معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٥ - ٧- زندگىهاى توخالى و درد آلود
به دنبال آگهىهاى استخدام مىگشتم، اما هر چه كوشش مىكردم كارى مناسب به دست نمىآوردم.
خود را همچون يك سرمايه دار احساس مىكردم كه به قيمت جان خود كالاهاى گرانبهايى تهيه نموده، اما كالاهاى او باد كرده و خريدارى در كار نيست، با خود مىگفتم راستى مثل اينكه مردم چشم ندارند اين همه كالاى پرقيمت را ببينند؟
باز هم صد رحمت به دوران دانشگاه، هم ورزش و سرگرمى داشتيم و هم كسى از من توقع نداشت، حالا پدر و مادر، برادر زاده و كاسب سرگذر و حمامى همه از آقاى دكتر و جناب مهندس توقع دارند من هم كه آه در بساط ندارم!
بيكارى مانند موريانهاى به جانم افتاده و از درون مرا مىخورد دارم ديوانه مىشوم حتى براى اطوى لباس و واكس كفش كهنهام كه مىكوشم آن را مانند صورتم براق نگهدارم بايد از اين و آن قرض كنم.
به هر مؤسسهاى سر مىزنم، اين يكى مىگويد آقا تازگى كادر ما تكميل شده، ديگرى مىگويد اى كاش دو روز قبل مراجعه كرده بوديد به كسى مانند شما نياز داشتيم، ديگرى