روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٣٠٧ - روزشمار جنگ پنجشنبه / ١٦ مهر ١٣٦٦ / ١٤ صفر ١٤٠٨ / ٨ اکتبر ١٩٨٧
گرفت. ما را روی برانکارد آهنی بستند و داخل هلی کوپتر گذاشتند. داخل هلی کوپتر چنان باد عجیبی می آمد، که دکمه های لباس من کنده شد. هلی کوپتر روی ناو امریکایی فرود آمد. در آنجا ما را به اتاقی بردند و لباس هایم را با قیچی بریدند وگونی را از سرم در آوردند. تیم پزشکی آمد و مشغول مداوای تیر خوردگی و سوختگی من شد. آن شب را در بی هوشی به سر بردم. وقتی که بهوش آمدم، دیدم پاها و دست هایم را باند پیچی کرده اند. در آن هنگام یک نفر که نقابی پلاستیکی و سبز رنگ بر صورت داشت، جلو آمد و مشخصات مرا پرسید که به او پاسخ دادم.
به دلیل شدت جراحات تا چند روز تحت مداوا بودم. گویا روز ششم بود. که سه نماینده صلیب سرخ جهانی آمدند و با ما صحبت کردند و گفتند: بر اثر پافشاری صلیب سرخ ایران بر صلیب سرخ جهانی برای پس گرفتن شما، می خواهیم شما را تحویل عمان بدهیم تا از آنجا روانة ایران شوید. از شنیدن این مطلب خوشحال شدم، اما سخت نگران سایر بچه ها بودم؛ چون شش روزی بود که از سرنوشت آنها هیچ خبری نداشتم.
فردای آن روز، فردی که به زبان فارسی مسلط بود به همراه یک امریکایی دیگر نزد من آمدند. او که فارسی خوب بلد بود با من شروع به صحبت کرد. او خودش را امریکایی معرفی کرد و گفت که چند سؤال دارم و می خواهم که راستش را بگویی. در جواب گفتم: تا ببینم سؤالت چه باشد. شخص دیگری با ضبط کوچکی که در دست داشت صحبت ها را ضبط می کرد. گفت: مشخصات فردی ات را. من صحبت کردن را بر اینکه چیزی نگویم ترجیح دادم. با خود گفتم اگر چیزی نگویم آنها زیاد حساس می شوند و زیاد هم فشار می آورند. پس از پرسش از مشخصات فردی، از نیروهای نظامی، به خصوص نیروی دریایی سپاه پرسید که تعبیر من این است که آنها وحشت زیادی از سپاه دارند. از این رو سؤالاتی درباره نیروی دریایی سپاه کردند. که چه چیزهایی دارد؟ کجا مستقرند؟ خودش پیشقدم شد و از پایگاه بوشهر نام برد که من تأیید نکردم و جواب های سر بالا دادم. که خدا را شکر می کنم. البته پیش از این سؤال ها، از خدا خواسته بودم که خودش کمکم کند. چرا که آبروی نظام جمهوری اسلامی در خطر بود.
با خدای خود گفتم من چه در آب فدا بشوم و یا چه در اینجا فرقی نمی کند هدف رضایت خودت است اما کمک کن تا نظام جمهوری اسلامی ایران حفظ شود.
در پاسخ به سؤالات آنها اسم و فامیل خود را گفتم و آدرسم را هم اشتباهی دادم. بعد خود را سرباز یک ماه و نیم خدمت معرفی کردم. از محل آموزش پرسید. در جواب گفتم ما را مستقیماً به جبهه آورده اند و هیچ آموزش ندیده ام! در رابطه با نوع مسئولیتم سؤال کرد که در جواب گفتم: سکان دار قایق هستم. بازجو در مورد مین پرسید. اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم مین زمینی در جبهه دیده ام اما تاکنون در بوشهر ندیده ام که ناگهان بازجو متغیر شد و با حالتی خشن پرسید: مین دریایی؟ مین دریایی؟ که دوباره به او گفتم نمی دانم چیست و ندیده ام. پس از اینکه پاسخ مثبتی از من دریافت نکرد، در مورد فعالیت غواص ها و حوضچه نیروگاه بوشهر سؤال کرد.
گفتم: من ندیده ام. گفت: راستش را بگو، گفتم: نه به آن خدایی که تو داری به خدای خودم قسم می خورم اگر می دانستم می گفتم. غواص اسلحه نیست که رویش پوشش بگذارند. شرکت نفت، اداره کشتی رانی، سپاه و نیروی دریایی همه غواص دارند و در همه دنیا همین است. مسئله جدیدی نیست که محرمانه باشد. غواص به زیر آب می رود و به بالا می آید. بعد به ساحت قدس الهی اهانت کرد و گفت: من خدای شما را اصلاً قبول ندارم. گفتم: ملاک نمی شود که شما خدای ما را قبول نداشته باشید. ما به آن چیزی که قبول داریم و معتقد هستیم قسم می خوریم. بعد روی این حساب ناراحت شد و به دوستش اشاره کرد و ضبط را خاموش کرد و رفتند تا اینکه، صلیب سرخ آمد. دکتر ها خیلی عجله داشتند علت آن را دقیقاً متوجه نشدم. خیلی زیاد پافشاری داشتند که هر چه زودتر باند را عوض کنند و پرونده را ردیف کنند و ما را مرتب کنند تا تحویل صلیب سرخ جهانی بدهند. بالاخره ما را تحویل صلیب سرخ جهانی دادند. آنها هم از ما آدرس گرفتند و گفتند ما می خواهیم به خانواده تان خبر دهیم و ما هم آدرس دادیم. البته آدرس خودم را ندادم بلکه آدرس یکی از دوستانم را دادم. سپس در حالی که چشمانمان را بسته بودند با یک هلی کوپتر در