ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠٩ - غلبه اميرمؤمنان (ع) بر جنّيان
جنّ در قرآن،
غلبه اميرمؤمنان (ع) بر جنّيان
ابوحمزه ثمالى از اسحاق سبيعى نقل مىكند:
به مسجد بزرگ كوفه وارد شدم. ديدم مردى با موهاى سر و ريش سفيد به ستون مسجد تكيه داده و گريه مىكند و قطرات اشك بر گونههايش جارى شده است به او گفتم: چرا گريه مىكنى؟ گفت: من صد و چند سال از عمرم گذشته است و عدالت و حقيقت را تنها در دو وقت از شب و دو وقت از روز ديدهام كه ظاهر و محقّق شود و من براى آن گريه مىكنم.
گفتم: آن ساعاتى كه اجراى عدالت و حقيقت را ديدهاى كدام هستند؟ گفت: من مردى از يهود بودم در كوفه دوستى داشتم كه چشمش معيوب بود به نام حارث همدانى و من با او معاشرت داشتم، روزى وارد كوفه شدم در حالىكه موادّ غذايى بر روى مركبها بار كرده بودم و مىخواستم آنها را در بازار كوفه بفروشم من الاغها را مىراندم و بعد از نماز عشاء كه به منطقه نمكزار كوفه رسيدم ناگهان الاغها ناپديد شدند گويا زمين آنها را بلعيد يا آسمان آنها را دزديد يا جنّيان آنها را ربودند من همهجا را گشتم ولى آنها را پيدا نكردم.
به منزل حارث همدانى رفتم و جريان گم شدن الاغها را به او گفتم او مرا نزد اميرالمؤمنين (ع) برده و قضيه را به او بازگو كرد.
اميرالمؤمنين (ع) به حارث فرمود: تو به منزلت برگرد. من ضامنم مركبها و موادّ غذايى اين مرد را به او برگردانم. حارث به منزل خود بازگشت. اميرالمؤمنين (ع) دست مرا گرفت و به آن مكان آمد، صورتش را از من برگردانيد و سخنانى را گفت كه من معناى آنها را نفهميدم سپس رو به بالا كرد و فرمود: به خدا قسم اى گروه جنّيان كه شما با من اينگونه عهد نبستهايد. به خدا قسم اگر اموال يهودى را به او برنگردانيد من نيز پيمان شما را مىشكنم و با شما در راه خدا جهاد مىكنم.
به خدا قسم سخن اميرالمؤمنين (ع) تمام نشده بود كه مركبها و موّاد غذايى را كنار خود مشاهده كردم.
سپس اميرالمؤمنين (ع) به من فرمود: «اى مرد يهودى! يا مركبها را تو بران و من به حركتشان وادارم يا من برانم و تو به حركتشان وادار.»
عرض كردم: يا اميرالمؤمنين (ع)! من هر دو را انجام مىدهم تو جلوى آنها حركت كن تا به رحبه برسيم.
وقتى به رحبه رسيديم، فرمود: «اى مرد يهودى! يا تو بار الاغها را بر زمين بگذار و من تا صبح مراقب آنها باشم يا من بار آنها را بر زمين بگذارم و تو تا صبح مراقب آنها باش.» (امام مىخواهد با مرد يهودى كار را تقسيم كند.)
گفتم: من بار آنها را بر زمين مىگذارم و تو مراقب آنها باش. من بار الاغها را بر زمين گذرادم. به من فرمود: «تو بخواب». من تا صبح خوابيدم آن حضرت الاغها را به من تحويل داد و نماز صبح را با مردم به جماعت خواند. بعد از طلوع خورشيد برگشت و فرمود: «بارها را با بركت خدا باز كن و نرخ آن را تعيين كن» و من امر او را اطاعت كردم. فرمود: «آيا تو اجناس را مىفروشى و من پول كالا را مىگيرم يا من مىفروشم و تو پول را مىگيرى. عرض كردم: من اجناس را مىفروشم و شما پول آنها را دريافت كنيد. اجناس را كه فروختيم همه پولها را به من تحويل داد و فرمود: «اگر حاجتى دارى بگو.» عرض كردم: مىخواهم از بازار كوفه اجناسى خريدارى كنم. فرمود: «من تو را يارى مىكنم.» با مساعدت آن حضرت كالاهاى مورد نياز خود را خريدم. وقتى مىخواستم با آن حضرت وداع كنم، گفتم: شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمّد رسول خدا و بنده اوست و تو دانشمند اين امّت و جانشين رسول خدا (ص) بر جنّ و انس هستى. خداوند تو را جزاى خير دهد. سپس به مزارع خود برگشتم و چند ماهى را آنجا بودم. بعد از مدّتى براى ديدار آن بزرگوار به كوفه رفتم و سراغ آن حضرت را گرفتم كه گفتند: آن حضرت شهيد شده است. من به منزلم برگشته و براى آن حضرت درود فراوان فرستادم و گفتم: على، ديگر رفت. من كه براى اوّلين و آخرين بار اجراى عدالت را به دست او ديدهام چرا گريه نكنم.[١]
پىنوشت:
[١]. ارشاد القلوب، ج ٢، ص ٢٧٤.