جنگ و جهاد - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٩٦ - جنگ طالوت و جالوت
در اواسط قرن چهارم، بنى اسرائيل با فلسطينيان وارد جنگ شدند و به سختى از آنان شكست خوردند و آواره و درمانده شدند. پس از اين شكست سنگين و احساس ذلّت بود كه بنى اسرائيل بزرگان خود را به نزد پيامبر آن عصر بنى اسرائيل، كه در عين حال قاضى آنان نيز بود، فرستادند و از وى درخواست كردند كه پادشاهى بر آنان منصوب كند تا با فرماندهى او در راه خداى متعال بجنگند و دشمنان خود را كه مدت زيادى بر بنى اسرائيل تاخت و تاز كرده و آنان را ضعيف و زبون ساخته اند سركوب كنند.
اين پيامبر ـ كه در روايات و كتب تاريخى با نام سموئيل (شموئيل ـ صمويل) از او ياد شده ـ از آن جا كه از خصوصيات اخلاقى، روحى و عادات و رفتار بنى اسرائيل آگاهى كامل داشت، بسيار نگران بود از اين كه اگر بر آنان اميرى نصب شود و جهادى مقرّر گردد، از رفتن به جهاد و اطاعت فرمان وى سرپيچى كنند و گرفتار عذاب الهى شوند. از اين رو، نگرانى خود را با بنى اسرائيل در ميان گذاشت و به آنان گفت: مىترسم كه اگر جنگ بر شما مقرّر شود از آن روى برتابيد؟!!
بنى اسرائيل در پاسخ گفتند:
وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا؛١هيچ نگران مباش! ما كه از شهر و ديار خود بيرون رانده شده ايم و از فرزندان خود دور مانده ايم، چرا نجنگيم؟٢
و بدين ترتيب بيش از پيش بر خواسته خود اصرار ورزيدند.
[١] بقره (٢)، ٢٤٦. [٢] اين پاسخ بنى اسرائيل نشان مىدهد كه دشمنان، سرزمين و شهرهاى آنان را تسخير كرده بودند و فرزندانشان را به اسارت نزد خود نگه داشته و خود بنى اسرائيل را از شهر و ديار و خانمانشان بيرون و آواره دشت و بيابان كرده بودند.