التزامی است:
kuntist (میکند)، kunēt (بکند) (ارانسکی، همان، ١٤٩-١٥٠؛ بیلمایر، ٤٨٧).
از زبانهای زنده، آسی و وَخی نزدیکترین خویشاوندان یغنابیاند. پسوند جمعِ t- در
یغنابی، مثلاًγar-t (کوهها)، در آسی نیز هست و در وخی و یَزْغَلامی صورتهای متحولی
از آن به کار میرود. این ویژگی یغنابی را نه تنها با سغدی، بلکه با خوارزمی ــ که
دارای صورت کامی شدهای از این پسوند
بود ــ و با سکایی غربـی باستـان ــ که این پسوند را در نام قبایل به کار میبُرد
(مانند «سَرمَت»، «ماساگِت» ـ مرتبط میسازد (شِروو، ٣٧٥؛ تـوردارسن، ٤٦٩). از نظر
آواشنـاسی تاریخی، یغنابی به وخی بسیـار نزدیک است؛ در هر دو،پـایـداریِ صامتهای
انسدادی بیواک قاعده است، مانند پایداریِ -š- * در میان کلمه (درتقابل با واکدار
شدنِ آن در دیگر زبانهای ایرانی شرقی جز آسی) و پایداریِ č- * در آغاز کلمه (در
تقابل با دگرگونی آن در دیگر زبانهای فلات پامیر) (شروو، ٣٧٧). روی همرفته، باید
گفت که آسی و یغنابی و وخی استوارترین پیوندها را با زبانهای ایرانی شرقی میانه
نشان میدهند و از این نظر، میان دیگر زبانهای زندۀ شرقی ممتازند.
گویشهای پامیری: ولایت بدخشان کوهی تاجیکستان و نواحی مجاور آن موطن چندین گویش است
که در اصطلاح زبانشناسی «گویشهای پامیری» خوانده میشوند. در درۀ غُند، شاهدره،
بَرواز و خاروغ به شُغنی، در روشان به روشانی (یا رُشنی)، و در درۀ برتنگ به
بَرتنگی سخن میگویند. سَریکُلی (یا سَرِقُلی) نیز یکی از گونههای شغنی ـ روشانی
است که در دامنههای خاوری پامیر در چین گویشور دارد. در شمال روشان درهای است به
نام یَزگُلام که یزغلامی در آن رایج است.
زبان محلیِ وَخان وخی است که نیمی از گویشوران آن در تاجیکستان بـه سر میبرند.
اِشکاشمی در درهای بـه همین نـام
ــ در حـد جنوبی تاجیکستـان، بر سرِ پیچش آب پنـج ـ تکلم میشود و به گویشهای
زیباکی (زیبکی) و سنگلیجی در ساحل چپ جیحون بسیار نزدیک است.
مُنجی در درۀ منجان تنها زبان پـامیـری است کـه در تاجیکستان گویشور ندارد. سرانجام
از زبان وَنجی باید یاد کرد که تا قرنی پیش هنوز زنده بود، اما امروزه ساکنان درۀ
ونج فارسی زبان شدهاند. در قراتگین و درواز، با آنکه زبانِ رایجْ فارسی تاجیکی
است، از روی نامهای جغرافیایی به سابقۀ رواج زبانهای پامیری در آن نواحی میتوان
حکم کرد.
از نظر آواشناسی تاریخی، گویشهای پامیری دارای ویژگیهای عمومی زبانهای ایرانی
شرقیاند که از جملۀ آنها میتوان به این موارد اشاره کرد: ١ تبدیل صامتهای واکدار
انسدادی به سایشی در آغاز کلمه: «برادر» در شغنی virōd؛ «دیو» در شغنی δēw؛«گاو» در
یزغلامی ewγ ؛ ٢. تبدیل -č * به /ts/ در آغاز کلمه: «چهار» در شغنی cavōr ؛ ٣.
واکدار شدنِ خوشههای - -ft* و xt- -* در میان کلمه: «هفت» در اشکاشمی uvd، در
روشانی wūvd (پِین، ٤٢٠).
گویشهایپامیری مشترکات بسیاری دارند، خاصه در واژگان (مثلاً حرف ربط -atکه در
یغنابی هم هست)؛ با این حال، با توجه به آواشناسی تاریخی نمیتوان به خویشاوندی
تاریخی همۀ گویشهای پامیری حکم کرد. تنها میتوان گفت که گروه شغنی ـ روشانی با
یزغلامی و ونجی خانوادۀ واحدی را تشکیل میدهند که با گروه اشکاشمی ـ زیباکی ـ
سنگلیجی تفاوتهای آشکار بنیادی دارد (همانجا).
اما وخی به رغم موضع جغرافیاییاش، از دیگر گویشهای پامیری جدا ست. این زبان در
پارهای مواردِ صَرفی از کهنهگراترین زبانهای ایرانی است. وخی پیوند تاریخی
نمایانی با سکاییِ ختنی دارد که بارزترین نشانۀ آن تحول نیافتن خوشۀ ایرانی
باستانtsԲ *به sp است (که در دیگر زبانهای ایرانی، جز گروه فارسی، قاعده است)،
مثلاً yaš در وخی به معنی «اسب»
(ـaśśa در سکایی ختنی). از نظر لغوی نیز مشابهتی آشکار به چشم میخورد: ختنی ـ
daha، وخیδay (مَرد). مقایسۀ زبانهای ختنی و وخی مبین ریشۀ سکایی اهالی وخان است
(همو، ٤٢١).
نظر به اینکه نمیتوان برای همۀ گویشهای پامیری نیای یگانهای قائل شد، اصطلاح
«گروه گویشهای پامیری» ناظر به وحدت جغرافیایی است که خود زمینهساز «اتحادِ
زبانیِ» این گویشها ست.
برای این کیفیت ممیزههایی چند برشمردهاند، از آن جملهاند: ١. وجود ٣ مادۀ ماضی و
مضارع و نقلی در صرف افعال؛٢. تأخرِ حروف اضافه در عموم این زبانها. همچنین از راه
مقایسۀ گویشهای پامیری با زبانهای همسایه، «گروه قومی ـ زبانی پامیر و هندوکش»
پیشنهاد شده است که زبانهای نورستانی (کافری) و دَردی را نیـز در زمرۀ آنها
بـدانیم.
بسط دامنـۀ جغرافیاییِ اینگـونـه مطالعاتِ تطبیقی، فرضیۀ «اتحاد زبانی همیالیا» را
مطرح ساخته است که علاوه بر گویشهای پامیری و زبانهای پشتو، بلوچی، پراچی و ارموری،
برخی از زبانهای هند و اروپایی، چینی و تبتی، زبانِ دراویدیبراهویی و زبان
بوروشسکی را شامل میشود.
پین بر آن است که این دستـههای ناخویشاوند ــ گذشتـه از دادوستدهای زبانی ــ ممکن
است از بستر زبان مشترکی چون بوروشسکی مایهور باشند. از جمله شاخصهایی که برای این
اتحاد زبانی پیشنهاد شـده، ساختمان اعداد ١١ تا ١٩ است که ــ برخلاف سیــاق
زبانهـای هنــدوایرانی ــ در آنها عدد ١٠ صدرنشین است؛ مثلاً «پانزده» در برتنگی
Եδus-at īn و در وخی δaspanԵ است (ص ٤٢٣, ٤٣٥).
