ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - بگير دست مرا!
كوثر نور
|
مثل ابرى و نم بارانش |
مثل خورشيدى و تابستانش |
|
|
مثل بى تابى دريا برخاك |
موج بى وقفه و بى پايانش |
|
|
بحر غلغل زد و چون مرواريد |
ريختى در صدف جوشانش |
|
|
تو دميدى كه بر آيد از خاك |
تا ابد باغ گُل و ريحانش |
|
|
تو شكفتى كه پس از اين انسان |
طعنه بر سنگ زند ايمانش |
|
|
كوثر نور شدى تا برسد |
ملك جاويد به فرزندانش |
|
|
ولى افسوس كه تاريخ نبود |
خالى از مكر و دم و دستانش |
|
|
پركشيدى و نماندى در گُل |
مثل عطر از قفس گلدانش |
|
|
سوختى در كلمات واعظ |
بر سر منبر ناميزانش |
|
|
له شدى بين در و ديوارش |
گم شدى بين لب و دندانش |
|
|
رمز طوبى چه بگويد وقتى |
پى نبردست به باغستانش |
|
|
«فُطِمَت فاطمهٌ مِن شرٍ» |
شر اين معركه و دكانش |
|
|
«فُطِمَت فاطمهٌ مِن زاهد» |
كه ندارد خبر از عرفانش |
|
|
ياوه گويى كه به مقصد نرسد |
دور بى حاصل و بى پايانش |
|
|
مار گيرى كه ازو نشنيدم |
جزهياهوى نى و انبانش |
|
|
ابر مى نالد و باران بى تاب |
كه چه شد قطره ى سرگردانش |
|
|
موج مى پرسد و ساحل خاموش |
كه كجا رفت دُرِ غلطانش؟ |
|
|
نازنينى كه بر اوبرهان شد |
سورهى مختصر قرآنش، |
|
|
آفتابى شد و از شدت نور |
كرد از چشم جهان پنهانش |