دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٥٥٧١ ص
٥٥٧٢ ص
٥٥٧٣ ص
٥٥٧٤ ص
٥٥٧٥ ص
٥٥٧٦ ص
٥٥٧٧ ص
٥٥٧٨ ص
٥٥٧٩ ص
٥٥٨٠ ص
٥٥٨١ ص
٥٥٨٢ ص
٥٥٨٣ ص
٥٥٨٤ ص
٥٥٨٥ ص
٥٥٨٦ ص
٥٥٨٧ ص
٥٥٨٨ ص
٥٥٨٩ ص
٥٥٩٠ ص
٥٥٩١ ص
٥٥٩٢ ص
٥٥٩٣ ص
٥٥٩٤ ص
٥٥٩٥ ص
٥٥٩٦ ص
٥٥٩٧ ص
٥٥٩٨ ص
٥٥٩٩ ص
٥٦٠٠ ص
٥٦٠١ ص
٥٦٠٢ ص
٥٦٠٣ ص
٥٦٠٤ ص
٥٦٠٥ ص
٥٦٠٦ ص
٥٦٠٧ ص
٥٦٠٨ ص
٥٦٠٩ ص
٥٦١٠ ص
٥٦١١ ص
٥٦١٢ ص
٥٦١٣ ص
٥٦١٤ ص
٥٦١٥ ص
٥٦١٦ ص
٥٦١٧ ص
٥٦١٨ ص
٥٦١٩ ص
٥٦٢٠ ص
٥٦٢١ ص
٥٦٢٢ ص
٥٦٢٣ ص
٥٦٢٤ ص
٥٦٢٥ ص
٥٦٢٦ ص
٥٦٢٧ ص
٥٦٢٨ ص
٥٦٢٩ ص
٥٦٣٠ ص
٥٦٣١ ص
٥٦٣٢ ص
٥٦٣٣ ص
٥٦٣٤ ص
٥٦٣٥ ص
٥٦٣٦ ص
٥٦٣٧ ص
٥٦٣٨ ص
٥٦٣٩ ص
٥٦٤٠ ص
٥٦٤١ ص
٥٦٤٢ ص
٥٦٤٣ ص
٥٦٤٤ ص
٥٦٤٥ ص
٥٦٤٦ ص
٥٦٤٧ ص
٥٦٤٨ ص
٥٦٤٩ ص
٥٦٥٠ ص
٥٦٥١ ص
٥٦٥٢ ص
٥٦٥٣ ص
٥٦٥٤ ص
٥٦٥٥ ص
٥٦٥٦ ص
٥٦٥٧ ص
٥٦٥٨ ص
٥٦٥٩ ص
٥٦٦٠ ص
٥٦٦١ ص
٥٦٦٢ ص
٥٦٦٣ ص
٥٦٦٤ ص
٥٦٦٥ ص
٥٦٦٦ ص
٥٦٦٧ ص
٥٦٦٨ ص
٥٦٦٩ ص
٥٦٧٠ ص
٥٦٧١ ص
٥٦٧٢ ص
٥٦٧٣ ص
٥٦٧٤ ص
٥٦٧٥ ص
٥٦٧٦ ص
٥٦٧٧ ص
٥٦٧٨ ص
٥٦٧٩ ص
٥٦٨٠ ص
٥٦٨١ ص
٥٦٨٢ ص
٥٦٨٣ ص
٥٦٨٤ ص
٥٦٨٥ ص
٥٦٨٦ ص
٥٦٨٧ ص
٥٦٨٨ ص
٥٦٨٩ ص
٥٦٩٠ ص
٥٦٩١ ص
٥٦٩٢ ص
٥٦٩٣ ص
٥٦٩٤ ص
٥٦٩٥ ص
٥٦٩٦ ص
٥٦٩٧ ص
٥٦٩٨ ص
٥٦٩٩ ص
٥٧٠٠ ص
٥٧٠١ ص
٥٧٠٢ ص
٥٧٠٣ ص
٥٧٠٤ ص
٥٧٠٥ ص
٥٧٠٦ ص
٥٧٠٧ ص
٥٧٠٨ ص
٥٧٠٩ ص
٥٧١٠ ص
٥٧١١ ص
٥٧١٢ ص
٥٧١٣ ص
٥٧١٤ ص
٥٧١٥ ص
٥٧١٦ ص
٥٧١٧ ص
٥٧١٨ ص
٥٧١٩ ص
٥٧٢٠ ص
٥٧٢١ ص
٥٧٢٢ ص
٥٧٢٣ ص
٥٧٢٤ ص
٥٧٢٥ ص
٥٧٢٦ ص
٥٧٢٧ ص
٥٧٢٨ ص
٥٧٢٩ ص
٥٧٣٠ ص
٥٧٣١ ص
٥٧٣٢ ص
