دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٦٣٥
| تابعین جلد: ١٤ شماره مقاله:٥٦٣٥ |
تابِعين، عنوانی برای نسلی از عالمان دينی که به درک پيامبر
(ص) نايل نشده، اما اصحاب آن حضرت را درک کردهاند. اين اصطلاح در حوزههای مختلف
از علوم اسلامی، از حديث و تاريخ گرفته تا فقه و تفسير اهميت داشته، و بيانگر
مرحلهای از انتقال و نيز ساماندهی علوم اسلامی است.
تعبير تابعين خاستگاه قرآنی دارد، اما مفهوم آن در فرايندی تاريخی شکل گرفته است.
در اين فرايند، گروهی از مسلمانان نخستين که در قرآن کريم «تابعين به احسان» خوانده
شده، و مورد ستايش قرار گرفتهاند، نسل پس از صحابه دانسته شده، و نزد مسلمانان به
اين تعبیر شهرت یافتهاند. تعبير قرآنی تابعين، نخست زمينهساز شکلگيری صفت منسوب
«تابعی» (منسوب به تابعين) شده، و سپس تعبير تابعين با تسامح، به عنوان جمع تابعی
شناخته شده است. تنها در برخی کتب شرح مصطلحات اشاره شده که افزون بر تابعی، تابع
نيز به عنوان مفرد تابعين شناخته بوده است (نووی، تهذيب...، ١/٤٤؛ ابن جماعه،
١١٤).
الفـ مفهوم تابعين
١. پيشينه در قرآن و حديث: تنها آيۀ قرآنی که ناظر به جايگاه تابعين دانسته شده،
آيۀ ١٠٠ از سورۀ توبه است. عموم مفسران بر اين نکته متفقاند که عبارت «... وَ
الَّذينَ اتَّبَعوهُمْ بِاِحْسانٍ ...» پس از نام بردن از مهاجرين و انصار، ناظر به
نسلی پس از صحابه است که راه آنان را دنبال کردهاند. البته برداشتی فارغ از سنت
تفسيری، میتواند کاملاً متفاوت باشد.
با تکيه بر ظاهر آيه، میتوان گفت که «وَ الَّذينَ اتَّبَعوهُمْ...»، ياد شده پس از
«وَ السّابِقونَ اَلْاَوَّلونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الْاَنْصارِ»، اشاره به کسانی
باشد که در زمانی ديرتر از سابقين (از مهاجر و انصار) ايمان آوردهاند و از آنجا که
به نيکويی پای جای پای آنان نهادهاند، رضای الاهی، همچون سابقان شامل آنان نیز شده
است. در واقع، با قرائت غير مبتنی بر سنت تفسيری، مقصود از «وَالَّذينَ
اتَّبَعوهُمْ» در اين آيه، متأخران از صحابه است. با توجه به تعبير «رَضِیَ اللهُ
عَنْهُمْ وَ رَضوا عَنْهُ»، و با توجه به اينکه در تمام کاربردهای قرآنی، اين رضای
دوسويه مبتنی بر امری سابق است، دور از اسلوب قرآنی است که «و الَّذينَ
اتَّبَعوهُمْ» ناظر به آيندگان باشد. اگرچه در منابع کهن به ندرت، به اين نکته
تأکيد شده است (مثلاً نک : ابوالقاسم کوفی، ٨٦؛ قس: ثعالبی، ٣/ ٢٠٨).
حتى در صورتی که چنين بازگشتی به آينده پذيرفته شود، موجبی برای محدود کردن آن به
نسلی خاص نيست و «وَ الَّذينَ اتَّبَعوهُمْ» میتواند تا برپايی قيامت دوام داشته
باشد و اين نکتهای است که از سدۀ ١ق تا سدههای اخير بارها از سوی مفسران گفته شده
(مثلاً نک : طبرسی، ٥/١١١؛ ابن جوزی، ٣/ ٣٣٣؛ شوکانی، ٢/ ٣٩٨)، و در کتب غير
تفسيری نيز بازتاب يافته است (مثلاً نک : دمياطی، ١/٢).
گفتنی است که در قرائتی غير مشهور از عصر کبار صحابه، عبارت به صورت «والانصارُ
الذين اتبعوهم» خوانده شده که در اين قرائت، «الذين اتبعوا» توضيحی برای انصار، و
نه اشاره به
گروه سوم بوده است (ابن خالويه، ٥٤؛ قس: ابن جزری، النشر، ٢/٢٨٠). رواياتی که اين
قرائت را توضيح دادهاند، حکايت از نامأنوس بودن گروه سوم برای برخی از مهتران
صحابه دارند (نک : طبری، التفسير، ١١/ ٨؛ ابن حجر، «الکاف ...»، ٢/٣٠٤-٣٠٥؛ سيوطی،
الدر…، ٤/ ٢٦٨). تفسير آيه بر پايۀ اين قـرائت، در قـرنهای بعد ــ اگـرچه به ندرت
ــ هوادارانی داشتـه است (مثلاً نک : ابوطالب مکی، ١/٥؛ زمخشری، ٢/٣٠٤).
در منابع تفسيری، برخی ديگر از آيات قرآنی را نيز ناظر به تابعين دانستهاند
(صنعانی، تفسير ...، ٣/٢٩٢؛ طبری، همانجا؛ بغوی، ٤/٣٢٠؛ زمخشری، ٤/٥٣٠؛ قرطبی،
١٨/٣٢)؛ در حالی که ظاهر آنها صرفاً بر مؤمنانی در آينده دلالت دارد، بدون آنکه
محدود به نسلی معين باشد.
در پیجويی از جايگاه تابعين در حديث نبوی، مهمترين مورد حديث «خير الناس
قرنی...» است که از طريق شماری از مهتران صحابه، از جمله عبدالله بن مسعود و عمران
بن حصين نقل شده است. بر اساس اين حديث، نسل پس از صحابه، بهترين مردماند و نسل پس
از آنان، ديگر از چنين فضيلتی برخوردار نخواهند بود (مثلاً نک : بخاری، الصحيح، ٢/
٩٣٨، ٣/١٣٣٥؛ مسلم، ٤/ ١٩٦٣-١٩٦٤؛ حاکم، المستدرک...، ٣/٢١١، ٥٣٥). اين حديث با
تعدد طرق و شهرت، از مؤثرترين نصوص در شکلگيری مفهوم تابعين و دادن ارزش معنوی
ويژه به اين طبقه است. نیز حديثی نبوی با اين مضمون را بايد به آن افزود که «خوشا
آنکه مرا بيند و خوشا آنکه کسی را که مرا ديده است، بيند» (همان، ٤/٩٦؛ طبرانی،
٢٢/٢٠؛ ضياءالدین مقدسی، ٩/ ٩٩؛ برای بهرهگيری از آن، نک : سيوطی، تدريب...،
٢/٢٣٥).
افزون بر آن، در برخی از احاديث نبوی، به خصوص حديث مربوط به اويس قرنی، به گروهی
با تعبير «تابعين» اشاره شده است (مسلم، ٤/ ١٩٦٨؛ احمد بن حنبل، مسند، ١/ ٣٨،
٣/٤٨٠؛ حاکم، همان، ٣/٤٥٥، ٤٥٦)، اما افزون بر تأملی که در اعتبار اين حديث وجود
دارد، دلالتی بيش از تعبير تابعين در قرآن نمیتوان از آن دریافت.
٢. مفهوم تابعين در سدۀ نخست هجری: نخستين مرحله در شکلگيری مفهوم تابعين را بايد
در زمان حيات پيامبر (ص) جست که با الهام از آيۀ ١٠٠ سورۀ توبه، زمينۀ نامگذاری
گروهی از مسلمانان عصر پيامبر (ص) به تابعين فراهم آمده است. نمونهای از اين
کاربرد در حديث اسلام آوردن برادرزادۀ مجاشع بن مسعود بازتاب يافته است؛ آنجا که
وی درخواست میکند تا بر «هجرت» بيعت کند و پيامبر (ص) با تکيه بر اينکه «پس از فتح
هجرتینيست»، او را به بيعت بر «اسلام» فرا میخواند و اينکه از «تابعين به احسان»
به شمار آید (احمد بن حنبل، همان، ٣/ ٤٦٨؛ ابن ابی عاصم، الآحاد ...، ٣/٨٦؛ طبرانی،
٢٠/٣٢٥). دو اصطلاح مهاجرين و انصار برای طبقهبندی مسلمانان پيش از فتح مکه بسنده
بود، اما پس از فتح گروهی پرشمار به مسلمانان افزوده شدند که در هيچ يک از دو گروه
جای نداشتند و چنين مینمايد که در همان عصر نبوی، همه يا جمعی از آنان با عنوان
«تابعين» شناخته میشدند. در اواخر عصر نبوی، جمعيت قابل ملاحظهای از اعراب اسلام
آورده از قبايل گوناگون وجود داشتند که با عنوان «اعراب مؤمن» يا «وفود عرب» شناخته
میشدند و در کنار مهاجران، انصار و تابعين، گروه چهارم به شمار میرفتند (حارث،
٢/٦٢٤؛ طبری، التفسير، ١٠/٥٤). بدينترتيب، برآورد گزارشها نشان میدهد که تابعين،
در کنار مهاجران و انصار از نوعی شرف معنوی و اجتماعی برخوردار بودند و از
هميننظر، همواره در کنار آن دو گروه، به عنوان گروهی مهم ياد شدهاند و در تصميمات
مهم نقش داشتهاند. اعراب مؤمن، از آن حيث که در شمار نخبگان نبوده، و کماهميت
تلقی میشدهاند، در اغلب گزارشهای مربوط به سدۀ نخست هجری، در کنار ٣ گروه
مهاجران،انصار و تابعين،ياد نشدهاند.
پس از وفات پيامبر (ص)، تا سالها همچنان اين گروهبندیها وجود داشته است. در آغاز
خلافت عمر، پس از فتح قادسيه برای تقسيم فیء، به ترتیب مهاجرين، آنگاه انصار و
سپس تابعين طبقهبندی شدند (طبری، تاريخ، ٢/٤٥٤). اما در ٢٣ق/٦٤٤م، در سخنرانی
عبدالرحمان بن عوف به هنگام اعلام خلافت عثمان از سوی شورای ٦ نفره، هنگام شمردن
موافقان خلافت وی، از ٤ گروه مهاجرين، انصار، «وفود عرب» و صالحان تابعين سخن رفته
است (حارث، همانجا).
در دهۀ ٣٠ق، نمونههای بسیاری از رواج کاربرد تعبير تابعين میتوان یافت که در
تحليل آنها، تحولی نسبی ديده میشود. در شماری از خطبهها، نامهها و سرودهها که
به پيروی از آيۀ شريفه، یادکرد تابعين پس از مهاجرين و انصار آمده، همان کاربرد عصر
نبوی دوام يافته است؛ از جمله در نامهای از حضرت علی (ع) در اواخر سال٣٦ق (نک :
نهج البلاغة، نامۀ ٢٨)، خطبهای از مالک اشتر در همان سال (دينوری، ١٤٣)، خطبهای
از زيد بن حصين طايی در ٣٧ق (نصر، ٩٩)، سرودهای در رثای عروة بن داوود عامری در
همان سال که در آن تابعين در کنار اهل «بدر» و «نقباء» آمده است (همو، ٤٥٩) و
نامهای از حضرت علی (ع) در اواخر سال ٣٩ يا اوايل ٤٠ق ( الامامة...، ١/١٧٧؛ ابن
طاووس، ١٨٥؛ نيز نک : ابن رستم، ٤٢٦). گاه نيز تابعين بهسابقين عطف شده، و همين
معنا از آن اراده شده است (مثلاً خطبهای از معاويه در حدود سال٣٥ق، نک :
ابنشبه، ٣/١٠٩٢؛ الامامة،١/ ٤٨).
همين کثرت کاربرد که از توجه به اين اصطلاح حکايت دارد، زمينۀ تحول معنايی آن را
نيز فراهم آورده است.
ظاهراً تعميم «تابعين» به کسانی که صحبت پيامبر(ص) را درک نکرده بودند، از همان عصر
رسول اکرم(ص) پذيرفته بود؛ اما چنين مینمايد که در اواسط دهۀ ٣٠ق، «تابعين» در
برخی از کاربردها که نه با مهاجرين و انصار، يا سابقين، بلکه با صحابه متناظر گشته،
بيشتر به کسانی اطلاق شده است که صحبت پيامبر (ص) را درک نکرده بودند. نمونۀ اين
کاربرد را میتوان در نامهای سراغ گرفت که در حدود سال ٣٥ق، به نام بازماندگان
شورای ٦ نفره بر ضد عثمان انتشار يافته بود (نک : همان، ١/٥٣-٥٤).
با دور شدن از عصر نبوی، اصطلاح تابعين گام در راه تغييری تدريجی نهاده است. نياز
برای ارزش نهادن به نخبگانی که پس از عصر نبوی باليده بودند، زمينۀ آن را فراهم
آورده بود تا در نيمۀ دوم سدۀ نخست هجری، طيف کسانی که صحبت پيامبر (ص) را درک
نکرده بودند، بر معنای اصطلاح تابعين بيش از پيش غلبه يابد. آن طبقه از نخبگان که
در اواخر عصر نبوی و دورۀ خلفای نخستين با عنوان تابعين شناخته میشدند، در نيمۀ
اخير سده، اهميت اجتماعی خود را از دست داده بودند و ضرورتی برای ذخيرهسازی اين
اصطلاح برای آن طبقه وجود نداشت.
فقدان مقتضی برای حفظ کاربرد متقدم تابعين (نخبگان بجز مهاجرين و انصار) و پديد
آمدن مقتضی برای کاربرد اين اصطلاح برای کسانی که از شرف صحبت پيامبر (ص) برخوردار
نبودهاند، زمينۀ تحولی مهم در معنای اين اصطلاح را در حدود دهۀ ٧٠ق فراهم آورد.