مآخذ: ارانسکی، ی.م.، زبانهای ایرانی، ترجمۀ علی اشرف صادقی، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو،
مقدمۀ فقهاللغۀ ایرانی، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، ١٣٥٨ش؛ رجایی، احمدعلی،
یادداشتی دربارۀ لهجۀ بخارایی، مشهد، ١٣٤٣ش؛ سعیدی سیرجانی، علیاکبر، مقدمه و
حاشیه بر یادداشتها (نک : هم ، عینی)؛ صادقی، علیاشرف، «واژههای فریبکار در
فارسی تاجیکی»، مجلۀ زبانشناسی، تهران، ١٣٧١ش، س ٨، شم ١ و ٢؛ عینی، صدرالدین،
یادداشتها، به کوشش علیاکبر سعیدی سیرجانی، تهران، ١٣٦٢ش؛ نیز:
Bielmeier, R., »Yaghnōbī«, Compendium Linguarum Iranicarum, ed. R. Schmitt,
Wiesbaden, ١٩٨٩; Dodxudoev, E. H., Pamirskaja mikrotoponimija, Dushanbe, ١٩٧٥;
Fasmer, M., Etimologičeskiĭ slovarº russkogo jazyka, Moscow, ١٩٧٣, vol. IV;
Payne, J., »Pāmir Languages«, Compendium Linguarum Iranicarum, ed. R. Schmitt,
Wiesbaden, ١٩٨٩; Rastorgueva, V. S., A Short Sketch of Tajik Grammar, tr. H. H.
Paper, Bloomington, ١٩٦٣; Skjærvø, P. O., »Modern East Iranian Languages«,
Compendium Linguarum Iranicarum, ed. R. Schmitt, Wiesbaden, ١٩٨٩; Thordarson,
F., »Ossetic«, ibid.
حبیب برجیان
لهجۀ تاجیکی: یکی از لهجههای فارسی نو (و طبعاً یکی از لهجههای ایرانی جنوب غربی)
که در حوزۀ وسیعی از آسیای مرکزی، بهویژهدرجمهوریتاجیکستان بهآنسخن میگویند.
واژۀ تاجیک (مانند تات)، واژهای عمومی است که در نزد ترکان به معنی ایرانی و در
مقابل مفهوم «ترک» به کار میرفته است (دایرةالمعارف...، ١/٥٩١). این لهجه در ٢٠٠٠م
در حدود ٣ میلیون سخنگو داشته است (کمبل، II/١٥٩٨).
لهجۀ تاجیکی معاصر بیشتر ویژگیهای دستوری و نظامآوایی فارسی قدیم را حفظ کرده است،
چنانکه به گفتۀ ارانسکی (زبانها...، ١١١)، هرکس که تاجیکی معاصر را بداند،
میتواند بدون اشکال عمدهای آثار رودکی(سدۀ ٤ق/١٠م)، فردوسی (سدههای ٤ و ٥ق/ ١٠ و
١١م) یا مثلاً سعدی (سدۀ ٧ق/١٣م) را بخواند. واقعیت نیز آن است که فهم تاجیکی برای
دیگر فارسیزبانان امروز نیز چندان دشوار نیست، و با آنکه این لهجۀ فارسی تقریباً
در داخل ایران سخنگو ندارد، از برخی لهجههای فارسی داخل ایران، به فارسی
معیار نزدیکتر است، اما به نظر میرسد که از فارسی معاصر ایران دورافتاده باشد
(EI١, VII/٥٩٩).
فرق زبان فارسی تاجیکی با فارسی ایران در این است که فارسی تاجیکی از نظر آوایی
بهویژه مصوتها صورت قدیم خود را حفظ کرده است و از بسیاری از واژههای کهن فارسی
استفاده میکند و برخی از وجوه و زمانهای دستوری را که در فارسی ایران متروک
شدهاند، هنوز به کار میبرد و نیز برخی از واژههای روسی مربوط به تمدن جدید داخل
آن گشته است (فرهوشی، ٤٥). همچنین باید به خاطر داشت که تاجیکستان در طول قرون تحت
تأثیر عمیق زبانهای ترکی آسیای مرکزی که با آن همجوار بودهاند، قرار گرفته است و
این مسئله بر واژهها، آواها و برخی از ساختهای دستوری تاجیکی اثر گذاشته است
(ارانسکی، همان، ١١٣؛ دربارۀ فارسی ادبی تاجیکی و وضع کنونی آن، نک : کلباسی،
٣٦-٤١).
حوزۀ گسترش: چنانکهگفته شد، تاجیکی در آسیای مرکزی (و بیشتردرجنوبشرقی آن)
انتشار دارد(ارانسکی، مقدمه...، ٢٨٨) و زبان رسمی مردم تاجیکستان است. با اینهمه،
شمار بسیاری تاجیکیزبان در دیگر جمهوریهای آسیای مرکزی و بهخصوص در ازبکستان
زندگی میکنند. بیشترین گروههای تاجیکان ازبکستان در درۀ فرغانه، درۀ زرافشان و
ناحیۀ کشکهدریا متمرکزند. اینان بخش مهمی از ساکنان ناحیۀ شمال غربی درۀ فرغانه را
نیز تشکیل میدهند(نواحی پاپ و چست و کسانسای شهرستان نمنگان). در مراکز این نواحی
و قشلاقهای بزرگ حتى شمار تاجیکی زبانان بیش از ازبکان است (مثلاً در چست و
کسانسای). گروههایمهمی از مردمتاجیک درجنوب درۀفرغانه و بهخصوص در مسیر سفلای
رود سُخ وجود دارند. ساکنان ناحیۀ سخ در شهرستان فرغانه همه تاجیکاند و تاجیکان در
واحۀ ریشتن (ناحیۀ کویبیشف) و ناحیۀ جنوب شهر فرغانه نیز در اکثریتاند (همان،
٢٨٩). سرانجام، میتوان گفت که در آسیای مرکزی، تاجیکی (علاوه بر تاجیکستان) در
چندین منطقه از جمهوری ازبکستان (درۀ فرغانه، درۀ زرافشان، منطقۀ قشقه دریا، مناطق
سُرخان دریا، چرچیک و جز آنها) و نیز در بخشی از جمهوری قرقیزستان(جلالآباد و اوش)
و همچنین در جمهوری قزاقستان (منطقۀ بریچ مُلا) نیز رایج است (همو، زبانها، ١١٠؛
برای مطالعه دربارۀ حدود عرصۀ انتشار تاجیکی، نک : همو، مقدمه، ٢٩٠).
علاوه بر تاجیکان، برخی از گروههای کوچک نژادی آسیای مرکزی نیز (کلاً یا بعضاً) به
زبان تاجیکی سخن میگویند، از قبیل یهودیان آسیای مرکزی (که خود را «ایوری»
میخوانند) که بیشتر در بخارا، سمرقند، کته کورگان و شهرهای وسط
فرغانهزندگیمیکنند(همانجا). همچنینعدهای از مردم افغانیتبار، همچون جمشیدیان
و هزاره که بیشترشان در ترکمنستان زندگی میکنند و برخی از خانوادههای ایشان نیز
در دیگر نقاط مانند پرخار و ناحیۀ سابق کلیاب تاجیکستان ساکناند، به تاجیکی تکلم
میکنند (همان، ٢٩٠-٢٩١). گروه قبایل نیمه صحرانشین چورآیماک در شمال افغانستان که
قبایل فیروزکوهی، جمشیدی، تایمانی و هزاره جزو آن هستند، به زبان تاجیکی سخن
میگویند (همان، ٢٩٢).
گروهی از تاجیکیزبانان درپاکستان نیز زندگیمیکنند و در تامستونگ و
کلات(بلوچستان) و چیترال (مداگ دشت در شمال شرقی قلعۀ دروش و جنوب شرقی شهر چیترال)
و سین تسزیان (شمال غربی چین) دیده میشوند (همان، ٢٩١-٢٩٢). قبایل صحرانشین تیموری
که در جنوب هرات و در امتداد مرز ایران و افغانستان زندگی میکنند (در هر دو طرف
مرز) و بخشی از قبایل صحرانشین بلوچ خراسان (در ناحیۀ جوین، نیشابور، کاشمر و جز
آنها) به زبان فارسی (تاجیکی) سخن میگویند. در میان عربهای خراسان که در نواحی
بیرجند، قاین و سرخس سکنا دارند، نیز نوعی از این لهجه (فارسی تاجیکی) رایج است
(همان، ٢٩٤).
