ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤٢
سخن حق،
دوستى برايم باقى نگذاشت
روزنامه كويتى الرأى؛ جعفر رجب
مدّتى پيش مقالاتى درباره شيعه و اهل سنّت براى مردم عامّى و كوچه بازار نوشتم و هدفم از اين نوشتهها اين بود كه بگويم، شيعه و سنّى دو بال اين امّت بيچارهاند كه متأسّفانه با وجود آن دو بال، نمىتواند پرواز كند و تنها به كاوش در خرابهها و ويرانههاى گذشته بسنده مىكند؛ امّا اين روزها اين گونه به نظر مىرسد كه مصيبتِ كوتاه فكرى تنها در ميان مردم عامّى و كوچه و بازار نيست؛ بلكه اين مصيبت را در ميان عقلا و انديشمندان نيز مىتوان ديد؛ از جمله آن عقلا و انديشمندان، شيخ يوسف قرضاوى، رئيس اتّحاديه علماى مسلمان است كه با هشدار به مسلمانان، يعنى شيعيان بدعتگزار كه صاحب ميلياردها ثروتند، مىباشد.
به همين دليل اين داستان خود را براى شيخ قرضاوى تعريف مىكنم. شيخ ببين، من كلاس دوم ابتدايى بودم كه براى اوّلين بار نماز خواندم در آن زمان پس از نصيحتهاى معلّم مدرسه، از مدرسه به خانه بازگشتم و سر و گوش و پاهايم را شستم و وضو گرفتم. در اتاق ايستادم و دستانم را روى سينهام گذاشتم و به روش اهل سنّت نماز خواندم. در آن زمان پدرم كه خداوند او را قرين رحمت خود سازد، وارد اتاق شد و من گوشه چشمى به او نگاهى كردم و منتظر بودم، پدرم مرا به خاطر نماز خواندن و پرهيزكارى تشويق كند. او با ديدن من لبخندى زد و منتظر ماند تا نمازم به پايان رسيد، سپس مرا كنار خود نشاند و با من سخن گفت. دقيقاً به ياد ندارم در آن روز چه به من گفت هرچند كه پدرم به اصطلاح فردى ليبرال يا يك شيعه سكولار بود امّا به ياد دارم كه او حوادث تاريخى را براى ما تعريف و تجزيه و تحليل مىكرد؛ امّا به گونهاى متفاوت با كتابهاى درسى و صحبتهاى معلّمان.
ما تاريخ را با دو روايت مطالعه و بررسى مىكرديم: ١. روايت استاد زهدى، معلّم دينى مدرسهمان ٢. روايت پدرم.
هنوز هم با وجود گذشت سالها از آن زمان و با وجود اينكه مطالب زيادى در مورد تاريخ خواندهام، آن داستانها در ذهنم باقى مانده است. پدرم، كه خداوند او را رحمت كند، هيچ وقت نگفت كه فرزندم اين سنّىها، مهاجمند يا آنها بدعتگذارند يا خواندن مطالب آنها خطرناك است و نگفت كه خيلى اطراف سنّىها و اعتقادات آنها نرو يا اينكه اگر سنّى شوى از ارث محرومت مىكنم. پدرم تنها بنا بر اطّلاعاتش براى ما تاريخ را با روايت ديگرى مرور و بررسى و تجزيه و تحليل كرد و بعد از آن بيرون رفته و با هم توپ بازى كرديم، بدون اينكه ما دو تيم را بنا بر مذهب تقسيم كنيم. پس از آن، مرحله دبيرستان را در شهر «دوحه»، در اوايل دهه هشتاد قرن گذشته، سپرى كردم.
آن زمان، دوران نوجوانى و انقلاب جوانى و تعصّب نسبت به عقايد و آرا بود. زنگهاى درس تربيت اسلامى تبديل به درگيرىها و جنگهاى طايفهاى و مذهبى تمام عيار با دبيرهاى مصرى شده بود كه بيشتر آنها تازه به كشور ما آمده بودند. آنها ناگهان كشف مىكردند كه در كشورهاى ديگر گروهى به نام شيعيان وجود داشته كه عقايد خاصّ خود را در مورد حوادث تاريخى دارند و عقايد آنها مخالف عقايدى بود كه آن دبيرها مدّتها به آن ايمان داشتند. به همين دليل، معلّمهاى بيچاره پس از بحث و جدلهاى بسيار با ما، مىگفتند: ما دنبال بحث و جدل نيستيم، آنچه را پيش روى شماست حفظ كنيد؛ زيرا پرسشهاى امتحان از اين كتابها مىآيد.
ما در آن زمان به پيروزىهاى خود در مقابل اين دبيرها افتخار مىكرديم. ما تصوّر مىكرديم كه دو محور اصلى درگيرى در جهان، شيعيان و اهل سنّت هستند؛ به ويژه با آغاز جنگ ايران و عراق.
در آن زمان يك نوع تفكّرات نوجوانى و نوباوگى و خامى داشتيم، تفكّراتى كه هر فردى در ابتدا با آن رشد مىكند، سپس افكار و عقايدش پخته مىشود و انسان با بزرگتر شدن، اين خامى را به خاطرات خويش مىسپارد و بعدها آن را براى فرزندانش تعريف مىكند.
اين در مورد دوران نوجوانى و خامى ما بود؛ امّا متأسّفانه