دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٦٣١
| ت جلد: ١٤ شماره مقاله:٥٦٣١ |
تِ، چهارمین حرف از الفبای فارسی، سومین حرف از الفبای عربی و ابتثی، و بیست و
دومین حرف از حروف ابجدی، معادل عدد ٤٠٠ در حساب جمل.
این حرف به تای قرشت و تای عربی، و به سبب وجود دو نقطه بر آن به تای مثناة فوقانی
و تای فوقانیه مشهور است. مخرج آن سر زبان و بیخ دندانهای بالاست و از آنرو که سر
زبان اندکی به کام (= نطع) نزدیک میشود، این حرف را نطعی گفتهاند (ابنمنظور، نیز
تاج...، ذیل التاء؛ آنندراج، لغتنامه...، نفیسی، ذیل ت؛ برهان...،١/ «که»، نیز ذیل
هفت حرف هوایی؛ انیس، ٢٣، ١٠٧؛ سمیعی، ٢٥٢-٢٥٣، ٢٥٨؛ عبدالقادر، ٦، ٨؛ ملامظفر، ٨؛
خلیل بن احمد، ١/ ٥٨؛ فخرالدین، ١١٩؛ ابن درید، ١/١٦)، و از آن رو که هنگام ادای
آن گذرگاه هوا یکسره بسته میشود و صوت در لحظهای حادث میگردد که حدفاصل زمان حبس
تنفس و زمان رها کردن ناگهانی نفس است، از حروف آنی و انسدادی دندانی بیواک (= بیآوا)
شمرده شده است (جهانبخش، ٢٠٧؛ خانلری، ١/٤٣-٤٤، ٥١، ٥٧، ٢٥٥؛ ابنسینا، مخارج...،
١٩-٢٠، ٧٨؛ نجفی، ابوالحسن، ٥٧).
تلفظ صامت «ت» همانند دیگر صامتها هنگامی امکانپذیر میگردد که مصوتی پیش یا پس از
آن بیاید و به تلفظ آن کمک کند (نیساری، ٣١) و به سبب آنکه از زمرۀ صامتهای بیواک
است، مهموسه (خانلری، ١/٤٦؛ انیس، ٢٢، ٦١، ١٣٤، ١٨٢، ١٨٤؛ ابنمنظور، همانجا، نیز
نک : ذیل همس؛ تاج، همانجا؛ ابندرید، ١/٤٦)، و از آنرو که دو حرفی است، یعنی
گاه «تا» و گاه «تی» ضبط شده است (برهان، ١/«یب»؛ شمس قیس، ٢١٥؛ ادیبالممالک،
٢/٥٣٩)، از زمرۀ حروف مسروری، و از حیث نقطه از زمرۀ حروف معجم، و از حیث صامت بودن
از حروف مصمته، و از آن رو که در قواعد دستور زبان عربی هر گاه پس از «ال» قرار
گیرد، «ل» در «ت» ادغام و «ت» مشدد میشود، از زمرۀ حروف شمسی به شمار میآید (فرهنگ...،
١/٢٤؛ لغتنامه، نیز برهان، همانجاها؛ ابن درید، ١/٢١؛ نجفی، شمسالدین،١/٤٥).
همچنین آن را از حروف مرفوع ( لغتنامه، همانجا) و شدیده (انیس، ٢٣، ١٣٥، ١٨٤) و
مفرده (ابنهشام،١/١٥٧؛ ابنسینا، همان، ٣٧، ٦٣-٦٤) به شمار آوردهاند.
حرف «ت» در دانشهای گوناگون:
١. در دستور زبان: «ت» سابقهای دیرینه در زبانهای ایرانی دارد و در مبحث ضمایر
متصل مورد بررسی قرار گرفته است. این حرف به عنوان ضمیر متصل شخصی در دستور زبان
فارسی امروز به کلمۀ پیش از خود میپیوندد و نقش مفعولی، متممی، اضافی یا فاعلی میپذیرد.
