معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٩٣
بر آستان عظمتش جبين بسائيم كه با بى نيازى ذات بى انتهاى او سازگار نيست.
آيا اگر شب پرهاى، در گوشه دور افتادهاى از يكى از كرات منظومه شمسى، زبان به مدح يا ذم آفتاب بگشايد كمترين اثرى براى او دارد ... مسلماً و بدون شك كفر و ايمان ما در برابر يك وجود بى نهايت از آن هم كمتر است، زيرا كه خورشيد ذره غبارى است كه در بارگاه با عظمت او سرگردان است!
و اگر آفرينش ما براى اينها نيست، پس براى چيست؟ اى كاش در چاه عدم مىمانديم و سر بر نمىآورديم كه «خلقت ما از ازل يك وصله ناجور بود»! ...
در برابر اين سؤال و اين معما، جمعى خود را به كلى آسوده كردهاند و معتقد به پوچى آفرينش شدهاند و هيچ گونه هدفى براى خلقت قائل نيستند!
طرفداران عقيده وحشتناك پوچى آفرينش كه مادىها و ماترياليستها از نخست و «اگزيستا نسياليستها» اخيراً مبلّغ آن هستند گرچه آرامش كاذبى به آنها مىدهد زيرا كه هيچ گونه