لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٣٦ - تنهاترين سرباز

سروان خنديد و گفت: «اي ولّا. دقيقاً همين طوره که حضرتعالي فرمودين. حتي من بعضي وقت‌ها ديدم سربازهاي بي‌سواد دورَش مي‌کنن و سربه‌سرش مي‌ذارن.»

نوچه‌ها نگاهي به هم انداخته، حرف سروان را تاييد کردند.

سرگرد که خوشش آمده بود، يک سيگار برگ به لب گذاشت. سروان با سرعت جلوي او زانو زد و برايش فندک کشيد. سرگرد سيگارش را روشن کرد، دود غليظ اولين پکش را فوت کرد تو صورت سروان و گفت: «با اين حساب، خيلي نمايشگاهه!»

سروان پرسيد: «چي قربان؟»

سرگرد گفت: «اون دکتر ببو ديگه. تو چقدر خنگي!»

بعد هردو زدند زير خنده. سرگرد ادامه داد: «دوست دارم ببينمش. يه شب بيارش يه خورده بخنديم.»

         ـ    چشم قربان. همين فردا شب. مي‌دونم خيلي خوش مي‌گذره!

نگهبان‌هاي بالاي دکل‌ها اين پا و آن پا مي‌کردند. آنها دفتر آموزش و دفتر سرگرد را زير نظر داشتند. هيچ‌کس جلوي دفتر سرگرد نبود.

درِ دفتر آموزش باز بود. نگهبان سراسيمه از دفتر آموزش خارج شد، نگاهي به اطرافش انداخت، بعد عجولانه خودش را مقابل دفتر سرگرد رساند. اول از پنجره به داخل سرک کشيد، بعد شروع کرد به قدم زدن.

بچه‌هاي گروه افشردي داشتند با ماژيک بر روي کاغذ فيلي اعلاميه مي‌نوشتند. افشردي که محوطه را زير نظر داشت، گفت: «خوب بچه‌ها، ديگه کافيه. الان سرگرد و سروان مي‌آن بيرون. زود باشين راه بيفتيم که خيلي کار داريم.»