٥٧٣٣ ص
٥٧٣٤ ص
٥٧٣٥ ص
٥٧٣٦ ص
٥٧٣٧ ص
٥٧٣٨ ص
٥٧٣٩ ص
٥٧٤٠ ص
٥٧٤١ ص
٥٧٤٢ ص
٥٧٤٣ ص
٥٧٤٤ ص
٥٧٤٥ ص
٥٧٤٦ ص
٥٧٤٧ ص
٥٧٤٨ ص
٥٧٤٩ ص
٥٧٥٠ ص
٥٧٥١ ص
٥٧٥٢ ص
٥٧٥٣ ص
٥٧٥٤ ص
٥٧٥٥ ص
٥٧٥٦ ص
٥٧٥٧ ص
٥٧٥٨ ص
٥٧٥٩ ص
٥٧٦٠ ص
٥٧٦١ ص
٥٧٦٢ ص
٥٧٦٣ ص
٥٧٦٤ ص
٥٧٦٥ ص
٥٧٦٦ ص
٥٧٦٧ ص
٥٧٦٨ ص
٥٧٦٩ ص
٥٧٧٠ ص
٥٧٧١ ص
٥٧٧٢ ص
٥٧٧٣ ص
٥٧٧٤ ص
٥٧٧٥ ص
٥٧٧٦ ص
٥٧٧٧ ص
٥٧٧٨ ص
٥٧٧٩ ص
٥٧٨٠ ص
٥٧٨١ ص
٥٧٨٢ ص
٥٧٨٣ ص
٥٧٨٤ ص
٥٧٨٥ ص
٥٧٨٦ ص
٥٧٨٧ ص
٥٧٨٨ ص
٥٧٨٩ ص
٥٧٩٠ ص
٥٧٩١ ص
٥٧٩٢ ص
٥٧٩٣ ص
٥٧٩٤ ص
٥٧٩٥ ص
٥٧٩٦ ص
٥٧٩٧ ص
٥٧٩٨ ص
٥٧٩٩ ص
٥٨٠٠ ص
٥٨٠١ ص
٥٨٠٢ ص
٥٨٠٣ ص
٥٨٠٤ ص
٥٨٠٥ ص
٥٨٠٦ ص
٥٨٠٧ ص
٥٨٠٨ ص
٥٨٠٩ ص
٥٨١٠ ص
٥٨١١ ص
٥٨١٢ ص
٥٨١٣ ص
٥٨١٤ ص
٥٨١٥ ص
٥٨١٦ ص
٥٨١٧ ص
٥٨١٨ ص
٥٨١٩ ص
٥٨٢٠ ص
٥٨٢١ ص
٥٨٢٢ ص
٥٨٢٣ ص
٥٨٢٤ ص
٥٨٢٥ ص
٥٨٢٦ ص
٥٨٢٧ ص
٥٨٢٨ ص
٥٨٢٩ ص
٥٨٣٠ ص
٥٨٣١ ص
٥٨٣٢ ص
٥٨٣٣ ص
٥٨٣٤ ص
٥٨٣٥ ص
٥٨٣٦ ص
٥٨٣٧ ص
٥٨٣٨ ص
٥٨٣٩ ص
٥٨٤٠ ص
٥٨٤١ ص
٥٨٤٢ ص
٥٨٤٣ ص
٥٨٤٤ ص
٥٨٤٥ ص
٥٨٤٦ ص
٥٨٤٧ ص
٥٨٤٨ ص
٥٨٤٩ ص
٥٨٥٠ ص
٥٨٥١ ص
٥٨٥٢ ص
٥٨٥٣ ص
٥٨٥٤ ص
٥٨٥٥ ص
٥٨٥٦ ص
٥٨٥٧ ص
٥٨٥٨ ص
٥٨٥٩ ص
٥٨٦٠ ص
٥٨٦١ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٧٨٧

تجرید
جلد: ١٤
     
شماره مقاله:٥٧٨٧

تَجْـرید، در لغت به معنی برهنه کردن و پیراستن، و در حوزۀ بلاغت (ه‌ م) اصطلاحی مشترک در دانش بیان (ه‌ م) ــ در زمینۀ یکی‌از طبقه‌بندیهای استعارۀ مصرحه (نک‌ : ذیل، استعاره)‌ــ و در دانش بدیع (ه‌ م).
