دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٨٣٢
| تدلیس جلد: ١٤ شماره مقاله:٥٨٣٢ |
تَدَلّیس، یا تَدّلِس، امروزه دلس١، شهری کهن در شمال
الجزایر واقع در کرانۀ دریای مدیترانه. این شهر در °٣٦ و ´٥٥ عرض شمالی و °٣ و ´٥٥
طول شرقی («اطلس...٢»، فهرست، ٤٥) در کرانۀ شرقی رودخانۀ سبائو (وادی سبائو) در
ولایت تیزی وزو و در فاصلۀ حدود ١١٠ کیلومتری شرق شهر الجزیره جای دارد
(ویکیپدیا٣؛ «دلس، بومرداس...٤»).
دیرینگی این شهر به حدود ٥٠٠‘٢ سال پیش از این بازمیگردد. فنیقیها این شهر را به
منزلۀ مرکزی بازرگانی در سواحل جنوبی دریای مدیترانه بنا کردند و آن را روش ـ اوکرو
(دماغۀ ماهی) میخواندند. پس از غلبۀ رومیان بر فنیقیها در جنگهای پونیک
(٢٦٤-١٤٦قم) این شهر به تصرف رومیان درآمد و از آن پس روسوکورو خوانده شد. در سدۀ
٥م پس از افتادن شهر به دست واندالها، از رونق آن کاسته شد و به مدت چند سده از
وضعیت آن آگاهی در دست نیست (همانجا؛ جیلالی، ١/ ٤٩). در دورۀ فتوحات عربها در شمال
افریقا این شهر میبایستی ویران و خالی از سکنه شده باشد (EI٢)، زیرا در رویدادهای
این منطقه تا سدۀ ٦ق از آن نامی برده نشده است.
ظاهراً از میان جغرافیانگاران مسلمان، نخستینبار ادریسی از این شهر یاد کرده است.
وی «تدلس» را از شهرهای مغرب اوسط و منزلگاه بربرها خوانده است (١/٢٢٢). به گفتۀ
ادریسی، تدلیس بر فراز تپهای بنیان داشته، و دارای بارویی بلند و استوار و آثار و
دیار و تفرجگاههای بسیاری بوده است و نرخ میوهها و خوراکها و نوشیدنیها به سبب
فراوانی چندان ارزان بوده که با دیگر جاها قابل قیاس نبوده است. همچنین پرورش
گوسفند و گاو در آنجا رونق داشته، و از آنجا با نرخی ارزان به دیگر شهرها صادر
میشده است (١/ ٢٥٩).
ابن سعید مغربی در سدۀ ٧ق/١٣م تدلیس را بارکدهای مشهور در شرق بجایه، مرکز مغرب
اَوسط دانسته که با شهر الجزایر (الجزیره) دیگر بارکدۀ تابع بجایه، ٥٠ میل فاصله
داشته است (ص ١٤٢). در سدۀ بعد نیز تدلیس جایگاه خود را به منزلۀ شهری بزرگ و
دریایی، میان بجایه و الجزایر حفظ کرد (ابن عبدالمنعم، ١٣٢). به گفتۀ ابن فضلالله
عمری (د ٧٤٩ق) مملکت حفصیان از سوی غرب تا آخر حدود تدلیس امتداد داشت (جیلالی،
٢/٤٧). دستههایی از بربرهای زَواوه از قبیلۀ کُتامه در نواحی کوهستانی اطراف تدلیس
میزیستند (ابن خلدون، عبدالرحمان، العبر، ٦/ ١٦٨- ١٦٩، ٢٠٠). تدلیس و حومۀ آن
همچنین مسکن عجیسه، دیگر قبیلۀ بربر بود که دارای جمعیت زیاد بودند و در حوادث مهم
حضور داشتند (لقبال، ٧٠؛ برنسویک، ١/٣١٥).
