پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٣٢ - فصل چهارم رهبرى و فرماندهىِ طالوت
روز، از حال و روز ما بدتر و كدامين ذلّت از روزگار ما سختتر است؟ «وَمَا لَنَآ أَلَّا نُقتِلَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِيرِنَا وَأَبْنَآ ل نَا ...» سموئيل گفت:
بگذاريد، تا من در كار شما با خداوند مشورت كنم و از وحى الهى راهنمايى جويم. پس خداوند به او وحى فرستاد كه من «طالوت» را به پادشاهى ايشان برگزيدم، سموئيل گفت: پروردگارا، من هنوز طالوت را نمىشناسم و او را تا كنون نديدهام. پس وحى آمد كه من او را نزد تو مىفرستم و در پيدا كردن و ديدنش زحمتى نخواهى ديد، پس چون نزد تو آيد كار سلطنت و پرچم جهاد را به دست او سپار.
طالوت، مردى تنومند و بلند قامت و خوش اندام و سختْ پى بود و چشمان درخشان و نافذش، از دلى آگاه و روحى قوى حكايت مىكرد ولى آوازه و شهرتى نداشت، او با پدرش در يكى از دهكدههاى ساحل رودخانه مىزيست و چارپايان پدر را به چرا مىبرد و به كار فلاحت مىپرداخت. در آن هنگام كه طالوت در كشت زار و بوستان، با پدرش كار مىكرد، الاغهاشان را گم كردند طالوت و غلامش در جست و جوى آنها در اطراف رودخانه ميان درّهها مىگشتند و چند روزى همچنان سرگردان در پستى و بلندى بيابانها مىرفتند تا پاهاشان ورم كرد و خستگى بر ايشان چيره شد. طالوت به غلام خود گفت: بيا تا به دهكده باز گرديم؛ زيرا چنين احساس مىكنم كه پدرم از درازى اين جست و جو، پريشان خاطر و پراكندهدل شده است. غلام گفت: ما اكنون به سرزمين «صوف» شهر «سموئيل» رسيدهايم و او آن طور كه من مىشناسم پيامبرى است كه بر او وحى نازل مىشود و فرشتگان نزد او آمد و شد مىكنند. بيا تا نزد او رويم و در كار خود از او يارى طلبيم، تا مگر در پرتو وحى و در روشناى رأىاش، راه به جايى بريم. طالوت نظر غلام را پسنديده يافت و برق اميد در دلش بدرخشيد.
پس چون به جانب منزل سموئيل رهسپار شدند در راه دخترانى را ديدند كه