روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٣٠٦ - روزشمار جنگ پنجشنبه / ١٦ مهر ١٣٦٦ / ١٤ صفر ١٤٠٨ / ٨ اکتبر ١٩٨٧
گوشت روی دستم را که کنده شده بود مشاهده می کردم. در آن موقع حالی عجیب پیدا کرده بودم و خودم را با خدا تنها می دیدم. فقط امیدم به خدا بود و او را به حق امام زمان(ع) قسم می دادم که حافظ بچه هایی که داخل آب بودند باشد و چون خودم را به مرگ نزدیک تر می دیدم، از خدا می خواستم که اگر می خواهد اینجا جان مرا بگیرد، گناهان مرا ببخشد. در آن لحظات پرهیجان از همه چیز حتی خانواده ام بریده بودم و فقط به این فکر می کردم که اگر لحظات آخر عمرم می باشد خدا مرا ببخشاید و مرتباً خدا را به ائمه اطهار قسم می دادم. در لحظاتی که روی آب شناور بودیم هلی کوپترهای امریکایی مرتباً به سوی ما تیراندازی می کردند که ناگهان احساس سوزش در دست چپم کردم و متوجه شدم که یکی از گلوله های امریکایی دستم را شکافته است. پاهایم بر اثر آتش گرفتن قایق به سختی سوخته بود. شلوارم روی زخم ها کشیده می شد و اذیت می شدم.
پس از چند دقیقه ای یکی از بچه ها به نام مظفری که بدنش خیلی سوخته بود، ما را صدا زد و گفت برویم به طرف بویه (بویه چراغ دریایی است که برای علامت دادن در دریا، خاموش و روشن می شود) که در دریا گم نشویم در همین حین برادر کریمی را دیدیم و با هم به طرف بویه شنا کردیم. هر چند جریان آب در خلاف جهت بویه بود ولی با هر زحمتی بود خودمان را از منطقه آتش شناورها کمی دور کردیم، چرا که شلیک کالیبر هلی کوپترها روی شناورهای در حال اشتعال زیادتر از جاهای دیگر بود. به برادر مظفری می گفتم صبر کن من تیر خورده ام ممکن است بی هوش شوم. اگر می توانی مرا ببر. اما نمی دانستم خودش این قدر زیاد سوخته است. او گفت باشد بیا. خودم هم کمی ناراحت هستم.
در آن لحظات حساس فقط صدای برادران که نام صاحب الزمان(عج) و سیدالشهدا(ع) و ذکر خدا بر لب داشتند شنیده می شد.
تمام مدتی که روی آب شناور بودیم مرتباً هلی کوپترها وحشیانه محل حادثه را به کالیبر می بستند تا اینکه من نگاه به پشت سرم کردم، دو شناور را دیدم با آمدن آن شناورها آتش هلی کوپترها متوقف شد و من مطمئن شدم که این شناورها خودی نیست. در یک لحظه یکی از هلی کوپترها بالای سرم آمد طوری که خلبانش را به وضوح دیدم. فوراً شهادتین را خواندم. انتظار شلیک کالیبر هلی کوپتر را می کشیدم که شیئی قرمز رنگ را به داخل آب انداخت. فهمیدم که قرص شبرنگ است. (قرص شبرنگ یک بستة پلاستیکی حدود ١٠ سانتی است که مایعی داخل آن است که شب ها نور می دهد و در شب برای یافتن افراد شناور در آب از آن استفاده می شود). من آن را به دست گرفتم و بدون آنکه شنا کنم و به جایی بروم داخل آب شناور ماندم. ناوچه امریکایی به سمت من آمد. در آن لحظه، تنها راه نجات خود را خدا می دیدم و بعد با خود گفتم: هر شناوری که باشد چه خودی یا دشمن باید از آب خارج شوم؛ چون در حالت سختی به سر می بردم و احتمال می دادم که بر اثر خون ریزی بی هوش شوم و همان جا از بین بروم. در حالی که شبرنگ را در دست داشتم، شناور به من نزدیک تر می شد. بر روی شناور ٧ الی ٨ نفر مسلح بودند که تمامی آنها سلاح هایشان را به طرف من مجروح نشانه گرفته بودند. در آن لحظات جانکاه از خدا راه نجات از دست این یانکی ها را می طلبیدم.
یکی از افراد امریکاییِ داخلِ ناوچه، طنابی داخل آب انداخت و من با دست راستم طناب را گرفتم. سپس آنها مرا به طرف خودشان کشیدند. در پشت ناوچه جاپایی بود که دژخیم امریکایی وحشیانه مرا وارونه روی آن انداخت و پایش را بر روی سرم محکم فشار می داد، سرم به طرف دریا آویزان شد. این عمل به قدری وحشتناک بود که حس کردم، قصد جدا کردن سرم را دارند. سپس بدون توجه به جراحات وارده بر بدنم و خون ریزی که همچنان ادامه داشت، مرا بسختی تفتیش کرد و روی ناوچه برد. روی ناوچه با حلقه های مخصوصی دست و پاهایم را بستند و کیسه ای بر سرم کشیدند. لحظات سخت و دردناکی را پشت سر می گذاشتیم. اما یاد خدا باعث آرامش من می شد. با وجود آنکه از شدت درد ناله می کردم، آنچنان بی رحمانه با پوتین و تفنگ بر بدنم می کوبیدند که نفسم بالا نمی آمد. پس از چند دقیقه رهایم کردند. نیم ساعتی رفتیم. پس از آن بدون توجه به زخم های بدنم، بی رحمانه مرا به شناور بزرگ تری انتقال دادند. این شناور هم به حرکت درآمد و دقایقی روی آب های منطقه حرکت کرد و در نزدیکی شناور بزرگ تر دیگری پهلو