معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١ - ١- معماهاى بزرگ
ميگذارند همه چيز برايم تازگى داشت، ولى بيش از همه در «اسرار هستى» انديشه مىكردم و هميشه سؤالات گوناگونى مغز مرا آزار ميداد اين پرسشها در نظرم بصورت كوههاى سهمگين و خطرناكى جلوه مىكردند كه با نوكهاى بلند و تيز خود دل آسمان فكر انسان را شكافته و همچنان پيش ميرفتند.
درست احساس مىكردم كه فكر من در برابر اين پرسشها مانند «قايق كوچكى» است كه در يك درياى بى كران و عميق، گرفتار طوفان شده باشد و در ميان امواج خرد كننده آن نزديك است درهم بشكند!
گاهى آرزو مىكردم مرغ سبكبال روحم از اين قفس كه نامش تن است آزاد ميشد، و بر فراز آسمانها آنجا كه فرشتگان در حركتند پرواز مىكرد، شايد پاسخ اين پرسشها را در آنجا بجويم.
اين پرسشها مانند سنگهاى سنگين روى سينه من فشار مىداد و درون جانم را ميخورد ولى تنها به اين اميد كه شايد روزى پاسخ آنها را بيابم دلخوش بودم.
آرى تنها همين اميد مرا زنده نگه ميداشت.