لهجههای تاجیکی: بر پایه نظریات راستارگویوا (نک : قاسمی، هفت)، لهجههای
تاجیکی به ٤ گروه تقسیم میشوند:
الف ـ لهجههای شمالی: قلمرو رواج این لهجهها بسیار وسیع است و در جمهوریهای
تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان و قزاقستان گسترش یافته است. این لهجهها در شمال،
از نواحی تاجیکنشین وادی فرغانه آغاز میشود و در سمت جنوبی تاجیکستان در ناحیۀ
شهر توس خاتمه مییابد.
این لهجهها از گروه شمالی هستند: ١. لهجۀ فرغانۀ شرقی، ٢. لهجۀ فرغانۀ جنوبی، ٣.
لهجۀ فرغانۀ شمالی، ٤. لهجۀ اُچقورغان (در ولایت اوش جمهوری قرقیزستان)، ٥. لهجۀ
تاجیکان اطراف «اندیجان» در نواحی مرحمت و قوّهسای (در جمهوری ازبکستان)، ٦. لهجۀ
سمرقند، ٧. لهجۀ بخارا، ٨. لهجۀ پنجیکنت، ٩. لهجههای تاجیکی منطقۀ قشقه دریا (در
جمهوری ازبکستان)، ١٠. لهجۀ تاجیکی منطقۀ سرخان دریا (در جمهوری ازبکستان)، ١١.
لهجۀ وادی حصار، ١٢. لهجۀ تاجیکان بومی شهر توس (همو، هشت).
ب ـ لهجههای مرکزی: این لهجهها اساساً در بخش بالایی رود زرافشان، یعنینواحی
مسچاه و فلغر(ناحیۀعینی در جمهوری تاجیکستان) پراکندهاند و شامل دو گروه اصلی لهجۀ
مسچاه بالا و پایین و لهجۀ فلغر است (همو، نه). گفته شده که این گروه زبانی لهجۀ
معیار تاجیکی است و تحصیلکردههای تاجیک بیشتر به آن سخن میگویند (دانشنامه…،
٦/٧٦).
ج ـ لهجههای جنوبی: این لهجهها در نواحی قراتگین، کولاب، اشکاشم و بخش هموار وادی
حصار رایجاند و به
٤ گروه تقسیم میشوند: ١. لهجۀ قراتگینی، ٢. لهجۀ کولابی،
٣. لهجۀ راغی، ٤. لهجۀ بدخشانی (قاسمی، ده).
د ـ لهجههای جنوب شرقی: این لهجهها در روستاهای نواحی ونج و درواز ولایت خودمختار
کوهستان بدخشان (در جمهوری تاجیکستان) رواج دارند (همانجا).
آواشناسی: فارسی تاجیکی ٢٤ صامت دارد که یکی از صامتهای فارسی ایران بیشتر است.
تفاوت صامتهای تاجیکی و فارسیایران درآن استکهآوای /γ/ کهدرفارسیایران
واجگونهای از واج /q/ بهشمار میرود، در تاجیکی واجی مستقل است و ایجاد تمایز
میکند، به همین سبب، کلمات «qofl» و «qonče» در فارسی ایران، در تاجیکی به صورتهای
«qufl» و «γunča» تلفظ میشوند.
مصوتهای تاجیکی و فارسی ایران کم و بیش یکسان هستند، با اینتفاوت که کشش مصوتها در
تاجیکی برجاست و علاوه بر آن، تاجیکان مصوتهای «â» و«o» فارسی معیار را بهصورت «ō»
و «u» ادا میکنند: مثلاً به جای «bolbol» و «šotor»، «bulbul» و «šutur»، و به جای
«lâne» و «xâne»، «xōna» و «lōna» میگویند (امانوا، ٤). نمونههای دیگر «siyōh»
(سیاه) و «ōnhō» (آنها) هستند (دانشنامه، همانجا). همچنین گفتنی است کلماتی که در
فارسی با های غیرملفوظ (بیان حرکت) به پایان میرسند (مثلخانه، لانه، کره، چشمه،
ناله و جز آنها)، در فارسی تاجیکی با مصوت «a» تمام میشوند (نک : امانوا،
همانجا).
صادقی وجود ٤ آوای «ع، ح، ث، ط» را از ویژگیهای آوایی فارسی ماوراءالنهری میداند
(«پیشینه...»، ٢٢) و یادآور میشود که به نوشتۀ محمدبن هندوشاه در مقدمۀ صحاح
الفرس، از مجموع ٨ حرف خاص زبان عربی، این ٤ حرف در زبان مردم ماوراءالنهر وجود
دارد. گفتنی است که در برخی از لهجههای تاجیکی معاصر تنها دو آوای «ح» و «ع» باقی
مانده است که فقط در کلمات عربی به کار میروند و تنها به ٣ کلمۀ فارسی اسب، همسایه
و پهلو راه یافته، و آنها را به صورت عسب، حمسایه و پعلو درآوردهاند (همانجا).
از نظر تکیه، تکیۀ اسامی روی آخرین هجا قرار میگیرد، و پیشوندهای فعلی me- و be-
تکیه دریافت میکنند (کمبل، II/١٥٩٩).
صرف و واژگان: تاجیکی واژههای مشترک بسیاری با فارسی ایران دارد؛ با اینهمه،
واژههای بسیاری را نیز، بهویژه از روسی قرض گرفته است (ارانسکی، زبانها، ١١٢). از
سوی دیگر، در تاجیکی واژههایی یافت میشوند که در ابتدا مانند فارسی ایران به نظر
میرسند، ولی درواقع معانی دیگری دارند. شماری از این «واژههای فریبکار» و معانی
آنها عبارتاند از بیرو (بیحیا)، بیصفت (بیکیفیت)، بیپول (مجانی)، باربندی
(بستهبندی)، بیوقت (دیر، دیروقت)، به ناخواست (ناگهان)، پادشاه (شوهرخواهر)،
پرسیدن (احوالپرسی کردن)، پارو (کود)، پیاله (فنجان)، پرگویی (چانه زدن)، پراندن
(با گلوله کشتن، تیرباران کردن)، پایان (پایین)، تکلیف کردن (دعوت کردن)، توده
(گروه، دسته)، تکیه (بالش، متکا)، تشبث (ابتکار)، تازگی (نظافت)، تهخانه
(زیرزمین)، تقصیر (قربان، عالیجناب، سرکار)، تافتن (کوک کردن ساعت)، تعیین کردن
(سفارش اکید کردن)، جیغ زدن کسی را (به نزد خود خواندن، صدا زدن)، جایدار (بومی،
محلی)، جمعیتی (اجتماعی)، چسباندن (نصب کردن) و حقارت (فحش) (صادقی، «واژهها...»،
١٧).
ریشۀ بیشتر مصادر ساده در فارسی تاجیکی، واژههای ایرانی است و برخی هم از کلمات
عربی (رقصیدن، طلبیدن، فهمیدن)، ترکی (ایچیدن، باقیدن، یا نباشیدن) و روسی
(الکتریکانیدن، کالِکتیوانیدن، مِخَنیکانیدن) گرفته شده است (قاسمی، یازده).
با اینهمه، تفاوتهای ساختواژی بسیاری میان تاجیکی و فارسیایرانوجود دارد،
ازجملهساختصفات فاعلی که درتاجیکی بر٣نوع است: صفاتفاعلیماضیمانند kardagi و
raftagi، صفات فاعلی مضارع مانند mekardagi و medidagi، صفات فاعلی استمراریمانند
rafta istōdagi وxōnda istōdagi. درفارسیایران بهجای اینصیغهها
ازجملهوارههایموصولیاستفاده میشود، مانند: «ōdami be xōnai mō ōmadagi»
(شخصیکه به منزلما آمد) «mēkardagi duxtari dar injō kōr» (دختریکه در اینجا کار
میکند)، «namekardagi šudand mardum ba suxani ū bōvar» (مردم دیگر به حرفهای او
اطمینان نداشتند) (امانوا، ٧؛ نیز نک : کمبل، II/١٥٩٩).
زمانهای مضارع اخباری و ماضی نقلی با پسوندهای -a-gi در شکل صفت فاعلی به کار
میروند، مانند xōnda, xōndagi, xōnda istōda, xōnda istōdagi. وجه التزامی نیز
دارای ٤ صورتاست: xōnda istōdagistam (مضارع التزامی استمراری)، mexōndagistam
(مضارعالتزامی)، xōnda budagistam (ماضی بعید التزامی)، xōndagistam (ماضی
التزامی) (قاسمی، همانجا).