معانی تجرید: با توجه به نقش تجرید در هنر به طور عام و تفسیری که علمای بدیع از تجرید به دست داده‌اند، به طور خاص می‌توان تجرید را دارای دو معنای عام و خاص دانست:
١. معنای عام: تجرید در معنای عام، ابزار و شیوه‌ای است هنری در خدمت تخییل که شاعر در عملکرد شاعرانۀ خود، پیوسته از آن سود می‌جوید. بدین‌ترتیب که از طریق تجرید و انتزاع، واقعیتهای عینی را به تصویرهای ذهنی و جهان خیالی بدل می‌سازد و زمینۀ محاکاتِ (ه‌ م) شاعرانه و تخییل هنرمندانه را فراهم می‌آورد. «مقدماتِ موهمه (= خیال‌انگیز)» ــ که نظامی عروضـی در چهار مقـاله از آن سخـن می‌گوید ــ و زمینه‌ساز «التئامِ قیاسات مُنتِجۀ» شاعرانه می‌گردد (ص ٢٦)، حاصل انتزاع و تجریدِ واقعیتهای عینی و تبدیل آنها به واقعیتهای ذهنی و خیالی است. در این تکاپوی ذهنی، صنایع بدیعی و بیانی و شگردهای بلاغی به نسبتهای مختلف دخیل‌اند (نک‌ : ه‌ د، تخییل) و چنین است که می‌توان تجرید را اساس هر شعر و بنیاد هر هنر (شفیعی، ٦١) به شمار آورد و از صور خیال و تصویرپردازیِ ذهن براساس انتزاع و تجرید سخن گفت (نک‌ : آبرامز، ٧٦-٧٧؛ کادن، ٣, ٤١٥).
٢. معنای خاص: تجرید در معنای خاص و به عنوان اصطلاحی در دانش بدیع چنان است که از موصوفی، موصوفی دیگر متصف به صفتِ موصوف نخستین انتزاع کنند و بدین‌سان، بر قوت و شدت اتصاف موصوف نخستین به صفت مشترک تأکید ورزند و در این اتصاف مبالغه نمایند، چنان‌که از «شخص بخشنده» حاتم انتزاع کنند که در بخشندگی با شخص بخشنده اشتراک دارد و از این طریق نشان دهند که شخص بخشندۀ مورد نظر (موصوف نخستین) حتى از حاتم هم که مثال و مظهر بخشندگی است، بخشنده‌تر است و به همین سبب است که می‌توان حاتم را از او انتزاع کرد و چنین است که هدف تجرید که همانا مبالغه در توصیف بخشندگیِ شخص بخشنده (موصوف نخستین) خواهد بود، تحقق می‌یابد. این تعریف از آغاز، از روزگار خطیب قزوینی (د ٧٣٩ق/١٣٣٨م) صورت پذیرفته (نک‌ : الایضاح...، ٣٧٤، التلخیص...، ٣٦٨)، و با تکرار آن در دیگر آثار بلاغی سده‌های ٨ و ٩ق/١٤ و ١٥م (تفتازانی، المطول، ٤٣٢؛ شرح...، ١٩٦؛ جرجانی، ٢٣؛ طیبی، ٢٣٥؛ حسینی، ٢٢٦) و دیگر سده‌ها (مازندرانی، ٣٣٦؛ فقیر دهلوی، ٦٠) به روزگار ما رسیده است (گرکانی، ١١٠؛ آق اولی، ١٩٤-١٩٥؛ تقوی، ٢٥٥؛ رجایی، ٣٦٧؛ آهنی، ٢٠٤).
