معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٤ - ٧- زندگىهاى توخالى و درد آلود
واقعى كلمه درب خانه مرا محكم خواهد كوفت!
اين ديگر مثل خيالات دوران پشت كنكور نيست، اين دفعه راستى آسمان رنگ ديگرى خواهد داشت، زيرا من تاكنون در حاشيه زندگى بودهام و به همين دليل همه نسبت به من با ديده تحقير، با همان ديدهاى كه به دستگاههاى بلعنده ثروت، نگاه مىكنند- مىنگريستند، اما پس از فراغت از تحصيل مانند يك «موتور پرقدرت توليدى» در چشم همه محترمم، نهالى هستم كه به ثمر نشسته، «هر جا قدم نهم قدمم خير مقدم است»!
در هر مجلسى ورود كنم صداى آقاى دكتر! ... و جناب مهندس! ... از هر سو بلند است به خاطر همين موقعيت و مقام هم كه باشد تمام نيشهاى زحمات دوران تحصيل را چون نوش به جان مىخرم.
فارق التحصيل شدم، تازه، «جوانى بودم بيكار و جوياى كار»! به هر درى مىزدم دستم به كارى بند نمىشد هر شب با پول قرضى كه بود روزنامه را مىخريدم و قبل از هر چيز