معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٨١ - ١٧- مسئلهاى به نام سرنوشت
گوششان از خواب بيدار مىگردد و هر روز از عيب يا ناهماهنگى تازهاى در يكديگر آگاه مىشوند و چيزى نمىگذرد كه هر كدام هزار و يك عيب براى ديگرى مىشمارد و تمام صفحات دفترچه عيوب را از متن و حاشيه سياه مىكند!!
اينجاست كه آقا آه سوزانى از دل بر مىكشد و مىگويد: چه كنم قسمت من اين بوده است، بازى سرنوشت مرا گرفتار چنين همسرى كرده و الان من كجا و اين كجا؟
راستى دست تقدير چهها كه نمىكند ما كوچكتر از آن هستيم كه بتوانيم از دست سرنوشت فرار كنيم، «گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را»!
«خانم» نيز مىگويد آه، از دست شانس و طالع بد اينكه از قديم و نديم گفتهاند پيشانى بعضى سياه است درست گفتهاند، دليلش اين است آن همه خواستگار خوب، انسان با شرافت، از خانوادههاى اصيل و نجيب و شريف براى من آمدند كه هر كدام در ملك خود پادشاهى بودند اما دست رد به سينه همه زدم، ولى بخت سياه و بازى سرنوشت مرا گرفتار اين ديو آدم نما و اين جوان جعنلق بى همه چيز كرد راستى خوب گفتهاند.