کاربرد تجرید: تجرید به گونه‌های مختلف در ادبیات عرب و به گونه‌هایی محدودتر در ادبیات فارسی رایج است:
١. در ادبیات عرب: تجرید در ادبیات عرب به ٤ شیوه و ٤ صورت به کار می‌رود:
الف ـ با واسطۀ حروف جارّه (من، باء، فی):
یک: مِنِ جاره یا تجریدیه، چنان‌که در عبارت «لِی مِنْ فُلانٍ، صدیقٌ حَمیمٌ: من از سوی فلان دوست، دوستی صمیمی و نزدیک به دست آورده‌ام»، که انتزاع دوست دوم از دوست اول با صفت مشترک «نزدیکی و صمیمیت» بیانگر مبالغه در دوستی و صداقتِ دوست نخستین است و تأکید بر این معنا ست که دوست نخستین در دوستی و صداقت بدان پایه رسیده است که می‌توان از او دوستی دیگر انتزاع کرد. در عبارت یاد شده، تجرید با مِنِ جاره صورت گرفته است.
دو: باء جاره، و آن دو گونه است:
یکم، باء معیت یا مصاحبت، چنان‌که در بیتِ ذوالرُّمه (٧٧-١١٧ق/٦٩٦- ٧٣٥م) شاهد آن توانیم بود: «وَ شَوهاءَ تَعْدوبی الیٰ صارِخِ الوغیٰ/ بِمُسْتَلْئِمٍ مِثْلِ الفَنیقِ المُرَحَّلِ: بسا اسب جنگ دیده‌ای که به شتر تنومند دارای ساز و برگ تمام می‌مانست، با شتاب مرا به همراه پهلوانی زره‌پوش ]= شخصیت انتزاع شده[ به میدان نبرد می‌برد تا به دادخواهی که کمک می‌طلبد و مدد می‌جوید، مدد رسانم» (خطیب، الایضاح، همانجا). در این بیت، شاعر به قصد مبالغه در جنگجویی و دلاوری خود، از خویش دلاوری زره‌پوش و جنگجو انتزاع کرده، و در عالم خیال با خود به میدان نبرد برده است. تجرید در بیت مذکور از طریق باءِ جاره با معنیِ «مع» (بِمُسْتَلْئمٍ)‌ صورت گرفته است. از این «باء» به «باء معیت» و «باء مصاحبت» تعبیر می‌شود.
دوم، باء تجرید، که بر سر موصوف نخستین (مُنْتَزَعٌ منه) درمی‌آید، مثلِ «لَئِنْ سَأَلْتَ فلاناً، لَتَسْأَلَنَّ بِهِ البَحْرَ: اگر از فلان درخواست کنی، از دریا درخواست کرده‌ای» که مراد از «فلان»، ممدوح است که در اتصاف وی به جوانمردی و بخشندگی مبالغه شده، و این مبالغه تا بدان‌جا ست که گویی می‌توان از وی «دریای جوانمردی و بخشندگی» انتزاع کرد.
سه : فی جرّ : آن درآمدن فی بر سر موصوف نخستین (مُنْتَزَعٌ منه) است، چنان‌که در آیۀ «لَهُمْ فیها دارُالْخُلْد: برای کافران در دوزخ، خانۀ ابدی است» (فصلت/٤١/ ٢٨) «دارخلد» از «جهنم» (موصوف نخستین) انتزاع شده است تا در اتصاف جهنم به شدت عذاب و جاودانگی کافران در آن مبالغه شود.
ب ـ بی‌واسطۀ حروفِ جاره، به‌طور مستقیم، مثلِ بیت قتادة‌بن سلمۀ حنفی: «فَلَئنْ بَقیْتُ لَأَرْحَلَنَّ بِغَزْوَةٍ/ تَحْوِی الغَنٰائِمَ اَو یَموتَ کَریم: اگر زنده بمانم، به نبردی می‌شتابم که از آن غنایم بسیار به بارآید، مگر آنکه «جوانمرد بخشنده» بمیرد ]و موجب شود تا آن نبرد انجام نپذیرد[» (خطیب، همان، ٣٧٥). مراد از «کریم» خود شاعر، یعنی «قتاده» است که به قصد مبالغه و تأکید بر کرم خویش شخصی کریم را از نفس خود انتزاع کرده است. به نظر برخی از ادبا در تعبیر «یموت کریم»، «مِن» در تقدیر است: «...‌اَو یَموتَ مِنّی کریمٌ»، اما اکثر معتقدند که این امر وجهی ندارد، زیرا تجرید مستقیم و بی‌واسطۀ حرف جر نیز میسر است.