يکی از مهمترين گزارشها مربوط به عبدالله بن موهب است که بايد آن را در ٧٦ق/٦٩٥م
يا اندکی پس از آن، يعنی تاريخ نخستين ضرب سکه توسط عبدالملک بن مروان (نک : ابن
اثير، ٤/٤١٦) دانست. به موجب اين گزارش، به هنگام ورود سکههای عبدالملک به مدينه،
نه صحابه و نه تابعين هیچ کدام بر آن خردهای نگرفتهاند (بلاذری، ٥٧٢). چنين
مینمايد که در آن دوره، تقابل تابعين و صحابه، تقابلی جاافتاده بوده است.
در همين سالها، بايد از يادکرد تابعين در يکی از ادعيۀ امام زينالعابدين (ع) (د
٩٤ق) سخن به میان آورد که پس از يادی از صحابه، بر تابعين نيز درود فرستاده است.
تعبير «صَلِّ عَلَی التّابِعِينَ مِنْ يَوْمِنَا هَذا الى يَوْمِ الدّینِ»
(صحيفه...، دعای ٤)، به روشنی حکايت از آن دارد که در کاربرد آن عصر، تابعين هنوز
بهيک نسل بهخصوص کاهش داده نشده، و تمام پسينيان را دربر میگرفته است.
در واپسين سالهای سدۀ نخست هجری، در عباراتی از عامر شعبی (د ١٠٣ق/٧٢١م)، عکرمه
مولای ابن عباس (د ١٠٥ق)، ضحاک بن مزاحم (د ١٠٥ق) و ابنسيرين (د ١١٠ق)، کاربرد
تابعين در تناظر با صحابه، برای دلالت بر گروهی که پس از آنان آمدهاند، توسعه
يافته است (دربارۀ شعبی، نک : طبری، تاريخ، ٢/ ٤٦٨؛ برای عکرمه، نک : صنعانی،
تفسير، ٣/٢٩٢؛ سيوطی، الدر...، ٨/١٥٣، برای ضحاک، نیز نک : همانجا؛ برای
ابنسيرين، نک : ابنابیشيبه، ٣/٢٣٠).
٣. مفهوم تابعين در عصر تدوين: با آغاز سدۀ ٢ق که عملاً دورۀ تاريخی تابعين ــ به
معنای مصطلح ــ نيز به پايان آمده، اصطلاح تابعين روی به ثباتی افزون نهاده است.
بسياری از گزارشهای اين سده، دربر دارندۀ خبری يا پرسشی دربارۀ درک تابعين توسط
نسلهای پسين بوده است. زمانی که سليمان بن عبدالرحمان بن حباب (نيمۀ اول قرن ٢ق)
دربارۀ شمار بسيار کسانی از تابعين که آنان را درک کرده، سخن گفته است، با تعبير
«رجالاً من المهاجرين و رجالاً من الانصار من التابعين» (ابن سعد، ٢/٣٨٣)، با تقسيم
مهاجران و انصار به دو طبقۀ صحابه و تابعين، قسيم بودن تابعين برای مهاجران و انصار
را کاملاً وانهاده، و از کاربردهای سدۀ نخست هجری کاملاً فاصله گرفته است (برای نقل
قولی از مقاتل بن حيان، نک : قرشی، ٤٦١).
در ميانۀ سدۀ ٢ق، سفيان ثوری در تعريفی که از تابعين به دست داده، به اين نکته
تصريح کرده است که تابعين کسانی هستند که اصحاب پيامبر (ص) را درک کردهاند، اما
شرف درک صحبت پيامبر (ص) را نداشتهاند. با اينهمه، او صدق عنوان تابعين بر کسانی
تا روز قيامت را پذيرفته، و اين عنوان را محدود بهنسل خاصی ندانسته است (نک :
سيوطی، همان، ٤/٢٧٢).
در همان سالها، زمانی که از سعيد بن عبدالعزيز تنوخی (د ١٦٧ق)، فقيه شام دربارۀ يکی
از رفتارهای فقهی تابعين پرسش شده، او اوزاعی (د ١٥٧ق) را به عنوان فرد اجلای اين
رفتار معرفـی کرده است (نک : ذهبی، سير...، ٧/١٣٢)، در حالی که وی ــ در کاربرد
مصطلح ــ جزو اتباع تابعين بوده است.
ربع سوم سدۀ ٢ق، برههای مهم در تحول معنايی تابعين بوده است. در اين دوره، همزمان
با کوششهايی که برای ساماندهی به معـارف دينی ــ بهويژهفقه ــ
صورتگرفته،ضرورت دقت بيشتر در اصطلاحات را پديد آورده، و در پی همين تدقيق، مفهوم
تابعين، به آنان که صحابه را درک کردهاند، محدود شده است. جداسازی رجالی که هرگز
صحابه را درک نکردهاند (به اصطلاح اتباع تابعين) از تابعين، تلويحاً در نوشتههای
ليثبنسعد (د ١٧٥ق/٧٩١م)، فقيه مصری بازتابيافته است (نک : ليث، ٤٨٩؛ نيز مالک،
«رسالة...»، ٥٠٠).
شاگردان ابن مبارک (د ١٨١ق/٧٩٧م) نيز به سبب مفروض بودن اين تحديد، يافت شدن تابعين
در اواسط سدۀ ٢ق را ناممکن میانگاشتند (ابونعيم، ٨/١٦٤). در پايان سدۀ ٢ق، از خلال
منابع گوناگون از جمله آثار شافعی، به وضوح تثبيت اصطلاح تابعين به معنای مصطلح در
فرهنگ اسلامی و تحديد آن به کسانی که اصحاب پيامبر (ص) را درک کردهاند،
برمیآيد(مثلاً نک : الرسالة، ٤٥٥، ٤٦١، ٤٦٧،جم ، الام،١/١٥٣،
جم ).
چنين مینمايد که بهرغم کوشش فقيهان متقدم از اصحاب حديث در جهت تحديد مفهوم
تابعين، گروهی ديگر از عالمان نسبت به اين تحديد، تا سدۀ ٣ق همچنان مقاومتهايی
داشتهاند. از جمله همزمان با ابنمبارک، بايد از کسانی چونعيسیبنموسیٰ ياد کرد
که در برابر پرسش از اينکه چه کسانی از تابعين را درک کرده، با تجاهل مقاومت خود را
نسبت به اين تحديد معنايی ابراز داشته است (نک : نعمانی، ٩٢).
سدۀ ٣ق، به اعتبار تأليف نخستين مجموعههای طبقات و رجال، در تاريخ مطالعات رجالی،
دورۀ مهمی به شمار میرود و اصطلاحی همچون تابعين نيز میتوانست در طبقهبندی نسلها
بسيار سودمند افتد؛ با اين همه، تنها از اواخر اين سده است که تعريف تحديدشدۀ
فقيهان از تابعين، بر آثار رجالی سايه افکنده است.
بررسی احوال افراد بسیاری از رجال که با صحابه ــ با وجود اختلاف نسلی ميان خود
صحابه ــ صحبت داشتهاند، اين نياز را پديد آورده است که تابعين يک طبقۀ کلان تلقی
شود و خود به شماری طبقات خرد تقسيم گردد. ابنسعد (د ٢٣٠ق) از نخستين
طبقاتنويسان، در کتاب طبقات خود صحابه را در دو نسل مهتران و کهتران (کبار و صغار)
مطالعه کرده، و در پی آن، زمينۀ مطالعۀ تابعين در ٤ طبقه را فراهم آورده است. وی در
تعريفی از تابعين، به صراحت آنان را نسلی پس از اصحاب پيامبر (ص) دانسته، و طبقۀ پس
از آنان را خارج از تعريف تابعين شمرده است (٢/ ٣٧٨).
برخلاف ابنسعد، معاصر او خليفةبنخياط در کتاب طبقات خود، از اصطلاح تابعين
استفاده نکرده است، بلکه به سادگی رجال پس از عصر صحابه را از طبقۀ اول آغاز کرده،
و تا چندينطبقه ــ بسيار بيش از تابعين بهمعنایمصطلح ــ اينطبقات را ادامه
داده است. بخاری (د ٢٥٦ق) در التاريخ الکبير خود تنها چند بار از اصطلاح تابعين
استفاده کرده است، بدون آنکه به صورت ساختاری از آن در کتاب خود بهره برد (نک :
٤/ ٩، ٥/ ٤٠، ٧/٢٤٦، نيز التاريخ الصغير، ١/١). اندکی پس از بخاری، ابراهيم حربی
(د ٢٨٥ق) از عالمان حديث، تابعين را بهاندازهای موسع میدانسته است که رجال
اوايل سدۀ ٣ق را دربرگيرد و کسی چون احمد بن حنبل نهتنها در شمار تابعين قرار
گيرد، که از نظر او «اجلّ» آنان شمرده شود (نک : ذهبی، سير، ١١/٢٠٥). گفتنی است که
خليفة بن خياط، بخاری و ابراهيم حربی، همه از پيوستگان به حلقههای اصحاب حديث
متأخر به شمار میآيند، در حالی که ابن سعد به آموزههای استادش واقدی که خود
برخاسته از فضای اصحاب حديث متقدم در مدينه است، پایبند بوده است. اين اختلاف در
روش، برخاسته از اختلاف مبنايی دو گرايش اصحاب حديث بوده است، چه، اصحاب حديث متقدم
به سبب حجت شمردن اقوال تابعين، تحديد آنها را لازم میشمردهاند. اصحاب حديث
متأخر، به سبب حجت ندانستن اقوال تابعين، نه تنها ضرورتی برای تحديد آن
نمیديدهاند، بلکه گاه از تعميم تابعين، برای اعتبار دادن به شخصيتهای برجستۀ مکتب
خود بهره میجستهاند (دربارۀ اصحاب حديث متقدم و متأخر، نک : ه د، ٩/١١٥- ١١٨).
در دهههای انتقال از سدۀ سوم به چهارم، پيدايی جريانهای جديد در ميان اصحاب حديث،
زمينۀ تدقيق اصطلاح تابعين را نيز فراهم آورد. برديجی (د ٣٠١ق) در کتاب الاسماء
المفردة، تابعيـنرا بهعنوانيکطبقه ــ طبقۀپساز صحابه ــ مطرحساخت، سپس
طبقۀ سوم را طبقۀ اتباع ناميد و از طبقات چهارم و پنجمبدونعنوانی خاص ياد کرد
(ص٧٩، ١١٨، جم ).ابنابیحاتم رازی (د ٣٢٧ق) در الجرح و التعديل، تعريفی همانند
را مبنای کار خود نهاد (مقدمه، ٨) و ابوجعفر احمد طحاوی نيز به همين مفهوم در
آثارش، توجه داشته است (مثلاً نک : شرح...، ٤/ ١٠٢).
برشمردن برخی از افراد چون سليمان اعمش در ردیف تابعين، از سوی کسانی چون مسلم (د
٢٦١ق/٨٧٥م)و ابن حبان (د٣٥٤ق/ ٩٦٥م) را بايد حاصل همين اضطراب در تحديد اصطلاح
دانست؛ در حالی که در کتب متأخر علم الحديث، کوششهای ديگری در جهت توجيه آن صورت
گرفته است (مثلاً نک : ابن حبان، الثقات، ٤/٣٠٢؛ سيوطی، تدريب، ٢/٢٣٥).
٤. کاربرد اصطلاحی تابعين: گام پسين در راستای تثبيت اصطلاح تابعين، همزمان با
تدوين علم مصطلح الحديث برداشته شده است. نخستين مسئله در تدقيقات اين دوره، اين
است که برای تابعی شمرده شدن يک شخص، آیا فقط ملاقات او با هر يک از صحابه، کافی
است، يا افزون بر «لقاء»، بايد چندی صحبت با صحابه نيز روی داده باشد؟ اين پرسشی
است که اگرچه پيشتر نيز مطرح بوده، اما در همين دوره به وضوح مورد بحث قرار گرفته
است. مسئلۀ ديگر دربارۀ تابعين که عالمان اين دوره به تدقيق آن پرداختهاند، این
است که تابعين درون خود به چند طبقه میتوانند تقسيم گردند؟
حاکم نيشابوری (د ٤٠٥ق/١٠١٤م) به عنوان يکی از پيشگامان جريان تدوين، از نخستين
کسانی است که به ابعاد مختلف اصطلاح تابعين پرداخته است. دربارۀ لقاء و صحبت، وی
صحبت را شرط لازم برای تابعی بودن ندانسته، و از همين روست که در نوشتههای خود،
هنگام نام بردن از تابعين دائماً از تعبير «لقاء» استفاده کرده است (معرفة...،
٤٢-٤٥)؛ در حالی که همتای عراقی وی، خطيب بغدادی (د ٤٦٣ق/١٠٧١م)، لقاء را برای
تابعی بودن بسنده ندانسته، و افزون بر آن صحبت را نيز شرط شمرده است ( الکفاية...،
٢٢). از عبارت خطيب برمیآيد که وی اطلاق صحبت بر مصاحبت کوتاه را از ويژگیهای شخص
پيامبر(ص) و برکت وجودی آن حضرت میدانسته، و آن را قابل تعميم به صحابه
نمیانگاشته است (نک : همان، ٥١؛ نيز سيوطی، تدريب، ٢/٢٣٤).
گمان میرود مسئلۀ صحبت و لقاء دربارۀ تابعين، بسط مبحثی باشد که از سدۀ ٣ق در ميان
عالمان حديث دربارۀ ارزشيابی اعتبار روايت «مُعَنعَن» وجود داشته است، زیرا کسانی
چون علی بن مدينی، بخاری و ابوبکر صيرفی لقاء را کافی دانسته، و برخی نيز طول صحبت
را لازم شمردهاند (نک : نووی، شرح...، ١/٣٢؛ سيوطی، همان، ١/٢١٦).
