معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٩٥
است، مجموعه بدن و هستى خود را بى هدف بدانند!
«خداوند» يا «طبيعت» يا «اقنومها» يا هر چه نامش بگذاريم هر يك از طبقات هفتگانه چشم و پلكها و مژهها و عضلات ظريف ششگانهاى كه كره چشم را به هر طرف مىگردانند و مويرگها و غدههاى اشك و روزنه فاضلات آن را- هر كدام- براى هدف روشنى آفريده و همچنين گوش و بينى و قلب و اعصاب و ... همه و همه هدف دارند و برنامه دارند حساب در كارشان است اما مجموعه بدن نه! آيا مجموعه وجود انسانها از يك مژه هم كمتر است؟!
چيزى كه اجزائش همه هدف دارد كلش مىتواند بى هدف باشد؟ چه قضاوت ساده لوحانهاى.
فرض كنيم مهندسى كاخى ساخته كه تمام آجرها و سنگها و درها و سالنها و دكورها و حوضها و چمنها همه را با دقيقترين حسابها و براى هدفهاى روشنى بنا كرده، آيا مىتوان باور كرد كه مجموعه آن كاخ بى هدف، بيهوده و بازيچه است.
گيرم من به هدف عالى او پى نبرم اما آيا مىتوانم باور كنم بى هدف بوده است.