لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١١٠ - معراج
ميبينيد که بعضي کوچهها ديدني نيست، نشان دادني است. آن هم نه توسط هر کسي و نه به هر کسي؟
ماجراي کوچه نشان دادن شب عاشورا که يادتان هست! اگر نيست برويد يکي از مقاتل را بخوانيد. سيدالشهداء(ع) ياران باوفايش را خواند و يکي يکي از آنها خواست تا جايگاه بعد از شهادتشان را از لاي انگشتان مبارک آن حضرت ببينند.
شما فکر ميکنيد چه ديدند؟
يک وقت سادگي نکنيد و بگوييد، باغ و سبزه و چه ميدانم، از اين جور بچه گولزنکها! مگر ما باغ و سبزه و باغچه نديدهايم؟ پس چرا هنوز گرفتار خاکيم؟
خوب، حالا با اين وصف، کوچة پنجم کمي از گنگي درآمد. پس اجازه بدهيد برويم سر اصل مطلب.
در اين فکة درندشت کوچهاي هست که ما اسمش را ميگذاريم «معراج حسن». با چشم سر آن را نميتوان ديد، اما در تاريخ نهم بهمن سال هزار و سيصد و شصت و يک، حسن باقري آن را ديد و بدون هياهو واردش شد.
بهانة ورود حسن به آن کوچه، شناسايي براي عمليات والفجر مقدماتي بود. پيش از اين، عملياتهاي رمضان و محرم را شناسايي و طراحي کرده بود. ضرب شست او در اين عملياتها باعث شده بود از فرماندهي قرارگاه نصر، به فرماندهي قرارگاه کربلا و بعد به جانشيني فرمانده نيروي زميني سپاه ارتقاء درجه يابد. اما وسع حسن بيش از اين