همچنین نوعی مصدر مرکب در فارسی تاجیکی به کار میرود که از دو جزء تشکیل میشود:
جزء اول صفت مفعولی، و جزء دوم معمولاً صورت ماضی یا مضارع افعال برآمدن، دیدن و
ماندن. جزء فعلی برآمدن معنی قطعیت و اجرای کامل عمل را القاء میکند، دیدن معنی
آزمودن و سنجیدن عمل، و ماندن معنی قطعشدن عمل را میرساند، مانند šišta mōndan؛
xurda didan؛ xōnda barōmadan (همو، دوازده).
در تاجیکی وندهایی هستند که مخصوص همین لهجهاند، مانند ١. پسوند -angi/-ngi که
درگفتار به کار میرود و صفاتی بهمعنی«منسوببه زمانی» میسازد، مثلاً «imrūngi»
(امروزی)، و «dinangi» (دیروزی). ٢. پسوند -am که وندی غیرزایاست، ولی زمانی در
ساخت صفت به کار میرفته است، مانند «dōram» (دارا)، «kōram» (زمینی که آن را
میشود شخم زد)، و «šōyam» (شایسته).
ازسوی دیگر، فارسی ایران وندی دارد که در تاجیکی به کار نمیرود. این پسوند، -u
صفتساز در کلماتی چون «سبیلو» و «ترسو» است، که بهترتیب در تاجیکی بهصورتهای
muylabdōr و tarsunčak به کار میروند (امانوا، ٨).
از طرف دیگر، پیشوند be- که در فارسی ایران با افعال امر و التزامی به کار میرود،
در تاجیکی غالباً حذف میگردد، مثال: نویس(بنویس)و چرخزن(چرخ بزن). پیشوندهای mē-
و na- نیز وقتی با پیشوندهای اشتقاقی فعلی همراه شوند، در تاجیکی در آغاز افعال
میآیند، حال آنکه در فارسی ایران پس از پیشوندها قرارمیگیرند،
مانند«mē-bar-ōyad»(برمیآید)،«mē-dar-ōyad» (در میآید) و «na-bar-ōyad» (برنیاید)
(دانشنامه، همانجا).
نحو: نحو تاجیکی نیز با فارسی ایران تفاوتهای اساسی ندارد، اما به هر حال تاجیکی
معاصر دارای بعضی ویژگیهای دستوری خاص است که آن را از فارسی ایران متمایز میسازد.
مثلاً در تاجیکی فعل ربطی «است» محذوف است؛ برای نمونه جملات «خدا قادر است» و
«دوست من بسیار مهربان است» به شکل «خدا قادر» و «دوست من بسیار مهربان» به کار
میروند (صادقی، «پیشینه»، ٢١).
همچنین در بحث حالت بخشی، در تاجیکی حروف اضافۀ پسینی وجود دارد که درفارسی ایران
کاربرد ندارد، مانند barin (چون،مانند)، da (در) و qati (با). مثال: «gul barin»
(چون گل)، «salim qati»(با سلیم)، «xōna da» (درخانه) (دانشنامه، همانجا).
در ترکیبات فعلی تاجیکی که با «توانستن، خواستن، ممکن بودن، لازم بودن، شدن» ساخته
میشوند، معمولاً یک جزء به صورت مصدر ظهور میکند، مانند «guftan namē tavōnam»
(گفتن نمیتوانم)، «didan mē xōham» (دیدن می خواهم)، «raftan mumkinast» (رفتن
ممکن است) (همانجا).
زبان فارسی ایران و تاجیکی از لحاظ وجوه فعل نیز با هم متفاوتاند. این تفاوتها چه
در عنوانهای دستوری و چه در شمار صیغههای فعلی به چشم میخورد. برخلاف فارسی ایران
که در آن ١٢ صیغۀ فعلی وجود دارد، در تاجیکی ١٩ صیغۀ فعلی یافت میشود. ضمناً در
فارسی ایران وجه شرطی صیغۀ ویژهای ندارد و با افزودن حرف شرط به فعل التزامی درست
میشود، حال آنکه در تاجیکی وجه شرطی از ٣ صیغۀ ویژه استفاده میکند. تفاوت در شمار
صیغهها در وجوه اخباری و التزامی نیز به چشم میخورد. در وجه اخباری در زبان
تاجیکی دو صیغه موجود است که در فارسی استفاده نمیشود، مانند ماضی بعید نقلی
«ba šahr kučida buda ast» (به شهر کوچ کرده است)، یا «xurda istōda buda ast» (در
حال خوردن بوده است) (امانوا، ٤). میتوان استعمال فعل معین «ایستادن» را برای بیان
زمانهای استمراری (مانند رفته ایستاده است، رفته ایستاد، رفته ایستاده بود، رفته
ایستاده بوده است، رفته میایستاد، رفته ایستاده باشد)، برجستهترینویژگی تاجیکی
دربخش صرف افعال دانست(قاسمی، یازده) که درآن به کمک فعل معین ایستادن (istōdan)،
نمودهای «در جریان» شکلمیگیرند: «navišta istōdam» (نوشته ایستادم، در حال نوشتن
هستم)، «navišta istōda budam» (نوشته ایستاده بودم، در حال نوشتن بودم). صفتهای
مفعولی با پسوند -agī نیز خاص لهجۀ تاجیکیاند (مانند «raftagī»، در حالی که رفته
بودم). پیدایش و گسترش فعلهای مرکب با وجه وصفی، مانند «davida ōmad»
(دویدهآمد،دوان آمد) و «davida raft» (دویده رفت، دوان رفت) نیز یادکردنی است
(ارانسکی، زبانها، ١١٢).
این جدول فهرستی از تفاوتهای ساختاری فارسی ایران و تاجیکی را نشان میدهد (امانوا،
٤):
خط: تاجیکان در طی قرنهای متمادی از خط عربی استفاده میکردند. از سال ١٣٠٧ش/ ١٩٢٨م
الفبای مزبور نخست به الفبای لاتینی، و سپس در ١٣١٨ش/ ١٩٣٩م به الفبای سیریلیک بدل
شد، و چون الفبای سیریلیک فاقد برخی ازاصوات تاجیکی بود، درآن تغییراتی داده شد. در
این خط f به جای «غ»، k به جای «ق»، x بهجای «ح ـ ه»، ҹ به جای «ج»، و й به جای
«ی» بهکار میرود (نک : ارانسکی، مقدمه، ٢٩٥). در برخی از منابع، این تاریخها
به ترتیب ١٩٣٠ و ١٩٤٠م عنوان شدهاند (کمبل، II/١٥٩٨).
مآخذ: ارانسکی، ی. م.، زبانهای ایرانی، ترجمۀ علیاشرف صادقی، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو،
مقدمۀ فقه اللغۀ ایرانی، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، ١٣٥٨ش؛ امانوا، فیروزه، «سخنی
از تفاوتهای فارسی ایران و تاجیکی (فارسی)»، مجلۀ زبانشناسی، تهران، ١٣٧١ش، شم ١
و ٢؛ دانشنامۀ جهان اسلام، تهران، ١٣٨٠ش؛ دایرةالمعارف فارسی؛ صادقی، علیاشرف،
«پیشینۀ تفاوتهای فارسی تاجیکی و فارسی ایران»، درّ دری: موقعیت ادبیات فارسی در
جهان معاصر، به کوشش محمود اسعدی، تهران، ١٣٧٣ش؛ همو، «واژههای فریبکار در فارسی
تاجیکی»، مجلۀ زبانشناسی، تهران، ١٣٧١ش، س ٨، شم ١ و ٢؛ فرهوشی، بهرام، «زبانها
و گویشهای ایرانی»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، ١٣٥٣ش، شم ٣
و ٤؛ قاسمی، مسعود و دیگران، فرهنگ مصادر زبانهای تاجیکستان، دوشنبه، ١٣٨٠ش؛
کلباسی، ایران، فارسی ایران و تاجیکستان: یک بررسی مقابلهای، تهران، ١٣٧٤ش؛ نیز:
Campbell, G. L., Compendium of the World's Languages, London/ New York, ٢٠٠٠;
EI١.
