دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٨١٣
| تخارستان جلد: ١٤ شماره مقاله:٥٨١٣ |
تُخارِسْتان، یا طخارستان، سرزمینی کهن و نام ولایتی در
خراسان بزرگ در نخستین سدههای اسلامی، واقع در امتداد کرانه های جنوبی جیحون علیا
و وسطا.
نامتخارستان در نخستینسدههایاسلامی بر بخشی از سرزمین باختر باستان در نواحی
خاوری بلخ اطلاق میشده است (فرای، «عصر...١»، ٢٩؛ بارتولد، ١٨). این سرزمین از
خاور به بدخشان، از شمال به کرانههای جنوبی رود جیحون و از جنوب به رشتهکوههای
هندوکش محدود بوده است و در برخی از ادوار تاریخی در مفهوم وسیعتری همۀ نواحی
مرتفع وابسته به بلخ، واقع در دو کرانۀ رود جیحون را در بر میگرفته است و به
عبارتی دیگر در برگیرندۀ استانهای فاریاب، جوزجان، بلخ، سمنگان، قندوز، تخار و
بدخشان در افغانستان امروزی بوده است (نک : همو، ٦٨ ٦٦,؛ لسترنج، ٤٢٦-٤٢٧؛
EI٢).
نام این سرزمین برگرفته از نام مردمی است که «تخار» خوانده میشدند. تخارها از
اقوام آریایی بودند که در سدۀ ٣قم در نواحی کوچا و تورفان در شمال شرقی سرزمینی که
بعدها ترکستان شرقی یا ترکستان چین خوانده شد، به سر میبردند. این
مردم به یکی از زبانهای وابسته به گروه زبانی هند و اروپایی سخن میگفتند (مگاورن،
١١٠) که به زبان تخاری معروف است. هرچند این زبان شرقیترین زبان شناخته شدۀ هند و
اروپایی است، اما از لحاظ تقسیمات زبانشناسی به شاخۀ غربی یا کنتوم٢ آن زبان تعلق
دارد (لیووین، ٥٢؛ فرای، «میراث...٣»، ١٨٠).
زبان تخاری در میان زبانهای هند و اروپایی بیشترین شباهتهای واژگانی را با زبانهای
ژرمنی و شباهتهایی هم با زبانهای هند و ایرانی، یونانی و بالتی دارد. به باور برخی
از زبانشناسان، خاستگاهِ نخستین سخنوران زبان تخاری دشتهای پیرامونی دریای سیاه،
در همسایگی مردمی با زبان ژرمنیِ آغازین بوده است که بعدها به سوی جنوب و شرق
مهاجرت کردهاند و بر سر راه خود با یونانیان و هند و ایرانیان آمیختهاند و هنگامی
که به آسیای مرکزی رسیدهاند، زبانشان از زبانهای ایرانی شرقی تأثیر پذیرفته است
(آدامز، ٥-٦).
در میانههای سدۀ ٢قم تخارها بر اثر تهاجمات هونها ناگزیر به نواحی غربیترکوچ
کردند. منابع چینی در شرح این رویداد از دو قوم «یوئه ـ چی» و «ووسون» نام بردهاند
که از برابر هونها گریخته، و به نواحی فرغانه راندهاند و اندکی پس از ١٦٠قم از
سیحون گذشتند و به قلمرو دولت یونانیِ باختر سرازیر شدند (بیوار، ١٢٢؛ فرای، همان،
١٨١) و میان سالهای ١٤٠ تا ١٣٠قم دولت یونانی باختر را برانداختند (گروسه، ٦٦).
استرابن از مردمی چادرنشین به نام «تخاروی٤» یاد کرده است که در این تهاجم شرکت
داشتهاند (V/٢٦٠). برخی از پژوهشگران ووسونها و برخی دیگر یوئه ـ چیها را برابر با
تخارها دانستهاند (نک : کریستن سن، ٢٦؛ بیوار، فرای، همانجاها؛ گروسه،
٦٦-٦٧؛ گوتشمید، ١٠٨). به هر حال، با برافتادن دولت یونانی باختر، این قبایل
بیابانگرد دولت کوشانیان را بنیاد نهادند و پس از آن، تاریخ تخاریان و زیستگاه
جدیدشان، یعنی تخارستان با تاریخ این دولت درآمیخت (بهزادی، ٩).
