معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣ - ٤- گمشده بزرگ
سپرد، در مقدمه اثر معروش «بوف كور» چنين مىنويسد:
«در زندگى زخمهائى هست كه مثل خوره روح را آهسته و در انزوا مىخورد و ميتراشد، اين دردها را نمىشود به كسى اظهار كرد ... بشر هنوز چاره و دوائى برايش پيدا نكرده و تنها داروى آن فراموشى بتوسط شراب، و خواب مصنوعى بوسيله افيون و مواد مخدره است، ولى افسوس كه تأثير اينگونه داروها موقت است و بجاى تسكين پس از مدتى بر شدت درد مىافزايد!» ...
اين زخمها و دردهائى كه «هدايت» به آنها اشاره ميكند چيزى جز ناآراميها، دلهرهها و نگرانيها از آنچه واقع شده، و از آنچه هنوز در پشت پردههاى تاريك آينده براى اظهار وجود «نوبت» گرفتهاند نيست.
از نمونههاى تكامل يافته اين اضطراب و وحشت، نگرانى آميخته به بيمارى روانى است كه او در يكى از صحنههاى «بوف كور» در مورد قهرمانش ترسيم مىكند:
«... در اين رختخواب نمناكى كه بوى عرق گرفته بود، وقتى پلكهاى چشم سنگين مىشد و مىخواستم خودم خودم را تسليم