به گفتۀ لئون افریقی (د ٩٥٦ق) در تدلیس ماهی بسیار صید
میشد، به گونهای که ماهی در آنجا قیمتی نداشت. بیشتر مردم تدلیس به رنگرزی اشتغال
داشتند. مردم آنجا گشادهرو و سرزنده بودند و با وجود محظورات شرعی، تقریباً همه
نواختن عود و گیتار را میدانستند. ساکنان شهر صاحب زمینهای زراعی بسیاری بودند و
گندم میکاشتند. آنان مانند شهرنشینان الجزایر، جامۀ نیکو میپوشیدند (٢/٤٢؛
برنسویک، ٢/٢٣٧، ٢٤٣، ٤٣٣). خاک بارور تدلیس امکان کشت حبوبات، و تربیت دام را
فراهم میکرد (همو، ١/٣١٥). برپایۀ گزارشهای موجود در ١٢٠٣ق/ ١٧٨٨م از تدلیس و
شهرهای مجاور ١٥٠ هزار بار از انواع حبوب و سبزیجات و میوه (بجز گندم) صادر شده است
(جیلالی، ٣/ ٤٩٨). مهمترین راهی که معمولاً برای تجارت و کارهای دیگر طی میشد،
میان شهرهای ساحلی یا نزدیک به ساحل بود. تدلیس سر راه مغرب میانی به بجایه قرار
داشت. پس از تدلیس، راه از منطقۀ قبایل یا از جنوب آن می گذشت (برنسویک، ٢/ ٢٤٨).
هنگامی که مرابطون به رهبری یوسف بن تاشفین به تسخیر اندلس و تشکیل جبهۀ واحدی بر
ضد مسیحیان پرداختند، در ٤٨٤ق/١٠٩١م اَلمریه (ه م) را تصرف کردند. معزالدولةبن
صُمادح، حاکم آنجا با اموال فراوان همراه خاندانش از دریا گذشت و به سمت الجزایر
رفت. المنصور، صاحب قلعۀ بجایه، وی را اکرام کرد و تدلیس و نواحی آن را به او اقطاع
داد (عبدالله زیری، ١٦٧- ١٦٨؛ مراکشی، ٧٤؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، همان، ٦/٢٣٤؛
جیلالی، ١/٢٨٤). یحیی بن اسحاق معروف به ابن غانیه (د ٦٣٣ق) آخرین بازماندۀ مرابطون
در اندلس و مغرب ــ که طی سالها ضربات سختی بر پیکر موحدان وارد آورد ــ در اواخر
سال ٦٢٣ق/١٢٢٦م از صحرا به سوی شهرهای شمال پیشروی کرد و تدلیس را درنوردید و در
آنجا دست به قتل و غارت گشود (ابن خلدون، عبدالرحمان، همان، ٦/٣٧٩-٣٨٠؛ ابن
عبدالمنعم، همانجا؛ عنان، ٢/٣٧٦).
پس از آنکه کار حفصیان به اختلاف گرایید و امیر ابوزکریا ابن ابی اسحاق حفصی (حک
٦٨٣- ٦٩٨ق) دولتی در بجایه و قُسَنطینه، در نواحی غربی مملکت حفصی تأسیس کرد، در
٦٨٣ق/١٢٨٤م تدلیس را به نواحی قلمرو خود افزود (ابن خلدون، عبدالرحمان، همان،
٧/٢٩٦). وی سلطۀ خود را به یاری دو قبیلۀ مهم عرب و بربر، یعنی ذَواوده و سِدویکش
بر این مناطق گسترد (برنسویک، ١/١٣٤). چندی بعد، لشکریان ابویعقوب یوسف، سلطان
مَرینی (حک ٦٨٥-٧٠٦ق) در رجب ٦٩٧/آوریل ١٢٩٨ ضمن تصرف تلمسان، لشکر کمکی امیر
ابوزکریا را که به یاری ابوسعید عثمان، سلطان عبدالوادی (بنی زیانی) فرستاده بود،
در ناحیۀ تدلیس شکست دادند و این شهر را به فرمان خود درآوردند (ابن خلدون،
عبدالرحمان، همان، ٦/ ٤٥٨- ٤٥٩، ٧/٢٩٣؛ جیلالی، ٢/١٠٣-١٠٤).
چندی بعد، ابوحموی اول، سلطان بنی عبدالواد در تلمسان (٧٠٧- ٧١٨ق) پس از سازش با
بنی مرین، به بسط نفوذ خود در مناطق اطراف پرداخت. وی در ٧١٢ق/١٣١٢م تدلیس را تصرف
کرد و امیر آنجا، ابن مخلوف را به اطاعت درآورد (ابن خلدون، عبدالرحمان، همان،
٦/٤٧٧، ٧/٣٣١؛ جیلالی، ٢/ ١٥٨).
