آفاق معرفت - صدر الدين قونوي، محمد بن اسحاق - الصفحة ٧٤ - لامع اول در حقيقت طور ولايت و احكام آن
حيرت و بىنشانى است.
|
كس مىندهد ز تو نشانى |
اين است نشان بىنشانى |
|
اينجا بود كه حدثان بر خيزد و اين مقام را[١] «مقام وصول» خوانند «فيخفيه[٢] في كنه الآية».
شعر[٣]
|
عشق هيچ آفريده را نبود |
عاشقى جز رسيده را نبود |
|
آنچه گفتهاند: «السفر سفران، سفر إلى اللّه، سفر في اللّه»، السفر إلى اللّه اينجا به آخر آيد؛ و السفر في الله بماند؛ تا اكنون سير عاشق باشد به معشوق، بعد از آن سير معشوق باشد در عاشق.
شعر
|
در تو كجا رسد كسى، تا نرود به پاى تو |
مرغ تو كى شود دلى، تا نپرد به بال تو |
|
حكم دويى[٤] برخيزد جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ[٥].
|
چندان برو اين ره كه دويى[٦] برخيزد |
ور هست دويى به رهروى برخيزد |
|
|
تو او نشوى و لكن ارجهد كنى |
جايى برسى كز تو، تويى برخيزد |
|
عجايب اين طور را نهايت نيست و احوال آن جز به سلوك معلوم
[١] - ل: اين راه را.
[٢] - عبارت نامفهوم است.
[٣] - حديقه سنايى، ص ٣٢٦.
[٤] - حكم دويى: حكم اويى« ل».
[٥] - سوره اسراء( ١٧)، آيه ٨١.
[٦] - ص: اويى.