پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٣١ - فصل چهارم رهبرى و فرماندهىِ طالوت
ايشان گرفتند. از اين پس رشته اتحادشان گسيخت و روابطشان از هم پاشيد و به خاك ذِلّت نشستند و ديده از تماشاى شوكت پيشين و عزّت ديرين خود، فروبستند. روزگارى دراز بر اين منوال گذشت، تا زمان «سَمُوئيل» [١] يكى از پيامبران شان، فرا رسيد. پس گروهى از آن قوم به او متوسل شدند و از پريشانى و بىسامانى خود به او شكايت بردند و از او خواهش كردند تا پادشاهى بر ايشان گمارَد كه در زير پرچم او گرد آيند و به فرمان او كارزار كنند، تا مگر به فرماندهى او بر دشمن پيروز شوند و از يارى خداوند برخوردار گردند: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِن م بَنِى إِسْرَ ءِيلَ مِن م بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُوا لِنَبِىّ لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُّقتِلْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ ...».
سموئيل، كه خوى و منش آن قوم را به خوبى دانسته و نقطه ضعفشان را نيكو دريافته بود، در جوابشان گفت: من بيم آن دارم، كه چون فرمان جنگ دررسد از انجام وظيفه سر باز زنيد و چون روزِ كارزار درآيد، راه فرار پيش گيريد: «هَلْ عَسَيْتُمْ إِن كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلَّا تُقتِلُواْ ...» قوم گفتند: چگونه ممكن است كه ما از انجام وظيفه كوتاهى و مسامحه كنيم؛ در حالى كه ما را از شهر و ديارِمان، بيرون راندهاند و از فرزندان مان دور ساختهاند؟ كدام حال و
[١]. اين پيامبر «سموئيل يا شموئيل» نام داشت مدتى پس از موسى عليه السلام بنى اسرائيل دچار پراكندگى و اختلاف شدند و قدرت خود را از دست دادند، تا آنجا كه دشمنانشان، بسيارى از آنان را از سرزمينشان بيرون راندند. آنگاه خداوند وى را براى نجات آنها برانگيخت.