به هر روی، در دورۀ پسين، ديدگاه بسطگرای حاکم بر ديدگاه قبضگرای خطيب غالب آمده،
و بسندگی لقاء بر تعريف محدثان از تابعی، غالب بودهاست (مثلاً نک : ابنصلاح،
١٧٩؛ ابنجماعه، ١١٤؛ سيوطی، همان، ٢/٢٣٤). عالمان دورههای بعد، از ايننکته که
برخیمحققان سدههای٣ و ٤ق،مانند مسلم و ابنحبان، مثلاً اعمش را در شمار تابعين
شمردهاند، با اين استدلال که اعمش به رغم عدم صحبت صحابه، با انس بن مالک ملاقات
داشت، لقاء را اصل مورد قبول آنان نيز شمردهاند (همان، ٢/٢٣٤-٢٣٥؛ قس: ه د،
٩/٤٠٢). بحثی مشابه دربارۀ يحيیبنابیکثير نيز مطرح شده است که با انسبنمالک،
موسیبنابیعایشه و عامربنحريث تنها ملاقات داشته، و از همينرو، تابعی شمرده
شده است (همانجا). از جمله مؤلفان سدههای بعد، بايد ابن صلاح شهرزوری را نام برد
که برای تابعی بودن مجرد لقاء با صحابه را کافی دانسته است، هرچند عرفاً هم مصاحبتی
رخ نداده باشد (همانجا).
تفکیک تابعین به ٤ طبقه از سوی ابنسعد (نک : ٥/٥، ١٧٨، ٣١٢، قسم متمم، ١٥٧)، به
وضوح در طبقات تابعين مدينه ديده میشود، اما دربارۀ بومهای ديگر، عنوان تابعين
برای ٤ طبقه به طور واضح به کار نرفته است. به هر روی، هم طبقهبندی ابنسعد، و هم
طبقهبندی مسلم به ٣ طبقه، مبتنی بر نسل و زمان زيست تابعين است (نک : سيوطی،
همان، ٢/٢٣٥).
حاکم نيشابوری تابعين را به ١٥ طبقه تقسيم کرده است، اما اين تقسيم بسيار فراتر از
تفاوتهای نسلی است. حاکم ويژگیهايی چون گروه اصحابی که تابعی آنها را درک کرده است،
مانند اينکه تابعی عشرۀ مبشره را درک کرده باشد، يا کسانی که در عصر پيامبر(ص) به
دنيا آمده، اما آن حضرت را درک نکردهاند، و برخی عوامل ديگر را در اين طبقهبندی
وارد کرده است (معرفة، ٤١ بب ؛ نووی، تهذيب، ١/٤٤).
گفتنی است که در برخی از منابع رجالی، از تعبيراتی چون مهتران و کهتران تابعين برای
اشاره به تقدم و تأخر نسل تابعين استفاده شده است (مثلاً نک : ترمذی، ١/٢٠، ٢/٣٥٧؛
حاکم، المستدرک، ١/٢٠٧، ٢١١، ٥٧٦، جم ؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ١/٨٢، ٤/١٦٢٦، جم
؛ ابن حزم، الاحکام، ٦/٢٨٧؛ ذهبی، سير، ٤/٦٤، ٥/ ٢٠٦، ٢٣١، جم ). گاه از طبقهای
ميانی به عنوان «اوساط تابعين» نيز ياد شده است (مثلاً ابن حزم، المحلیٰ، ٤/٧٤؛
ذهبی، همان، ٥/١٥٧) و ذهبی در المعين فی طبقات المحدثین، همين ٣ طبقه را مبنای
مطالعۀ تابعين نهاده است (ص ٣٢، ٤٤، جم ).
بايد يادآور شد که در تعاريف مختلف، مسلمانانی که در دورۀ جاهليت و عصر پيامبر(ص)
زيسته، اما به شرف ديدار پيامبر نائل نشدهاند، نيز در شمار تابعين به حساب
میآيند. در ميان اين تابعين که مخضرم خوانده میشدند، ابورجاء عطاردی، ابووائل
اسدی، سُويد بن غَفَله و ابوعثمان نهدی و در رأس آنان اُويس قَرَنی را میتوان نام
برد (مثلاً نک : حاکم، معرفة، ٤٤).
بـ نقش تاريخـی تابعين: فـارغ از آنچه دربارۀ تحولات رخ داده در کاربرد اصطلاح
تابعين و فرايند شکلگيری مفهوم آن سخن گفته شد، تابعين بهمعنای مصطلح ــ يعنی
کلان نسلی پس از کلان نسل صحابه ــ نقش تاريخی پراهميتی را در تاريخ فرهنگ اسلامی
ايفا نمودهاند. دشوار است بتوان اين دو موضوع را از يکديگر تفکيک کرد که آيا نخست
طبقۀ تابعين تقدس يافته، و سپس فضايلی برای آنان مطرح شده است، يا از آن روی که
فضايلی برای آنان مسلم بوده، هالهای از قداست اين طبقه را فراگرفته است. به هر
روی، اين يک واقعيت تاريخی است که اين هاله از قداست در طی تاريخ اسلام وجود
داشته، و در تأييد آن، آيات قرآنی و احاديث نبوی مورد استناد بوده است.
تا ايناندازه به خوبی قابل درک است که تابعين به عنوان نسلی که صحابه را درک کرده
بودند، در انتقال ميراث پيامبر اسلام (ص) به نسلهای پسين نقشی بسیار مهم ايفا
کردهاند و طبيعی است که پس از صحابه به عنوان آگاهترين نسل به سنت نبوی و تعاليم
عصر آن حضرت شناخته شده باشند.
دورۀ تدوين علوم اسلامی، از اوايل سدۀ ٢ق، يعنی پس از سپری شدن عصر تابعين آغاز
گشته است. بدينترتيب، از آن حيث که آنان بهعنوان واسطهای ميان عصر صحابه و عصر
تدوين، يک مرحله از انتقال سينه به سينه را عهدهدار گشتهاند، شرايط آنان با
نسلهای پس از ايشان کاملاً متفاوت بوده است. همچنين تدويننيافتگی علوم اسلامی و
درآمیخته نشدن تعاليم دينی آنان با ساختارهای علمی، عملاً دانايی آنان بر معارف
دينی نوعی دانايی انگيخته و نه برخاسته از يک سامانۀ علمی تلقی شده، و اين امر به
تعاليم آنان قداستی ويژه بخشيده است. بدين ترتيب است که در تلقی عام جهان اسلام،
نسل پس از تابعيـن ــ به اصطلاح اتباع تابعين ــ در جايگاه قدسی و معنوی، کاملاً از
نسل تابعين متمايز بوده است.
١. چالشهای فرهنگی عصر: تنها توجهی گذرا به برخی اتفاقات عصر تابعين کافی است تا
استعداد اين دورۀ تاريخی را برای تحولات مهم فرهنگی معلوم کند. از نظر سياسی، دورۀ
حاکميت شاخۀ سفيانی از بنیاميه، مقارن با اوايل عصر تابعين است. در ٦٤ق، تابعین
دورهای از هرجومرج در خلافت را تجربه کردند که با وجود کوتاهی در زمان، دورهای
بسيار اثرگذار در تاريخ فرهنگ اسلامی بود. از ٦٥ق، حاکميت در شاخۀ مروانی بنیاميه
تثبيت شد که تا پايان عصر تابعين ادامه داشت. بيش از ٢٠ سال خلافت عبدالملک بن
مروان (٦٥-٨٦ق) و دورۀ کوتاه خلافت عمربنعبدالعزيز (٩٩-١٠١ق)، به سبب تأثيری که
در تحولات گوناگون اجتماعی و فرهنگی نهادهاند، حائز اهميتاند، اما به اين ويژگیها
بايد نکتهای را نيز افزود و آن اينکه، اين دو خليفه خود در شمار تابعين جای
گرفتهاند. قيامهای متعدد شيعی، خارجی و قيامهايی چون دير الجماجم، حره و توابين که
نمیتوانند در هيچيک از دو گروه يادشده طبقهبندی شوند، همۀ تحولات فرهنگی ـ
سياسی عصر تابعين را پيچيدهتر ساختهاند.
در حيطۀ مذهب، گرايش شيعه که پس از وفات رسول اکرم (ص) پديد آمده بود و در عصر
صحابه ريشه داشت، در عصر تابعين اوج گرفت. گرايش عثمانی که به دنبال کشته شدن وی در
٣٥ق پديد آمد، بيشترين اهميت را در عصر تابعين داشت و در عصر اتباع تابعين، اهميت
آن روی به کاستی نهاد. گرايش خوارج که به دنبال جريان حکميت در جنگ صفين در ٣٧ق
پديد آمده بود، به ويژه از ٦٤ق پس از افتراق بزرگ خوارج، وارد مرحلۀ جديدی شد و
برخی گروههای تندرو خوارج، به خصوص ازارقه را به صحنه آورد. اينکه يحيیبنسعيد
انصاری يادآور میشود که تابعين دربارۀ ابوبکر و عمر اختلاف نداشتند، اختلاف ميان
آنان دربارۀ عثمان و علی روی داد (نک : احمد بن حنبل، العلل...، ٣/٤٨٠)، با وجود
اغراقآميز بودن در بخش نخست، در بخش دوم بسيار گوياست.
فارغ از اختلافات دربارۀ امامت، برخی از ستیزهای اعتقادی جهان اسلام، از عصر تابعين
نضج گرفته، يا اهميت يافته است؛ از آن ميان بايد به اختلاف در باب قَدَر، اِرجاء و
پایگيری مُرجِئۀ نخستین، و اختلاف در باب منزلت فاسق اشاره کرد؛ اما بحث دربارۀ
مسئلۀ خلق قرآن در عصر تابعين بسيار محدود بوده است و اينکه برخی کوشش داشتهاند تا
قول به مخلوق نبودن قرآن را به ٧٠ تن از تابعين نسبت دهند (بغوی، ٤/ ٧٨)، انتسابی
غلوآميز است.
در حوزۀ فقه، مسئلۀ «اَرَأَيْتَ» يا پرسشهای فرضی در فقه و سامانگرايی از مسائل
طرح شده در عصر متأخران تابعين بوده است، در حالی که در نسلهای متقدم تابعين اساس
مسئله طرح نشده بوده است. شماری از تابعين چون عامر شعبی به شدت با پديدۀ ارأيت و
توسعۀ تقديری فقه مخالف بودند (نک : ه د، ٩/ ١٢٨- ١٢٩). در حيطۀ رأی، کاربرد قياس
از يک سو و نقد کاربرد آن از مسائلی است که در عصر تابعين آغاز شده است (مثلاً نک
: صنعانی، المصنف، ٨/٢١٤؛ دارمی، عبدالله، ١/٧٧؛ ابنحزم، الاحکام، ٨/٥١١).
نه اختلاف در شنيدهها از صحابه ونهکاربرد رأی ميان آنان (مثلاً نک : سرخسی،
الاصول، ١/٩٠)، به تنهايی امری دور از انتظار نبود و در محافل پيش و پس از تابعين
همواره وجود داشت. ويژگی عصر تابعين، در اين است که از سويی دامنۀ اين اختلافات در
سمع و رأی گسترش يافته، و در عين حال، حدفاصل سمع از رأی، مانند عصر صحابه همچنان
تبيين نشده بوده است. آنچه مخاطبان در عمل با آن مواجه بودهاند، فتاوايی اغلب مجرد
از استدلال بود که حتیٰ در صورت پرسش، از روشهايی قابل ارزيابی پيروی نمیکرد.
ليثبنسعد با ارزيابی خود از اختلاف فقهی در عصر تابعين، به اين نکته اشاره دارد
که بااینکه اختلاف فقهی ميان اصحاب سابقه داشته، در عصر تابعين اين اختلاف به
شديدترين وجه خود آشکار شده بود؛ در حالی که همو دربارۀ اختلاف فقهی در عصر اتباع
تابعين با اين قاطعیت سخن نگفته است (نک : ص ٤٨٩) و اين امر از آن روست که به
روزگار اتباعتابعينروشها سامانيافتهتر، و اختلافات مهار شدهتر بوده است.
پرهيز از دانش رسمی، هرچند به دور از رأی، از جمله ويژگیهايی است که در برخی از
زهاد تابعين ديده میشد؛ به عنوان نمونه بايد از کسانی چون اويس قرنی و هرم بن
حيان عبدی ياد کرد که حتیٰ حيطههايی چون تفسير قرآن و روايت حديث را از سلوک خود
دور میدانسته، و از آن پرهيز میکردهاند (مثلاً نک : حاکم، المستدرک، ٣/ ٤٥٩؛
ابونعيم، ٢/٨٥). براساس برخی قراين، بايد گفت: جماعتی از تابعين که چنين رويکردی
نسبت به علوم اسلامیداشتهاند، پرشمار بوده است، اما همين نقشباختگی آنان در
حيطۀ علوم است که نامآنان را ــ جز معدودی نخبگان ــ به دست فراموشی سپرده است.
اينان بايد همان گروه قُرّاء باشند که در دانايی، به قرائت قرآن و زيست زاهدانه
بسنده میکردند (قس: همانجا) و بخش مهمی از کسانی هستند که با عنوان
عمومی«قراء» در برخی از جريانهای سياسی سدۀ نخست، از صفين گرفته (نک : نصر، ١٨٨،
١٩٠، ١٩٦، جم ؛ طبری، تاريخ، ٣/٧٧، جم )، تا قيام ابن اشعث شخصيتی جمعی
يافتهاند(نک : نصر، همانجاها؛ خليفه، ٢٢١؛ الامامة، ١/ ١٤٨؛ طبری، همان، ٣/٦٣١،
٦٣٥).
٢. تابعين و انتقال سنت نبوی: ناگفته پيداست که تابعين به عنوان طبقۀ واسطه ميان
صحابه و طبقۀ اتباع خود، چه نقش پراهميتی در انتقال سنت نبوی ايفا کردهاند. اِشراف
برخی از تابعين به حديث نبوی بهاندازهای بود که گاه کهتران صحابه را وادار
میساخت تا برخی از احادیث پيامبر(ص) را که از شخص آن حضرت يا صحابۀ او نشنيده
بودند، از تابعين بشنوند. اين پديدهای است نادر که در مواردی رخ داده است؛ از همين
رو، در کتب علم الحديث وقوع آن گوشزد میشده است (سيوطی، تدريب، ٢/٢٤٥) و گاه
کسانی چون خطيب بغدادی دربارۀ موارد آن تکنگاریهايی را پديد آوردهاند (نک :
رودانی، ٢٤٩).
روايت سنتی حکايت از آن دارد که حديث تا روزگار عمر ابن عبدالعزيز (٩٩-١٠١ق) به
صورت شفاهی حفظ میشد و پژوهشهای اخير نيز با وجود انتقادی که بر اطلاق اين روايت
سنتی دارد، محدود بودن کاربرد نوشته در حفظ حديث را پيشاپيش پذيرفته است (نک :
سزگين١، سراسر اثر). همچنين اين نکته نيز مورد توافق است که در عصر تابعين، در کنار
عالمانی که کتابت حديث را تشويق میکردهاند، گروهی به شدت با آن مخالفت داشتهاند
(مثلاً نک : دارمی، عبدالله، ١/١٣٠ بب ).
اما جواز یا منع کتابت حديث تنها مناقشۀ حوزۀ حفظ حديث در عصر تابعين نبود، بلکه
گسترش وضع و تحريف در حديث، تابعين را در اين باره نگران کرده، و برخی از آنان را
وادار به نهادن قراردادهايی برای صيانت حديث ساخته بود. اين قراردادها که به
جنبههای مختلفی از تدقيق در سند روايت و متن حديث
بازمیگشت، اگرچه برای عالمان دورههای بعد در شمار مسلمات تلقی میشد، در عصر
تابعين مخالفانی داشت و موضوعی برای کشمکش ميان محافظهکاریِ خطرپذير و نگاهبانی
نوآورانه از حديث بود؛ کشمکشی که به سختی میتوان گفت که کدام سوی آن گراينده به
پاسداری از سنت و کدام سو گراينده به نوآوری بود.
ابن سيرين (د ١١٠ق/ ٧٢٩م) که خود از رهبران جريان هوادار اِسناد بود، مسئلۀ اسناد
در عصر تابعين را چنين تبيين کرده است: در گذشته کسی دربارۀ اسناد پرسش نمیکرد، تا
آنکه فتنه واقع شد و پس از وقوع فتنه بود که به افراد گفته میشد نام رجال (واسطه)
خود را ياد کنيد (نک : احمدبنحنبل، العلل، ٢/ ٥٥٩؛ مسلم، ١/١٥؛ ابونعيم، ٢/
٢٧٨).
١. Sezgin
همزمان با ابنسيرين که حرکت اسناد را در بصره آغاز کرد، موجی موازی در ديگر
سرزمینها نيز وجود داشت که از آن جمله بايد به جريان مدينه به رهبری ابن شهاب زهری
اشاره کرد (حميدی، ٢/٥٠٢؛ ابن عبدالبر، التمهيد، ٦/١٨٣). گزارش سفيان ثوری به روشنی
نشان میدهد که در برخی جاها، مانند مکه چگونه اسنادگرايانی چون عمرو بن دينار با
افرادی با حساسيت کم در اين باره مانند عبدالکريم بن ابی المُخارِق، مقابله
داشتهاند (نک : احمدبنحنبل، همان، ٣/ ٤٦٩؛ دربارۀ اینگونه مناقشات در کوفه،
نک : طحاوی، شرح، ١/٢٢٦؛ آمدی، ٢/١٣٧).
همين عدم تقيد به ذکر دقيق اسناد است که در عصر تابعين پديدۀ «ارسال» در سند را
رايج ساخته، و پس از سختگيریهای مربوط به اسناد در سدۀ ٢ق، اتباع تابعين و فقهای
پسين را با معضل مراسيل تابعين (همانجا؛ ابن صلاح، ٤٨؛ علايی، ٦٨) و گاه حتیٰ
تدليسات تابعين (مثلاً نک : ابن ابی عاصم، السنة، ١/١٧٦؛ علايی، ٩٩) مواجه ساخته
است.
افزون بر اسناد، مسائلی چون تجويز يا منع نقل به معنا (مثلاً نک : دارمی، عبدالله،
١/٩٣، ١٠٥)، تجويز يا منع از روايت به وِجاده (نک : GAS, I/٢٤٠) و اصل قلت يا کثرت
روايت (نک : خطيب، شرف...، ٩٦- ٩٨، ١٣٠- ١٣١، جم ) از ديگر موضوعات بحثانگیز عصر
تابعين بوده است.
٣. تنوع معارف در عصر تابعين: در دورۀ تابعين علوم اسلامی در مرحلۀ آغازينِ تدوین
بود و هنوز شرايط مساعدی برای تفکيک شاخههای علوم اسلامی وجود نداشت؛ با اين حال
گاه غلبۀ يک مهارت بر مهارتهای ديگر موجب شده است تا شخصيتی از تابعين، به شاخهای
خاص از علوم اسلامی(در مرزبندیهای پسين) بيشتر شناخته شود. بدين ترتيب است که
کسانی به طور خاص در شمار قراء تابعين (ابن حبان، مشاهير...، ٦٥، ٧٢)، يا در ردیف
فقهای تابعين شناخته شدهاند (نک : همان، ٨٢، ١١٧، جم ؛ ترمذی، ٣/٦٥٢، ٤/٤٤، جم
؛ نسايی، ٤٣، ٤٥؛ ابواسحاق، ٥٥، ٦٣، جم ). برخی نيز چون وهب بن منبّه، به سبب توجه
به کتب مقدس ديگر اديان شهرت يافتهاند (مثلاً نک : ابنخير، ٢٩٤؛ ذهبی، سير،
٤/٥٤٤، ٥٤٧).
افزون بر اشخاص، گاه مهارتی خاص در محفل تابعين سرزمینیخاص بر ديگر مهارتها غلبه
يافته است، مانند آنچه در اهتمام مکتب شاگردان ابن عباس در مکه نسبت به تفسير قرآن،
و در مکتب فقهای سبعۀ مدينه نسبت به فقه ديده میشود.
برخی از تعبيرات ناظر بر جمعی از تابعين که در اعصار پسين شهرت يافته است، مانند
«اصحاب علی(ع)» به ويژه در کوفه، و «اصحاب ابن مسعود»، در همانجا و «اصحاب ابن
عباس» به ويژه در مکه، به يکی از صحابه به عنوان پیشوای آن جمع اشاره دارد. گاه نيز
برخی از تابعين متقدم، نقشی کليدی در شکلگيری يک حوزه ايفا کردهاند، مانند
عبدالرحمان بن غنم که خود در شمار تابعين است و عموم تابعين شام نزد او «تفقه
کردهاند» (همو، تذکرة ...، ١/٥١). البته برخی از اين عنوانها همچون «زهاد ثمانيه»،
عناوينی متأخرند و شخصيتهايی از تابعين که ذيل اين عنوان جای گرفتهاند، به بومها و
مکاتب متنوعی تعلق دارند (در اين باره، نک : ابنحبان، الثقات، ٥/١٨٧؛ کشی، ١/٣١٣؛
ابونعيم، ٢/٨٧ ، ١٣٤-١٤٠؛ ابن خير، ٣٠٠).
در زمينۀ قرائت قرآن، تابعين واسطۀ انتقال قرائت از صحابه به قراء عشره و همگنان
آنان در آن عصر بودند که همه در عصر اتباع تابعين و پس از آن میزيستند. کوششی از
نوع فعاليت قراء سبعه، در عصر متأخران تابعين آغاز شده بود و برخی از متعلقان اين
تابعان، چون حسن بصری و اعمش، قرائتی از آن خود داشتند. از ميان اين قرائات، دو
قرائت ياد شده بعدها در شمار قرائات چهاردهگانه به قرائتهای مشهور افزوده شدهاند،
اما ديگر موارد چون قرائت يحيی بن وثاب را تنها بايد در ضبط قرائات شاذ پیجويی
کرد. ابن ابی داوود نيز بخشی از کتاب المصاحف خود را به ويژگی رسم مصاحف تابعين
اختصاص داده است (ص ٨٨-٩٢؛ برای تنوع مکاتب تابعين در عقايد، نک : ه د، ٨/
٤١٩-٤٢٥؛در فقه، نک : ه د، ٨/٤٤٠-٤٤٢، ٩/ ١٢٨- ١٢٩؛ در تفسير، نک : ذهبی، محمد
حسين، ١/ ٩٩- ١٣٩؛ در اخلاق و زهد، نک : ه د، ٧/٢٢٣-٢٣٢).
شرفالدين مرسی (د ٦٥٥ق/١٢٥٧م)، در تحليلی بر آن است که تابعين در دانش دين به خوبی
از صحابه ميراث بردهاند و به همان راه رفتهاند؛ اما در نسلهای پسين، به سبب قصور
همتها و عزمها، عالمان از حمل آنچه صحابه و تابعين بر دوش داشتهاند، عاجز گشتند،
پس علوم را به انواعی بخش کردند و هر يک به يکی از اين علوم پرداختند (سيوطی،
الاتقان، ٤/٣٠-٣١). اين نگرشی منفی نسبت به تخصصی شدن علوم اسلامیدر دورۀ پس از
تابعين است و البته در میان گروهی از عالمان، اين جريان تخصصی شدن، جريانی مثبت و
سودمند در جهت توسعه و کمال علوم اسلامی، شمرده شده است.
٤. تنوع مکاتب در عصر تابعين: تابعين در سطح وسيعی از جهان اسلام پراکنده بوده، و
حوزههای علمیمتعددی پديد آوردهاند. اصلیترين مراکز آموزش دينی در عصر تابعين،
شهرهای پنجگانۀ مدينه، مکه، کوفه، بصره و دمشقاند که فعاليت خود را از عصر صحابه
آغاز کرده بودهاند. با اين حال، میتوان حوزههايی فرعی در طائف، يمن، يمامه،
بحرين درون شبه جزيره، واسط و مداین در عراق، اصفهان، قزوين، گرگان، مرو، بلخ و
برخی مراکز ديگر در ايران، بيت المقدس و حمص در شام، رقه و حران در بلاد جزيره،
فسطاط در مصر، و قيروان در افريقيه را بازشناخت که در عصر تابعين فعال بودهاند و
هر يک معلمانی بنام از تابعين داشتهاند (برای فهرست آنان، نک : ابن سعد، ج ٥-٧؛
نيز ابوالشيخ، ١/١٩٠، ٣٥٢، جم ؛ سهمی، ٤٩؛ رافعی، ١/١٢١، جم ؛ ابن عديم، ٣/١٣٧٠،
١٤١٦، جم ؛ ابوالعرب، ١٨ بب ؛ رودانی، ١٥٥). البته تابعين فعال در بومهای
حاشيهای جهان اسلام، بيشتر شخصيتهای مهاجر از بومهای مرکزی جهان اسلام، و در
مواردی همچون عبدالله بن بريده در مرو، نسل دوم از فرزندان صحابۀ مهاجر بودهاند.
در مدينه به طور مشخص دو مکتب جدا از هم را میتوان نام برد: مکتب اهل بيت (ع) که
پيشوايان آن در دورۀ تابعين امام زينالعابدين و امام باقر (ع) بودهاند و
آموزههای آنان زيربنـای شکلگيری مـذهب اماميه ــ با تمام ابعاد آن ــ بوده است.
در عرض اين مکتب، بايد به مکتب فقهمدار اهل سنت، يا به اختصار مکتب فقهای سبعه
اشاره کرد که با وجود تعدد شخصيتهای محوری آن، از ويژگیهای بسيار همگنی برخوردار
است. شخصيت مهم اين مکتب سعيدبنمسيب، و رجال ديگر آن کسانی چون قاسم بن محمد
بن ابی بکر، عروة بن زبير و ابوسلمة ابن عبدالرحمان بن عوف، فرزندان مشاهير
صحابهاند (نک : نووی، تهذيب، ١/٤٤-٤٥).
در مکه ابن عباس مکتبی را بنیاد نهاد که در عصر تابعين، همچنان انسجام خود را حفظ
کرده بود و از طريق شخصيتهايی چون طاووس يمانی، ميمون بن مهران، ضحاک بن مزاحم و
ديگران، در سرزمينهای ديگر چون يمن، جزيره، خراسان و جز آن، نفوذی چشمگير داشت.
در کوفه تنوعی بینظير در محافل تابعين ديده میشد: تابعين متقدم کوفه به خصوص به
آموزشهای ٣ تن از مهتران صحابه، يعنی حضرت علی (ع)، ابن مسعود و عمر بن خطاب متکی
بودند و همين امر موجب شکلگيری جريانهای متنوع بود؛ ابنسعد در طبقهبندی دقيقی که
از تابعين متقدم کوفه به دست داده، آنان را بر اساس اتکا بر آموزش تنها يکی از اين
صحابه، يا ترکيبی از آموزشهای آنان به چندين گروه تقسيم کرده است (نك : ابن سعد،
ج٦؛ نيز خطيب، تاريخ ...، ١٣/٣٣٤). در نسل دوم تابعين کوفه، افزون بر آموزش
تابعين متقدم، تعليم متأخران صحابه، به ويژه ابن عباس و عبدالله بن عمر بسيار
تأثيرگذار بوده است؛ اما به هر تقدير، در محافل تابعين کوفه، همواره تشيع گرايش
غالب بوده است.
تابعين بصره در نسل نخست بيشتر روی به مدينه و به طور ويژه آموزههای شيخين داشتند،
اما در نسل دوم، همچون کوفه آموزههای ابنعباس و ابنعمر بر بصره تأثيری عميق
نهاده است (نک : ابن سعد، ج٧). در عصر تابعين متقدم، در کنار گرايش فقهی مدنی که
غالب بر محافل بصره بود، بايد از گروه قراء عابد بصره ياد کرد که شاخص آن عامر بن
عبدالله بن عبدقيس، از زاهدان و فعالان سياسی بود (نك : طبری، تاریخ، ٢/٦٤٢؛
نيز نک : ابناباض، ١٢٧؛ ابن سعد، ٧/١٠٣ بب ). اينکه عامربنعبدالله و
همفکران او بارها در جريان وقايع سياسی ـ مذهبی عصر خود در کنار قراء کوفه جای
گرفتهاند (نصر، ١٨٨؛ طبری، همانجا)، نشان از مشترکاتی در ژرفای آموزهها دارد.
