معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٨٨ - ١٧- مسئلهاى به نام سرنوشت
از همه گذشته، آنها كه عقيده به خدا دارند هيچ گاه نمىتوانند چنين سرنوشتى را قبول كنند كه ظلم آشكار و فاحشى است، آيا مىتوان باور كرد كسيكه مختصر منطق و عدالت داشته باشد ديگرى را از طريق سرنوشت مجبور به كارى كند و بعد او را مسؤل بشناسد در حالى كه اگر مسؤليتى باشد متوجه خود او است نه بنده بيچاره مجبور به آن سرنوشت شومش!
و اگر كسى عقيده به خدا ندارد باز اين قدرمى فهمد كه ميان انسان و يك قطعه سنگ كه از آسمان به زمين سقوط مىكند، يا برگ درختانى كه در برابر نسيم مىلرزند فرق است زيرا:
ما هر چه را انكار كنيم اين حقيقت را نمىتوانيم منكر شويم كه ميان موجودات زنده و بى جان يك فرق واضح وجود دارد كه اين دو جهان را از هم ممتاز مىكند نمىگوييم اينها حد مشترك ندارند، دارند، ولى يك وجه امتياز آشكار نيز ميان آنها هست يكى داراى نيروى مرموز و ناشناختهاى است كه نامش را «حيات» مىگذاريم و اثرش تغذيه و نمو و