ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٧ - وسعت ميدان درگيرى عقل و جهل
«بازگرد.» بازگشت، سپس فرمود: «پيش آى.» ولى آن پيش نيامد. خداوند فرمود: «آيا خود را بزرگ ديدى؟!» پس او را لعن كرد. سپس براى عقل، هفتاد و پنج لشكر مقرّر فرمود و چون جهل، گراميداشت و عطاى الهى را نسبت به عقل مشاهده كرد، كينه عقل را به دل گرفته و گفت: پروردگارا! اين آفريدهاى همچون من است. او را آفريدى و گرامى داشته و قوى ساختى و من ضدّ اويم؛ در حالىكه فاقد هر نيرو و توانم. [پس] هر لشكرى كه به او بخشيدى، به من نيز عطا فرما. خداى تبارك و تعالى فرمود: «بسيار خوب؛ ولى اگر پس از آن، مرا نافرمانى كنى، تو و لشكرت را از جوارم بيرون رانم و از رحمتم دور سازم.» گفت: پذيرفتم. پس خداوند او را هفتاد و پنج لشكر بخشيد ...»
خداوند متعال عقل را از يمين عرش، از نور آفريد و به او دستور داد ادبار كن و ادبار كرد و سپس دستور داد كه اقبال كن و اقبال كرد و چنانكه گفتهاند، دستورات خداوند همين دو (اقبال و ادبار) است، و يكى از توضيحات اين دو دستور اين است كه خداى متعال، انبياى الهى را وقتى كه به وادى قرب حضرت رسيدند، مىفرمايد: «برويد و دست مردم را بگيريد و به اين وادى بياوريد.» پيامبر كه به معراج مىرود و به جايى مىرسد كه احدى در آن گام ننهاده، باز برمى گردد تا دست ما را بگيرد.
شايد اين همان ادبار است كه از آن عالم قدس به عالم ما خاكيان مىآيد و اين بازگشت از آن عالم به اين عالم، كار بسيار سختى است؛ زيرا كسى كه به مقام قرب رسيد، سر و كارى با عالم خاكى ندارد؛ لذا در «دعاى عرفه» مىخوانيم:
«إِلَهِى أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ فَأَرْجِعْنِى إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَ هِدَايَةِ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهمه عَنِ الِاعْتِمَادِ عَلَيْهَا إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِير؛[١]
خدايا! توفيقى به من بده كه طورى به سمت دنيا بروم و برگردم كه همانطور باشم كه رفتم. اين مىشود ادبار پيامبرى كه در مقام قرب تامّ است. مىآيد، همنيشين ما خاكيان مىشود. ما را تحمّل مىكند تا ما را به بالا ببرد و دستور اقبال هم اين است كه بيايند اينجا مصون السرّ برگردند؛ «نعم العبد» يعنى اينكه وقتى مىرود و برمىگردد، فرقى نكند.
بعد از عقل، خداوند متعال، جهل را از يك درياى شور ظلمانى آفريد (و اينكه چرا آفريد خود بحث دارد كه بماند). فرمود: برو. رفت؛ ولى ديگر برنگشت. در مقابل خدا استكبار كرد. همه معصيت، استكبار است. رجوع به حضرت حق نداشت. خدا فرمود: «استكبرت» و او را از محيط رحمت نفى كرد؛ البتّه تكليفى كه خداى متعال از عقل مىخواهد، از جهل نخواهد خواست؛ لذا همان طور كه عقل توانست، جهل هم مىتوانست عبد بماند و استكبار نكند؛ امّا استكبار كرد و از محيط رحمت طرد شد.
خداوند متعال به عقل جنود و قوايى داد كهبندگى را در دنيا بسط دهد، قواى عقل هفتاد و پنج لشكر بود كه «ايمان، توكّل، صبر، خشوع و ...» جزو اين لشكر بودند، و عقل متصرّف و حاكم بر آنهاست؛ آنگاه جهل گفت: من با او همآورد هستم. چرا به او جنود داده و به من ندادهاى؟ لذا جهل دو اشتباه كرد: يكى اينكه خود را هم عرض عقل دانست و ديگرى اينكهبنا را بر درگيرى با عقل و مقابله با آن دانست. خدا دستگاه باطل را هم امداد مىكند؛ ولى امداد دستگاه باطل در مسير حق است و آخر كار هم بساطش جمع مىشود. نمىتواند جبهه حق را شكست دهد. (البتّه اينكه حكمت امداد چيست، جاى بحث دارد).
وقتى جهل كمك خواست، براى او هم جنود قرارداده شد، كه همه صفات رذيله از آن جنود هستند و تمام اينها قبل از خلقت ماست و ما هنوز روى زمين نيامدهايم كه اين صفآرائى شكل گرفته است. يك طرف، صف عقل است كه به پيامبر اكرم (ص) تفسير شده است، يك طرف هم جهل است كه جبهه مقابل و دشمن نبىّ اكرم (ص) است كه مقابل عقل و محور شياطين است؛ بنابراين تمام صفات حميده، قواى پيامبر اكرم (ص) و همه صفات رذيله، قواى دشمنان ايشان هستند.
وسعت ميدان درگيرى عقل و جهل
در اين صف آرايى، نبىّ اكرم (ص) در عوالمى خلق شدهاند و يكى از اين عوالم، عقل است، مىخواهندبندگى كنند وبندگى را در عالم گسترش دهند و شيطان و جهل مىخواهند در مقابل حضرت، شيطنت را بسط بدهند و همه ما انسانها مىتوانيم سرباز هر كدام از دو جبهه باشيم و معناى اينكه ما در ميدان جهاد اكبر قرار داريم، همين است. جهاد اكبر، يعنى ما در اين ميان هستيم و مىتوانيم در هر كدام از دو صف قرار بگيريم. اگر خود را به حضرت بسپاريم، قواى نبىّ اكرم (ص) در ما جارى مىشود؛ امّا اگر در صف شيطان باشيم، حتّى اگر در صف حضرت هم باشيم، ستون پنجم دشمن خواهيم بود.
ميدان درگيرى اينقدر وسيع است كه همه را شامل مىشود؛ لذا هيچ پيغمبرى نيست؛ الّا اينكه در صفّ نبىّ اكرم (ص) است و هيچ مؤمنى نيست؛ الّا اينكه از شيطان تبرّى جسته و به نبىّ اكرم (ص) تولّى نموده و قواى حضرت در او جارى شده است و مطابق روايات دو دسته انسان هستند كه تمام صفات حضرت در وجود آنها هست: يكى انبيا و يكى هم عبد مؤمنى كه قلبش به ايمان امتحان شده باشد.
در روايات ديگرى مى فرمايد:
«إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِىٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ قَدِ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَان؛[٢]
همانا امر ما سخت و دشوار است و آن را تاب نمىآورد؛ مگر ملك مقرّب يا نبىّ مرسل يابندهاى كه خداوند قلب او را با ايمان آزموده باشد.»