به روزگار متأخران از تابعين بصره، دو جهتگيری اصلی در محافل تابعين بصره
ديده میشود: مكتبی به پيشوايی ابن سيرين که به بصريان نسل پيشين پایبندی
بيشتری نشان داده است و مکتبی به پيشوايی حسن بصری که تأثيری عميق از ابن عباس
گرفته است. مشخصات عمومیمكتب حسن بصری در تقابل با مکتب ابن سيرين را
میتوان اين گونه فهرست كرد: توجه به تفسير در برابر پرهيز از آن، توسعۀ فقه در
برابر تضييق آن، تجويز كتابت حديث در برابر منع از آن، تساهل در اسناد حديث در
برابر سختگيـری در اسناد، تكيه بر خـوف از عقاب در برابر رجاء، تکيه بر زهد در
برابر ورع.
دربارۀ تابعين و حضور آنان در مراکز مختلف ايران، بايد گفت که به سبب مهاجر بودن
بسياری از تابعين، پيوندهای مستحکمیميان تابعين اين سرزمين با خاستگاه آنان، بيشتر
بصره و در رتبۀ بعد کوفه و مکه وجود داشته است. در عين حال، بايد به برخی مکاتب
نوپای بومینيز توجه داشت که شاخص آن مکتب بريدة بن حصيب در مرو است که توسط پسران
او، عبدالله و سليمان دوام يافته، و ويژگیهای خاص داشته است (نک : ه د،
١٢/٧٤-٧٥).
سرزمین شام به شدت تحت نفوذ مدينه بود و در ابعاد گوناگون از قرائت تا فقه، اين
نفوذ مشهود بود. در کنار محافل مدينهگرا، نفوذ تعاليم کسانی از صحابه چون ابوذر و
ابودرداء، مکتبی زهدگرا در شام پديد آورده بود که به نحو آشکاری از شيوۀ مدنی دور
بود؛ در صدر اين مکتب، بايد از ابومسلم خولانی، از متقدمان تابعين ياد کرد که به
روزگار خود از چنين پيشوايیای برخوردار بود و در دورههای پسين نيز از زهاد ثمانيه
شناخته شد (نك : نصر، ٨٥؛ ابونعيم، ٢/٨٧). تابعان نسل بعد از حلقۀ ابومسلم
خولانی از ورع مدنی دور، و به زهد عراقی نزديک شده بودند (نك : همو، ٢/١٢٣).
فضای مصر در عهد تابعين، گاه متأثر از محافل مدنی فقهای سبعه، و گاه تحت تأثير
انديشۀ شيعی بوده است. حضور فعال بزرگانی از ياران امام علی (ع) چون مالک اشتر و
قيسبنسعد ابن عباده در محيط مصر، تأثير بسزايی در گسترش تشيع در مصر عصر تابعين
داشته است.
جـ جايگاه تابعين در روزگاران پسين: با آنکه تعبير تابعين در عصر خودتابعين برای
اشاره به اين گروه کاربرد نداشته، يا دستکم اختصاص به آنان نيافته بوده است، اين
پرسش همچنان در ميان است که آيا تابعين آن جايگاه ويژهای را که در دورههای پسين
يافتهاند، در عصر خود نيز داشتهاند؟ چنین مینماید که هالۀ قداست در پيرامون
تابعين امری برخاسته از تلقیهای پسين دربارۀ آنان بوده باشد. آموزشها و
گفتوگوهايی که از عصر تابعين بهثبت رسیده است، نيز در برآيند نشان از آن دارد که
نگرش آنان به تعاليم نسل خود، نگرشیعادی و غيرويژه بوده است. روشن است برای نسلی
که عموم عالمانش شرف صحبت صحابه را داشتهاند، و حتیٰ تا اواخر سدۀ نخست هجری
همچنان شماری از صحابه نيز در ميان آنان میزيستهاند، برخورداری از شرف صحبت
صحابه، امتياز ويژهای نبوده است که آنان را از گروهی ديگر متمايز سازد. اين امتياز
زمانی معنا میيابد که صحابه در ميان نباشند و شمار کسانی که صحابه را درک
کردهاند نيز روی به نقصان نهاده باشد؛ اين امری است که در عصر اتباع تابعين
میتوان وقوع آن را انتظار داشت.
١. تعميم فضيلت تابعين: با توجه مجدّد به آيۀ ١٠٠ از سورۀ توبه، بايد گفت که از
همان عصر تابعين، اين بحث در ميان بوده است که رضای الاهی چه طيفی از متعلقان به
طبقۀ تابعين را شامل خواهد شد. در آن عصر ديدگاههايی انتقادی وجود داشت که در برخی
از گزارشها بازتاب يافته است و نشان میدهد که نزد متقدمان، رضای الاهی با تعميم
مطلق نسبت به يک طبقه، از آيه فهميده نمیشده است. از جمله بايد به
توضيحی از محمدبنکعبقرظی (د ١٢٠ق/ ٧٣٨م) اشاره کرد، مبنی بر اينکه خداوند شرطی
را برای تابعين به ميان آورده که رضای خود از آنان را به «احسان» منوط ساخته است؛
از ميان تابعين کسانی مشمول رضا و رحمت الاهیاند که در اعمال حسنه به صحابه اقتدا
نموده باشند (ابن عساکر، ٥٥/١٤٧؛ سيوطی، الدر، ٤/٢٧٢). در برخی منابع، قيد احسان،
نه شرط، بلکه وصف برای تابعين شمرده شده است (مثلاً نک : مفيد، ٨٢).
افزون بر شرط يادشده در آيه، چنانکه در بحث مربوط به فرايند شکلگيری مفهوم اشاره
شد، تعلق به طيف نخبگان جامعه در معنای تاريخی تابعين نهفته است و در طی نسلهای
گوناگون، عملاً چنيـن نبوده است که افـرادی به دور از علم و فرهنگرا ــ بهصرف
لقاء يا صحبت با صحابی ــ در شمارتابعين جای داده باشند. در تأييد شرط ياد شده،
بايد توجه کرد که بسياری از اميران، سرداران و شخصيتهای اجتماعی عصر تابعين، با
آنکه به لحاظ سياسی و اجتماعی برای مورخان شناخته شدهاند، هيچگاه در کتب رجالی در
ردیف تابعين جای نگرفتهاند.
البته شرط نخبه بودن، در تعاريف معمول ارائه شده از تابعی مطرح نگشته، و همين امر
موجب شده است تا برخی از متأخران، طيف وسيعی از مسلمانان را که در نسل پس از صحابه
میزيستهاند، در سراسر سرزمينهای اسلامی، به صرف درک صحابه به هر عنوان در شمار
تابعين انگارند و تنها يادآور شوند که به دليل اهميت نداشتن برای نسلهای پسين،
بسياری از آنان در کتب رجالی شناسانده نشدهاند (مثلاً نک : کوچييگيت، ٤١٢).
تعبير رایج «اهل العلم من التابعين» که به خصوص ترمذی در کتاب السنن بارها از آن
استفاده کرده، نه ناظر به اهل علم به معنای وسيع آن، بلکه مشخصاً ناظر به فقيهان
است و در همۀ موارد استعمال، فتوايی فقهی از آنان نقل شده است (نک : ١/١٢٥، ١٤٥،
جم ).
با تکيه بر ستايشهای جمعی مربوط به تابعين ــ اعم از آيات و روايات ــ در مباحث
رجالی، گرايش به تعديل جمعی و پرهيز از جرح تابعين ديده میشود. از جمله بايد به
توضيح سليمان بن خلف باجی اشاره کرد که در سخن از فردی از تابعين، يادآور میشود
که «او از تابعين است و ]از همين رو[ دربارۀ وثاقتش پرسشی نبايد کرد» (٢/٧١٦). ذهبی
نيز در بيانی، يادآور شده است که وضعيت تابعين چنان است که گويی نزد آنان دروغِ به
عمد ديده نمیشود ( الرواة ...، ٢٤-٢٥).
ذهبی در ادامۀ سخن خود، برای آنکه راهی را برای نقد تابعين بگشايد، بدون آنکه در
اصل صداقت آنان تجديدنظر کند، تمام اشکال را به غلط و وهم عارض بر روايت
بازمیگرداند که از نظر او دربارۀ تابعين رخ دادنی است. او سپس بر اين پايه
تابعين را از نظر پذيرش روايت به ٣ گروه تقسيم کرده است: آنکه خطای او نادر است و
بايد بر رواياتش اعتماد کرد، آنکه خطای او متعدد است، اما به دانش نامآور است و
نزد برخی حديث او شايستۀ نقل و عمل بدان است، آنکه خطای او فاحش و انفراد او در
روايت بسيار است و نبايد به حديث او استناد کرد. وی میافزايد که گروه سوم در ميان
مهتران تابعين ديده نمیشود و تنها در ميان کهتران يافتنی است (همانجا).
حاکم نيشابوری نيز در يادداشتی، به شماری از تابعين اشاره میکند که روايات آنان
صحيح شمرده نشده است؛ اما او توضيح داده که نقد وارد بر روايات، نه ناظر به شخصيت
تابعين، بلکه ناظر به فساد طريق روايی آنان است (معرفة، ٢٥٥). زينالدين عراقی به
صراحت يادآور میشود که عدالت شرط شمرده شدن کسی به عنوان تابعی نيست و آيۀ ١٠٠
سورۀ توبه نيز بر عدالت عام تابعين و ضرورت چنين شرطی دلالت ندارد؛ از همين رو
عالمان رجال، غير ثقات را نيز در کنار ثقات، در شمار تابعين جای دادهاند (سيوطی،
تدريب، ٢/٢٣٥).
به هر روی، بايد توجه داشت که برخی ويژگیهای اعتقادی میتواند زمينهساز آن شود تا
نام کسانی در کنار تابعين جای نگيرد. در منابع رجالی متقدم، مانند طبقات ابنسعد،
ارجاء بدعتی تلقی نشده است که شخصيت فرد را خدشهدار سازد و با تابعی بودن او
ناسازگار باشد. از همينرو، بارها نام رجال مرجئه از سرزمینهایمختلف، مانند حسن
بن محمد بن حنفيه، سعيد بن جبير و طلق بن حبيب در ردیف تابعين آمده است (ابن سعد،
٥/٣٢٨، ٦/٢٥٦، ٧/٢٢٧، جم ؛ عجلی، ١/٣٩٥، ٤٨٢). تشيع نيز در همۀ سطوح موجب چنين
اخلالی نمیشده، و بنابراين، مانع از آن نبوده است تا نام کسانی چون حارث اعور،
کميلبنزياد و حجر ابن عدی در شمار تابعين ذکر گردد (ابنسعد، ٦/ ١٦٨، ١٧٩، ٢١٧؛
عجلی، ٢/ ٢٢٩).
دربارۀ قَدَريّه، ناهمسانی ميان منابع رجالی وجود دارد که نشان از تلقی متفاوت آنها
دربارۀ سنگين بودن بدعت قدر است؛ معبد جهنی به عنوان پيشوای قدر در بصره، از سوی
ابنسعد به هیچروی در شمار تابعين نيامده است، در حالی که عجلی (٢/٢٨٦) و دارقطنی
(١/١٦٦) او را به صراحت از تابعين شمردهاند. از اظهار نظر ابن حجر دربارۀ معبد
جهنی آشکار است که او عبارت عجلی دربارۀ تابعی بودن او را ناظر به فردی همنام و نه
معبد جهنی قائل به قدر دانسته است (نک : الاصابة، ٦/٢٨٧)، اما سخن دارقطنی
بدينگونه توجيهپذير نيست.
عبادبنصهيب از رجال قدريه را نيز ابنسعد به اعتبار سابقهاش در نقل سنت آورده، و
سپس به گرايش او به قدر و متروک شدنش اشاره کرده است (نک : ٧/٢٩٧). از شخصيتی چون
غيلان دمشقی، از آن روی که به «قدر» و «سيف» همزمان گرايش داشته، هرگز به عنوان
تابعی ياد نشده است.
گروه ديگری که رجاليان بدون استثنا سياست ياد نکردن در شمار تابعين را دربارۀ آنان
اتخاذ کردهاند، فرق گوناگون مُحَکّمه هستند؛ با آنکه شماری از رجال متقدم محکمه به
لحاظ صحبت با صحابه میبایست تابعی شمرده شوند، اما در عمل به عنوان تابعی شناخته
نشدهاند. از اين شمار میتوان به کسانی چون عروةبناديّه، مرداس بن اديّه،
نافعبنازرق، نجدةبنعامر و عبدالله ابن کواء اشاره کرد که صحبت کسانی چون حضرت
علی(ع) و ابن عباس را درک کردهاند.
بغدادی در گزارش فشردهای که از باورهای اصلی اهل سنت و جماعت به دست داده، پس از
باورهای مربوط به صحابه، روی به تابعين آورده است؛ عبارت وی دربارۀ فضيلت تابعين
احتياطآميز است و از آن،تنها موالات مشروط تابعين ــ بهشرط دوری از عقايد
بدعتآميزی که فهرستی از آنها را به دست داده است ــ بر میآيد (ص ٣١٩-٣٢٠). چنين
مینمايد که بعدها بازنگریهای ذهبی دربارۀ بدعت و درجهبندی آن، و ساماندهی او به
نقش عقيده در نقد رجالی، توانسته است تا کسانی چون ابوبلال مرداس بن اديه از سران
محکمه (ميزان ...، ٤/ ٨٨)، و جعدبندرهم از سران قدريه (همان، ١/ ٣٩٩) را از
تابعين شمارد.
٢. حجيت اقوال تابعين: برای متأخران تابعين که امکان دیدار صحابه برای ايشان به
کمترين حد رسيده است و بيشتر آنچه را که آموختهاند، به تابعين پيشين مرهوناند،
مسئلۀ «حجيت اقوال تابعين» حيثيتی بسيار مهمتر از نسل ميانی تابعين داشته است.
میتوان انتظار داشت که اين مسئله در سرزمینهای مختلف جهان اسلام مطرح بوده باشد،
اما بيشترين نمود آن در بصره ديده شده است. در پیجويی از نخستين شخصيتهايی که به
روشنی مسئلۀ حجيت را مطرح ساخته، و آن را در صفحات تاريخ به ثبت رساندهاند، به
تصريح احمد بن حنبل، نخستین کس قتادة بن دعامه (د ١١٨ق) است (نک : ابوداوود، ١٢٢).
اگرچه احمد بن حنبل توضيح کافی دربارۀ جزئيات نظريۀ او به دست نداده، اما روايتی
ديگر از قتاده در تفسير آيۀ ١٠٠ سورۀ توبه، مسئله را روشنتر ساخته است. به باور
قتاده، آيۀ شريفه نوعی تأييد جمعی بر تابعين دارد و آنان را از هر گونه طعن بری
ساخته است (نک : ابنابیحاتم، مقدمه، ٩). بنابراين، نبايد ديدگاه قتاده دربارۀ
اقوال تابعين، با نظريۀ ديگری مقايسه شود، مبنی بر اينکه جمع صالحان (مسلمانان) در
صورت فقدان مسئلهای در کتاب و سنت اگر بر امری اجماع کنند، حجت خواهد بود؛
نظريهای کهاندکی پيش از قتاده، مسيببنرافع، تابعی بصره (د ١٠٥ق)، به آن اشاره
کرده است (دارمی، عبدالله، ١/ ٤٨- ٤٩).
به هر تقدير، يک نسل پس از قتاده، ابوحنيفه در شرايطی مذهب فقهی خود را سامان داده
که در محافل رقيب، نوعی حجيت برای اقوال تابعين پذيرفته بوده، و وی به سبب عدم
پایبندی بدان نقد میشده است (مثلاً نک : صيمری، ٢٤؛ ابنعبدالبر، الانتقاء...،
١٤٣-١٤٤). چه در گزارشهايی که دربارۀ شيوۀ فقهی ابوحنيفه به دست داده شده، و چه بر
پايۀ مسانيد او و کتب الآثار شاگردان وی، ابوحنيفه به آراء تابعين توجه داشته، و
مطالعۀ آنها را همواره سودمند میانگاشته است (نک : ه د، ٥/٣٩٧). اينکه او خود
را مأخوذ به اقوال تابعين نمیديده، و در پاسخ انتقاد، خود را مجتهدی همچون تابعين
میشمرده است (نک : همانجاها)، حکايت از آن دارد که ابوحنيفه با تکيه بر اجتهاد
شخصی خود، خروج از تمامی اقوال تابعين و احداث قول جديد را بر خود روا میشمرده
است.
اين برداشت دربارۀ روش ابوحنيفه، در کنار متون برجای مانده از معاصران اصحاب حديث
وی، مانند اوزاعی و اندکی متأخرتر مالک، نشان از آن دارد که عالمان متقدم اصحاب
حديث خروج از اقوال تابعين را بر خود روا نمیشمردهاند؛ به هر تقدير، آنان نيز
به خوبی توجه داشتهاند که اختلاف فتاوی ميان تابعين بسيار، و حجت شمردن اقوال
تابعين به گونۀ جزئی و ثبوتی ناممکن بوده است. بخش مهمی از آنچه دربارۀ تابعين
مورد توجه عالمان اصحاب حديث بوده، «بلاغاتی» است که به سيرۀ عملی صحابه و تابعين،
به صورت جمعی اشاره دارد و نام افراد و اختلافات فتوايی در آن مطرح نيست. موارد
متعددی از اين بلاغات در آثاری چون کتاب السير اوزاعی و موطأ مالک مورد استناد قرار
گرفته است. اين بلاغات با قالبهای متنوعی چون «هذا ما عليه المسلمون...»، «بلغنا
کذا»، يا «کانوا يفعلون کذا» بيان شده است (نيز نک : مالک، «رسالة»، ٥٠٠).
در همان اوان، چنين برداشتی وجود داشت که آنچه از صحابه فرارسد، سنت نبوی است و
آنچه از تابعين فرا رسد، «اثر»، و جز آن بدعت است. اين باور گاه حديثی نبوی پنداشته
شده است (ديلمی، ٤/١٠٢)، اما به وضوح در آموزههای اتباع تابعين ديده میشود
(مثلاً برای نامهای از عباد خواص، نک : دارمی، عبدالله، ١/١٦٠).
در نيمۀ اخير سدۀ ٢ق، گامهای مهمیدر جهت تضعيف حجيت قول تابعين برداشته شد. آن بخش
از اين فعاليت که در محافل اصحاب رأی صورت گرفت، ادامۀ انديشۀ ابوحنيفه بود و اساس
«اثر» بودن اقوال تابعين از سوی ادامهدهندگان افکار او، چون قاضی ابويوسف پی گرفته
شد (مثلاً نک : دارمی، عثمان، ١٢٥).
اما در حوزۀ اصحاب حديث، ليثبنسعد به بازنگری منابع سنت پرداخت و به شدت حجيت
اقوال تابعين و نيز بلاغات را به نقد گرفت و به ضرورت استناد به حديث تأکيد کرد
(نک : ص ٤٨٩). اوج اين حرکت شافعی است که در پايان سده، با ارائۀ تعريفی مُضَيّق
از سنت و با تكيه بر حديث به عنوان آيينۀ آن، به شيوۀ فقيهان پيشين چون
مالك و اوزاعی در تقليد صحابه و تابعين، و گاه ترجيح نهادن اقوال منقول از
آنان بر احاديث مرفوع تاخته است (نك : «اختلاف...»، نیز یادداشتها...، جم ،
الام، ٧/ ٢٩٨، جم ).
با وجود اختلافات مبنايی ميان شافعی و احمدبنحنبل، احمد در اين حديث محوری با
شافعی همراه است و همين امر موضع او در قبال اقوال تابعين را کاملاً به شافعی نزديک
ساخته است. وی در همين راستا، در يکی از اشارات خود نقش تابعين را تنها به عنوان
انتقالدهندۀ آموزههای دينی از اصحاب پيامبر (ص) به نسلهای پس از خود تأييد کرده،
و بزرگ داشته است (نک : عبدالله بن احمد، ١/٢٧٣).
ارج تابعين از اوايل سدۀ ٢ق روی به اوج نهاد، در اواسط سده به نقطۀ گردش خود رسيد و
در پايان سده، روی به کاستی نهاد. از سدۀ ٣ق، ارج تابعين بيشتر نمادين بود، حجيت
ديدگاههای آنان از بسياری از حوزههای دانش رخت بر بسته بود، اما ستايش آنان به
مثابۀ بزرگانی از سلف همچنان دوام يافت و روی به افزونی نهاد. در اواسط سدۀ ٣ق، در
ذکری همچون صلوات، فرزند احمد بن حنبل ــ که خود ازکاهندگان حجيت
اقوال صحابه به شمار میرفت ــ ياد تابعين را به ياد آل پيامبر و صحابۀ او افزود
(نک : همو، ٢/ ٦٤٨)، چيزی که در صلواتهای بعدی نيز گاه ديده میشود (مثلاً نک :
ابوشامه، ٣/٣٨٦، ٤/٤٨٧؛ نووی، شرح، ١/٣؛ ابن جزری، غاية ...، ١/٣؛ ابن حجر، فتح
...، ١٣/٥٤٦؛ مقری، ١/١٢؛ عمادی، ٥٥).
در تدقيقات اصولی بعد، به دنبال نقد گسترده بر حجيت اقوال تابعين، حتى حجيت اجماع
آنها مورد ترديد قرار گرفت. طرح اين مسئله که اتفاق لاحق موجب رفع اختلاف سابق
نخواهد شد و اجماع به شمار نخواهد آمد، اين حاصل را به دنبال داشت که اجماع تابعين
بر قولی، پس از اختلاف صحابه که مواردی نيز برای آن وجود داشت، حجيت نداشته باشد
(نک : آمدی، ١/ ٣٣٨). همچنين اين بحث مطرح شده است که اگر اجماع، عبارت از اتفاق
امت باشد، در اين صورت، تابعين از آن روی که کل امت نيستند، اجماعشان حجت نخواهد
بود (همو، ١/ ٢٨٩-٢٩٢).
ابن عبدالسلام (د ٦٦٠ق/١٢٦٢م) از فقيهان انديشمند شافعی، به دنبال فرو افتادن
تابعين از موقعيت پيشين خود، کوشش داشته است تا ارزش معنوی آنان را در گسترۀ دانش
آنان پیجويی کند؛ از همين روست که او ضمن پذيرش افضل بودن صحابه بر تابعين در علم
به «حقایق يقين و دقایق معرفت»، يادآور شده است که از بُعدی ديگر، عالمان تابعين
گاه عالمتر به علم فقه از صحابه بودهاند و در علوم رسمی بر آنان برتری داشتهاند
(نک : آلوسی، ٢٨/١٠٧).
٣. مطالعۀ فتاوای تابعين: در طی سدههای ٣ تا ٥ق، به فتاوی فقهیتابعين،نه
بهعنوان حجت، بلکه بهعنوان طيفی از فتاوای فقهی که میتوانست از نظر «علم
الخلاف» دارای ارزش باشد، توجه شده است. عالمان اصحاب نيز در متون حديثی ـ
اثری خود، به قصد فراهم آوردن امکان ارزيابی احاديث با عمل سلف، در کنار احاديث به
فتاوای صحابه و تابعين توجه ويژهای نشان دادهاند؛ چنين پرداختی به فتاوای تابعين
از اواخر سدۀ ٢ تا٥ ق بهطور پیگير وجود داشته است (مثلاً نک : مالک،
الموطأ،١/٣٣، ٤١، ٥٦، جم ؛ معمر، ١٠/٤١٦، ٤٢٦، جم ؛ يحيیبن آدم، صنعانی،
المصنف، نیز سعيد بنمنصور، ابن ابی شيبه، سراسر کتابها؛ دارمی،عبدالله،١/١٦٢، ٢٢٦،
٢٢٨، جم ؛ ترمذی، ١/١٢٥، ١٣٢،جم ؛ دارقطنی،١/ ٢٩،٦٧ ،٢١٠، جم ؛ بيهقی،
السنن...، ١/٥٤، ١٣٩، جم ، معرفة...، سراسر کتاب).
منابعی که به اين فتاوا توجه کردهاند، آثاری تطبيقی از فقيهان صاحب اختيار و گاهی
نوشتههای پراکندۀ آنان است؛ اين فتاوا به خصوص از آن حيث میتوانست برای اصحاب
اختيار چون طبری و ابنخزيمه و ابنمنذر مهم باشد که مبنايی برای «اختيار» و
گزينشهای آنان بود (مثلاً نک : ابن منذر، الاشراف...، نیز الاوسط، سراسر کتابها؛
نيز نک : ابن خزيمه، ٢/٣٣٧، ٤/١٥٦؛ مروزی، سراسر کتاب).
فقيهان حنفی ظاهراً برای آشنا کردن مخاطبان با فضای مناقشات به يادکرد تطبيقی فتاوا
توجه داشته، و در اين باره، به فتاوای تابعين نيز اهتمام داشتهاند. در ميان حنفيه
نيز اين جريان از نخستين آثار مکتوب این مذهب آغاز شده، و در طی سدههای
پسين،کمابيش دوام داشته است (مثلاً نک : ابويوسف، الآثار، نیز الخراج،
سراسرکتابها؛ طحاوی، اختلاف...، ١/١٠٤، ١٥٤، ١٨٩،جم ، شرح، ١/٢٠،٤٨، ٦٧، جم
؛ خوارزمی، ١/٥٢٣، ٥٣٨، ٥٣٩، جم ؛ سرخسی، المبسوط، ١/١٤١، ٢٤/٤٥، جم ).
برای نويسندگان امامیفتاوای تابعين، به خصوص از آن نظر اهميت داشت که مواضع مذهب
آنان را از شذوذ خارج میساخت و به پشتیبانی آنها میپرداخت (مثلاً نک : سيد
مرتضى، طوسی، قمی، سراسر آثار). به اين گروه بايد البحر الزخار ابنمرتضى از عالمان
زيدی، و المحلى اثر ابن حزم از عالمان ظاهری را افزود که دربردارندۀ دامنۀ وسيعی از
فتاوای فقهی، از جمله مجموعۀ گستردهای از فتاوی تابعين است (نک : سراسر کتابها).
در پايان این بحث گفتنی است که افزون بر آثار فقه تطبيقی و کتب حديثیـ اثری، گاه
درکتابهای فقهی نوشته شده از مذهب خاص، مانند مسائل احمد اثر ابوداوود سجستانی
و مختصر مزنی، و گاه در کتابهایی با موضوع کاملاً غير فقهی مانند فتوح البلدان
بلاذری و حياة الحيوان دميری، میتوان برخی از نمونههای ناياب فتاوای تابعين را
بازجست (نک : ابوداوود، ١٤٦، ١٤٨؛ مزنی، ٧٢، ٢٢٤؛ بلاذری، ٤٣٤؛ دميری، ٢/٦٢).
٤. دوام جايگاه معنوی تابعين: فارغ از فقه، ديدگاههای تفسيری تابعين، همواره در طی
قرون مورد توجه مفسران بوده، و تا امروز از اهميت آن کاسته نشده است. آراء بزرگان
تابعين در تفسير آيات گوناگون قرآن را میتوان در خلال تفاسير متنوع، به خصوص
تفاسير مأثور مانند تفسير طبری، تفسير ابنکثير و الدر المنثور سيوطی باز يافت (نک
: سراسر آثار). سخنان حکمتآموز و تعلیمات اخلاقی تابعين نيز همواره اهميت خود را
حفظ کرده، و در طی قرون متمادی، نوشتههای مربوط به حوزۀ اخلاق، ادب، زهد و تصوف،
مشحون از آموزههای تابعين بوده است.
فارغ از آنچه ياد شد، تکيه بر بهترين بودن تابعين پس از صحابه از باورهای ماندگار
در فرهنگ اسلامی بوده، و همواره در آثار متنوع در سدههای گوناگون بازتاب داشته
است (مثلاً نک : سمعانی، ١٧٤؛ ابن عساکر، ٤٣/ ٦٩). در رواياتی متعدد، به کرامات و
مناقب تابعين نيز توجه شده، و يادکرد آنان به مثابۀ اوليا، بخش مهمی از کتابهای
مربوط، چون کرامات الاولياء لالکایی، حلية الاولياء ابونعيم اصفهانی و جامع کرامات
الاولياء نبهانی را به خود اختصاص داده است (نک : لالکایی، ١٨١، ١٩٥، جم ؛
ابونعيم، ٢/٧٩ بب ؛ نبهانی، ١/٧٧، ٨٠، جم ). گاه در کتب حديثی نيز بابی به عنوان
فضایل تابعين گشوده شده است (مثلاً نک : حاکم، المستدرک، ٤/٩٥؛ ابن حجر، المطالب
...، ٤/١٤٦ بب ؛ با عنوان «ذکر اشخاص ليسوا منالصحابة»، نک : متقی،١٢/٧١ بب
).
