ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - روزهاى نشان شده و دنياى قشنگ نو
روزى از پس روزى ديگر، هفتهاى از پس هفتهاى ديگر مىآيند و مىروند. ديگر چنان به اين طلوع و غروبهاى خورشيد عادت كردهايم كه ديگر به جز رنگ قرمز صفحات تعطيلى تقويم و مجالى كه براى ساعتى بيشتر خوابيدن فراهم مىآيد، چيز ديگرى ما را متوجّه تفاوت روزها نمىكند. ما به شخصيّت ماشينى و مكانيكى «عصر جديد» چارلى چاپلين يا ساكنان «دنياى قشنگ نو» آلدوس هاكسلى[١] بيشتر شباهت پيدا كردهايم و هر روز نيز بر ميزان اين شباهت شگفتانگيز افزوده مىشود.
«دنياى قشنگ نوِ» آن نويسنده انگليسى، روزى دنيايى خيالى و فانتزى به نظر مىآمد؛ امّا امروز همان دنياى تصويرشده و ساكنان آن، صورت عينى و واقعى يافتهاند. گويا هاكسلى، دنياى امروز، و ساكنانش را مىديد كه يكصد و بيست سال پيش از اين، برايش در رمان خيالى خود جايى باز كرده بود.
ساكنان دنياى قشنگ نو، همگى، چون محصولات صنعتى، از خطّ توليد كارخانه خارج شدهاند. هر يك كپى برابر اصل، همه مثل هم، همه چونان روبات بىروح، بىاحساس، بىذوق. زنجير شده در برنامهاى و قالبى از پيش طرّاحى شده و همگى در چرخه بزرگى، مشغول توليد و مصرف.
در دنياى قشنگ نو، همه توليد مىكنند تا مصرف كنند و همه مصرف مىكنند تا ديگر بار توليد كنند و زبالهها، پسماندهاى انسانها و انسانهاى پسماندهاند؛ همآنان كه ديگر مصرفكننده بىمصرف شده و از توليد بازماندهاند، شايسته گورستانهاى سرد و نمور.
ساكنان دنياى قشنگ نو، از جهان و هستى، جز مجموعه درهم فشرده اتمها و مولكولهاى رنگ و وارنگ و از انسان، جز ماشينى سرآمد همه ماشينها نمىشناسند. عالم و آدم از پنجره نگاه ساكن دنياى قشنگ نو اشيايى براى مصرف كردنند و ديگر هيچ.
ساكنان دنيا قشنگ نو، از شعر، از عشق و از دين، كه آدمى را از همه مرزها فراتر مىبرد، بىخبرند؛ از عالمى فراتر از اين جهان كه به روزگارى همه شاعرانهها، عشقها و آگاهىها با آن همراه مىشد و در سيرى مدام، آزاد از همهبندها و زنجيرها، با يگانگى به عالىترين مظهر عشق و ايمان مىرسيد.
در نگاه اين بىخبران ماشينى، همه روزها مثل هم و همه مكانها و انسانها در عرض همند، بىآنكه هيچ امر متعالى يا مقدّسى آنها را از هم جدا ساخته باشد.
در فرادست ساكنان دنياى قشنگ نو، هيچ امر مقدّسى معنا ندارد و هيچ حريمى كه حفاظت از آن را در تكليف خويش بشناسند.
در نزد ساكنان اين سرزمين، همه چيز نو است. بىتاريخ، بىگذشته و بىهيچ حيثيّت آسمانى و قدسى.
در اين جهان خيالى، روزى از پى روزهاى ديگر، مىآيد و مىرود و ديگر جز رنگ قرمز صفحات تعطيلى تقويمها، هيچ چيز ديروز او را از امروزش و امروزش را از فردايش متمايز نمىسازد.
سالها از عمر نگارش اين درام انگليسى مىگذرد و به رغم گذشت اينهمه سال، به نظر مىرسد، آن جهان خيالى از لابهلاى كتاب هاكسلى خارج شده و بر پهنه زمين تحقّق يافته است؛ در حالىكه هاكسلى زمان چنين رخدادى را در قرن بيست و ششم پيشبينى كرده است.
در عصر ما، ديگر همه، در همه جهان، همولايتى همند. همگى در شناسنامههايشان مُهر ثبت «دنياى قشنگ نو» را دارند. ديگر هيچ ديوار حائلى نمانده و هيچ مرزى، همه ساكنان سرزمينهاى دور، به دنياى قشنگ نو آلدوس هاكسلى پيوستهاند.
ايّام و آنات، مىآيند و مىروند و ما به اين آمد و شد عادت كردهايم. روزها و هفتههايى كه گاه گمان مىبريم پايانى براى آنها متصوّر نيست؛ درحالىكه روزى، درست در هنگامهاى كه تصوّرش هم برايمان سخت است، به پايان مىرسند. اين سنّت ثابت حضرت خداوندى است كه همه اشخاص و همه اقوام در ظرف محدود زمانى، مستقرّ مىشوند و با پايان يافتن مهلت ماندنشان، بار سفربسته و راهى ديار ديگرى مىشوند؛ چنانكه فرموده است:
«وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ؛[٢]
هر امّتى را مدّت عمرى است. چون اجلشان فراز آيد، يك ساعت پيش و پس نشود.»
ايّام نيز همچون ساير موجودات منتشر در عالم امكان، مخلوق خداوند متعال بوده و حسب سنّت و حكمت خداوند متعال، فانىاند و از آنجا كه از سوى خالق حكيم صادر شدهاند، حكمتى خاص، آمدن و بودنشان را حمايت مىكند؛ به همان سان كه موجودات زنده ديدنى و ناديدنى، همچون انسانها، اجنّه و ملائك، مخلوقند و بىدليل و حكمت، جامه وجود بر تن نكردهاند. به همين دليل است كه در آموزههاى دينى، جميع مخلوقات به نحوى و به نوعى، واجد شأن الهىاند. آفرينش آنها از سوى خداوند حكيم، الزاماً به آنان شأن الهى داده است و اين امر درباره جميع موجودات مستقر در عالم امكان و حتّى موجوداتى، همچون شيطان كه گاه از بردن نامشان هم كراهت داريم، صادق است. به واقع موجودات در وجهى، واجد شأن مُلكى و اينجهانىاند و حسب اين شأن، بسته شرايط و مقتضيات اين جهان، فانى مىباشند. در وجهى ديگر، واجد شأن ملكوتى و الهىاند. همين شأن الهى موجب است تا به همه موجودات، خطاب آيه شود. به قول شاعر:
|
چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست |
عالم همه آيات خدا هست و خدا نيست[٣] |