لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٣٥ - تنهاترين سرباز
سروان بادي به غبغب داد و گفت: «قربان! کل پادگان زير نظر اين سه نوچه ميچرخه. سربازهاي کرد حق ندارن بدون اجازة کاک فايق آب بخورن.»
فايق پا کوبيد. سروان ادامه داد: «سربازهاي ترک منتظرن اياز بگه بمير، ميميرن!»
اياز هم پاکوبيد. سروان نوچة سومش را نشان داد و گفت: «نظرعلي هم کافيه سه تا سوت بزنه، هرچي سرباز لُر تو پادگانه، مثل اجل معلق به خط ميشن.»
سرگرد سري تکان داد و گفت: «خوبه، خوبه. ولي تکليف بقية سربازها چي ميشه؟ همه که مثل اينا گري گوري نيستن.»
سروان پاسخ داد: «بقيه يا بايد به يکي از اين سه دسته بپيوندن و يا زير دست و پاي اين سه دسته له ميشن. نه غذايي بشون ميرسه و نه پوشاکي. هر روز از دست يکي کتک ميخورن، بدون اين که کسي به دادشون برسه.»
سرگرد پوزخندي زد و گفت: «بيچاره ننهمردهها! حالا ببينم، سربازي داريم که اينقدر بدبخت باشه؟»
سروان فکري کرد و گفت: «بله قربان. البته بيشتريها به اين سه گروه پيوستن. ولي يه دانشجو هست، سربازا اسمشو گذاشتن دکتر. خاک بر سر، دانشگاهو رها کرده اومده سربازي!»
سرگرد پنجة دستش را به هوا کوبيد و گفت: «خاک عالم! احمق ديده بودم، اما نه به اين غليظي. لابد از اون مخهاست که در اثر خرخوني مخشون چِت کرده و زدن به کُلَشي!»