داستان ياران - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٢٦ - داستان ابرهه
وسيله آنها ساكنان مكّه و حجاز كه فيل نديده بودند را به وحشت بيندازند و به اصطلاح امروزىها جنگ روانى ايجاد كند. آنها به سمت مكّه حركت كردند تا به نزديكى مكّه رسيدند. در نزديكى مكّه گله شترى را مشاهده كردند كه بالغ بر ٢٠٠ شتر بود آنها را براى تغذيه لشگريان مصادره كردند. سپس ابرهه شخصى را به شهر مكّه فرستاد تا بزرگ شهر و رئيس مردم مكّه را با خود بياورد. او به همراه عبدالمطلّب [١] بازگشت. عبدالمطلّب مردى درشت اندام، نورانى، باابهت، شجاع و سخنور بود. هنگامى كه ابرهه او را ديد تحت تأثير جذبه و ابهت وى قرار گرفت و از تخت فرود آمد و بر زمين نشست و عبدالمطلّب را در كنار خود نشاند و خطاب به وى گفت: آيا تو بزرگ مكّهاى؟ فرمود: چنين مىگويند. گفت: قصد ما ويران كردن كعبه است امّا كارى با مردم مكّه نداريم و نمىخواهيم خون آنها را بريزيم. به مردم بگو از شهر خارج شوند تا آسيبى نبينند. سپس اضافه كرد: آيا حاجت و درخواستى ندارى؟ فرمود: لشكريانت شتران مرا مصادره كردهاند، دستور بده آنها را به من بازگردانند. ابرهه از اين درخواست متعجّب شد و گفت:
در ابتداى ملاقات تو را انسان بزرگوار و باشخصيّتى يافتم، امّا با اين درخواست در نظر من كوچك شدى. زيرا تصوّر كردم از من خواهى خواست كه از تخريب كعبه خوددارى كنم! عبدالمطلّب در پاسخ سخنان ابرهه سخنى گفت كه او را تكان داد. فرمود:
«أَنَا رَبُّ الابِلِ وَلِهَذَا البَيْتِ رَبٌّ يَمْنَعُهُ
؛ من صاحب شترانم، و كعبه
[١]. عبدالمطلّب ابن هاشم ابن عبد مناف بزرگ خاندان قريش در زمان جاهليّت و از بزرگان عرب بود. وىمردى عظيمالشأن و رفيع المنزله و داراى صفات حميده و مشهور به اعمال پسنديده بود. او جدّ پدرى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و على بن ابيطالب عليه السلام بود. در روضة الصفا آمده كه به هنگام تولد موهايى سفيد بر سر داشت بدين جهت او را شيبه خواندند. پسرانش حارث، ابوطالب، زبير، حمزه، ابولهب، غيداق، مقوم، ضرار، عباس، قشم، عبدالكعبة، حجل، عبداللَّه، ودخترانش صفيه، عاتكه، بيضاء، بره، ميمه و اروى نام داشتند (لغتنامه دهخدا، ج ٣٢، ص ٨٢).