ج ـ به طریق کنایه (ه‌ م)، چنان‌که در بیت اعشى (د ٧ق/ ٦٢٨م) آمده است: «یا خَیْرَ مَنْ یَرْکَبُ المَطیَّ وَ لا/ یَشْرَبُ کَأْساً بِکَفِّ‌ مَنْ بَخِلا: ای شهسوار، و ای کسی که بهترین سوار کار است و جام از بخیل نمی‌ستاند و نمی‌نوشد» (ص ٢٣٥). در این بیت از ممدوح که خود بخشنده و کریم است، شخصیتی بخشنده انتزاع شده است که ممدوح، جام از دست او می‌گیرد و می‌آشامد، و این شخصیت بخشنده با تعبیری کنایی، یعنی از طریق مصراع دومِ بیت، معرفی شده است و بدیهی است که لازم معنای «نفی آشامیدن شراب از دست بخیل» همانا جام گرفتن از دست شخص بخشنده خواهد بود.
د ـ به طریق خطاب النفس، و آن چنان است که شاعر از خویشتن خویش شخصی دیگر، همانند خود انتزاع کند، او را مخاطب قرار دهد و با او گفت و گو کند، چنان‌که متنبی چنین کرده است: «لاخَیْلَ عِنْدَکَ تُهْدیها وَ لامالُ/ فَلْیُسْعِدِ النُّطْقُ اِنْ لَمْ تُسْعِدِ الحالُ: ]خطاب به خود می‌گوید]: کنون که نه اسبی‌داری و نه مالی‌داری که ببخشی؛ باید سخنت ]= شعرت[ به کمک تو بیاید و آن را به ممدوح ارزانی داری» (ص ٣٩٦). در این بیت، شاعر از نفس خود، شخصی دیگر همانند خویش در نداشتن مال و حال و وضع مناسب انتزاع کرده، او را مخاطب قرار داده، با او سخن گفته، و از او خواسته است تا چنان‌که باید سخن بگوید و از شعر خود در ستایش ممدوح به بهترین وجه کمک بگیرد و بدین‌سان، بر فقر و نیز بر قدرت خود در کار شاعری تأکید ورزیده است.
تجرید به صورتی که مورد بحث قرار گرفت، همراه با شواهدی که بدانها استشهاد شد، ظاهراً، نخستین‌بار از سوی خطیب قزوینی، تنظیم و گزارش شده است (نک‌ : الایضاح، ٣٧٤- ٣٧٥؛ التلخیص، ٣٦٨- ٣٦٩) و سپس، غالباً بی‌هیچ گونه دگرگونی و گاه، با اندک دگرگونی ظاهری در کتب بلاغیِ تألیف شده به زبان عربی پس از خطیب، از مطول تفتازانی (٧٢٢-٧٩٢ق/١٣٢٢-١٣٩٠م) تا جواهر البلاغۀ احمد هاشمی (١٢٩٥-١٣٦٢ق/ ١٨٧٨-١٩٤٣م) تکرار شده است (برای نمونه، نک‌ : تفتازانی، المطول، ٤٣٢-٤٣٤، شرح، ١٩٦-١٩٧؛ طیبی،٢٣٥- ٢٣٨؛ مازندرانی، ٣٣٦- ٣٣٨؛ هاشمـی، ٣٧٤-٣٧٥). در کتب بلاغـی به‌ زبان فارسی (نک‌ : ه‌ د، بلاغت، بخش بلاغت در زبان و ادب فارسی) که براساس مطـول و شرح المختصر نگارش یافته، ضمن ترجمۀ سخنان خطیب بدان‌سان که در مطول و مختصر آمده است، شواهدی از شعر فارسی به شواهد عربی افزوده شده (برای نمونه، نک‌ : آق اولی، ١٩٤-١٩٦؛ رجایی، ٣٦٧-٣٧٠؛ آهنی، ٢٠٤-٢٠٦)، و در پاره‌ای از این گونه منابع، مطالب صورت اجمال یافته است (برای نمونه، نک‌ : فقیر دهلوی، ٦٠؛ گرکانی، ١١٠-١١١؛ تقوی، ٢٥٥-٢٥٦).
