معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٣ - ٧- زندگىهاى توخالى و درد آلود
دهد ديگر هيچ غمى در زندگى نخواهم داشت، ستاره سعادت من در آسمان زندگى خواهد درخشيد، همه چيز بروى من لبخند مىزند و هيچ چيز كم و كسر ندارم.
فكر مىكردم آسمان دانشگاه رنگ ديگرى دارد رنگى كه جز «خوشبختى» نامى براى آن نمىتوان يافت.
اما همين كه به دانشگاه قدم گذاردم با كمال تعجب ديدم آسمانش همان رنگى را دارد كه چشمم با آن آشناست، بلكه تازه آغاز مشكلات و دردسرهاى طاقت فرساست هم جور استاد دارد و هم قهر پدر!
مشكل كمبود استاد و وسائل آموزشى، مشكلات كمر شكن مالى، طغيان غريزه جنسى و محروميتهاى گوناگون، همه مانند كوه صعب العبورى در برابر من خودنمايى مىكرد، فكر مىكردم اگر روزى مانند قهرمانان قله اورست از اين گردنه بگذرم و از محيط تنگ و پررنجى كه مانند ديوارهاى قبر در شب اول روح و جسم مرا مىفشارد آزاد شوم و به وصال همان «مدركى» كه «تنها» به خاطر آن اين همه كوشش و فداكارى به خرج دادهام برسم، ديگر سعادت و خوشبختى به تمام معنى