علوم حدیث - علوم حدیث - الصفحة ٢٣ - غربت و اغتراب
جزری در تفسیر معنای غربت وارد شده در روایات گذشته میگوید:
یعنی اسلام در ابتدای پیدایش آن مانند غریب تنهایی بود، که به خاطر کمی مسلمانان، خانوادهای ندارد. «و در آینده نیز، چون روز آغازین، غریب خواهد شد»، یعنی مسلمانان در آخرالزمان کم خواهند شد و چون غریبان میشوند. «پس خوشا به حال غریبان»، یعنی بهشت جزای مسلمانانی باد که در آغاز پیدایش اسلام بدان گرویدند و آنان که در آخرالزمان بر مسلمانی ماندند. خداوند آنها را به این دلیل سزاوار بهشت دانست که در برابر آزار کافران، در آغاز و پایان، صبر پیشه ساختند و بر دین اسلام پای فشردند.[١]
غربت پسندیده و غربت ناپسند
غربت، وقتی به معنای بریدگی از مردم، تنهایی و فرار از اجتماع باشد، دلخواه و پسندیده نیست. این غربت همان است که انسان عصر ما با آن دست و پنجه نرم میکند و رویارویی انسان با تمدن مادی ـ که او را فرا گرفته است ـ از آن حکایت دارد.
غربت در اینجا، حالت ناپیوستگی میان سرشت انسان و آفرینشی است که خدای تعالی او را بر اساس آن به وجود آورده است و جایگاهی است که در آن زندگی میکند و عدم انسجام بین او و شخصیت اوست.
این غربت، آن غربت نکوهیده در اسلام است و از مشکلات انسان در تمدن (زندگی) مادی به شمار میرود. تمدن معاصر، به شکل گستردهای، بر اساس ماده شکل گرفته و با جهان ناپیدا، ایمان به خدا، پرستش خدا، روح و ارزشهای روحی آشنا نیست و روابط اجتماعی را بر اساس مادیات صرف بنیاد نهاده است. انسان عصر ما احساس میکند که در جایگاهی به دور از آفرینش و سرشتش زندگی میکند و این تمدن پاسخگوی واقعیات درونی و شخصیت او نیست و شکاف عمیقی را احساس میکند که بین او و جایگاهی که در آن زندگی میکند، جدایی انداخته است و گمان دارد که او با این جایگاه بیگانه است و حتی از خودش نیز دور شده است؛ زیرا به تدریج، به شکل عنصری از عناصری که منزلگاه او را به وجود آورده، در آمده است.
اینجاست که احساس تنفر و غربت از خود و جایگاه تمدنی به او دست میدهد. این همان غربت نکوهیدهای است که اسلام از آن دوری کرده و در مقابل آن ایستاده و به پیوند کامل میان انسان و خودی او و میان انسان و منزلگاه تمدنی او فراخوانده است. این غربت از دو چیز بنیاد گرفته است:
١. فرمانبرداری از واقعیت فاسدی که در میان اجتماع شکل گرفته و نیز عدم اهتمام به تغییر، نابودی، بنای مجدد آن و... پس انسان به شکل جزئی از اجزای این تمدن در میآید.
٢. احساس غربت و عدم پیوستگی.
امر دوم با امر اول تعارضی ندارد؛ زیرا هرگاه انسان تسلیم واقعیات جامعه میشود، با بعضی از عناصر شکلدهندة واقعیات اجتماعی سازگاری پیدا میکند، امّا تمامی عناصر وجودی و فطری خود را از دست نمیدهد. از این روست که با احساس فطری خود شکاف عمیقی را میان خود و جایگاه اجتماعیاش با
[١].صحیح مسلم، کتاب الایمان، ص٢٣٢؛ سنن الترمذی، کتاب الایمان، ص١٣؛ سنن ابنماجه، کتاب الفتن، ص١٥؛ سنن الدارمی، ص٤٢؛ مسند احمد، ج١، ص١٨٤ و ص٣٩٨؛ ج١٢، ص١٧٧، ٢٢٢، ٣٨٩؛ ج٤، ص٧٣.