در نتیجۀ سیاست بنی مرین در مملکت تونس، شورشهایی برضد آنان به وقوع پیوست و بنی
عبدالواد در ٧٤٩ق/ ١٣٤٨م به رهبری ابوسعید عثمان بن عبدالرحمان، و به کمک بربرهای
مَغراوه تلمسان را از عامل بنی مرین گرفتند. در این اثنا علی بن راشد مغراوی نیز یک
چند بر تدلیس مستولی شد (ابن خلدون، عبدالرحمان، همان، ٧/٣٧١-٣٧٢؛ جیلالی، ٢/ ١٠٩).
در شوال ٧٥٠/ دسامبر ١٣٤٩ ناوگان ابوالحسن مرینی که با ٦٠٠ کشتی از افریقیه حرکت
کرده بود، در نزدیکی تدلیس گرفتار توفان شد و بسیاری از کشتیهای او و جمعی از علما
و بزرگان که همراه او بودند، غرق شدند (زرکشی، ٨٩؛ مقری، ٦/٢١٤-٢١٥؛ سلاوی،
٣/١٧٠-١٧١).
هنگامی که ابوعبدالله محمد حفصی، امیر بجایه (حک ٧٤٩-٧٥٣ق) درگیر حمله به قسنطینه
بود، ابوثابت، سلطان زیانی بنی عبدالوادی، با همراه ساختن قبایل بربر زناته و عرب
قیام کرد و در ربیعالاول ٧٥٣/ آوریل ١٣٥٢ تدلیس را به فرمان درآورد. استیلای وی بر
تدلیس به یاری مملوکش جابر خراسانی صورت گرفت. امیر ابوعبدالله در پی ناتوانی از
ادارۀ امور، حکومت بجایه و نواحی آن را به ابوعنان فارس مرینی (حک ٧٤٩- ٧٥٩ق)
واگذار کرد. چون ابوثابت از لشکرکشی ابوعنان آگاهی یافت، تدلیس را واگذاشت و به
مغرب رفت (ابن خلدون، عبدالرحمان، همان، ٧/١٦٠-١٦١، ٣٨٤-٣٨٥، ٥٣٣-٥٣٤، التعریف، ٥٧-
٥٨؛ ابن خلدون، یحیى، ١/٢٤٥-٢٤٦؛ جیلالی، ٢/ ٢٥٩؛ برنسویک، ١/٢٠٧).
ابوعبدالله محمد حفصی از ٧٦١ق/١٣٦٠م طی ٤ سال جنگ و هجوم بر ضد عمّش ابواسحاق حفصی،
برای بازگیری حکومتش در بجایه، سرانجام در رمضان ٧٦٥/ ژوئن ١٣٦٤ بر بجایه مستولی شد
و دو ماه بعد تدلیس را از بنی عبدالواد پس گرفت (ابن خلدون، عبدالرحمان، العبر،
٦/٥٤٧- ٥٤٨؛ برنسویک، ١/٢١٠؛ عروسی، ٤٤٦؛ جیلالی، ٢/٦٠). وی عاملی از سوی خود در
تدلیس تعیین کرد و پادگانی آنجا گماشت. اما هنگامی که او با پسرعمش،
ابوالعباسحفصی،حاکم قسنطینه،وارد جنگ شد، لشکر بنی عبدالواد تدلیس را محاصره کرد و
تحت فشار قرار داد. از اینرو، امیر ابوعبدالله که بخشی از یارانش نیز وی را
واگذاشته بودند، ناگزیر با سلطان ابوحموی دوم، سلطانِ عبدالوادی تلمسان سازش کرد و
برای تقرب بدو، تدلیس را در ٧٦٧ق/١٣٦٥م به وی واگذاشت. او قبل از آن میخواست تا با
واگذاردن تدلیس به ابوزیان در تونس، سلطان ابوحمو را دلمشغول کند (ابن خلدون،
عبدالرحمان، همان، ٦/٥٥١-٥٥٢، ٧/١٧١)، اما ابوالعباس حفصی در بهار سال بعد
ابوعبدالله را از میان برداشت و بر بجایه و سپس بر تدلیس مستولی شد (برنسویک،
١/٢١٤؛ عروسی، ٤٥٣، ٤٥٧).