بهروز محمودی بختیاری
ادبیات تاجیکستان: ادبیات تاجیکستان یا ادبیات تاجیکی، نخست بخشی از ادبیات
ماوراءالنهر محسوب میشود و سپس فصلی از ادبیات فارسی (نک : ه د، فارسی،
ادبیات) به شمار میآید. ادبیات تاجیکی تا زمان تصرف ماوراءالنهر از سوی روسها، در
نیمۀ دوم سدۀ ١٣ق/ ١٩م و سپس تأسیس جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان، در نیمۀ اول
سدۀ ٢٠م در فاصلۀ سالهای ١٩١٨ تا ١٩٢٩م (مسلمانیان قبادیانی، ٩٥) در درون ایران
جغرافیایی، و پس از آن در قلمرو ایران فرهنگی استمرار داشته است. بنابراین،
میتوان تاریخِ «ادبیات تاجیک» (نک : عینی، نمونه...، ٣) یا تاریخ ادبیات
«فارسی تاجیکی» (نک : مسلمانیان قبادیانی، همانجا) را که تاریخ ادبیات «زبان
پارسی» (غفورف، ١/ ٥٨٨)، و در نهایت تاریخ ادبیات فارسی محسوب میشود، بهطورکلی
به دو عصر تقسیم کرد:
الف- عصر یگانگی: این عصر از آغاز تاریخ ایران شروع میشود و تا جدایی ماوراءالنهر
در نیمۀ دوم سدۀ ١٣ق از ایران ادامه مییابد و همانسان که این سرزمین در این عصر،
بخشی از جغرافیای ایران است، تاریخ ادبیات آن نیز بخشی بسیار مهم از تاریخ ادبیات
ایران به شمار میآید. زبان و ادب فارسی یا «دَری» در این دیار، و بهویژه، در
بخارا تولد مییابد و سپس در سراسر ایران و شبه قارۀ هند و نیز در برخی از
سرزمینهای دیگر گسترده میشود. پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی
(د ٣٢٩ق/٩٤١م) نیز بدین دیار تعلق دارد (اته، ٢٠، ٢٢، ٢٤؛ نک : دادبه، «پدر
شعر...»، ٨٢-٨٣؛ سعیدی، ٨).
تحولاتی که در ادب فارسی رخ داد و سبکهایی که در این ادبیات به ظهور رسید، از سبک
خراسانی و عراقی گرفته تا سبک اصفهانی ـ هندی و نهضتِ موسوم به بازگشت ادبی (ه م)،
و سرانجام، روی آوردن شاعـران به گونهای دیگر از شعـر، متناسب با زمان، و گرایش
نویسندگان به سادهنویسی، جمله جریانهایی است که بر ادبیات فارسی در ماوراءالنهر
نیز گذشته است. طلوع شعر فارسی و ظهور رودکی در ماوراءالنهر و پدید آمدن دورانی
(سدۀ ٤ و نیمۀ اول سدۀ ٥ق) که رودکی در آغاز آن، و دو تن استاد، یعنی فردوسی (د ٤١١
یا ٤١٦ق) و عنصری (د ٤٣١ق) در اواخرآن حضور دارند (صفا، ١/٣٥٦؛نیز نک :
غفورف، ١/٥٨٣-٥٨٥)، دوران سبک برخاسته از ماوراءالنهر و خراسان، یعنی دوران سبک
خراسانی است (نک : ه د، خراسانی، سبک). تصریحِ محققان تاجیک بدین معنا که
مولوی (د ٦٧٢ق) شاعر تاجیک است و سعدی (د ٦٩١ یا ٦٩٥ق) داخل در تاریخ نظم تاجیک
(همو، ١/٧٣٤-٧٣٥) حاکی از حضور سبک عراقی در ماوراءالنهر، در روزگار تسلط این سبک
بر شعر و ادب فارسی است (نک : ه د، عراقی، سبک).
بیدلگرایی شاعران تاجیک و حضور شعر و اندیشههای بیدل در دیار ماوراءالنهر تا
روزگار حاضر (بچکا، ٧٦؛ غفورف، ١/٩٦٩-٩٧٠) معنای روشن تسلط سبکهندی بر شعر و ادب
آن سامان است. جنبش معارفپروری (روشنگری) و در پی آن نهضت تجددگرایی هم به گونهای
شبیه به نهضت «بازگشت ادبی» (ه م) است و چونان نهضت بازگشت، دارای دو ویژگی است:
ویژگیِ گذشتهگرایی و تقلید از بزرگان ادب سبک خراسانی و عراقی در سرودن قصیده و
غزل، و ویژگی آیندهنگری و زمینهسازی برای ظهور ادبیاتی نو. چنانکه نثر عینی،
بهویژه در یادداشتها از جهتی یادآور نثر بیهقی است (لسان، ١٩؛ سعیدی، همانجا) و از
جهتی زمینهساز نثر سادهای که در آیندهای نزدیک جانشین نثرهای دشوار گذشته میشود
و در خدمت نوشتن رمان و نووِل قرار میگیرد و چنین است که برای مثال جلال اکرامی،
رماننویس معاصر تاجیک در نوشتههای خود از عینی الهام میگیرد (بچکا، ٢١٨).
ویژگیهای اختصاصی شعر و ادب در ماوراءالنهر هم که برخی از محققان با هدف اثبات
تمایز آن نسبت به شعر و ادب در ایران، از آن سخن گفتهاند (نک :X/٦٥-٦٧ , EI٢)،
ویژگیهایی است برآمده از حال و هوا و شرایط اجتماعی و جغرافیایی و دیگر شرایط
منطقهای؛ و این، امری است که میتوان آنرا در ادبیات سایر ولایات و سایر استانهای
ایران هم سراغ کرد، مثل ویژگیهای اختصاصی شعر و ادب در آذربایجان که با ویژگیهای
اختصاصی شعر و ادب در فارس یا عراق فرق دارد. بنابراین، سرگذشت ادبیات در سرزمین
تاجیکستان را باید ضمن سرگذشت ادبیات در ایران یا سرگذشت ادبیات ماوراءالنهر
مطالعه و بررسی کرد. هیچینز به درستی دریافته است که تا «اواخر سدۀ ١٩ و آغاز سدۀ
٢٠م ادبیات تاجیک از ادبیات فارسی جدا نبود و ]این ادبیات[ عمدتاً مرهون میراثِ
آسیایِ مرکزی و ایرانی خود بود» (ص ٣٤).
ب- عصر جدایی: این عصر از زمان تصرف ماوراءالنهر، به طور رسمی در نیمۀ دوم سدۀ ١٣ق
آغاز میشود و تا روزگارما ادامه مییابد و نفوذ سیاسی ایران که از دورۀ شیبانیان
(از سدۀ ١٠ق/١٦م) رو به کاهش نهاده بود به پایان خود میرسد. توضیح آنکه به دنبال
معاهدۀ ١٢٧٣ق/١٨٥٧م پاریس که میان نمایندگان ایران و انگلیس به امضا رسید و بر طبق
آن هرات و سراسر افغانستان از ایران جدا شد (اقبال، ٨٣٢؛ شمیم، ٢٣٤-٢٣٥)، در محرم
١٢٩٩/ دسامبر١٨٨١ معاهدهای میان نمایندگان ایران و روسیه در تهران امضا شد که بر
طبق آن تسلط روسیه بر سراسر مرزهای از دست رفتۀ شمال شرقی خراسان، یعنی مرزهای
ایران با ترکستان روس (شامل ترکمنستان و ماوراءالنهر، یعنی ازبکستان و تاجیکستان)
نیز رسمیت یافت (همو، ٢٥٠؛ اقبال، ٨٣٥) و بدینسان، زمینۀ جدایی سرزمین
ماوراءالنهر به مرکزیت بخـارا، از ایران فراهم آمـد. ماوراءالنهر به وسیلۀ امیران
بخارا ــ کـه تابع حکومت مرکـزی ایران بودنـد ــ اداره میشد و چـونان سایر
سرزمینهای تابع حکومت مرکزی، گهگاه در آن شورشهایی به وقوع میپیوست که فرو
مینشست یا فرونشانده میشد (به عنوان نمونه، نک : خاوری، ١/١٣-١٤، ٣٧١، ٣٧٥؛
اقبال، ٦٦٥).
