روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٣٠٥ - روزشمار جنگ پنجشنبه / ١٦ مهر ١٣٦٦ / ١٤ صفر ١٤٠٨ / ٨ اکتبر ١٩٨٧
بازجو پرسید: مسئول گروه شما کیست؟ مهدوی را می شناسی؟
این مطلب به ذهنم آمد که اینها مهدوی را می شناسند. باید طوری سخن بگویم که ذهنیت آنها را از بین ببرم.
گفتم: مسئول ما یک فرد قد بلندی است ( برادر مظفری که قد بلندی داشت و در جمع ما هم بود به ذهنم آمد).
بازجو گفت: نه، اون قد بلنده را که زیاد هم سوخته و چاق است نمی گویم. سپس بازجوی امریکایی راجع به او (مظفری) پرسید که چکاره است. در جوابش گفتم: اصلاً او را ندیده ام من فقط رفیقم را می شناسم.
بازجو فوراً پرسید: در بین اینهاست؟ گفتم نه در داخل قایق کنار من بود. نمی دانم حالا زنده است یا نه.
با جواب های من تقریباً متقاعد شد و گفت دوست داری به ایران بروی؟ گفتم: خوب من خانواده ام در ایران است. می خواهم به ایران بروم.
بازجو گفت: ما شما را به ایران می فرستیم. بگذار از نظر پزشکی آماده بشوید و مشکلی نداشته باشید. ما شما را به ایران خواهیم فرستاد. تا اینکه ما را از آنجا حرکت دادند و با هلی کوپتر به همان ناو اولی بردند. دکترهایی که در آنجا بودند ما را معاینه کردند تا اینکه چند نفر ساک به دست آمدند از آرمی که روی سینه هایشان نصب شده بود، فهمیدم که آنان از صلیب سرخ می باشند. در همین حین مترجمی که همراه افراد صلیب سرخ بود، به نظرم آشنا آمد. به دقت به او نگریستم درست حدس زده بودم. همان بازجویی بود که روزهای اول نقاب بر چهره داشت و از ما بازجویی می کرد. وقتی که به چشم های او خیره شدم احساس می کرد که او را شناخته ام. لذا زیاد طرف من نمی آمد. به هر جهت او افراد صلیب سرخ را به ما معرفی نمود و از ما خواست که مشخصات و درخواستمان را به اینها بگوییم. مجدداً مشخصات خود را برای آنان بیان کردیم و اعلام نمودیم که خواستار اعزام به جمهوری اسلامی ایران می باشیم. صلیب سرخ جهانی به ما پیشنهاد کردند هر جایی که مایل باشید می توانیم شما را به آنجا بفرستیم که ما بار دیگر قاطعانه به صلیب سرخ گفتیم ما هرگز حاضر نیستیم جای دیگری جز ایران برویم. صبح روز بعد، مجدداً از تمام بدنمان که جراحت برداشته بود عکس گرفتند و چشم هایمان را بستند و در حالی که پنبه در گوش های ما گذاشته بودند، به مدت یک ساعت ما را در زیر آفتاب روی ناو نگه داشتند. سپس ما را روی برانکارد بستند و داخل هلی کوپتر گذاشتند. هلی کوپتر از روی ناو امریکا پرواز کرد و پس از یک ساعت پرواز در یک پایگاه فرود آمد. از داخل هلی کوپتر با چشمان بسته سریعاً ما را به داخل هواپیمای C - ١٣٠ انتقال دادند. هواپیما پس از طی مسافتی در فرودگاه عمان به زمین نشست. نماینده های صلیب سرخ عمان داخل هواپیما آمدند و پس از خوش آمدگویی ما را از هواپیما به داخل آمبولانس بردند. آمبولانس ما را به اورژانس مستقر در فرودگاه مسقط پایتخت عمان برد. در آنجا دکترها فوراً بالای سر ما آمدند و پانسمان را عوض کردند و فوریت های پزشکی را انجام دادند. دکترهای عمانی اظهار تأسف کرده و خوشحال بودند که ما به ایران برمی گردیم. سفیر جمهوری اسلامی در آنجا به ملاقاتمان آمد و کلاً دو ساعت در فرودگاه عمان سپری کردیم. نمایندگان ایرانی جهت تحویل ما آمدند و ما را به داخل هواپیما بردند. در تمام لحظات توسط عمانی ها از ما فیلمبرداری می شد که بچه ها در همان لحظه سوار شدن بر هواپیما، شعار "الموت لامریکا" سر دادند. در این لحظات شور و شوق عجیبی در بچه ها بوجود آمده بود، اما یاد برادرانی که چند روز پیش در کنار هم بودیم ولی حالا از ما جدا شده و به ملاقات خدا شتافته بودند، متأثرمان می ساخت.
پس از هشت روز اسارت در چنگال دژخیمان امریکایی به وطن اسلامی مان بازگشتیم که در فرودگاه مورد استقبال شخصیت های مملکت قرار گرفتیم. در اینجا از تمام عزیزان و مسئولین جمهوری اسلامی تشکر می کنم.»
حشمت الله رسولی دربارة هشت روز اسارتش در چنگال دژخیمان امریکایی گفت:
هلی کوپترهای امریکایی وحشیانه به قایق های ما حمله کردند که قایق ها منهدم شد و ما خودمان را در آب انداختیم. در آب یک تیر کالیبر هلی کوپتر به شکمم خورد و دو پا و یک دستم بر اثر انفجار سوخت و