بعدها وقتی ابوحمو، قلمرو خویش را میان پسرانش تقسیم کرد، تدلیس را به پسرش یوسف
ابن زابیه وا گذاشت (ابن خلدون، عبدالرحمان، همان، ٧/١٨٦-١٨٧). وقتی ابوتاشفین،
برادر ابن زابیه و حاکم تلمسان در ٧٩٥ق/١٣٩٣م درگذشت، ابوالعباس مرینی، سلطان فاس،
تلمسان و سپس تدلیس را تا حدود بجایه تصرف کرد و بدین ترتیب، دولت بنی عبدالواد در
مغرب اوسط منقرض شد (همان، ٧/١٩٦-١٩٧).
درآغاز سدۀ٩ق/١٥م به دنبال تهاجم کشتیهای افریقاییهایی که ظاهراً از رعایای حفصیان
و احتمالاً ازمردم بجایهبودند، بهقریۀ توریبلنکا از توابع بلنسیۀ اندلس، مردم
بلنسیه به اشارۀ شورای شهر و با تأیید پادشاه ارجونه و فرمان پاپ، حملهای را تدارک
دیدند. در ذیحجۀ ٨٠٠/ اوت ١٣٩٨ ناوگان صلیبیان به قصد انتقام، شهر تدلیس را که تابع
بنی عبدالواد و نزدیکترین نقطه به خاک سلطان تونس بود، هدف قرار داد. پادشاه
ارجونه ضمن نامهای به سلطان مرینی، برخی از اهالی تدلیس را به حمله به بلنسیه متهم
کرده بود. صلیبیان در ١٣ ذیحجۀ همان سال بر شهر تدلیس مستولی شدند و آنجا را غارت
کرده، به آتش کشیدند و حدود ٣٠٠ تن از اهالی آنجا را کشتند و حدود ١٥٠ نفر را هم به
اسارت گرفتند و فردای آن روز شهر را ترک گفتند (برنسویک، ١/٢٥٠-٢٥٢؛ قس: ابن قنفذ،
١٩٦، که سال ٨٠١ق آورده است). هنگام حملۀ صلیبیان، جمعیت تدلیس حدود ٣٠٠‘١ تا ٤٠٠‘١
خانوار برآورد میشد که ١٥٠ سال بعد این شمار به دو هزار خانوار رسید (برنسویک،
١/٣١٥).
کشتیهای جنگی اسپانیا در ٩١٦ق/١٥١٠م نیز به فرماندهی کنت دو نـاوار بـه سـواحل
الجزایر ــ که در دست والیان حفصی بـود ــ ازجملـه تدلیس، حملـه کـردند (جیلالـی،
٢/ ٧٩). پـس از سقوط اندلس به دست مسیحیان (٨٩٧ق/١٤٩٢م) و اخراج مسلمانان از آن
کشور، دو دریاسالار ترک، عروج و برادرش خیرالدین بارباروس (بربروس) در نجات و
انتقال آنان به سواحل مغرب کوشیدند. برخی از این پناهندگان در تدلیس مستقر شدند
(جیلالی، ٣/١٤، ٥٤). این امر به توسعۀ فرهنگی و انتشار دستاوردهای تمدنی در الجزایر
کمک کرد و اکنون برخی از مرابطون الجزایری، مانند خاندانهای تدلیس، خود را اصلاً
اندلسی میدانند (سعدالله، تاریخ...، ١/ ١٤٨، ٤٦٤).
پس از آنکه عثمانیها از ٩٢٣ق/١٥١٧م بر قلمرو ممالیک چیره شدند، به توسعۀ حکومت خود
در الجزایر که در آن هنگام تحت نفوذ نیروهای اسپانیایی بود، پرداختند. عروج شهرهای
الجزایر را به ١٠ بلدیه تقسیم کرد و ٥ بلدیه در شرق الجزایر را به برادرش بارباروس
واگذارد. بارباروس شهر تدلیس (دلس) را مرکز مناطق پنجگانۀ تحت حاکمیت خود قرار داد
و به ساماندهی امور پرداخت (عروسی، ٦٦٩-٦٧٠؛ التر، ٥٨؛ جیلالی، ٣/٤٢). وی سیطـرۀ
ثـعلبـه را ــ کـه از اشـراف و شجـاعـان بـودند و شمار سـوارانشـان بـه ٣ هـزار مرد
میرسید ــ از تدلیس برانداخت و آنان را نابود کرد (لئون افریقی، ١/٥٦).