١. The Golden... ٢. Centum ٣. The Heritage... ٤. Tokaroi
با انقراض کوشانیان به دست شاپور اول ساسانی (سل ٢٤٠-٢٧٠م) قلمرو آنان و از آن
میان تخارستان بر قلمرو ساسانیان افزوده شد (گیرشمن، ٢٩٢). بنابر سنگنوشتۀ شاپور
اول ساسانی در کعبۀ زرتشت، او حکومت تخارستان را به پسرش نرسی سپرد (پیگولوسکایا،
٢٣٧) و پس از آن، این سرزمین را استانداران ساسانی ملقب به «کوشانشاه» اداره
میکردند (بیوار، ٢٠٩)، تا آنکه در ٣٦٠م با تهاجمات گروهی از هونها موسوم به هونهای
کیداری به نواحی شرقی شاهنشاهی ساسانیان حکومت ایرانی کوشانشاهان برافتاد و این
سرزمین به تصرف آنها درآمد
(همو، ٢١٢). اما دیری نپایید که در اواخر سدۀ ٤م موج تازهای از مهاجمان هون، معروف
به هپتالی از جیحون گذشتند و کیداریها را به نواحی جنوبیتر راندند و نخستین
پادشاهی هپتالی را در تخارستان بنیاد نهادند که از تخارستان تا مرو را شامل میشد
(همانجا؛ مشکور، ٦٩٠). پس از مرگ یزدگرد دوم ساسانی (٤٥٧م) پسر مهترش هرمز (سوم) بر
جای او نشست؛ اما برادر کهترش پیروز که داعیۀ پادشاهی داشت، به تخارستان نزد
هپتالیان رفت و با سپاهی که از آنجا گرد آورده بود، به ری، محل اقامت هرمز سوم تاخت
و پس از چیرگی بر او بر تخت شاهنشاهی ساسانیان نشست (طبری، ٢/٨٢؛ کریستن سن، ٢٨٤).
پیروز پس از تسلط بر اوضاع برای تصرف تخارستان آهنگ آن سرزمین کرد، اما در جنگ شکست
خورد و به اسارت هپتالیان درآمد و به ناچار متعهد گردید در برابر آزادی خویش خراجی
هنگفت بپردازد و پسرش قباد را در مدت گردآوری مبلغ لازم در دربار پادشاه هپتالیان
به مدت دو سال به گروگان بگذارد. پیروز در ٤٨٤م با وجود همۀ ممانعتهای اطرافیانش
بار دیگر به تخارستان لشکر کشید و اینبار هم از هپتالیان شکست خورد و جان خود را
از دست داد (طبری، همانجا؛ مارکوارت، ٦٠؛ کریستن سن، ٢٨٨-٢٨٩؛ گیرشمن، ٣٠١).
تخارستان در دست هپتالیان باقی بود، تا آنکه در حدود سال ٥٥٨م خسرو اول انوشیروان
با یاری ترکان غربی آنجا را تصرف کرد و هپتالیان را به اطاعت درآورد (طبری، ٢/١٠٠؛
فرای، همان، ٢٥٩؛ گیرشمن، ٣٠٥؛ کولسنیکف، ٢٣٧). اما چیرگی ساسانیان بر تخارستان
چندان نپایید، زیرا با گذر ترکان غربی از جیحون و استقرار در نواحی جنوبی آن،
تخارستان به دست آنان افتاد. در اوایل سدۀ ٧م که هیوئن تسیانگ زائر بودایی چینی، از
تخارستان دیدار کرده است، این سرزمین همچنان در قلمرو ترکان غربی بود. به گزارش او
در آن زمان تخارستان از شمال به جنوب ٠٠٠‘١ لی (حدود ٥٠٠ کمـ) و از شرق به غرب ٠٠٠‘
٣ لی (حدود ٥٠٠‘١ کمـ) وسعت داشته است و به ٢٧ امیرنشین تقسیم میشد که امرای آنها
فرمانبردار یک تگین (شاهزاده) ترک بودند که مقر حکومتش در قندوز بود و او را اصلاً
پسر یکی از خانهای ترکهای غربی میدانستند و مردم آنجا غالباً پیرو آیین بودایی
بودند (واترز، I/١٠٢, II/٢٧٠؛ گروسه، ١٣٠). طبری هم از یک یبغو (جبغویه) به عنوان
شاه تخارستان نام میبرد که بر امرای محلی تخارستان فرمانروایی داشته است (٦/٤٤٦).