برای مثال، در نقش مفعولی: «دیدت»، یعنی تو را دید؛ در نقش متممی:«گفتت»، یعنی به
تو گفت؛ در نقش اضافی: «روی خوبت»؛ در نقش فاعلی: «بنگر که چه باید همیت کردن» (نک
: ناصر خسرو، ١٤٢؛ وزینپور، ١٤٨-١٥١؛ ابوالقاسمی، ٤٩، ١٠٩).
چنان که پیش از ضمیر «ت» صامت بیاید، فارسی زبانان میان «ت» و صامت، فتحه یا کسره
میآورند، مانند «کتابَت، کتابِت». ممکن است میان «ت» و صامتِ پیش از آن ساکن شود
مانند «چه بایدْت رغبت به شیرهکنی/که چون شیرگشته است بر سرْت قیر» (ناصرخسرو،
١٩١؛ ابوالقاسمی،١٠٢). اگر «ت» پس از کلمۀمختوم به های غیرملفوظ بیاید،بین «ـه»
و «ت» الف میآید. مانند «نامهات». گاه نیز الف آورده نمیشود، مانند «خندهت آید
زهرچه جز جدل است» (نک : سنایی، ٣١٣). گاه میان «ت» و کلمۀ مختوم به «ای» (ī)، الف
میآورند: «تابود دنییات نباشد حور» (همو، ٤٧٠؛ نیز نک : ابوالقاسمی، ١٠٢-١٠٣؛
برای آگاهی بیشتر، نک : خلخالی، ١٠٦-١٠٧، ١٥٢ـ١٥٦). گاه «ت» زاید است، مانند
پاداشت به معنی پاداش، فرامشت به معنی فرامش (لغتنامه، آنندراج، همانجاها). «ت» در
تبدیل بن مضارع فعلهای بیقاعده و با قاعده به بن ماضی نیز نقش بسیار مهمی به عهده
دارد (برای آگاهی بیشتر، نک : وثوقی، ١٣٠ بب (. شمس قیسرازی (همانجا) که از حرف
«ت» با عنوان «تی» یاد میکند، این حرف را دو گونه میداند: ١. حرف اضافت و ضمیر؛
٢. تای رابطه و اثبات. او بر آن است که تای اضافت به اسم و تای ضمیر به فعل میپیوندند
و معنی ضمیر حاضر میدهند. مراد او از تای رابطه «ت» در فعل اسنادی «است» است (نیز
نک : شریف، ٩؛ سپهر، ١٢٥).
«ت» در دستور زبان عربی نیز قابل بررسی است، برای نمونه:١. در شمار حروف مضارع در
آغاز برخی از صیغههای
فعل مضارع؛ ٢. به عنوان ضمیر متصل درآخر برخی از صیغههای فعل ماضی؛ ٣. از حروف
قسم و جر که گاه مفهوم تعجب را نیز دربردارد. «تای قسم» فقط بر سر لفظ الله میآید،
مانند «وَتَاللّٰهِ لَاَکیدَنَّ اَصْنامَکُم» (انبیا/٢١/٥٧؛ «شرح...»، ١/٢٤-٣٥؛
ابنهشام، همانجا؛ نیز نک : لغتنامه، آنندراج، نفیسی، همانجاها، که به تفصیل در
باب«ت» در زبان عربی بحث کردهاند).
٢. در زبانشناسی: صامت «ت» از فارسی باستان تا امروز دگرگونیهایی داشته است. برخی
از این دگرگونیها، یعنی تبدیل «ت» به واج دیگر یا جابهجایی «ت» با واجی دیگر یا
حتى جابهجایی «ت» با حرف دیگر عبارتاند از ت/د: تنبک، دنبک؛ ژ/ت: ارژنگ، ارتنگ؛
ت/ک: زمخت، زمخک؛ ت/س: قربوت، قربوس (= کوهۀ زین)؛ ت/ث: توت، توث؛ ت/ج: غارت، غارج؛
ت/ش: تستر، شوشتر؛ ت/ ط در زبان عربی: تهمورث، طهمورث؛ ت/ه : بارتنگ، بارهنگ؛ ة
عربی/ت: استفادة، استفادت (نک : خانلری، ١/ ٧٨، ٨١، ٣٤٨، ٢/٧٢، ٧٤، ١٠٦- ١٠٨؛
سپهر،١٢٣؛ لغتنامه، نیز نفیسی، همانجاها).