شیوه‌های رایج در تجرید را، با توجه به مطالبی که موردبحث و بررسی قرار گرفت، می‌توان به طور کلی به دو روش تقسیم کرد: روش «تجرید از خود» (اول شخص) و روش «تجرید از دیگران» (دوم شخص و سوم شخص). بدین‌معنا که موصوف نخستین (مُنتَزَعٌ مِنه) یا نفسِ گوینده است و موصوف دوم از آن انتزاع می‌شود، یا دیگران هستند و موصوف دوم از آنان انتزاع می‌گردد.
٢. در ادبیات فارسی: از میان شیوه‌های رایج در تجرید، شیوۀ «تجرید از خود» در زبان و ادب فارسی موردتوجه قرار داشته است. از آنجا که پس از انتزاعِ موصوفِ دوم از نفس گوینده که موصوف نخستین (مُنْتَزعٌٰ منه) به شمار می‌آید، حکم شاعرانه، گاه به طور مستقیم و همراه با خطاب النفس صادر می‌شود و گاه به گونه‌ای غیرمستقیم صدور می‌یابد، می‌توان صنعت تجرید را در ادب فارسی به مستقیم و غیرمستقیم تقسیم کرد:
الف ـ مستقیم، یا خطاب النفس، چنان است که شاعر پس از انتزاعِ شخصیتی چون خود از نفس خویش، او را مخاطب قرار می‌دهد و در نقش منادا ظاهر می‌سازد و به طور مستقیم با او سخن می‌گوید. به همین سبب، از این گونه تجرید در ادب فارسی به خطاب النفس تعبیر شده است، مثلِ «حافظا، می‌ خور و مستی کن و خوش باش، ولی/ دام تزویر مکن چون دگران قرآن را» (حافظ، غزل ٩، بیت ١٠).
ب ـ غیرمستقیم، و آن چنان است که شخصیتِ انتزاع شده از نفس شاعر، مخاطب واقع نمی‌شود، بلکه به گونه‌ای غیرمستقیم از وی سخن در میان می‌آید و به صدور حکم شاعرانه مبادرت می‌شود، چنان‌که نظیری نیشابوری (د ١٠٢٣ق/١٦١٤م) شخصی چون خود را با چشم گریه‌آلود از نفس خویش انتزاع کرده، به گونه‌ای غیرمستقیم از او سخن گفته، و بدین‌سان، در گریان بودن خود مبالغه کرده است: «نظیری را به مجلس بردم امروز و غلط کردم/ مرا رسوای عالم ساخت چشم گریه‌آلودش» (غزل ٣٣١، بیت ٩).
از آنجا که شاعران غالباً صنعت تجرید را با استفاده از تخلص خود به کار می‌گیرند، مقطع غزل در شعر فارسی جلوه‌گاه این صنعت است.
صورت مستقیم تجرید در شعر فارسی را حداقل از سدۀ ٩ق/١٥م به این سو می‌توان در کتب بلاغی بازیافت (نک‌ : حسینی، ٢٢٦؛ گرکانی، ١١٠؛ آق اولی، ١٩٥-١٩٦؛ تقوی، همانجا؛ همایی، ١/ ٢٩٨- ٢٩٩) و صورت غیرمستقیم آن را با استشهاد به بیت نظیری در آثار بلاغی سدۀ ١٢ق/ ١٨م به بعد می‌توان بازجُست (نک‌ : فقیر دهلوی، همانجا؛ هدایت، ٨٨؛ آهنی، ٢٠٥).
شفیعی‌کدکنی در کتاب شاعر آینه‌ها به رغم نظر اهل بلاغت ــ که تجرید را متفاوت با استعاره، اعم از مصرّحه و مکنیه و مستقل از این دو صنعت می‌شمارند (برای نمونه: نک‌ : تفتازانی، المطول، ٣١٠-٣١١) ــ این صنعت را ملازم تشخیص١ (استعارۀ مکنیه) می‌شمارد و آن‌را به ویژه از خصیصه‌های سبکی شعر بیدل دهلوی (١٠٥٤-١١٣٣ق/١٦٤٤-١٧٢٠م) محسوب می‌دارد (ص ٦١- ٦٢). شواهدی که وی از شعر بیدل در صنعت تجرید


به دست می‌دهد، مثل مصراع «عافیت‌سوز بود، سایۀ اندیشۀ ما» و مصراع «می‌چکد خون تحیّر ز رگ و ریشۀ ما»، جمله نمونه‌هایی از استعارۀ مکنیه به شمار می‌آیند (همانجا).
