لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١١٥

حسن که در حال نوشتن چيزي بود، خودکارش را گذاشت و خيره شد به دکتر.

اين چه حرفيه مي‌زني دکتر. کلمه به کلمة اطلاعات اون سرتيپ، مي‌تونه جون صدها رزمنده رو نجات بده. مي‌تونه سرنوشت عملياتو از اين رو به اون رو کنه. من همه‌ش چندتا سؤال مي‌خوام ازش بپرسم، همين.

دکتر هرچند با نظر فرمانده موافق نبود، اما به احترام او برخاست تا تلاشي دوباره کند.

سرتيپ رشيد صديق در سنگرِ ديوار به ديوار فرماندهي قرارگاه بستري بود. يک بسيجي سيزده ساله جلوي درِ سنگر به مراقبت از او مي‌پرداخت.

دکتر وارد سنگر شد. ابتدا سرُم سرتيپ را وارسي کرد، بعد دست گذاشت روي پيشاني او و حالش را پرسيد. سرتيپ ابراز رضايت کرد. دکتر بازوبند فشار خون را دور بازوي او بست و فشار خونش را گرفت. نگاه سرتيپ به چهرة دکتر بود. او از لبخند دکتر فهميد نتيجة به دست آمده رضايت‌بخش است.

دکتر تصميم داشت براي فراخواندن حسن به سنگر فرماندهي بازگردد که صداي خفيف فرياد او را شنيد. حسن هروقت با بي‌سيم حرف مي‌زد، با صداي بلند فرياد مي‌کشيد تا صدا به خوبي منتقل شود.

هنوز دکتر پايش را از سنگر بيرون نگذاشته بود که ناگهان سرتيپ ملافه را از رويش کنار زد، بي‌قرارانه از تخت پايين پريد و به دکتر فهماند که در حال گُر گرفتن است.