پیش از امضای معاهدۀ تهران، روسیۀ تزاری با هدف تصرف سراسر آسیای میانه، آماده شده
بود و به همین سبب، هجوم خود را به این سرزمینها از ١٢٨١ق/١٨٦٤م آغاز کرد و به
تدریج، در فاصلۀ سالهای باقیمانده از نیمۀ دوم سدۀ ١٩م، سرزمینهای آسیای میانه و
از جمله ماوراءالنهر را به تصرف درآورد (نک : غفورف، ٢/٩٩٠ بب ( و بدینسان،
عصر جدایی آغاز شد. عصر جدایی را میتوان به ٣ دوره تقسیم کرد:
١. دورۀ سلطۀ روسیۀ تزاری (ادبیات معارفپروری): این دوره از زمان تصرف
ماوراءالنهر آغاز میشود و تا انقلاب اکتبر (١٩١٧م)، جمعاً حدود نیم قرن، ادامه
مییابد. در این دوره ضمن استمرار ادبیات کهن، به ویژه در دربارها، نهضتی
واقعبینانه و روشنفکرانه در ادبیات ماوراءالنهر و به تَبَع آن در ادبیاتِ
سرزمینهایی که سپس تاجیکستان نامیده شد، پدید آمد که از آن به نهضت «معارفپروری»
(روشنگری و روشنفکری)، و ادبیات برآمده ازآن نیـز به همین نـام معروف شد (همو،
٢/١١٢٧؛ مسلمانیان قبادیانی، ١١١). این جنبش به رهبری احمد مخدوم دانش، ملقب به
احمدکله (١٢٤٣-١٣١٥ق/١٨٢٧-١٨٩٧م) پزشک، موسیقیدان، نقاش، شاعر، سخنور و متفکر
تاجیک ــ که ٣ بار به روسیه سفر کرده، و تحت تأثیر تحولات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی
و صنعتی آن کشور قرار گرفته بود ــ بر پا شد (بچکا، ٧٣-٧٤؛ غفورف، ٢/١١٢٧- ١١٢٨؛
هیچینز، ٣٥). وی میکوشید تا در میهـن خود تحول پدید آورد و مردم را از قید بیداد و
نادانی برهانـد و دادگری و پیشرفت و رفاه را جایگزین بیدادگری و عقبماندگی و سختی
زندگی سازد. شاهکار ادبی دانش، رسالۀ سیاسـی ـ فلسفی اوست موسـوم به نوادر الوقایع
که نویسنده در آن به طـرح دیدگاههای روشنفکرانه و اصلاحطلبانۀ خود
پرداختهاست(غفورف، ٢/ ١١٢٨؛ بچکا، ٧٤-٧٥؛ مسلمانیانقبادیانی، ٩٨).
ادیبانی چون قاری رحمتالله واضح (١٢٤٣-١٣١٢ق/١٨٢٧-١٨٩٤م)، عبدالقادر خواجه سودا
(١٢٣٨-١٣٠١ق/١٨٢٣-١٨٨٤م)، عیسىمخدوم بخارایی (١٢٤٢-١٣٠٤ق/١٨٢٦-١٨٨٧م)، شمسالدین
شاهین (١٢٧٣-١٣١١ق/١٨٥٧-١٨٩٣م) و حیرت بخارایی (١٢٩٥-١٣٢٠ق/ ١٨٧٨-١٩٠٢م) راه احمـد
دانش را ادامه دادنـد و ادبیات را در خـدمت مسائل اجتماعی و فرهنگی نهادند و از
نابهنجاریها و عقبماندگیها انتقاد کردند (غفورف، ٢/ ١١٢٨- ١١٢٩). در این دوره توجه
به مسائل سیاسی و اجتماعی در آثار ادبی به صورت سنتـی پسندیده و رایـج درآمد؛ حتى
تذکرههایی تألیف شد که در آنها برخلاف تذکرههای گذشته، به تحولات سیاسی و اجتماعی
نیز توجه شد (نک : دانشنامه...، ١/ ٨٨). انتشار نشریات گوناگون، با دیدگاههای
متنوع و متفاوت، نیز در روشنگری و ایجاد تحول سخت مؤثر بود (شکوری، ٨٢؛ در باب
نشریات و نام شماری از آنها، نک : مسلمانیان قبادیانی، ١١٦).
انتشار دیدگاههای روشنفکرانه و روشنگرانۀ معارفپروران از یک سو و تأثیر نخستین
انقلاب روسیه (١٩٠٥-١٩٠٧م) از سوی دیگر، موجب شکلگیری جنبشی در بخارا گردید که از
آن به جنبش جدیدیها (تجددگرایان) و بخاراییان جوان تعبیر میشود (همانجا؛ بچکا،
٦١). این جنبش مخالفت دربار بخارا و نیز مخالفت شاعران درباری و علمای قشری متحد با
دربار را برانگیخت. حاکمبخارا امیرعالمخان منغیت(حک ١٣٢٨-١٣٣٨ق/١٩١٠-١٩٢٠م) از
مخالفان قشریِ متعصب، جانبداریکرد. حکم کفر و ارتداد روشنفکران (تجددگرایان)
صادر شد و کشتاری گسترده، از اهل قلم و از مردم عادی صورت گرفت. در این ماجرا برادر
کهتر صدرالدین عینی نیز به قتل رسید. این فاجعه، در قصۀ جلادان بخارا، نوشتۀ عینی
به خوبی انعکاس یافته است (شکوری، ٨٧- ٨٨؛ مسلمانیان قبادیانی، ١١٨- ١١٩؛
هیچینز،٣٤).
بچکا بر روی همتجددگرایان را محافظهکاران و مرتجعانی میخواند که میکوشیدند
امیر بخارا را مصلح و مردمدوست جلوه دهند و او را به اصلاحاتی محدود و ملایم تشویق
کنند (ص٦١-٦٢).عینی (١٨٧٨-١٩٥٤م) نخست در ١٩٠٧م به تجددگرایان میپیوندند،
ولی پیش از وقوع انقلاب ١٩١٧م از آنان ــ که به نظر وی معلوم شده بود، محافظهکار،
غالباً وابسته به پانترکیسم (ه م)(هیچینز، ٣٥) ولاجرمدشمن ملت تاجیکاند ــ
جدامیشود و از شیـوۀ آنان انتقاد میکند (بچکا، ٨٢؛ غفورف، ٢/١١٣٢). مسلمانیان
قبادیانی ١٧ تن از بخاراییان جوان یا تجددگرایان مشهور را نام میبرد که صدرالدین
عینی نیز از جملۀ آنهاست (ص ١١٧).
٢. دورۀ تسلطشوروی (ادبیات قالبیحزبی): انقلاب سوسیالیستی اکتبر ١٩١٧، بلشویکها
را جانشین تزاران روسیه ساخت. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تشکیل شد و ایدئولوژی
کمونیستی بر تمام امور از جمله ادبیات حاکم گشت. ادیبان رفتهرفته آزادی بیان را از
دست دادند و به ستایش انقلاب و ارزشهای انقلابی مکلف شدند و در نتیجه ادبیاتی
قالبـی و فرمایشی و دروغین، بیگانه با روح واقعی هنر، به ویژه در ربع دوم سدۀ ٢٠م
ظهور کرد که دارای دو ویژگی بود: ستایش دروغین، یعنی ستایشهای اغراقآمیز از خلقهای
شوروی و برتر شمردن این خلقها نسبت به مردم سایر کشورها و حتى نفی و نکوهیدن آنان،
و خود فراموشی، با هدف تبلیغ این معنا که اصالتها و ارزشها، جملگی با انقلاب
سوسیالیستی آغاز شده است و هر آنچه به گذشته تعلق دارد، مردود و منفی است. در جریان
این رد و نفی، شعر و ادب زیانها دید و شعر به شعار بدل گشت (همو، ١٠٠-١٠٣).