شهرها و نواحی تخارستان در ٣٢ق/٦٥٢م توسط سپاهیان عبدالله بن عامر بن کریز به جنگ و
صلح گشوده، و بر قلمرو مسلمانان افزوده شد (همو، ٤/ ٣٠٩-٣١٤؛ بلاذری، ٥٧١-٥٧٤). اما
این چیرگی مسلمانان بر تخارستان مانند دیگر ولایات خراسان قطعی نبود؛ چون بهسبب
دوری مراکز تجمع سپاهیان عرب ــ که در کوفه و بصره متمرکز بودند ــ مردم این نواحی
از هر فرصتی برای شورش سود میجستند. شورشهای محلی در سالهای پایانی خلافت عثمان و
سراسر روزگار خلافت علی(ع) که عربها درگیر جنگهای خانگی بودند، بیش از پیش روی داد
(زرینکوب، ٢٦). بنابر منابع تاریخی چینی در حدود سال ٣٥ق/٦٥٥م که عربها ناچار
تخارستان را تخلیه کردند، نیروهای تخارستان قدم به قدم آنان را تعقیب میکردند و در
همین هنگام پیروز پسر یزدگرد سوم ساسانی به تخارستان آمد و به عنوان شاهنشاه ایران
بر تخت نشست (گیب، ١٥-١٦)؛ تا آنکه در ٤٧ق٦٦٧م زیاد بن ابیه که از جانب معاویه
والی خراسان، و از فعالیتهای پیروز بیمناک بود، سپاهیانی به فرماندهی حکم بن عمرو
غفاری به تخارستان گسیل داشت. حکم پس از غلبه بر نیروهای پشتیبان پیروز از جیحون
گذشت و به چغانیان رسید و پیروز را به خاک چین عقب راند (همو، ١٦؛ EI٢). اما ٣ سال
بعد با مرگ حکم بن عمرو همۀ سرزمینهای متصرفی و از آن میان تخارستان از دست عربها
بیرون شد (گیب، همانجا).
در ٥١ق/٦٧١م، ربیع بن زیاد حارثی از جانب زیاد بن ابیه مأمور خراسان شد. او پساز
تصرف تخارستان از جیحون گذشت و تا چغانیان پیش راند (نک : طبری، ٥/٢٨٦؛ گیب،
١٦-١٧) و پایگاه عربها را در خراسان تثبیت کرد؛ اما دیری نپایید که با آغاز درگیری
میان قبایل عرب ساکن خراسان پایگاه آنها در خراسان متزلزلگشت و نیروهایعرب ناگزیر
بار دیگر تخارستان را ترک گفتند، تا آنکه در ٧٨ق/٦٩٧م عبدالملک مروان زمام امور
خراسان را به حجاج بن یوسف سپرد و او مهلب بن ابی صفره را به خراسان گسیل داشت
(طبری، ٦/ ٣١٩، ٣٢٠). مهلب توانست با ایجاد موازنه میان قبایل عرب ساکن در خراسان
پایگاه عربها را در آنجا تثبیت کند، اما با درگذشت او در ٨٣ق/٧٠٢م، یزیدبن مهلب پسر
و جانشین او نتوانست سیاست پدر را پیش ببرد و اختلاف و درگیری میان قبایل عرب
خراسان بار دیگر بالا گرفت و در همین اثنا پسر پیروز ساسانی که مدعی تاج و تخت
ساسانیان بود، در تخارستان مستقر شد و فرمانروایان محلی چغانیان بادغیس به همراه
هپتالیان به رهبری او اتحادیهای نظامی بر ضد عربها تشکیل دادند (گیب، ٢٣-٢٦)؛ تا
آنکه در ٨٦ق حجاج، قتیبة بن مسلم باهلی را مأمور خراسان کرد (طبری، ٦/٤٢٤). قتیبه
در همان سال تخارستان را گشود و امرای محلی چغانیان و نواحی پیرامونی تخارستان را
به اطاعت درآورد (همو، ٦/٤٢٤-٤٢٥).
در ٩٠ق/ ٧٠٩م نیزک طرخان، از امرای محلی تابع یبغوی تخارستان که در حوالی بادغیس
سرکشی میکرد و در آغازِ کار قتیبه در خراسان با او سازش کرده بود و در لشکرکشیهای
قتیبه به ماوراءالنهر او را همراهی میکرد، از پیشرفت کار قتیبه در خراسان و
ماوراءالنهر بیمناک شد و از دستیابی دوباره به استقلال از دست رفتۀ خود ناامید شد.
نیزک که در این هنگام در آملِ ماوراءالنهر همراه لشکریان قتیبه بود، از او اجازه
گرفت تا به بلخ رود. او پس از رسیدن به بلخ بیدرنگ به تخارستان رفت و علم عصیان
برافراشت و با فرمانروایان محلی بلخ، طالقان. فاریاب، جوزجان و یبغوی تخارستان
اتحادی نظامی بر ضد عربها تشکیل داد. قتیبه برای سرکوب نیزک، نیروهایی به فرماندهی
برادرش عبدالرحمان به بلخ گسیل کرد. او پس از چیرگی بر بلخ رهسپار تخارستان شد و
نیزک ناچار مناطقی را که در تصرف داشت، تخلیه کرد و متحدان او نیز چون وضع را چنین
دیدند، تسلیم شدند، یا از کارزار گریختند (نک : همو، ٦/٤٤٥-٤٤٧؛ گیب، ٣٦-٣٨
٣٢,). هرچند پس از این رویداد یبغوی تخارستان و فرمانروایان محلی تابع او استقلال
نیمبند خود را از دست ندادند، اما نفوذ معنوی و سیاسی مسلمانان در تخارستان توسعه
یافت (همو، ٣٨). با این همه، یبغوی تخارستان مانند برخی از فرمانروایان محلی حوضۀ
جیحون با فرستادن سفیران و نامههایی به دربار چین درخواست یاری در برابر عربها
داشت (همو، ٦٦-٦٧ ٥٩-٦٠,).
در١١٦ق/٧٣٤م هنگامیکه حارث بن سُریج در خراسان برضد عاملان بنی امیه سر به شورش
برداشت، فرمانروایان محلی تخارستان از این شورش حمایت کردند و به او پیوستند (طبری،
٧/٩٤- ٩٨؛ ابن اثیر، ٥/١٨٣-١٨٤، ١٩٧) و هنگامیکه ابومسلم خراسانی در شعبان ١٢٩/ مۀ
٧٤٧ دعوت خود را آشکار کرد و داعیانی را به تخارستان گسیل داشت ( اخبار...، ٢٧٧؛
طبری، ٧/٣٥٥)، مردم آنجا بدو پیوستند (دینوری، ٣٦٠-٣٦١) و تخارستان در ١٣٠ق به دست
ابومسلم افتاد و او عاملی از جانب خود به جای عامل اموی تخارستان در آنجا گماشت
(گیب، ٩٤).
١. »The Ŧāhirids...« ٢. The Ghaznavids...
درزمان عباسیان نخست بلخ و تخارستان را حاکمانی فرستاده از عراق اداره میکردند
(EI٢)، اما در ٢٠٥ق/٨٢٠م سراسر سرزمینهای خلافت که در شرق عراق واقع بودند، از آن
میان تخارستان به طاهربن حسین، سر دودمان طاهریان واگذار گردید و پس از آن این
سرزمین در قلمرو طاهریان قرار گرفت (بازورث، «طاهریان...١»، ٩٥)، تا آنکه در
٢٥٦ق/٨٧٠م یعقوب لیث صفاری تخارستان را بهتصرف درآورد (منهاج، ١/ ١٩٨- ١٩٩؛
گردیزی، ١٣٩) و در ٢٥٧ق المعتمد عباسی با فرستادن منشور و لوا حکومت او را بر
تخارستان به رسمیت شناخت (طبری، ٩/٤٧٦؛ تاریخ سیستان، ٢١٦). اما با این حال، بر بلخ
و تخارستان (در مفهوم محدود آن) خاندانی ایرانی موسوم به ابوداوودیان یا باینجوریان
فرمانروایی داشتند. از این خاندان امیر ابوداوود محمد تا حدود سال ٢٨٦ق/ ٨٩٩م بر
بلخ حکومت داشت (نک : بارتولد، ٥٨؛ بازورث، همان، ١٢١؛ EI٢, S، ذیل
باینجوریان).
در ٢٨٧ق در پی نبردی که میان عمرو لیث و امیر اسماعیل سامانی در بلخ درگرفت، امیر
اسماعیل بر سپاهیان عمرو پیروز شد و او را به اسارت گرفت (طبری، ١٠/٧٦؛ تاریخ
سیستان، ٢٥٦) و المعتضد عباسی در همان سال حکومت خراسان از آن میان تخارستان را به
امیر اسماعیل سامانی واگذارد (ابن اثیر، ٧/٥٠٠-٥٠٢؛ مجمل التواریخ...، ٣٨٦). از این
زمان تخارستان در قلمرو پادشاهی سامانیان باقی بود، تا آنکه در ٣٨٣ق/٩٩٣م به دنبال
شورش فائق و ابوعلی سیمجور در خراسان برضد امیر سامانی، نوحبن منصور از سبکتگین
یاریخواست. سبکتگین پس از فرونشاندن آن شورش در ٣٨٤ق، حکومت بلخ، تخارستان،
بامیان، غور و غرجستان را بهدست آورد (بازورث، «غزنویان...٢»، ٤٤ ٤١,) و با
فروپاشی پادشاهی سامانیان در ٣٨٩ق تخارستان رسماً در قلمرو غزنویان قرار گرفت (ابن
اثیر، ٩/ ١٤٨).
در منابع تاریخی و جغرافیایی دورۀ اسلامی از دو تخارستانِ علیا و سفلا بدون مشخص
کردن جایگاه هریک یاد شده است (نک : طبری، ٧/ ١٠٩، ١٢٤؛ ابن خردادبه، ٣٤؛
یعقوبی، ٢٨٩-٢٩٠، ٢٩٢؛ یاقوت، ٣/ ٥١٨). برپایۀ فهرست شهرهایی که ابن خردادبه
(همانجا) برای تخارستان علیا برشمرده است، تخارستان علیا نواحی شرقی بلخ و جنوبی
جیحون را در بر میگرفته است و از نوشتۀ یعقوبی، آنجا که از بامیان در شمار نواحی
تخارستان «اولى» (اولین) یا «دنیا» (نزدیکترین) یاد میکند، چنین پیداست که
تخارستان سفلا در برگیرندۀ نواحی جنوب غربی تخارستان علیا و جنوبی بلخ بوده است (ص
٢٨٩، ٢٩٠).
سرزمین تخارستان دارای دو بخش کوهستانی و دشت بوده است و در دشتهای آن ترکان خَلُّخ
(خُرلُخ) زندگی میکردند (حدودالعالم، ٩٩). مهمترین شهرهای تخارستان شهرهای خُلْم،
سمنگان، بغلان، سکلکند، وروالیز، آرهَن، راوَن، سکمیشت، روب، سرای عاصم، خَشت و
اندراب بود و شهر طالقان (تایقان) که شهر بلخ وسعت داشت، بزرگترین شهر و مرکز
تخارستان بهشمار میرفت (اصطخری، ٢٧٥-٢٧٦؛ ابن حوقل، ٢/ ٤٤٨؛ مقدسی، ٤٩-٥٠).
در اوایل سدۀ ٥ق ترکان سلجوقی در پی چراگاه برای احشام خود با موافقت سلطان محمود
غزنوی از جیحون گذشتند و وارد خراسان شدند. اما پس از استقرار در آنجا دست به کشتار
و چپاول اموال مردم گشودند و تمام کوششهای سلطان محمود غزنوی و جانشین او، مسعود در
بیرون راندن آنان از خراسان ناکام ماند؛ تا آنکه سرانجام در ٤٣١ق/١٠٤٠م در نبردی
سرنوشتساز در دندانقان که میان ترکان سلجوقی و سپاهیان سلطان مسعود درگرفت، شکست
بر سپاهیان غزنوی افتاد و پس از آن، نیروهای سلجوقیان برای تسلیم نهایی شهرهای
خراسان پراکنده شدند. طغرل بیک به نیشابور رفت، موسى یبغو و ابراهیم ینال رهسپار
مرو شدند و چغری بیک آهنگ بلخ و تخارستان کرد (نک : ظهیرالدین، ١٣-١٧؛
شبانکارهای، ٩٦-٩٧؛ بیهقی، ٨٤٣-٨٤٤؛ منهاج، ١/٢٥١).
با تشکیل دولتسلجوقیان، تاریختخارستان با تاریخ آن دولت درآمیخت، تا آنکه در
میانههای سدۀ٦ق با تاخت و تازهای غزان در خراسان و به اسارت درآمدن سلطان سنجر در
٥٤٨ق/١١٥٣م به دست آنان، قدرت سلجوقیان در خراسان رو به افول نهاد (نک :
همو، ١/٢٦٢؛ ابن اثیر، ١١/١٧٦-١٧٧) و علاءالدین حسین غوری، ملقب به جهانسوز، نواحی
بامیان و تخارستان را به تصرف درآورد، آن نواحی را بر قلمرو غوریان افزود و حکومت
آنجا را به برادر بزرگتر خود فخرالدین مسعود واگذار کرد (منهاج، ١/٣٨٤).
از٥٥٠ق/١١٥٥م شاخۀ آلشنسب یا شنسبیان از حکومت غوریان در تخارستان و بامیان بنیاد
یافت که پس از حدود ٦٠ سال حکومت در ٦١٢ق/١٢١٥م به دست خوارزمشاهیان برافتاد (لین
پول، ٢/٦٣٢) و بر قلمرو آنان افزوده شد؛ اما چیرگی خوارزمشاهیان بر تخارستان دیری
نپایید و اندکی پس از آن تاریخ، سراسر نواحی شرقی سرزمینهای اسلامی به تصرف مغولان
درآمد.
چنگیزخان مغول در ٦١٧ق به هنگام محاصرۀ سمرقند سپاهیانی را برای تسخیر طالقان از
شهرهای تخارستان روانه کرد، اما مدافعان شهر در برابر مغولان ایستادگی کردند، تا
آنکه در ٦١٨ق چنگیزخان پس از چیرگی بر بلخ به طالقان تاخت و آنجا را به تصرف
درآورد(رشیدالدین، ١/٥٠٠، ٥١٩-٥٢٠). آنگاه مغولان در پی سلطان جلالالدین
خوارزمشاه تا بامیان را دستخوش قتل و غارت ساختند و در همان سال بر بامیان (در
تخارستان سفلا) دست یافتند (جوینی، ١/١٠٤-١٠٥). در منابع دورۀ مغول و روزگار پس از
آن از تخارستان کمتر یاد شده است، اما امروزه ولایتی در شمال افغانستان به نام
«تُخار» نامگذاری شده است که بخشهایی از سرزمین تخارستان تاریخی را در بر میگیرد.
ولایتنوبنیاد تخار باحدود٣٣٣‘١٢ کمـ٢ وسعت و با٠٦٠‘ ٧٥٣ تن جمعیت (١٣٨٥ش/٢٠٠٦م) از
شرق و جنوب شرقی به ولایت بدخشان، از غرب به ولایتهای قندوز و بغلان، از جنوب به
ولایت کاپیسا، و از شمال به کشور تاجیکستان محدود است. ولایت تخار که مرکز آن شهر
طالقان است، ٦ ولسوالی و ٥ علاقهداری دارد و شهرهای طالقان، چاه آب، ینگی قلعه،
اشکمش و فرخار مهمترین شهرهای آن بهشمار میآید («فرهنگ جهانی١»؛ دولتآبادی،
١٧٠-١٧٤).
