داستان ياران - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٣٨ - مأموريّت شمعون الصّفا
گفت: «اگرصلاح بدانى دستور بده آنها را بياورند تا ببينم حرف حسابشان چيست؟» پادشاه دستور داد زندانيان را آوردند. امّا نه شمعون آشنايى داد، و نه آنها، بلكه به گونهاى برخورد كردند كه پادشاه و اطرافيان نفهمند كه شمعون آنها را مىشناسد. شمعون از آنها پرسيد: «از كجا آمدهايد؟» گفتند: «از سوى خدا براى هدايت بندگان». گفت: «دليل و نشانهاى هم بر صدق گفتارتان داريد؟» گفتند: «با اجازه حضرت مسيح عليه السلام و او هم با اجازه خدا، بيماران غير قابل درمان را شفا مىدهيم!» پادشاه كه شنونده و ناظر اين گفتوگو بود، دستور داد كور مادرزادى را حاضر كردند. رسولان حضرت عيسى عليهم السلام دعايى خواندند و از خدا شفاى او را خواستند، خداوند او را شفا داد. پادشاه و اطرافيان متعجّب شدند. شمعون پرسيد: «معجزه ديگرى هم داريد؟» گفتند: «به اذن اللّه مردگان را هم زنده مىكنيم!» جنازه يك نفر را كه هفت روز قبل فوت كرده بود و به خاطر اختلافى هنوز دفن نشده بود حاضر كردند. آنها دوباره دست به دعا برداشتند و خداوند دعايشان را اجابت كرد و آن شخص مرده را حياتى دوباره بخشيد! پادشاه وقتى اين معجزات را از آنها مشاهده كرد و به حقّانيّت آنها پى برد، گفت: «عجب كار زشتى كرديم كه بدون پرسوجو و تحقيق آنها را به بند كشيديم». در سايه تدبير شمعون الصفا و معجزات آن دو رسول، نور ايمان در قلب پادشاه تابيد و ايمان آورد. به دنبال يكتاپرست شدن پادشاه، عدّهاى از مردم نيز بت پرستى را رها كرده و به پرستش خداى يگانه پرداختند. امّا گروه زيادى كه منافعشان در ادامه حيات بت پرستى بود سرسختانه بر آيين خرافى خود اصرار و لجاجت كردند، تا آنجا كه خداوند پس از اتمام حجّت، تصميم بر مجازات آنها گرفت. چگونگى عذاب آنها در دو آيه زير آمده است. توجّه فرماييد:
« «وَمَا أَنزَلْنَا عَلَى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُندٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَمَا كُنَّا مُنزِلِينَ* إِنْ كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً