پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٣٣ - فصل چهارم رهبرى و فرماندهىِ طالوت
براى بردن آب از خانهها بيرون آمده بودند. طالوت و غلام، نشانِ خانه سموئيل پيامبر را از ايشان پرسيدند و از چگونگى ديدارش جويا شدند. دخترها گفتند:
مردم بالاى اين كوه در انتظار اويند تا از خانه بِدَر آيد و او را ديدار كنند. در حال گفت و گو بودند، ناگهان طلعت سموئيل نمايان شد و هاله پيامبرى گِرداگِردِ وجودش را فرا گرفته بود و عِطر وحى از جانباش مىوزيد و سيمايش از حشمت پيامبرى كريم و بزرگوار، حكايت مىكرد.
چشمان سموئيل و طالوت به يكديگر افتاد، و از همان آغازِ ديدار در ميان دلهاشان آشنايى برقرار شد و در ميان جان هاشان پيوند يگانگى و صميميت استوار گشت. سموئيل از همان لحظه طالوت را شناخت و دانست، كه اين جوان همان است كه خداوند فرمان داده، تا او را به پادشاهى برگزيند و زمام امور مملكت را بدو بسپارد. طالوت گفت: اى پيامبر بزرگوار، من براى ارشاد و راهيابى نزد تو آمدهام؛ چارپايانِ پدرم در اطراف اين رودخانه و درّههاى كوهستان ناپديد شدهاند و من با اين غلام در جست و جوى آنها روانه شديم و هر چه گشتيم آنها را نيافتيم و پس از سه روز راه پيمايى، جز خستگى ودرماندگى چيزى به دست نياوردهايم، سموئيل گفت: چارپايان، اكنون در راه دهكده و رو به باغستان پدرت رواناند، پس دل در گروِ كار آنها مدار؛ و امّا من تو را براى كارى بسيار مهمتر و بزرگتر از آن، فرا مىخوانم. خداوند تو را به پادشاهى بنى اسرائيل برگزيده است، تا آنها را از پراكندگى و پريشانى، بازِشان آرى و كارهاشان، سامان دهى و با توانايى و دانايى كه در تو مىبينم، آنها را از سلطه دشمنانِشان نجات دهى. و اگر خدا بخواهد، يارى و پيروزى خود را نصيب تو خواهد ساخت. و دشمنان شما را به دست شكست و خوارى خواهد سپرد. طالوت گفت: مرا با سلطنت و پادشاهى چه كار؟ من از فرزندان بنيامين، گمنامترين اسباط و فقيرترين ايشانم، پس چگونه به پادشاهى رِسَم و چگونه