اسپانیاییها در ٩٣٨ق/١٥٣١م شهرهای ساحلی و سوقالجیشی الجزایر و از آن میان تدلیس
را به تصرف درآوردند و این شهرها را در برابر دریافت غرامتی سنگین ترک کردند
(جیلالی، ٢/٢٠٥).
در ٩٤٨ق/١٥٤١م ناوگان دریایی اسپانیا به فرماندهی شارل کن به سواحل الجزایر حمله
بردند، اما در نبردی که درگرفت شکست خوردند و متحمل خسارات بسیار شدند. در این نبرد
سواحل الجزایر از تدلیس تا شرشال با اجساد سربازان و کشتیهای منهدم شدۀ اسپانیایی
پوشیده شد و غنایم بسیار به دست الجزایریها افتاد (التر، ١٥٦-١٦٢؛ جیلالی،
٣/٦٢-٦٥). پس از استیلای عثمانیها بر الجزایر، تدلیس (دلس) همواره در تمام امور
اداری،تابعپایتخت و حکومتمرکزی بود(لئونافریقی،٢/٤٢).
وقتی در ١٢٥٣ق/١٨٣٧م نیروهای فرانسوی در عملیات نظامی از مقابله با مجاهدان و
مقاومت مردمی ناتوان ماندند، یک کشتی نظامی آنان به دلس آمد و شماری از بزرگان شهر،
ازجمله مولودبن حاج علال را گروگان گرفتند و به الجزایر بردند (سعدالله، الحرکة...،
١٢٨- ١٢٩؛جیلالی،٤/١١٣). در ١٢٥٤ق/ ١٨٣٨م محمد برکانی، سردار امیر عبدالقادر، نواحی
جنوب تدلیس را به تصرف درآورد (همو، ٤/١٥٥). در ربیعالآخر١٢٦٠/ مۀ١٨٤٤ شهر تدلیس
بار دیگر به دست نیروهای فرانسوی افتاد که آنجا را مرکز فرماندهی و عملیات خود
ساختند (همو، ٤/٢٠٥، ٣١٦). در زمان اشغال الجزایر توسط فرانسویها، مهاجرتهایی به
سرزمینهای شرقی صورت گرفت. ازجمله در ١٢٦٣ق/١٨٤٧م شیخ مهدی سکلاوی، رهبر طریقۀ
پرنفوذ «رحمانیه» با شماری از بزرگان زواوه از دلس به شرق (سوریه) مهاجرت کرد
(سعدالله، تاریخ، ٥/٤٧٤-٤٧٥، ٥٠٩).
تدلیس خاستگاه شماری از بزرگان و علما بوده است. از این میان، ابوعمران موسی بن
حجاج اَشیری (د ٥٨٩ق) محدث ساکن تدلیس را میتوان یاد کرد. وی از ٥٣٥ تا ٥٤٠ق در
اندلس دانش آموخت و از ابن عربی، فقیه مالکی نیز استماع حدیث کرد و پس از بازگشت به
تدلیس به تعلیم و تدریس پرداخت (ابن ابار، ٢/١٨٢-١٨٣). ابوعلی عمربن محمدبن مخلوف
(سدۀ ٧ق) نیز اهل تدلیس بود که در بلنسیه به تحصیل قرائات پرداخت (همو،
٣/١٦٣-١٦٤). ابوعبدالله محمدبن یحیی بن عبدالسلام (سدۀ ٧ق) فقیه و کاتب و ادیب و
شاعر تدلسی در بجایه ساکن شد و شغل قضا را تصدی کرد و در تاریخ و پزشکی نیز آگاهی
داشت (غبرینی، ٣٤١). پس از سقوط اشبیلیه به دست مسیحیان در اوایل سدۀ ٧ق/١٣م نیای
ابن خلدون به تدلیس آمد و از آنجا به تونس رفت (ابن قاضی، ٢/٤١٠).
