مباحث فقهی - حسينى طهرانى، سید محمد محسن - الصفحة ١٢٩ - حکاِیت خواستگارِی امِیرالمؤمنِین از حضرت زهرا علِیهما السّلام و تارِیخچۀ مهرالسّنّة
چون هجرت رسول خدا به مدِینه در وقتِی بود که امِیرالمؤمنِین بِیست و سه ساله بودند.
وقتِی که حضرت خواستگارِی کردند، پِیغمبر پِیش حضرت زهرا آمدند و سؤال کردند: «علِی از تو خواستگارِی کرده است! راضِی هستِی و امضاء مِیکنِی؟» حضرت سکوت اختِیار کردند و حضرت رسول با شعف و خرّمِی برگشتند و فرمودند: «سُکوتُها رِضاها؛ سکوت مخدّرات در اِینجا علامت رضاِی آنهاست!» طبعاً سکوتِ دختران و دوشِیزگانِ در اِین مواقع در تحت حجاب و عفّت، علامت رضا و امضاِی آنهاست؛ و الاّ نه.
لذا قرار بر اِین شد که حضرت را براِی امِیرالمؤمنِین علِیه السّلام به نکاح در بِیاورند و رسول خدا آمدند پِیش امِیرالمؤمنِین و گفتند: «حالا ِیا علِی چه دارِی؟» حضرت عرض کردند که: «زرهِی دارم و شمشِیرِی.» رسول خدا فرمود: «شمشِیرت را براِی خودت نگاه دار، چون در جنگ نِیازمند به شمشِیر هستِی؛ ولِی چون جوان دلاور و شجاعِی هستِی لذا نِیازِی به زره ندارِی، زره را بِیاور و همان زره را مهرِیه قرار مِیدهِیم.» زره را آوردند؛ رسول خدا زره را به سلمان دادند و سلمان هم آن زره را بُرد در بازار و به پانصد درهم فروخت و رسول خدا از آن پانصد درهم، وسائل عروسِی و جهِیزِیّۀ حضرت زهرا را تهِیّه کردند.[١] اِین تارِیخچۀ مَهرِیه و مهرالسّنّه است.
افرادِی که مِیگوِیند: «آقا در آن زمان پانصد درهم، پول بوده است و الآن دِیگر پول نِیست و...» اِین حرفها همه ِیاوه است! در آن زمان
[١]. رجوع شود به الأمالِی، شِیخ طوسِی، ص ٣٩ ـ ٤١.