ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٧ - بشارت
قرص نخوريم، دكتر نرويم، دوا مصرف نكنيم و بيمار نشويم؛ امّا اين نيست؛ اگر نه، نمىفرمودند «مجهولتان». براى همه خلق مجهول است؛ مگر كسى كه با منطق رسول اللهى آشنا باشد، كسى كه اين نوع نگاه اميرالمؤمنين (ع) را دريافت كرده است. براى او اين صحّت نيست. ما در راه خدا و الهيات و ولايت، نگاهى داريم كه اين نوع نگاه نيست.
دوم: امنيّت: از نظر مردم، امنيّت اين است كه مالشان سوخته نشود؛ كسى سرشان كلاه نگذارد؛ دزد خانهشان را نزند و ... نه؛ اين هم امنيّت نيست؛ اين مفهوم را هم ما نفهميدهايم. صحّت و امان براى خلق مشخّص نيست. ما خيال مىكنيم زندگى از حين ولادت تا مرگ است؛ امّا حيات اين نيست. حيات از موقع مرگ شروع مىشود. ما به حقايق راه نداريم. از مسائلى كه بايد ما را به يقين برساند، هيچ چيزى دستمان نيست.
امام على (ع) مىفرمايند: «والله لابن ابىطالب انس بالموت من الطفل بثدى امه؛ سوگند به خدا! انس پسر ابوطالب به مرگ بيشتر است از انس طفل به پستان مادرش.»
چه طور ايشان دنبال حيات نبودند؛ حياتى كه من و شما به دنبالش مىدويم؟ اگر اين «حيات» بود كه اميرالمومنين (ع) بايد همهاش به دنبال اين حيات باشد. پس چه طور است كه همه فكرش به حيات پس از مرگ است؟ حيات را آنجا مىبيند.
مىدانيد كى امنيّت داشتيم؟ كى امنيّت براى من و شما آوردند؛ امّا قدرش را ندانستيم.
بگذاريد مثالى بزنم تا مطلب روشن شود: دو برادر ٣٠- ٤٠ سال با هم قهر بودند؛ بزرگترها و پيرمردها تلاش مىكردند اين دو برادر صلبى را با هم آشتى بدهند؛ مهمانى مىدادند، آنها را نصيحت مىكردند و ... امّا دو برادر نمىپذيرفتند. آنها مىگفتند: فلانى اصلًا برادر من نيست. تا آنكه موشكباران شروع شد؛ آنها با هم آشتى كردند. يك اتاق گرفته بودند، همه خانوادهها با هم زندگى مىكردند. هر دو از هم عذرخواهى كردند و همه حرفها كنار رفت. حال اين امنيّت است يا آن يكى؟
من فكر مىكنم، ايران داشت به طرف كمال بىنهايت مىرفت. جوانها به ياد امام حسين (ع)، به عشق كربلا پاره پاره و تكّه تكّه مىشدند. آنها به هستى كمال مىدادند.
وقتى به يك بچّه نوپا مىگفتند: امام حسين؛ با جان مىدويد نه با پا.
خوش به حال آن پدرانى كه وقتى بچّهها آمدند و گفتند: اجازه هست كه به جبهه بروم؟ قبل از فرزند كفشها را برايشان جفت كردند. اين فرد واقعاً پدر است. در مقابل پدرى كه مخالفت مىكند، حبّ به نفس دارد. براى اينكه حالش به هم نخورد، قلبش نگيرد، اعصابش به هم نريزد ... نه اينكه بچّهاش را مىخواهد كه مىگويد: نرو. اين فرد حبّ به نفس دارد. نمىخواهد خودش اشك بريزد، قلبش تكانى بخورد و ... وگرنه به بچّه كار ندارد. اين درست است كه در زيارت نامه گفتى: بچّه ام و پدرم و مادرم را فدايت مىكنم؟ چه طور؟
اى پدر؛ تو وقتى رفتى كربلا در زيارت نامه گفتى: «بابى انت و امّى و ولدى .. پدر و مادر و فرزندم به فدايت.» دروغ گفتى؟ يا راست؟ اگر دروغ گفتى كه زيارتت قبول باشد، دروغگو!! اگر راست گفتى چه طور وقتى بچّهات آمد، گفت: اجازه مىدهى بروم؛ گفتى نه؟ ديدى دروغ گفتى!
عاشورا كه گذشت، اگر قرار باشد بچّه ات را فدا كنى، كدام زمينه بهتر است؟ حالا اين زمينه تمام شده است. ما نعمت را از دست داديم.