پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١١٨ - فصل سوّم امامت ابراهيم عليه السلام
٥- چشم پوشى از زيبايىهاى دلفريب و زود گذر دنيا و ناديده انگاشتن مال و دارائى و موقعيت خانوادگى و ... در راه خداوند.
٦- تسليم بىقيد و شرط در برابر خداوند و فرمانهاى او، و عبور از همه دلدادگىها، حتّى از دلدادگى به فرزند و بردن او به قربانگاه براى اجراى فرمان خداوند و اقدام به آن.
اين حقايق سخت و سنگين و سهمگين و نظير اينها بود، كه ابراهيم را براى پذيرش منصب امامت از سوى خداوند آماده كرد، و تسليم و خلوص و ايمان و عشق و پايدارى و آگاهى او بود كه شايستگىها و توانايىهاى نهفته در نهانِ وجود او را آشكار ساخت. و خداوند با توجه به اين همه والايىها مقام رفيع «امامتِ» آدميان را در اختيار او نهاد: «وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَ هِيمَ رَبُّهُ و بِكَلِمتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ...». [١]
[١]. اين نكته در خور دقت و تأمل است كه خداوند جليل، در آياتى از قرآن كريم، تابلوهايى در اوج زيبايى و جمال و سرشارِ از شكوه و جلال از حماسه عرفانى ابراهيم عليه السلام به تصوير كشيده است؛ تصويرى از درافتادن ابراهيم، در عرصههاى كلمات است، كلماتى كه ذهن و دل ابراهيم را سرشار از جذبه الهى كرده و او را به سوى خود كشانده و مبتلايش كرده بود: پيمودن راه دشوار عبوديت و عبور از گذرگاههاى خوفانگيز و برخورد با جاذبههايى كه هر يك به تنهايى مىتوانست او را از وصول به سرمنزل مقصود و نقطه اوج تعالى، كه همان ستيغ بلند امامت بود، باز دارد. و امّا ابراهيم همه اين گذرگاهها را، در روشناى معرفت و ايمان، آن سان كه سزاوار بود، پيمود، تا اين كه منزلت امامت را دريافت. با پدر خوانده و سرپرست خود گفت: آيا بتها را به خدايى مىگزينى؟ من تو و قوم تو را در گمراهى آشكار مىيابم.
با شهود ملكوت آسمانها در زمين، به مقام يقين (باور قطعى) نايل گرديد و خود را از محيط شركآلود، بيرون كشيد و در خلوت خود به بررسى آفاق و انفس پرداخت. و با دريافت كلمه ربوبيّت، قوم خويش را به چالش كشيد و گفت: اى قوم من، من از آن چه شريك خداوند قرار مىدهيد، بيزارم، من با درستى آيينى كه بر گزيدهام، روى خويش به سوى كسى آوردهام كه آسمانها و زمين را آفريده است و من از مشركان نيستم. و در روشناى يقين كه بدان نايل گرديده بود، خاطرش از اضطراب و ترس بياسود و به امنيت رسيد و در پرتوِ آن از تهديد به خشم خدايان، نهراسيد. و چون به سنّ رشد و كاردانى رسيد؛ سرپرست قوم خويش را گفت: اين تَنديسها چيست كه شما به خدمت آنها ماندگاريد؟ گفتند: پدران مان را پرستنده آنها يافتهايم، گفت: بىترديد شما و پدران تان در گمراهى آشكار بودهايد. و اين جا بود كه با شجاعتى بىنظير و با سوگند به خداوند گفت: تا سر بگردانيد، در كار بت هاتان چارهاى خواهم كرد. و مىكوشيد تا چشم آن مردم غفلت زده را، به تدبير و تصرّف خداوند باز كند و ربوبيّت پروردگار جهانيان را، بنماياند. براى همين گفت: خداى من همان است كه مرا آفريده و هموست كه مرا رهنمون است، و هموست كه به من مىخوراند و مىپوشاند، و چون بيمار شوم، اوست كه بهبودى ام مىبخشد. و هموست كه مرا مىميراند سپس زنده مىكند، و هموست كه اميد مىبرم در روز پاداش و كيفر، لغزش مرا ببخشايد، آن گاه از خداوند خواست تا به او حكمتى ارزانى دارد و او را به شايستگان بپيوندد، و براى او در ميان آيندگان، نامى نيكو، بر جاى بگذارد. و او را از ميراث برانِ بهشت قرار دهد. و باز ابراهيم را در عرصهاى بسيار خوفانگيز مىبينم، كه در برابر پادشاهى مستبد و خود كامه و پر غرور، كه درباره پروردگارش چون و چرا مىكند، با قامتى استوار ايستاده و با برهان حيات و تسخير و تصرّف، پروردگارش را مىنماياند، تا آنجا كه بادِ نخوت و غرور خدايى اش را خوابانيد و درماندهاش كرد.
در جاى ديگر او را مىبينم، كه با زبان الحاح و تضرّع به درگاه خدا، سرّ حيات و راز معاد را مىطلبد، تا دلش آرام گيرد. با نگاهى درسآموز به ستارگان، در حالى كه پشت به خلق گمراه كرده، سخن خود را متوجه بتها مىكند و با سرزنش آنها و پرستندگانِشان پتك بيدارى را بر مغزشان مىكوبد. و با دست گير شدن و به آتش در افتادن و به سلامت جستن از گزندِ آن، و گفت و گو با فرزند دلبندش و باز گو كردن آن چه در خواب ديده و بدان فرمان يافته بود و به مسلخ بردن او، و تن دادن به فرمان پروردگارش، با همه اينها، سلوك خويش را به پايان مىبَرَد و به مقام رفيع امامت نايل مىگردد، و در ميان آيندگان، از خود نامى نيكو بر جاى مىنهد، (بقره، آيات ٢٥٨- ٢٦٠؛ انعام آيات ٧٤- ٧٦؛ انبياء، آيات ٥١- ٥٧؛ شعراء، آيات ٧٨- ٨٣؛ صافات، آيات ٨٣- ١١٠).