سعيد بن اسد بن موسى (نيمۀ اول سدۀ ٣ق) کتابی در دو جزء، و قاضی ابن فُطيس قرطبی (د
٤٠٢ق) کتابی در ٧ جزء، هر دو با عنوان فضائل التابعين داشتهاند (ابن خير، ٢٧٠؛
ذهبی، سير، ١٧/٢١١؛ ابن حجر، تهذيب...، ١/ ٢٢٨؛ رودانی، ٣١٥). ابوموسى مدينی (د
٥٨١ق)، کتابی حديثی با عنوان عوالی التابعين يا منتهى رغبات السامعين فی عوالی
احاديث التابعين و اتباعهم تأليف کرده است که نسخۀ خطی آن در کتابخانۀ ظاهريه
نگهداری میشود (نک : ه د، ٦/٣٠٧). گزينشهايی از احاديث تابعين بر پايۀ درجۀ علو
سند به صورت جزئی در رباعيات التابعين از ابوالمواهب ابن صصرى (د ٥٨٦ق؛ نک :
رودانی، ٢١٢، ٢٥٤) و اثری با همين نام از ابوموسى مدينی (نسخۀ خطی ظاهريه؛ نک : ه
د، ٦/٣٠٦؛ سداسيات التابعين منتسب به همو، نک : رودانی، ٢١٢) شايان ذکرند.
دربارۀ جايگاه تابعين نزد اماميه، بايد اشاره کرد که تابعين به عنوان يک مفهوم رايج
در ميان اکثريت مسلمانان، نزد اماميه نيز کمابيش کاربرد يافته است؛ در آثار اماميه
به وفور میتوان مواردی را يافت که اصطلاح تابعين برای اشاره به يک طبقه از عالمان
به کار رفته است. ديدگاه انتقادی اماميه نسبت به صحابه، پيشاپيش موضع آنان را نسبت
به تابعين نيز آشکار میسازد و نمیتوان انتظار داشت که در ميان اماميه، ديدگاهی
قدسی نسبت به تابعين وجود داشته باشد. البته مواردی را در روايات اماميه میتوان
يافت که بدون وارد شدن در مصاديق و با لحنی کلی، به فضيلت تابعين در کنار صحابه
اشاره شده است (کلينی، ٢/٤١). گاه نيز رواياتی در منابع امامی دیده میشود که از
نوعی طبقهبندی ارزشی درون تابعين سخن رفته است؛ به عنوان نمونه بايد به حديثی
اشاره کرد، مبنی بر اينکه افضل تابعين آن است که به درگاه سلطان راه نجويد (نک :
راوندی، ١٥٩). اين حديث با وجود کليت، از نظر مصداقيابی تاريخی، به انتقاد آن دسته
از تابعين پرداخته است که با دربار اموی رابطهای صميمانه داشتهاند.
در سدههای متأخر، از کوششهای جالب توجه بايد به فصلی اشاره کرد که قاضی نورالله
شوشتری در مجالس المؤمنين، به ذکر تابعين اختصاص داده است. وی در اين فصل، آن گونه
که انتظار میرود از «مؤمنين» تابعين ــ با همانمعنای اراده شده در کتاب ــ ياد
کرده است و از همين رو بخش مهم رجال یاد شده در فهرست او، متقدمان شيعه از اصحاب
حضرت علی (ع)اند. افزون بر آن، برخی رجال مورد احترام اماميه چون سعيد بن جبير نيز
ياد شدهاند (نک : شوشتری، ١/٢٧٤ بب ).
اباضيه نيز تابعين را به مثابۀ يک اصطلاح ناظر به طبقه به کار بردهاند. در برخی از
رسالههای متقدم، مانند نامهای از منير ابن نير جعلانی مربوط به حدود سال ٢٠٠ق،
در تخطئۀ ديدگاههای فرق ضاله، اشاره شده است که بر آن ديدگاهها تأييدی از قرآن و
مأثوری از پيامبر، يا اقوالی از صحابه و تابعين نيست (ص ٢٤٧). شبيب بن عطيه (د ح
١٧٥ق) نيز جمعی از صحابه و تابعين را شرکتجويندگان در قتل عثمان معرفی کرده، و اين
امر را تأييدی بر صحت اين اقدام شمرده است (ص ٣٨٣).
در سدههای متأخر، مانند آنچه در مجالس المؤمنين رخ داده، احمدبنسعيد شماخی (د
٩٢٨ق)، نيز در کتابی که برای معرفی رجال اباضيه تدوين کرده، بخشی را به ذکر طبقۀ
تابعين اختصاص داده است (١/٦٤ بب ) و در اين طبقه کسانی از متقدمان مُحَکّمه را
ياد کرده است که با وجود تعلق به نسل تابعين، هرگز در کتب اهل سنت به عنوان تابعی
شناخته نشدهاند. از آن جمله بايد شخصيتهايی چون ابوبلال مرداس بن اديه و برادرش
عروةبن اديه اشاره کرد که با وجود تعلق به نسلی پيش از عبدالله بن اباض ــ
بنيانگذار اباضيه ــ از سوی اباضیه مورد تأييد بوده است. در اين فهرست نام
ديگرانی از متقدمان محکمه، از اهل خروج چون مستورد بن عُلَّفه، و حتى طيفی از اهل
قعود چون فَروة بن نَوفل ديده نمیشود.
٥. تابعين به مثابۀ سلف: در منابع سدههای پسين، مواضع تابعين در موضوعات گوناگون
دينی به مثابۀ منبعی برای دستيابی به اسلام اصيل مورد توجه قرار گرفته، و همين امر
طبقۀ تابعين و گرايشهای آنان را برای شخصيتهايی با گرايش سلفی در قرون مختلف
اسلامی پراهميت ساخته است.
با اطمينان میتوان گفت: يکی از مهمترين علل روی آوردن به آموزههای تابعين برای
دستيابی به تعاليم اصيل اسلام در حوزههای مختلف علوم اسلامی، وجود اين باور است
که پس از صحابه تابعين از خالصترين تعاليم برخوردار بودهاند و آميختگیهای معرفتی،
يا گاه به تعبير عالمان کهن بدعتهای نسلهای پسين به آموزههای آنان راه نداشته است.
اين باور در صورتی قابل دفاع است که چنين امری مفروض باشد که تعاليم اسلامیبه
همان نسبت که از نظر نسلی از عصر پيامبر (ص) دورتر شدهاند، همواره با تناسبی
مستقيم از اصالت آنها کاسته، و برآميختگی آنها افزوده شده است. بههر روی، بايد
توجه داشت که اين پيشفرض از همان عصر تابعين مخالفانی داشته، و برخی را باور آن
بوده است که آموختههای سمعی تنها بخشی از معرفت دينی است و بهرهگيری از ابزارهايی
همچون عقل (با تعاريف متنوعی که از آن وجود دارد) و ساماندهی به آموزهها برای
دستيابی به قواعد، درک نسلهای پسين از آموزههای اصيل دين را همواره تصحيح
میکند و افزون بر آن، زمينۀ توسعۀ معارف دينـی ــ بدون آسيب رساندن به
اصالت آن ــ را فراهـم میسازد. بنابر اين، جدال هميشگی ميان توسعه يا تضييق
کاربرد خرد در حيطۀ معارف دينی، دربارۀ جايگاه تابعين نيز بار ديگر روی نموده، و
خردگرايان را از باور به تقدس تابعين دور ساخته است.
در واقع آنچه در دورۀ تابعين عملاً در تاريخ به وقوع پيوسته، و زمينۀ آن را فراهم
ساخته است تا برای سلفگرايان، تابعين به عنوان الگويی مناسب در باور و کردار دينی
مطرح باشند، بيش از آنکه به ماهيت تابعين بازگردد، با تاريخ فرهنگی جهان اسلام در
مقطع تاريخی زيست آنان ارتباط پیدا میکند. از سوی ديگر، آنچه سلفگرايان را نسبت
به نسل پس از تابعين تا اندازهای بدگمان ساخته، و موجب شده است تا مرزهايی
معنادار از نظر قداست ميان اين دو نسل از عالمان اسلامیکشيده شود، امری نيست که
به ماهيت نسل اتباع تابعين بازگردد، بلکه برخاسته از تحولات فرهنگی، يا به اصطلاح
بدعتهايی است که در طول حيات اين نسل رخ داده، و نسل اتباع تابعين را به نحوی مبتلا
ساخته است. به واقع احاديثی مانند حديث نبوی «خير الناس قرنی»، به سبب تکرار در
تعبير «ثم الذين يلونهم» به خودی خود اين ظرفيت را داشتهاند تا در مرتبهای پس از
تابعين، برای اتباع تابعين نيزهالهای از قداست را فراهم آورند (دربارۀ این حديث،
نک : بخاری، الصحيح، ٢/ ٩٣٨، ٣/١٣٣٥؛ مسلم، ٤/١٩٦٣-١٩٦٤؛ حاکم، المستدرک، ٣/٢١١،
٤٥٦).
مآخذ: آلوسی، محمود، روحالمعانی، بيروت، داراحياء التراث العربی؛ آمدی، علی،
الاحکام، به کوشش سيد جميلی، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ ابن اباض، عبدالله،
«رسالة الى عبدالملک بن مروان»، ضمن العقود الفضيۀ حارثی، مسقط، ١٤٠٣ق/١٩٨٠م؛
ابن ابی حاتم، عبدالرحمان، الجرح و التعديل، حيدرآباد دکن، ١٣٧١ق/١٩٥٢م بب ؛
ابن ابیداوود، عبدالله، المصاحف، قاهره، ١٣٥٥ق/١٩٣٦م؛ ابنابی شيبه،
عبدالله، المصنف، به کوشش کمال يوسف حوت، رياض، ١٤٠٩ق؛ ابن ابی عاصم، احمد، الآحاد
و المثانی، به کوشش باسم فيصل احمد جوابرة، رياض، ١٤١١ق/١٩٩١م؛ همو، السنة، به
کوشش محمد ناصر الدين البانی، بيروت، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ ابن اثير، الکامل؛ ابن جزری،
محمد، غاية النهاية، به کوشش برگشترسر، قاهره، ١٣٥٢ق/١٩٣٣م؛ همو، النشر، به
کوشش علی محمد ضباع، قاهره، کتابخانۀ مصطفى محمد؛ ابن جماعه، محمد، المنهل
الروی، به کوشش محيیالدين عبدالرحمان رمضان، دمشق، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ابن جوزی،
عبدالرحمان، زاد المسير، بيروت، ١٤٠٤ق؛ ابن حبان، محمد، الثقات، به کوشش سيد
شرفالدين، دارالفکر، ١٣٩٥ق/١٩٧٥م؛ همو، مشاهير علماء الامصار، به کوشش م.
