لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١١٧
هرگز امکانپذير نبود. او باز هم رفت بالاي سر سرتيپ و از سوابق بيماري قلبياش پرسيد. پاسخ سرتيپ بيش از پيش دکتر را سردرگم کرد.
ـ من نه تنها سابقة هيچگونه بيماري ندارم، بلکه ورزشکار هم هستم. هفتهاي دوبار کوه ميرفتم!
دکتر پرسيد: «آيا به غذاي خاصي حساسيت داري؟»
سرتيپ گفت: «از صبح تا حالا به جز آب چيزي نخوردم.»
دکتر، نگهبان جلوي در را فرستاد دنبال غذا. وقتي غذا آماده شد، سرتيپ با ولع شروع به خوردن کرد. اما هنوز ته دلش را پر نکرده بود که باز هم فشار خون به او حملهور شد. تنگي نفس گلويش را سخت فشرد و تنفس را به قدري مشکل کرد که انگار زير آب نفس ميکشيد. رنگ صورتش از شدت کبودي به سياهي زد.
دکتر چنان دست و پايش را گم کرد که قدرت هيچگونه تصميمگيري نداشت. اگر باز هم دارو ميداد، ممکن بود باعث مسمويت دارويي شود و اگر نميداد، باز هم جانش در خطر بود.
دکتر حسابي کلافه بود. لاي بد منگنهاي گير کرده بود. براي نجات از اين مخمصه بايد از خود حسن کمک ميگرفت. چرا که او فرمانده قرارگاه بود و تأييد نهايي همة تصميمات را او بايد صادر ميکرد.
دکتر وقتي ميخواست از سنگر خارج شود، متوجه صداي حسن شد. او باز هم داشت با بيسيم صحبت ميکرد. دکتر ترجيح داد تا اتمام صحبت حسن پيش سرتيپ بماند و از او مراقبت کند.
سرتيپ در حالي که احساس خفگي ميکرد، با سختي پرسيد: «شما هم ميشنوي؟»