٣. در شعر و صناعات ادبی: هر گاه «ت» رَوی واقع شود و قافیۀ شعر مبتنی بر «ت» باشد،
آن شعر را «تائیّه» مینامند (همایی، فنون...، ١١٥؛ سپهر، ١٢٦). در شعر فارسی گاه
در ساختن ماده تاریخ از این حرف استفاده شده است (نک: صدری، ١١٨، ١٢٢)، مانند «که
پادشاهی صاحبقران شود به جهان/چو سال هجرت بگذشت تی و سین و سه جیم» (مسعود سعد،
٣٣٣) و یا در تفأل، مانند «اگر تا آیدت بیشک درین سال/یقین میدان که آید مرتورا
مال» (عماد کرمانی، صد و بیست)؛ همچنین برای بیان تعابیر رمزی، مانند «تا الف را
درون رای آرد/ باوتا را به زیر پای آرد» (سنایی، ١٨٢) که مراد از «با» و «تا» «بُت»
است.
٤. در علم نجوم و علم جفر: حرف «ت» را در زمرۀ حروف هوایی و منسوب به کرۀ باد
دانستهاند (برهان، ذیل هفت حرف هوایی؛ همایی، مقدمه...،٤١، ٤٤، ٤٥، ٤٧، ٥١؛ شاه
نعمتالله، ٣/٣٠٤؛ قس: ابنسینا، کنوز...،١١٢؛ افشاری، ١٩٨؛ ابنعربی، ١/٣١١، که آن
را به عنصر خاک منسوب کردهاند) و بر آناند که در علم جفر «ت» علامت رفع میپذیرد،
زیرا بادی است و حروف بادی را به مناسبت وضعیت عنصر هوا و معنی رفع
(= بلندی) حرکت ضمه میدهند (همایی، همان، ٤٧). طبیعت حرف «ت» را خشک و سرد (همان،
٤١، ٤٤؛ ابنعربی، همانجا)، و سیارۀ منسوب به آن را عطارد دانستهاند (ابنسینا،
همان، ١٤٤؛ همایی، همان، ٤٩). برخی «ت» را از حروف گرم و مرطوب (آملی، ٢/١٠٢؛ همایی،
همان، ٤٥) شمرده،و سیارۀ آن را، زهره، و برج آن را، دلو محسوب داشتهاند (آملی،
همانجا؛ همایی، همان، ٥١-٥٢) و گاه به برج حَمَل و جوزا منسوب کردهاند (همان،
٥٢-٥٣). عارفان به تفصیل دربارۀ این حرف بحث کردهاند (نک : ه د، حروف، اسرار).
