ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٧ - بازى شيطان
كردم.
وقتى كه چهل روز گذشت و سه اربعين تمام شد، گفت: اكنون وقت آن است كه به مقصد برسى، فردا پس از انجام عمل از سرداب خارج شو، برو در خارج شهر، آنچه ديدى و آنچه به تو گفته شد، به آن عمل كن.
فردا، كه همان امروز باشد، از سرداب خارج شدم و ديدم اوضاع نجف به كلّى تغيير يافته، گويى اين همان نجف نيست كه چهار ماه پيش ديده بودم.
از دروازه بيرون رفتم، باغ بسيار خوبى ديدم، با درختان زيبا و نباتات خوش منظره، در آخر باغ، جمعى نشسته بودند و منبرى نصب شده، شخصى با هيكل خاصّى بر فراز منبر نشسته بود و براى آن جمع سخنرانى مىكرد.
من متحيّرانه به اطراف نگاه مىكردم و بر حيرتم افزوده مىشد كه در بيرون نجف چنين باغى وجود نداشت، اين چه منظرهاى است كه مىبينم.
آرام آرام به سوى آن جمع قدم زدم، چون چشم آن گوينده از بالاى منبر به من افتاد، گفت:
مرحبا به بنده من! من خداى تو هستم! مرا سجده كن تا به مقاصد خود برسى و تو را مانند ابراهيم خان گردانم.
گفتم: خدا شيطان را لعنت كند.
به مجرّد گفتن اين جمله، از پشت سر سيلى محكمى به من وارد شد، به زمين افتادم و ديدم ابراهيم خان است. چند لگد به من زد و من بىهوش شدم، پس از مدّتى به هوش آمدم و ديدم در خارج نجف در ميان آفتاب افتادهام، نه باغى هست و نه كسى را مىبينم. فهميدم كه اين رياضت شيطانى بوده، اكنون توبه مىكنم، آيا توبه من قبول است؟
مرحوم شيخ طه كه از بزرگان علماى عصر بود و در ميان مردم عرب نفوذ داشت، تا اين سخنان را شنيد، به مردم خطاب كرد و به زبان عربى فرمود:
واى بر شما، كه مريد چنين شخصى شدهايد!!
مردم با شنيدن اين داستان به خانه ابراهيم خان هجوم بردند كه او را بكشند، او متوجّه شد و فرار كرد.
خانهاش را خراب كردند و اموالش را غارت نمودند، ولى به خودش دسترسى پيدا نكردند، اكنون هم كوچه ابراهيم خان در نجف معروف است.[١]
بازى شيطان
پرسش مهم ديگر اين است كه آيا واقعاً ممكن است، كسى از طريق شيطان به بعضى مقامات به ظاهر معنوى برسد و موفّق به اظهار امور خارقالعادّه، مانند مكاشفه و خبر از غيب شود؟
در پاسخ بايد گفت: بله، اين امر شدنى است. حتّى ممكن است گاهى شخصى به مقاماتى برسد، بىآنكه متوجّه باشد اين مقامات شيطانى است، نه الهى. توجّه به حكايتى كه از زندگى آيت الله سيّد موسى زرآبادى (ره) نقل شده، در اين زمينه بسيار راهگشاست.
آيت الله سيّد موسى زرآبادى (١٢٩٤- ١٣٥٣ ق.) از علماى بزرگ قزوين، پيشتاز عرصه فقاهت، زهد، تقوا و تهذيب نفس.
مرحوم زرآبادى شاگردان برجستهاى تربيت كرده كه از آن جمله است:
١. شيخ هاشم قزوينى (١٣٨٠ ق.)؛
٢. شيخ مجتبى قزوينى (١٣٨٦ ق.)؛
٣. شيخ على اكبر الهيان (١٣٨٠ ق.)؛
٤. سيّد ابوالحسن حافظيان (١٤٠١ ق.).
روز ششم صفر ١٤١٥ ق. مرحوم سيّد جليل زرآبادى (فرزند آيت الله سيّد موسى زرآبادى) را در صحن مطهّر «امامزاده حسين قزوين»، در كنار قبر پدرش دفن مىكردند كه ديواره لحد فرو ريخت و پيكر مطهّر مرحوم زرآبادى پس از ٦٢ سال تر و تازه مشاهده گرديد.
نگارنده به قزوين رفتم تا اين قضيه را از شاهدان عينى بشنوم و در كتاب «اجساد جاويدان» بنويسم.
در آن ايّام كه شرح حال مرحوم زرآبادى را بررسى مىكردم، از آيت الله حاج آقاى موسى شبيرى زنجانى در مورد ايشان سؤال كردم، فرمودند:
اگر در ميان علماى شيعه، دو نفر به طور قطع صاحب كرامت باشد، يكى از آنها سيّد موسى زرآبادى است.
سپس فرمودند:
ايشان داستان جالبى دارند كه من آن را از آيت الله ملكى شنيدهام.
استاد ما، مرحوم آيت الله حاج شيخ محمّد باقر ملكى، در آن ايّام در قيد حيات بود، بنابراين به محضر ايشان رفتم و داستان را از ايشان شنيدم.
و اينك اصل داستان به نقل آيت الله ملكى، توسط مرحوم آيت الله حاج شيخ مجتبى قزوينى، از مرحوم آيت الله زرآبادى:
در ايّامى كه در قزوين، امام جماعت بودم، مدّتى به سير و سلوك پرداختم، به قدرى پيش رفتم كه پردهها از جلوى چشمم برداشته شد، ديوارها در برابر من حائل نبود، در خانه نشسته بودم، رهگذرها را در كوچه و خيابان مىديدم.
روزى در كنار سجّاده نشسته بودم، صدايى از زير سقف اطاق شنيدم كه گويندهاى خطاب به من گفت:
حالا كه به اين مقام رسيدهاى، اگر بخواهى به مدارج بالاتر و مقامات والاتر برسى، فقط يك راه دارد و آن ترك اعمال