پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٣٨ - فرضى ديگر
انَّ رَأسَ يَحْيى بنِ زَكَريَّا اهْدِيَ الى بَغِيٍّ مِنْ بَغَايَا بَني اسْرَائيلَ. [١]
با حسين عليه السلام از مكّه بيرون شديم. در حالى كه در هيچ منزلگاهى فرود نيامديم و از هيچ منزل گاهى كوچ نكرديم، جز آن كه از يحيى بن زكريّا و كشته شدن او ياد كرد (در درازى راه بارها از يحيى و كشته شدن او ياد كرد) و در يكى از اين روزها كه در راه بوديم فرمود: «از خوارمايگى دنيا نزد خداوند همين بس كه سر يحيى را براى ظالمى از ظالمان بنى اسرائيل هديه بردند».
ياد كردِ همواره امام عليه السلام از شهادت يحيى و داستانِ هديه بردنِ سر او، حكايت شهادت او و داستان سرِ مطهّر خودِ آن حضرت است كه بر سر نى، ديار به ديار، برده شد و به وسيله يزيد مورد اهانت قرارگرفت.
امام عليه السلام از آن جا كه نمىخواست به گونه صريح از شهادت خود سخن بگويد و موجبات آزردگى خاطر خاندانش را فراهم آوَرَد، با يادآورىِ خاطرات تلخ و جانكاه اولياى بزرگ خداوند، ذهن و دل اهل بيت عليه السلام خود را براى رويارويى با يك پديده عظيم و مصيبت بزرگ (شهادت خود و يارانش) آماده مىكرد. از همين رو، در درازاى راه مكّه به عراق آرام آرام، از جنايت هولناك خاندان ابوسفيان پرده بر مىافكند، تا تحمّل بار گرانِ شهادتِ آن حضرت و اسارتِ خاندانش را براى آنان، آسان و هموار سازد. و روشن است كه اگر امام عليه السلام به اميد پيروزى ظاهرى بر دشمن و تأسيس حكومتِ دل خواه خود؛ يعنى حكومتى مبتنى بر آموزههاى ناب اسلام به سوى كوفه ره مىسپرد، مىبايست از حماسه آفرينىهاى سربازان اسلام، در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و در حضور امير مؤمنان عليه السلام سخن بگويد، تا روح شهامت و دلاورى و ايمان و فداكارى را در ياران خود
[١]. ارشاد مفيد، ج ٢، ص ١٣٢.