بچکا که به ناگزیر، از دیدگاهی مثبت به موضوع مینگرد (ص ١١٥-١١٧)، ادبیات شوروی
تاجیک را که بخشی از «مجموعۀ ادبیات شوروی» است، ادبیاتی واقعگرایانه (رئالیستی)
وصف میکند که زیباییشناسی آن برآمده از آراء مارکس و انگلس و گورکی و مایاکوفسکی
است و از تشبیه روی زیبا به ماه وگیسوی یار به مار، درگذشته، و چونان ادبیات همۀ
ملتهای اتحاد شوروی، اولاً، به انسان و تواناییها و ادراک و شعور او توجه دارد؛
تواناییهایی که به مدد آن بر دشواریها چیره میشود و شعوری که با آن واقعیت جهان را
درمییابد؛ ثانیاً به جنگهای داخلی توجه میکند و درونمایههایی را از این جنگها
برمیگیرد و این از آنروست که نوشتن برضد امیران و فئودالها یک ضرورت میگردد
(مثل هجونامۀ سیاسی جلادان بخارا، نوشتۀ عینی).
در این دوره، اگرچه جمهوری تاجیکستان تشکیل شد، اما لطمههای بسیار به زبان و ادب
فارسی در ماوراءالنهر وارد آمد و مراکز مهم زبان و ادب فارسی و فرهنگ ایرانی که
مهمترین آنها بخارا و سمرقند بود و سپس مراکزی چون نَسَف، ترمذ، شهر سبز و... به
سود پانترکیسم از دست رفت، حتى خواندن زبان و ادب فارسی ممنوع شد (مسلمانیان
قبادیانی، همانجا). کمونیستها نه فقط خط فارسی را تغییر دادند که هر جا کتابی به خط
فارسی مییافتند، میسوزاندند. آنان بسیاری از نویسندگان و شاعران فارسینویس و
فارسیگوی را یا کشتند یا شکنجه و تبعید کردند (صابر، ٣٣٢-٣٣٥)، یعنی در کار واپس
راندن و سرانجـام نابـود ساختن زبان و ادب فارسی در زادگاه خود درایستادند و
بر آن پای فشردند (نک : دادبه، «آنجا که ...»، ٨١-٨٢).
ادیبان تجددگرا (جدیدیه) و مشهورتر از همه صدرالدین عینی که پیشتر و بهویژه در
جریان سرکوب تجددگرایان، از استبداد و کشتار حاکم بخارا سر خورده شده بودند، به
امید تحقق عدالت و آزادی به انقلاب اکتبر دل بستند و به خدمت آن درآمدند و دانسته و
نادانسته «از محدودۀ حکومتی مطلقه به استبدادی دیگر، به مراتب خونخوارتر» پناه
بردند (سعیدی، ٢١) و تلاشهای خود را امیـدوارانه، تقریباً تا ١٩٢٥م ادامه دادند
(مسلمانیان قبادیانی، ١٢٠) و به نظر میرسد از این پس و از ١٣٠٥ش/١٩٢٦م با رویدادن
رخدادهایی چون سوزاندن کتابهای فارسی و کشتن و شکنجه کردن ادیبان، جایی برای
امیدواری آنان نماند، گرچه ظاهراً هیچگاه از تلاش باز نایستادند و رسماً اظهـار
نومیدی نکردنـد. پایـان گرفتن یادداشتهـای عینی ــ که شرح حال اوست ــ به روزگاران
پیش از انقلاب ١٩٠٥م روسیه و نپرداختن به احوال خود در حکومت سوسیالیستی، با داشتن
وقت کافی، دلیلی تواند بود بر نارضایی وی از وضعی که پیش آمده بود و فجایعی که رخ
میداد (نک : سعیدی، ٢٥، ٢٧-٣٠؛ عینی، یادداشتها، ٨٠١).
دشمنی با زبان و ادب و فرهنگ فارسی، امری است که در شعر برخی از شاعران تاجیک با
درد و اندوه بیان شده، و آنان را به مقاومت وا داشته است؛ چنانکه عبید رجب در
برابر دشمنان فرهنگ و ادب دری و گستاخیهایشان مبنی بر این که: «هر دم به روی من /
گوید عدوی من / کاین شیوۀ دریّ تو چو دود میرود / نابود میشود...» با تفاخر اعلام
میدارد: «لفظی که از لطافت آن جان کند حضور / رقصد زبان به سازش آرد به دیده نور»
نابود نمیشود و «تا هست عالمی / تا هست آدمی، این زبان و این شعر میمانَد و
میپاید» (نک : ص ٥٥-٥٦؛ یوسفی، ٣٥٧-٣٥٨).
در این دوره، رماننویسی معمول شد و رمانهایی چـون داخنده و غلامان از عینی، و شادی
و من گنهکارم از جلال اکرامـی و ... تألیف گـردید. گونۀ ادبـی یادداشت ــ که در ادب
فارسی سابقـهای دیرین دارد ــ با تألیف و انتشار یادداشتها از عینی مورد توجه قرار
گرفت. هنر تئاتر بنیاد نهاده شد و ادیبان تاجیک از جمله غنی عبدالله، میرزا
تورسونزاده، محمدجان قاسم اف و دیگران نمایشنامههایی نوشتند. شعر و نظم نیز در
این دوره بیش از نثر رونق یافت و شاعران بسیاری، البته بنا بر معیارهای حاکم، به
کار شاعری پرداختند که در این میان ابوالقاسم لاهوتی، پیرو سلیمانی، حبیبیوسفی و
میرزا تورسونزاده از همه مشهورترند و حقیقت را صمیمانهتر بیان کردهاند و کار
آنان برخلاف بسیاری از شاعران، خالی از جوهر شعر نیست (مسلمانیان قبادیانی،
١٠١-١٠٣).
بچکا ادبیات فرمایشی و قالبی عصر کمونیستی یا عصر انقلابی را ادبیاتی معرفی میکند
که توجه عمدۀ آن به سوی مشکلات اجتماعی است، و البته از منظر نقد زیباییشناسانه،
در مقایسه با ادبیات فئودالی پیشین، فرو میافتد و اغلب تا حد بیانیههای عمومی
تنزل مییابد (ص ١٢٠- ١٢١)، و این از آن روست که اساساً طرفداران فرهنگ کارگری
(پرولتاریایی) ضمن انکار اهمیت شکل بیـان و ظرافتهـای هنری ــ که لازمۀ ادبیات است
ــ بر آن بودند و برآناند که ادبیات باید در خدمت نیازهای جامعه باشد. اینان با
هدف ترویج و اشاعۀ دیدگاهها و باورهای خود، انجمن نویسندگان پرولتاریایی تاجیکستان
را در ١٩٣٠م، و سپس اتحادیۀ نویسندگان تاجیک را در ١٩٣٣م بنیاد نهادند و نخستین
نشریۀ ادبی تاجیک را با نام «برای ادبیات سوسیالیستی» (در فاصلۀ سالهای ١٩٣٢-١٩٣٧م)
منتشر کردند (هیچینز، ٣٧). این معانی، به تمامی زیر نفوذ حزب کمونیست اتحاد شوروی و
سلطهجوییهای استالین شکل میگرفت و در نتیجه تجربههای ارزشمندی برای نویسندگان و
شاعران تاجیک به بار میآورد، اما ادبیات واقعی محسوب نمیشد.