در دورۀ عثمانی در نواحی تدلیس زوایایی چند برپا بود، مانند زاویۀ عبدالرحمان یلولی
(د ١١٠٥ق) که در آنجا طلاب و مدرسان بهتعلیم و تحصیل می پرداختند. زاویۀ یلولی به
آموزش قرآن اختصاص داشت (سعدالله، همان، ١/٢٦٦، ٣/١٨٨- ١٨٩). ادریس بن محفوظ دلسی
(د ١٣٥٣ق/١٩٣٤م) در کتاب الحدائق الزاهرة، به ذکر نام پدران خود تا پیامبر اکرم(ص)
پرداخته، و شرح حال خاندان خود را چنین آورده است: از اشراف بهشمار میآمده، و از
الجزایر (دلس) به تـونس مهـاجرت کردهاند (نک : سعدالله، همان، ٧/ ٣٢٨).
مآخذ: ابن ابار، محمد، التکملة لکتاب الصلة، به کوشش عبدالسلام هراس، بیروت،
١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، التعریف، به کوشش محمدبن تاویت طنجی، قاهره،
١٣٧٠ق/١٩٥١م؛ همو، العبر، به کوشش خلیل شحاده و سهیل زکار، بیروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ابن
خلدون، یحیى، بغیة الرواد، به کوشش عبدالحمید حاجیات، الجزایر، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ ابن
سعید، علی، الجغرافیا، به کوشش اسماعیل عربی، بیروت، ١٩٧٠م؛ ابن عبدالمنعم، محمد،
الروض المعطار، به کوشش احسان عباس، بیروت، ١٩٨٤م؛ ابن قاضی، احمد، جذوةالاقتباس،
رباط، ١٩٧٤م؛ ابن قنفذ، احمد، الفارسیة، به کوشش محمد شاذلی نیفر و عبدالمجید ترکی،
تونس، ١٩٦٨م؛ ادریسی، محمد، نزهةالمشتاق، پورت سعید، ١٩٧٠م؛ التر، عزیز سامح،
الاتراک العثمانیون فی افریقیا الشمالیة، ترجمۀ محمود علی عامر، بیروت، ١٤٠٩ق/
١٩٨٩م؛ برنسویک، روبر، تاریخ افریقیة فی العهدالحفصی، ترجمۀ حمادی ساحلی، بیروت،
١٩٨٨م؛ جیلالی، عبدالرحمان، تاریخ الجزائرالعام، بیروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ زرکشی، محمد،
تاریخ الدولتین الموحدیة و الحفصیة، به کوشش محمد ماضور، تونس، ١٩٦٦م؛ سعدالله،
ابوالقاسم، تاریخ الجزائر الثقافی، بیروت، ١٩٩٨م؛ همو، الحرکة الوطنیة الجزائریة،
بیروت، ١٩٩٢م؛ سلاوی، احمد، الاستقصا، به کوشش جعفر ناصری و محمد ناصری، دارالبیضا،
١٩٥٤م؛ عبدالله زیری، مذکّرات، به کوشش لوی پرووانسال، قاهره، ١٩٥٥م؛ عروسی مطوی،
محمد، السلطنة الحفصیة، بیروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ عنان، محمد عبدالله، دولةالاسلام فی
الاندلس (عصرالمرابطین و الموحدین)، قاهره، ١٤١١ق/١٩٩٠م؛ غبرینی، احمد، عنوان
الدرایة، به کوشش عادل نویهض، بیروت، ١٩٦٩م؛ لقبال، موسى، دور کتامة فی تاریخ
الخلافة الفاطمیة، الجزائر، ١٩٧٩م؛ لئون افریقی، حسن بن محمد وزان، وصف افریقیا،
ترجمۀ محمد حجی و محمد اخضر، بیروت، ١٩٨٣م؛ مراکشی، عبدالواحد، المعجب، به کوشش
محمدسعید عریان و محمدعربی علمی، قاهره، ١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ مقری، احمد، نفح الطیب، به
کوشش احسان عباس، بیروت، ١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛ نیز:
Britannica Atlas, Chicago, ١٩٩٦; »Dellys, Boumerdes, Algeria«, BBC, www. bbc.
co.uk / dna / h٢g٢ / A٧٧٦٠٤٥; EI٢; Wikipedia, en. wikipedia.org/wiki/Dellys.
محمدرضا ناجی