مآخذ: آملی، محمد، نفائس الفنون، تهران، ١٣٧٩ق؛ آنندراج، محمد پادشاه، به کوشش محمد
دبیرسیاقی، تهران، ١٣٣٦ش؛ ابندرید، محمد، جمهرة اللغة، به کوشش رمزی منیر بعلبکی،
١٩٨٧م؛ ابنسینا، کنوزالمعزمین، به کوشش جلالالدین همایی، تهران، ١٣٣١ش؛ همو،
مخارج الحروف، به کوشش پرویز ناتل خانلری، تهران، ١٣٤٨ش؛ ابنعربی، محییالدین،
الفتوحات المکیة ، به کوشش عثمان یحیى، قاهره، ١٣٩٢ق/١٩٧٢م؛ ابن منظور، لسان؛ ابنهشام،
عبدالله، مغنی اللبیب، به کوشش مازن مبارک و محمدعلی حمدالله، قم، ١٤٠٨ق؛
ابوالقاسمی، محسن، دستور تاریخی مختصر زبان فارسی، تهران، ١٣٧٧ش؛ ادیب الممالک،
محمدصادق، دیوان، تهران، ١٣٨٠ش؛ افشاری ارومیهای، حبیب، اسرارالمکتوم، ارومیه،
کتابخانۀ ارومیه؛ انیس، ابراهیم، الاصوات اللغویة، قاهره، ١٩٧٥م؛ برهان قاطع،
محمدحسین بن خلف تبریزی، به کوشش محمد معین، تهران، ١٣٥٧ش؛ تاجالعروس؛ جهانبخش،
فرهنگ، «تاریخ مختصر دستور زبان»، تاریخ زبان فارسی، تهران، ١٣٨٣ش؛ خانلری، پرویز،
تاریخ زبان فارسی، تهران، ١٣٧٤ش؛ خلخالی، نازیلا، بررسی علمی شیوۀ خط فارسی، تهران،
١٣٧٥ش؛ خلیل بن احمد فراهیدی، العین، به کوشش مهدی مخزومی و ابراهیم سامرایی، قم،
١٤٠٥ق؛ سپهر، محمد تقی، براهین العجم، به کوشش جعفر شهیدی، تهران، ١٣٥٤ش؛ سمیعی،
کیوان، تحقیقات ادبی یا سخنانی پیرامون شعر و شاعری، تهران،١٣٦١ش؛ سنایی، حدیقةالحقیقة،
به کوشش مدرس رضوی، تهران، ١٣٧٤ش؛ شاه نعمتالله ولی، رسالهها، به کوشش جواد
نوربخش، تهران، ١٣٥٦ش؛ «شرح الامثله»، جامع المقدمات، به کوشش مدرس افغانی، قم،
١٣٦٥ش؛ شریف، عبدالقهار، عروض همایون، به کوشش محمد حسن ادیب هروی خراسانی، تهران،
١٣٣٧ش؛ شمس قیس رازی، محمد، المعجم، به کوشش محمد قزوینی و محمدتقی مدرس رضوی،
تهران، ١٣٢٧ق/ ١٩٠٩م؛ صدری، مهدی، حساب جمل در شعر فارسی و فرهنگ تعبیرات رمزی،
تهران، ١٣٧٨ش؛ عبدالقادر گیلانی، الکهف و الرقیم،حیدرآباددکن، ١٣٣٦ق؛ عماد کرمانی،
دیوان، به کوشش رکنالدین همایون فرخ، تهران،١٣٤٨ش؛ فخرالدین رازی، نهایة الایجاز،
به کوشش بکری امین، بیروت، ١٩٨٥م؛ فرهنگ جهانگیری، حسین بن حسن انجو شیرازی، به
کوشش رحیم عفیفی، تهران، ١٣٥١ش؛ قرآن مجید؛ لغتنامۀ دهخدا؛ مسعود سعد سلمان، دیوان،
به کوشش غلامرضا رشید یاسمی، تهران، ١٣٦٢ش؛ ملا مظفر، شرح بیست باب، چ سنگی، ١٢٧٤ق؛
ناصرخسرو، دیوان، به کوشش مجتبى مینوی، تهران، ١٣٦٧ش؛ نجفی، ابوالحسن، مبانی زبان
شناسی و کاربرد آن در زبان فارسی، تهران، ١٣٧١ش؛ نجفی، شمسالدین، فرهنگ اصیل، قم،
١٣٧١ش؛ نفیسی، علیاکبر، فرهنگ، تهران، ١٣٤٣ش؛ نیساری، سلیم، دستور خط فارسی، تهران،
١٣٧٤ش؛ وثوقی، حسین، مقالات زبانشناسی، تهران، ١٣٧١ش؛ وزینپور، نادر، دستور زبان
فارسی، تهران، ١٣٦٩ش؛ همایی، جلالالدین، فنون بلاغت و صناعات ادبی، تهران، ١٣٦١ش؛
همو، مقدمه بر کنوزالمعزمین (نک: هم ، ابنسینا).
ملیحه مهدوی