٣. دورۀ استقلال (به سوی ادبیات واقعی): از آنجا که هیچ امری خلقالساعه نیست،
استقلال تاجیکستان نیز خلقالساعه نبود و زمینـههـای آن ــ که رفتهرفته از تلاشها
و دلسـوزیها و روشـنبینیهای روشنفکـران آن دیار بـه بار میآمد ــ از منظر تحولات
سیاسی در دو مرحله فراهم شد:
مرحلۀ نخست، با روی کار آمدن نیکیتا خروشچف در اواخر دهۀ ٥٠ از سدۀ ٢٠م و نفی
ستایشهای دروغین از شخصیت استالین و استبداد حزب مسلط کمونیست اندکی تعدیل شد و این
امر از یک سو، نخستین ستونهای بنای استقلال جمهوریها را برافراشت و از سوی دیگر بر
شعر و ادب تأثیر نهاد و شاعران از یک سو بهجوهر شعر توجه بیشتری کردند و بهآزادی
بیان ــ که لازمۀ کار شاعری نیز هست ــ تا حدی دست یافتند و از سوی دیگر ستایش میهن
(تاجیکستان) و لاجرم ستایش ارزشهای میهنی مورد توجه قرار گرفت و شاعرانی چون مؤمن
قناعت، حبیبالله فیضالله، لایق شیرعلی، امین جان شکوهی و بانو گل رخسار، به تدریج
موضوعهای قالبی و فرمایشی را به یک سو نهادند و شاعرانه به ستایش ارزشهای فرهنگی و
ملی پرداختند و از زندگی واقعی، از معمای هستی و از مسائل فلسفی سخن گفتند. این
شاعران بر عنصر خیال و جلوههای آن تأکید ورزیدند و به شعر تاجیک طراوت و روح تازه
بخشیدند (مسلمانیان قبادیانی، ١٠٦- ١٠٧؛ در باب عنصر خیال و تصویرسازی در شعر
تاجیکستان، نک : شعردوست، ٢٨ بب (.
در مرحلۀ دوم و به دنبال حـرکـت خروشچف، در ١٣٦٤ش/١٩٨٥م میخائیل گـوربـاچف، آخرین
رهبر حزب کمونیست شوروی با اعلام «آزادی بیان و بازسازی» گامهای نهایی را در
فروپاشی اتحاد شوروی و تحقق استقلال تاجیکستان و سایر جمهوریها برداشت و زمینههای
آزادی هرچه بیشتر هنرمندان و ادیبان و شاعران را فراهم آورد. تاجیکستان به رغم
مخالفتها و کارشکنیهای پانترکیستهای طرفدار وحدت «ترکان آسیای میانه» که بسیاری از
آنها در شمار تجددگرایان نیز بودنـد، در پی تلاشهـای روشنفکران تاجیک (نک :
هیچینز، همانجا) در ١٣٧٠ش/١٩٩١م به استقلال رسید، ادبیات حقیقی و مردمی هرچه بیشتر
و هرچه بهتر رو به رشد نهاد و آثار ادبی ارجمندی در شکلهای مختلف و زمینههای
گوناگون پدید آمد که از جملۀ آنهاست: نوشتهها و سرودههای مؤمن قناعت، لایق
شیرعلی، گل رخسار، فرزانه، گل نظر، ضیاءعبدالله و دیگران و به ویژه بازار صابر که
بر جریان و تحول ادبیات در تاجیکستان سخت تأثیر نهاده است. شاعران و نویسندگان
تاجیکستان با همزبانان خود در ایران و افغانستان ارتباط پیدا کردند، بازار ادبیات
فرمایشی و قالبی را از رونق انداختند، به حقیقت شعر و هنر توجه کردند و آثـار
ارجمندی آفریدنـد که از جملۀ آنها میتوان از این آثار ــ که منعکسکنندۀ ماجرای
دردانگیز جنگ داخلـی تاجیکستـان از ١٣٧١ تا ١٣٧٦ش نیـز هسـت ــ نام برد: حماسۀ داد،
از مؤمن قناعت (چ آلماتی، ١٣٧٣ش/١٩٩٤م)، زادروز درد، از گل رخسار (چ مسکو،
١٣٧٣ش/١٩٩٤م) و شعر غرق خون، از بازار صابر (چ تهران، ١٣٧٨ش) (نک : مسلمانیان
قبادیانی، ١٠٧-١٠٩).
غیر از شعر و شاعری، کارنویسندگی در حوزۀ میان رمان، نوول و نمایشنامه نیز دنبال
شد. ادبیات کودکان و نوجوانان نیز با کوشش عینی، میرشکر، گلچهرۀ سلیمانی، عبید رجب
و ... رواج یافت (بچکا، ١٢١، ١٦٥، ٢١٣). امروزه مردم تاجیکستان استقلال و هویت خود
را باز یافتهاند و مجدانه در کاربازسازی میهن و فرهنگ و ادب خود هستند.
مآخذ: اته، هرمان، تاریخ ادبیات فارسی، ترجمۀ رضازادۀ شفق، تهران، ١٣٣٧ش؛ اقبال
آشتیانی ، عباس، تاریخ مفصل ایران، از صدر اسلام تا انقراض قاجاریه، به کوشش محمد
دبیرسیاقی، تهران، ١٣٤٦ش؛ بچکا، یرژی، ادبیات فارسی در تاجیکستان، ترجمۀ محمود
عبادیان و سعید عبانژاد هجران دوست، تهران،١٣٧٢ش؛خاوریشیرازی،
فضلالله،تاریخذوالقرنین، بهکوشش ناصر افشارفر،تهران،١٣٨٠ش؛
دادبه، اصغر، «آنجا که زبان فارسی غریب افتاد»، شباب، ١٣٧٣ش، س ٢، شم ١١؛ همو،
«پدر شعر فارسی»، همان، شم ١٠؛ دانشنامۀ ادب فارسی، به کوشش حسن انوشه، تهران،
١٣٨٠ش؛ سعیدی سیرجانی، علیاکبر، «چند نکته به عنوان مقدمه»، یادداشتها (نک :
هم ، عینی)؛ شعر دوست، علیاصغر، چشم انداز شعر معاصر تاجیکستان، تهران، ١٣٧٦ش؛
شکوری، محمدجان، «سیرادبی صدرالدین عینی و مرحلههای آن»، نامۀ فرهنگستان، تهران،
١٣٧٦ش، س ٣، شم ٣؛ شمیم، علیاصغر، ایران در دورۀ سلطنت قاجار، تهران، ١٣٤٢ش؛
صابر، بازار، برگزیدۀ اشعار، به کوشش رحیم مسلمانیان قبادیانی، تهران، ١٣٧٣ش؛ صفا،
ذبیحالله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣٦٣ش؛ عبید رجب، «تا هست عالمی، تا هست
آدمی»، کلک، تهران، ١٣٧٠ش، شم ٢١؛ عینی، صدرالدین، نمونۀ ادبیات تاجیک، سمرقند،
١٩٢٥م؛ همو، یادداشتها، به کوشش سعیدی سیرجانی، تهران، ١٣٦٢ش؛ غفورف، باباجان،
تاجیکان، ترجمۀ ع. محمد نیازُف و ن. خال محمدُف، ١٩٩٧م؛ لسان، حسین، «فارسی دری در
آن سوی مرزها»، آشنا، تهران، ١٣٧٢ش، س ٢، شم ١٠؛ مسلمانیان قبادیانی، رحیم، زبان و
ادب فارسی در ماوراءالنهر، تهران، ١٣٧٦ش؛ هیچینز، کیث، «ادبیات نوین تاجیک»، ترجمۀ
ص. شهبازی، ادبستان، تهران، ١٣٦٨ش،س ١، شم ٢؛ یوسفی، غلامحسین، «زبان فارسی در
تاجیکستان»، آینده، تهران، ١٣٧٠ش، س١٧، شم ٥- ٨؛ نیز: EI٢.
اصغر دادبه
١. Entsiklopediyai sovetii…
٢. Wikipedia.
٣. Kratkaya geograficheskaya…
٤. Atlas Tadzhikskoi…
١. Russia…
٢. »Tajikistan«
٣. United…
١. The Columbia…
٢. Oxos
٣. Oxus
٤. The Heritage…
١. The Golden…
١. The Sands...
٢. Kommunisticheskaya…
٣. Composition…
٤. VerkhovnyĮ…