معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٤ - ٤- گمشده بزرگ
نيستى و شب جاودانى كنم همه يادبودهاى گمشده و ترسهاى فراموش شدهام از سر نو جان مىگرفت.
ترس اينكه پرهاى متكا تيغه خنجر بشود! دكمه سترهاى بى اندازه بزرگ باندازه سنگ آسيا بشود! ترس اينكه تكه نان لواش كه به زمين مىافتد مثل شيشه بشكند! دلواپسى اينكه اگر خوابم ببرد روغن پيهسوز بزمين بريزد و شهر آتش بگيرد! وسواس اينكه پاهاى سگ جلو دكان قصابى مثل سم اسب صدا كند! ... ترس اينكه رختخوابم سنگ قبر بشود و بوسيله لولا دور خودش بلغزد و مرا مدفون كند! ... هول و هراس اينكه صدايم ببرد و هر چه فرياد بزنم كسى بدادم نرسيد!) [١] گرچه او قهرمان اين صحنهها را يكنفر ماليخوليائى فرض كرده، ولى هر چه هست مخصوصاً با توجه به استقبالى كه حتى در كشورهاى اروپائى از اين اثر شده.
ميتواند دردها و نگرانيهائى را كه بر افكار مردم عصر ما سايه افكنده، بازگو كند، اين نشانه ديگرى از وضع فكرى و روانى مردم عصر ماست.
[١]. بوف كور صفحه ١٤٠.