پیوند تجرید و تشبیه: تأمل در شواهد تجرید، اعم از شواهد عربی و فارسی، نشان می‌دهد که میان موصوف نخستین و موصوف دوم، به گونه‌ای نهفته، رابطۀ تشبیهی برقرار است و به تعبیر امروز، ژرف ساختِ تجرید، تشبیه است. بدین‌ترتیب که موصوف نخستین، مشبّهٌ‌به، و موصوفِ برآمده از آن، یعنی موصوف دوم، مشبَّه محسوب می‌شود و صفتِ مشترک، وجه ‌شبه به شمار می‌آید و بدان سبب که برطبق معیارهای بلاغی، وجه شَبَه در مشبّهٌ‌به اشدّ و اقوا ست، زمینۀ مبالغه در اتصاف موصوف نخستین به صفت مشترک (وجه شبه) که هدف تجرید است، فراهم می‌آید.

مآخذ: آق اولی، عبدالحسین، درر الادب، شیراز، ١٣٤٠ش؛ آهنی، غلامحسین، معانی بیان، تهران؛ اعشى، میمون بن قیس، دیوان، به کوشش م. محمدحسین، قاهره، مکتبة الآداب؛ تفتازانی، مسعود، شرح المختصر، قم، کتابفروشی کتبی نجفی؛ همو، المطول، قم، مکتبة الداوری؛ تقوی، نصرالله، هنجار گفتار، اصفهان، ١٣٦٣ش؛ جرجانی، علی، التعریفات، قاهره، ١٣٠٦ق؛ حافظ، دیوان، به کوشش پرویز ناتل خانلری، تهران، ١٣٦٢ش؛ حسینی‌نیشابوری، عطاءالله، بدایع الصنایع، به کوشش رحیم مسلمانیان قبادیانی، تهران، ١٣٨٤ش؛ خطیب قزوینی، محمد، الایضاح فی علوم البلاغة، بیروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، التلخیص فی علوم البلاغة، به کوشش عبدالرحمان برقوقی، قاهره، المکتبة التجاریه؛ رجایی، محمدخلیل، معالم البلاغه، شیراز، ١٣٤٠ش؛ شفیعی‌کدکنی، محمدرضا، شاعر آینه‌ها، تهران، آگاه؛ طیبی، حسین، التبیان فی البیان، به کوشش توفیق فیل و عبداللطیف لطف‌الله، کویت، ١٩٨٦م؛ فقیر دهلوی، میرشمس‌الدین، حدایق البلاغت، لکهنو، ١٨٧٢م؛ قرآن کریم؛ گرکانی، محمدحسین، ابدع البدایع، تهران، ١٣٢٨ق؛ مازندرانی، محمدهادی، انوار البلاغه، به کوشش محمدعلی غلامی‌نژاد، تهران، ١٣٧٦ش؛ متنبی، احمد، دیوان، به کوشش عبدالوهاب عزام، بیروت، دارالزهراء؛ نظامی‌عروضی، احمد، چهار مقاله، به کوشش محمد قزوینی، تهران، ١٣٤١ش؛ نظیری نیشابوری، محمدحسین، دیوان، به کوشش محمدرضا طاهری، تهران، ١٣٧٩ش؛ هاشمی، احمد، جواهر البلاغة، بیروت، داراحیاء التراث العربی؛ هدایت، رضا قلی‌، مدارج البلاغه، به کوشش حسین معرفت، شیراز، ١٣٥٥ش؛ همایی، جلال‌الدین، فنون بلاغت و صناعات ادبی، تهران، ١٣٦١ش؛ نیز:
Abrams, M.H., A Glossary of Literary Terms, New York etc., ١٩٧١; Cuddon, J.A., A Dictionary of Literary Terms and Literary Theory, New York, Blackwell.
اصغر دادبه