فلايشهامر، قاهره، ١٣٧٩ق/ ١٩٥٩م؛ ابن حجر عسقلانی، احمد، الاصابة، به کوشش عادل
احمد عبدالموجود، بيروت، ١٤١٥ق؛ همو، تهذيب التهذيب، حيدرآباد دکن، ١٣٢٥ق؛
همو، فتح الباری، به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی و محب الدين خطيب، بيروت، ١٣٧٩ق؛
همو، «الکاف الشاف»، در حاشیۀ الکشاف زمخشری، قاهره، ١٣٦٦ق/١٩٤٧م؛ همو، المطالب
العالية، به کوشش حبيبالرحمان اعظمی، کويت، ١٣٩٣ق؛ ابنحزم، علی،
الاحکام، قاهره، ١٤٠٤ق؛ همو، المحلى، بيروت، دارالآفاق الجديده؛ ابن خالويه،
حسين، مختصر فی شواذ القرآن، به کوشش برگشترسر، قاهره، ١٩٣٤م؛ ابن خزيمه،
محمد، الصحيح، به کوشش محمد مصطفى اعظمی، بيروت، ١٩٧١م؛ ابن خیر، محمد،
فهرسة، به کوشش ف. کودرا، بغداد، ١٣٨٢ق/ ١٩٦٣م؛ ابنرستم طبری، محمد، المسترشد، به
کوشش احمد محمودی، تهران، مؤسسۀ کوشانپور؛ ابنسعد، محمد، الطبقات الکبرى، بيروت،
دارصادر؛ همو، همان، قسم متمم در تابعين مدينه، به کوشش زياد محمد منصور،
مدينه، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛ ابنشبه، عمر، تاريخ المدينة، بهکوشش فهيم محمد
شلتوت، مکه، ١٣٩٩ق/ ١٩٧٩م؛ابنصلاح، عثمان،]مقدمة[ علومالحديث، بهکوشش صلاح
بن محمد ابن عويضه، بيروت، ١٤١٦ق؛ ابنطاووس، علی، کشف المحجة، نجف،
١٣٧٠ق/١٩٥٠م؛
ابن عبـدالبر، يوسف، الاستيعـاب، به کوشش علی محمـدبجاوی،بیـروت، ١٤١٢ق؛
همو، الانتقاء من فضائل الثلاثة الائمة الفقهاء، بيروت، دارالکتب العلميه؛
همو، التمهيد، به کوشش مصطفى بن احمد علوی و محمد عبدالکبير بکری، رباط، ١٣٨٧ق؛
ابنعديم، عمر، بغية الطلب، به کوشش سهيل زکار، بيروت، ١٩٨٨م؛ ابنعساکر، علی،
تاريخ مدينة دمشق، به کوشش علی شيری، بيروت/ دمشق، ١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ ابنکثير، تفسير
القرآن العظيم، بيروت، ١٤٠١ق؛ ابنمرتضى، احمد، البحر الزخار، بيروت،
١٣٩٤ق/١٩٧٥م؛ ابن منذر، محمد، الاشراف على مذاهب اهل العلم، به کوشش محمد
نجيب سراجالدين، دوحه، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ همو، الاوسط، به کوشش صغير احمد محمد
حنيف، رياض، ١٤٠٥ق؛ ابواسحاق شيرازی، ابراهيم، طبقات الفقهاء، به کوشش خليل
ميس، بيروت، دار القلم؛ ابوداوود سجستانی، سليمان، مسائل احمد، قاهره،
١٣٥٣ق/١٩٣٤م؛ ابوشامه، عبدالرحمان، کتاب الروضتين، به کوشش ابراهيم زيبق،
بيروت، ١٩٩٧م؛ ابوالشيخ اصفهانی، عبدالله، طبقات المحدثين باصبهان، به کوشش
عبدالغفور بلوشی، بيروت، ١٤١٢ق/١٩٩٢م؛ ابوطالب مکی، محمد، قوت القلوب، به کوشش باسل
عیون السود، بیروت، ١٤١٧ق/١٩٩٧م؛ ابوالعرب، محمد، «طبقات علماء افريقية»، ضمن
طبقات علماء افریقیة و تونس، به کوشش محمد خشنی، بیروت، دارالکتب اللبنانی؛
ابوالقاسم کوفی، علی، الاستغاثة ، نجف، ١٣٦٨ق؛ ابونعيم اصفهانی، احمد، حلية
الاولياء، قاهره، ١٣٥١ق/١٩٣٢م؛ ابويوسف، يعقوب، الآثار، به کوشش ابوالوفا
افغانی، قاهره، ١٣٥٥ق؛ همو، الخراج، بيروت، ١٣٩٩ق/ ١٩٧٩م؛ احمد بن حنبل،
العلل و معرفة الرجال، به کوشش وصیالله عباس، بيروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ همو،
مسند، قاهره، ١٣١٣ق؛ الامامة و السياسة، منسوب به ابن قتيبه، به کوشش علی
شيری، بيروت، ١٩٩٠م؛ باجی، سليمان، التعديل و الجرح، به کوشش ابولبابه حسين، رياض،
١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ بخاری، محمد، التاريخ الصغير، به کوشش محمود ابراهيم زايد،
حلب/قاهره، ١٣٩٧ق/١٩٧٧م؛ همو، التاريخ الکبير، حيدرآباد دکن، ١٣٩٨ق/ ١٩٧٨م؛
همو، الصحيح، به کوشش مصطفى ديبالبغا، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ برديجی، احمد، الاسماء
المفردة، به کوشش عبده علی کوشک، دمشق، ١٤١٠ق؛ بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بين
الفرق، به کوشش ابراهيم رمضان، بيروت، ١٤١٥ق/١٩٩٤م؛ بغوی، حسين، معالم
التنزيل، به کوشش خالد عک و مروان سوار، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ بلاذری، احمد، فتوح
البلدان، به کوشش رضوان محمد رضوان، بيروت، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ بيهقی، احمد،
السنن الکبرى، به کوشش محمد عبدالقادر عطا، مکه، ١٤١٤ق/١٩٩٤م؛ همو، معرفة السنن و
الآثار، به کوشش احمد صقر، قاهره، المجلس الاعلـى للشؤون الاسلاميه؛ ترمـذی، محمد،
السنن، به کوشش احمد محمد شاکر و ديگران، قاهره، ١٣٥٧ق/ ١٩٣٨م بب ؛ ثعالبی،
عبدالرحمان، الجواهر الحسان، بيروت، مؤسسة الاعلمی؛ حارث بن ابیاسامه، مسند،
بازسازی بر اساس زوائد نورالدين هيثمی، به کوشش حسين احمد باکری، مدينه،
١٤١٣ق/١٩٩٢م؛ حاکم نيشابوری، محمد، المستدرک علی الصحيحين فی الحدیث، به کوشش
مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت، ١٤١١ق/١٩٩٠م؛ همو، معرفة علوم الحديث، بهکوشش
معظم حسين، مدينه، ١٣٩٧ق/١٩٧٧م؛ حميدی، عبدالله، المسند، بهکوشش حبيب
الرحمان اعظمی، بيروت/قاهره، ١٤٠٩ق/ ١٩٨٨م؛ خطيب بغدادی، احمد، تاريخ بغداد،
قاهره،١٣٤٩ق؛همو، شرفاصحابالحديث، بهکوشش محمدسعيد خطيب اوغلی، آنکارا،
١٩٧١م؛ همو، الکفاية فیعلم الرواية،بهکوشش ابوعبدالله سورتی و ابراهيم حمدی
مدنی، مدينه، المکتبة العلميه؛ خلیفة بن خیاط، التاریخ، به کوشش مصطفى نجیب فواز و
حکمت کشلی فواز، بیروت، ١٤١٥ق؛ خوارزمی، محمد، جامع مسانيد ابی حنيفة، حيدرآباد
دکن، ١٣٣٢ق؛ دارقطنی، علی، السنن، به کوشش عبداللههاشم يمانی، بيروت،
١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛ دارمی، عبدالله، السنن، بهکوشش فواز احمد زمرلی و خالد
سبععلمی،بيروت، ١٤٠٧ق؛ دارمی،عثمان، الرد على بشر المريسی، به کوشش محمد
حامد فقی، بيروت، دارالکتب العلميه؛ دمياطی، ابوبکر، اعانة الطالبين، بيروت،
دارالفکر؛ دميری، محمد، حياة الحيوان، قاهره، مکتبة مصطفی البابی؛ ديلمی،
شيرويه، الفردوس بمأثور الخطاب، به کوشش محمدسعيد بن بسيونی زغلول، بيروت، ١٩٨٦م؛
دينوری، احمد، الاخبار الطوال، به کوششعبدالمنعم عامر، قاهره، ١٩٦٠م؛
ذهبی،محمد، تذکرة الحفاظ، حيدرآباد دکن،
١٣٨٨ق/ ١٩٦٨م؛ همو، الرواة الثقات المتکلم فيهم بما لايوجب ردهم، به کوشش محمد
ابراهيم موصلی، بيروت، ١٩٩٢م؛ همو، سير اعلام النبلاء، به کوشش شعيب ارنؤوط و
ديگران، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، المعين فی طبقات المحدثين، به کوشش همام
عبدالرحيم سعد، عمان، ١٤٠٤ق؛ همو، ميزان الاعتدال، بهکوشش علی محمد بجاوی،
قاهره، ١٣٨٢ق/١٩٦٣م؛ ذهبی، محمد حسين، التفسير و المفسرون، قاهره، ١٣٩٦ق/ ١٩٧٦م؛
رافعی، عبدالکريم، التدوين فی اخبار قزوين، حيدرآباد دکن، ١٩٨٥م؛ راوندی،
فضلالله، النوادر، نجف، ١٣٧٠ق؛ رودانی، محمد، صلة الخلف، به کوشش محمد حجی،
بيروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ زمخشری، محمود، الکشاف، قاهره، ١٣٦٦ق/١٩٤٧م؛ سرخسی،
محمد، الاصول، به کوشش ابوالوفا افغانی، حيدرآباد دکن، ١٣٧٢ق؛ همو، المبسوط،
قاهره، مطبعة الاستقامه؛ سعيد بن منصور، السنن، به کوشش حبيب الرحمان اعظمی،
بمبئی ، ١٩٨٢م؛ سمعانی، عبدالکريم، ادب الاملاء و الاستملاء، بهکوشش ماکس
وايسوايلر، بيروت،١٤٠١ق/ ١٩٨١م؛ سهمی، حمزه، تاريخ جرجان، به کوشش محمد
عبدالمعيدخان، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ سيد مرتضى، علی، الانتصار، قم، ١٤١٥ق؛
سيوطی، الاتقان، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ همو، تدريب
الراوی، به کوشش عبدالوهاب عبداللطيف، قاهره، ١٣٨٥ق/١٩٦٦م؛ همو، الدر
المنثور، بيروت، ١٩٩٣م؛ شافعی، محمد، «اختلاف مالک...»، ضمن ج ٧ الام، بيروت،
دارالمعرفه؛ همو، الام، بيروت، دارالمعرفه؛ همو، الرسالة، به کوشش احمد محمد
شاکر، قاهره، ١٣٥٨ق/ ١٩٣٩م؛ همو، يادداشتهايی بر «سير الاوزاعی»، ضمن ج ٧
الام، بیروت، دارالمعرفه؛ شبيب بن عطيۀ عمانی، «سيرة»، ضمن ج٢ السير و الجوابات، به
کوشش سيده اسماعيل کاشف، قاهره، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ شماخی، احمد، السير، به کوشش احمد
بن سعود سيابی، مسقط، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ شوشتری، نورالله، مجالس المؤمنين،
تهران، ١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛ شوکانی، محمد، فتح القدير، بيروت، دارالفکر؛ صحيفۀ سجاديه؛
صنعانی، عبدالرزاق، تفسير القرآن، به کوشش مصطفى مسلم محمد، رياض، ١٤١٠ق؛ همو،
المصنف، به کوشش حبيب الرحمان اعظمی، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ صيمری، حسين،
اخبار ابیحنيفة و اصحابه، بيروت، ١٤٠٥ق؛ ضياءالدین مقدسی، محمد، الاحاديث
المختارة، به کوشش عبدالملک عبدالله دهيش، مکه، ١٤١٠ق؛ طبرانی، سليمان، المعجم
الکبير، به کوشش حمدی عبدالمجيد سلفی، موصل، ١٤٠٤ق/١٩٨٣م؛ طبرسی، فضل، مجمع
البيان، بيروت، ١٤١٥ق؛ طبری، تاريخ، بيروت، ١٤٠٧ق؛ همو، التفسير، بيروت، ١٤٠٥ق؛
طحاوی، احمد، اختلاف الفقهاء، به کوشش محمدصغير حسن معصومی، اسلامآباد،
١٣٩١ق؛ همو، شرح معانی الآثار، به کوشش محمد زهری نجار، بيروت، ١٣٩٩ق؛ طوسی، محمد،
الخلاف، به کوشش محمد مهدی نجف و ديگران، قم، ١٤١٧ق؛ عبدالله بن احمد بن حنبل،
کتاب السنة، به کوشش محمد بن سعيد قحطانی، دمام، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ عجلی، احمد،
معرفة الثقات، به کوشش عبدالعليم عبدالعظيم بستوی، مدينه، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ علايی،
خليل، جامع التحصيل، به کوشش حمدی عبدالمجيد سلفی، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛ عمادی،
عبدالرحمان، الروضة الریا، به کوشش عبده علی کوشک، دمشق، ١٩٨٨م؛ قرآن کريم؛ قرشی،
عبدالقادر، الجواهر المضیئة، کراچی، کتابخانۀ میرمحمد؛ قرطبی، محمد، الجامع لاحکام
القرآن، به کوشش احمد عبدالعليم بردونی، قاهره، ١٩٧٢م؛ قمی، علی، جامع الخلاف و
الوفاق، به کوشش حسين حسنی بيرجندی، قم، ١٣٧٩ش؛ کشی، محمد، معرفة الرجال، اختيار
طوسی، به کوشش مهدی رجایی، قم، ١٤٠٤ق؛ کلينی، محمد، الکافی، به کوشش علیاکبر
غفاری، تهران، ١٣٩١ق؛ لالکایی، هبةالله، کرامات الاولياء، به کوشش احمد سعد حمان،
رياض، ١٤١٢ق؛ ليث بن سعد، «رسالة الى مالک بن انس»، ضمن ج ٤ تاريخ يحيی بن
معين، روايت دوری، بهکوششاحمد محمد نور سيف،مکه، ١٣٩٩ق/ ١٩٧٩م؛ مالکبنانس،
«رسالة الى ليث بن سعد»، ضمن همان اثر؛ همو، الموطأ، به کوشش محمد فؤاد
عبدالباقی، قاهره، ١٣٧٠ق/١٩٥١م؛ متقی هندی، علی، کنزالعمال، به کوشش بکری
حياتی و صفوة سقا، بيروت، ١٤٠٩ق/ ١٩٨٩م؛ مروزی، محمد، اختلاف العلماء، به کوشش
صبحـی سامرايی، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ مزنی، اسماعيل، «المختصر»، همراه الام
شافعـی، بيروت، دارالمعرفـه؛ مسلم بن حجـاج، الصحيح، به کـوشش محمـد فـؤاد
عبدالباقی، قاهره، ١٩٥٥م؛ معمر بن راشد، «الجامع»، ضميمۀ المصنف (نک : هم ،
صنعانی)؛ مفيد، محمد، الافصاح، قم، ١٤١٢ق؛ مقری، محمد، نفح الطيب، به کوشش احسان
عباس، بيروت، ١٩٦٨م؛ منير بن نير جعلانی، «سيرة»، ضمن ج١ السير و الجوابات (نک :
هم ، شبیب)؛ نبهانی، يوسف، جامع کرامات الاولياء، قاهره، ١٣٢٩ق؛ نسايی، احمد،
رسائل فی علوم الحديث، به کوشش جميل علی حسن، بيروت، ١٩٨٥م؛ نصر بن مزاحم، وقعة
صفين، به کوشش عبدالسلام محمدهارون، قاهره، ١٣٨٢ق؛ نعمانی، محمد، الغيبة،
به کوشش علی اکبر غفاری، تهران، ١٣٩٧ق؛ نووی، يحيى، تهذيب الاسماء و اللغات،
بيروت، ١٩٩٦م؛ همو، شرح على صحيح مسلم، بيروت، ١٣٩٢ق؛ نهج البلاغة؛ يحيی بنآدم،
الخراج، به کوشش احمد محمد شاکر، قاهره، ١٣٤٧ق/ ١٩٢٨م؛ نيز:
GAS; Koçyiğit, T., Hadis ıstılahları, Ankara, İlâhiyat fakültesi yayınlarından,
no. ١٧٠; Sezgin, F., Buhâri’nin kaynakları hakkında araԫtırmalar, Ankara, ١٩٥٦.
احمد پاکتچی