معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٦ - ٢- آرامش روح را كجا پيدا كنيم؟
ولى به هر حال رمز آرامش روحى آنها را در همين «طرز تفكر» مىديدم، اما افسوس، پيدا كردن اين طرز فكر در آن روز برايم ممكن نبود لذا از يك نا امنى روحى عجيب رنج مىبردم.
گويا آتشى در درون جانم روشن بود، و مرا از درون مىسوخت، بارها مىنشستم و تنها گريه مىكردم، درست نمىتوانم توضيح دهم براى چه گريه مىكردم، گمشدهاى داشتم؟ عشق مبهمى مرا رنج ميداد؟ روحم مضطرب بود و به دنبال آرامش مىگشبت و نمىيافت و ناراحت مىشد، و همچون طفل گمگشتهاى بخاطر اين سرگردانى اشك مىريخت!؟ نمىدانم اين اشكها هر چه بود كمى از شعلههاى سوزان آتش درونى را- آنهم براى مدت كوتاهى- مىكاست ولى چيزى نمىگذشت كه دوباره شعله ور مىشد و سراسر وجود مرا مىگرفت.
آرزو داشتم من هم روزى گوشهاى از آن آرامش و امنيت روحى را ببينم، در برابر حوادث سخت زندگى شجاع و جسور باشم، بر چهره خشمناك و عبوس زندگى در همه حال