معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٨٠ - ٧- زندگىهاى توخالى و درد آلود
مىكنند اگر يك روز دوست و رفيق و آشنا و يا همكلاس بوديم بايد تا آخر عمر نوكر آنها باشم و در برابر هر خواهش و توقعى بگويم بچشم!
اينها نمىدانند هر امضايى كه پاى يكى از اين پروندههاى قطور كه هرگز حوصله مطالعه آنها را ندارم مىكنم مثل اين است كه نوك قلم همچون خنجرى مىشود و در قلب من فرو مىرود، آخر سرنوشت من و افراد زياد ديگرى به همين دو خط چپ و راستى كه نامش امضاست بسته است.
هركس به من مراجعه مىكند مدعى است كار ضرورى دارد و بايد حتماً با او ملاقات كنم و به همين ترتيب مرتباً تلفن به صدا در مىآيد و همه كار ضرورى دارند، نيمه شب مرا از خواب بيدار مىكنند، حوادث خيلى ضرورى پيش آمده مثل اينكه كسى كه ابداً كار ضرورى ندارد خود من هستم، همه شب در فكرم كه دشمنان و متوقعان پشت سرم آتشى دود نكنند خيلى روزها از در خانه كه بيرون مىآيم اميد بازگشت ندارم.
نه برنامهاى براى استراحت و نه تفريح، نه گفت و شنود با دوستان و حتى بچههاى خودم، همه روز كميسيون