معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٨ - ٦- رابطه (آرامش) و (جهان بينى)
١- يك فرد ماترياليست چنين مىانديشد.
* هستى ما از دو طرف به «عدم» و «خاموشى مطلق» پيوسته است، پيش از آنكه در اين زندگى گام بگذاريم چيزى جز يك مشت مواد آلى و معدنى پراكنده نبوديم و سرنوشت ما در آينده نيز بهتر از اين نخواهد بود، زيرا پس از مرگ همه وجود تكامل يافته ما، مغز توانا و افكار درخشان، عواطف عالى و احساسات گرم و سوزان ما كه همچون حبابهاى زيبايى روى درياى زندگى مىلغزند و پيش مىروند و رنگين كمان خورشيد هستى را روى خود ترسيم مىكنند، همه و همه محو و نابود مىگردند.
پس از آن از ما چه مىماند؟ هيچ، آرى هيچ، فقط مشتى خاك و گازهاى پراكنده در فضا؟
* ما در آستانه مرگ به سان بازرگانى هستيم كه در برابر چشمش تمام سرمايهاش را آتش مىزنند و سپس خود او هم در كام آتشها مىسوزد!
مسائلى از قبيل آرامگاه مجلل، نام نيك، لوحه افتخار، بناى ياد، تاج گل، شخصيت تاريخى- و مانند اينها را براى