آفاق معرفت - صدر الدين قونوي، محمد بن اسحاق - الصفحة ٣٩ - لامع اول در معرفت ذات
رباعى[١]
|
از عشق اگرت به دل در آيد ديدن |
معشوقه ترا سهل نمايد ديدن |
|
|
زنهار! به سايهاش قناعت مىكن |
جز سايه مپندار كه شايد ديدن |
|
چون ديده دل به نور معرفت بينا گردد، اين معانى ظاهرتر از ادراك اوّليّات گردد. بيش از اين نيارم گفتن و نبشتن، كه اين، مشهدى مهيب و مقامى عظيم است. «ماللتراب و رب الأرباب»[٢] از جناب غيب مىگويد
بيت[٣]
|
بر چنين[٤] بالا مپر گستاخ كز مقراض لا |
جبرئيل[٥] پر بريده است اندر اين ره صد هزار |
|
مقرّبان ملأ اعلى و قدسيان جبروت اسمى[٦] را رسد كه به كمال عجز خود از شهود كبريا و عزّت او، معترف شوند و گويند: «سبحانك ما عرفناك حق معرفتك»[٧]
بيت
|
زانجا كه ظهور كبريا با قدس[٨] است |
توحيد من و شرك تو باشد مطلق |
|
[١] - ل، پ: بيت.
[٢] - تمهيدات عين القضات، ص ٢٧٦.
[٣] - شعر از سنايى غزنوى: ديوان، ص ١٩١.
[٤] - ل: چنان.
[٥] - ل:+ را.
[٦] - ل:- أسمى.
[٧] - منزهى تو، ترا چنانكه بايد نشناختهايم.
[٨] - ل: قدمست.