مآخذ: ابن اثیر، الکامل؛ ابن حوقل، محمد، صورةالارض، به کوشش کرامرس، لیدن، ١٩٣٨م؛
ابن خردادبه، عبیدالله، المسالک و الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ١٣٠٦ق/١٨٨٩م؛
اخبارالدولة العباسیة، به کوشش عبدالعزیز دوری و عبدالجبار مطیبی، بیروت، ١٩٧١م؛
اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٧٠م؛ بارتولد، و. و.،
جغرافیای تاریخی ایران، ترجمۀ حمزه سردادور، تهران، ١٣٥٨ش؛ بلاذری، احمد، فتوح
البلدان، به کوشش عبدالله انیس طباع و عمر انیس طباع، بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ بهزادی،
رقیه، قومهای کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، تهران، ١٣٧٣ش؛ بیهقی، ابوالفضل،
تاریخ، به کوشش علیاکبر فیاض، مشهد، ١٣٥٠ش؛ پیگولوسکایا، ن. و.، شهرهای ایران در
روزگار پارتیان و ساسانیان، ترجمۀ عنایتالله رضا، تهران، ١٣٦٧ش؛ تاریخ سیستان، به
کوشش محمدتقی بهار، تهران، ١٣١٤ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، بهکوشش محمد
قزوینی، لیدن، ١٣٢٩ق/١٩١١م؛ حدودالعالم، بهکوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤٠ش؛
دولتآبادی، بصیر احمد، شناسنامۀ افغانستان، تهران، ١٣٨١ش؛ دینوری، احمد،
الاخبارالطوال، بهکوشش عبدالمنعم عامر، قاهره، ١٩٦٠م؛ رشیدالدین فضلالله، جامع
التواریخ، بهکوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، ١٣٧٣ش؛ شبانکارهای، محمد،
مجمعالانساب، به کوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٦٣ش؛ طبری، تاریخ؛ ظهیرالدین نیشابوری،
سلجوقنامه، تهران، ١٣٣٢ش؛ کولسنیکف، ا. ی.، ایران در آستانۀ یورش تازیان، ترجمۀ م.
ر. یحیایی، تهران، ١٣٥٧ش؛ گردیزی، عبدالحی، زینالاخبار، به کوشش عبدالحی حبیبی،
تهران، ١٣٤٧ش؛ گوتشمید، آلفرد، تاریخ ایران و ممالک همجوار آن از زمان اسکندر تا
انقراض اشکانیان، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٥٦ش؛ لین پول، استانلی، الدول
الاسلامیة، ترجمۀ م. ص. فرزات، دمشق، ١٣٩٤ق؛ مجمل التواریخ و القصص، به کوشش
محمدتقی بهار، تهران، ١٣١٨ش؛ مشکور، محمدجواد، جغرافیای تاریخی ایران باستان،
تهران، ١٣٧١ش؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، ١٩٠٦م؛ منهاج
سراج، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٦٣ش؛ یاقوت، بلدان؛ یعقوبی،
احمد، «البلدان»، همراه الاعلاق النفیسۀ ابن رسته، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٩١م؛
نیز:
Adams, D. Q., Tocharian Historical Phonology and Morphology, New Haven, ١٩٨٨;
Barthold, W. W., Turkestan Down to the Mongol Invasion, London, ١٩٧٧; Bivar, A.
D. H., »The History of Eastern Iran«, The Cambridge History of Iran, ed. E.
Yarshater, London, ١٩٨٣, vol. III)١(; Bosworth, C. E., The Ghaznavids their
Empire in Afghanistan and Eastern Iran, Edinburgh, ١٩٦٣; id, »The Ŧāhirids and
Ԩaffārids«, The Cambridge History of Iran, ed. R. N. Frye, London, ١٩٧٥, vol.
IV; Christensen, A., L’Iran sous les Sassanides, Copenhagen, ١٩٣٦; EI٢;
EI٢, S; Frye, R. N., The Golden Age of Persia, London, ١٩٧٥; id, The Heritage of
Persia, London, ١٩٧٦; Ghirshman, R., Iran, London, ١٩٦١; Gibb, H. A. R., The
Arab Conquests in Central Asia, New York, ١٩٧٠; Grousset, R., L’Empire des
steppes, Paris, ١٩٤٨; Le Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphate,
London, ١٩٦٦; Lyovin, A. V., An Introduction to the Languages of the World, New
York, ١٩٩٧; Markwart, J., Ērānšahr, Berlin, ١٩٠١; McGovern, W. M., The Early
Empires of Central Asia, Chapel Hill, ١٩٣٩; Strabo, The Geography, tr. H. L.
Jones, London, ١٩٦١; Watters, Th., On Yuan Chwang’s Travels in India, ed. T. W.
Rhys Davids and S. W. Bushell, London, ١٩٧٣; The World Gazetteer,
www.world-gazetteer.com; Zarrinkūb, A. H., »The Arab Conquest of Iran and its
Aftermath«, The Cambridge History of Iran, ed. R. N. Frye, London, ١٩٧٥, vol.
IV.
علی کرمهمدانی