روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٣٠٨ - روزشمار جنگ پنجشنبه / ١٦ مهر ١٣٦٦ / ١٤ صفر ١٤٠٨ / ٨ اکتبر ١٩٨٧
حدود نیم ساعت ما را از شناور به یک پایگاه نظامی دیگر بردند و با همان چشمان بسته ما را داخل هواپیمایی نظامی بردند. هواپیما به سوی عمان حرکت کرد. در عمان ما را به بهداری فرودگاه عمان بردند و در آنجا پانسمان ما را عوض کردند و پس از مدت کوتاهی از عمان به طرف ایران حرکت کردیم.
علی ایوانی باقری، پاسدار وظیفة اهل اهواز که بیش از سایر برادران تحت شکنجة امریکایی ها قرار گرفته بود، دربارة این حادثه گفت: وقتی که مشغول گشت زنی بودیم هلی کوپترهای امریکایی آمدند و به شناور ما حمله کردند. بعد از آن که شناور ما را زد. شناور از عقب آتش گرفت. دگمه اولیه مینی کاتیوشا را فشار دادم. یک گلوله رفت و دیگر نتوانستم بزنم. بعد از شناور خود بیرون پریدم. موقعی که شناور غرق شد، بالا آمدم. دو تا دستم سالم بود، هلی کوپتر هم بالای سرم رگبار می زد. موقعی که رگبار می زد برای اینکه در امان باشم سرم را داخل آب می کردم. پس از مدتی که در آب شناور بودم، ناوچه امریکایی آمد و خدمه آن مرا بالا کشیدند و دست و پایم را بستند و کیسه ای بر روی صورتم انداختند و مرتب با پوتین و به شدت به پای تیر خورده ام می زدند. درد و فشار زیادی را تحمل کردم تا به ناو رسیدیم. همین که به ناو رسیدیم. بازجویی شروع شد، من به زبان عربی به آنها گفتم: عرب زبان هستم و فارسی بلد نیستم. درهمین حال یکی از نظامیان بی رحمانه لگدی به کمرم زد که درد تمام اعضای بدنم را فرا گرفت. یکی از برادران که او را هم به ناو آورده بودند صدا می زد باقری، باقری، که امریکایی ها متوجه شدند فامیلی من باقری است.
سؤال کردند درجه ات چیست؟ به عربی به آنها گفتم: نمی فهمم. در جواب گفتند دروغ می گویی، کاری می کنیم که به حرف بیایی، سپس مرا به دستشویی بردند و یک پارچ که پر از آب تاید بود به من دادند، تا بخورم. وقتی که امتناع کردم، چهار نفر نظامی غول پیکر مرا گرفته و دهانم را باز کرده و پارچ آب تاید را به زور به دهانم ریختند. طوری که شکمم باد کرد و حالت تهوع پیدا کردم و چند روز بالا می آوردم. پس از دو روز، دژخیمان غول پیکر امریکایی به سراغم آمدند و از من اطلاعات خواستند. اما من با آنها عربی صحبت می کردم که باعث شدت خشم آنها می شد. مأموران امنیتی مجدداً مرا به دستشویی بردند و به طرز فجیعی یک میخ ده سانتی را در کمرم فرو کردند. بعد از اینکه از من ناامید شدند و خودشان هم خسته شده بودند مرا به حال خودم رها کردند و رفتند.
درد کمر به دردهای دیگر که ناشی از اصابت گلوله های کالیبر هلی کوپتر بود، اضافه شد. تمام بدنم یک پارچه درد شده بود. حالم مناسب نبود. عده ای آمدند و مرا به مکانی که در آنجا بودیم، بردند. روز بعد، گرگ صفتان امریکایی به سراغم آمدند. مثل اینکه بره ای را شکار کرده اند و هر روز قسمتی از بدنش را می درند دوباره مرا با خودشان بردند. این بار شکنجه گران یک شیئی مانند گلوله به زور در دهانم گذاشتند و با طپانچه مانندی در دهانم شلیک کردند که از قسمت تحتانی بدنم خارج گردید پس از این عمل وحشیانه، به مدت نیم ساعت تمام بدنم می لرزید و مجدداً حالم منقلب شد، آن روز هم بدین منوال سپری شد. اما در تمام این مدت یاد و ذکر خدا بود که باعث تقویت روحیه من و استقامت در برابر یانکی ها می گردید. در تمام لحظات به امامان معصوم(ع) متوسل می شدم و از آنان مدد می طلبیدم. به هر جهت در آخرین روزهای بازجویی، خفاشان امریکایی خواستند که آخرین ضربة خودشان را بر پیکر مجروحم وارد سازند. دیو صفتان غول پیکر این بار مرا به دستشویی ناو بردند و به شکم روی ناو خواباندند و در حالی که بدنم را با فشار گرفته بودند یکی از آنها ماهیچه بازوی دست چپم را به وسیله دستگاهی کشید، آنگاه با یک کلت کمری به بازوی چپم شلیک کردند. پس از این عمل باز هم مرا رها نکردند. بی رحمانه با چاقو به دستم می زدند و بازهم که از گرفتن اطلاعات از من ناامید شدند، بی رحمانه با چاقو ماهیچه دستم را بریدند و مرا با انبوهی از درد و رنج به حال خودم رها ساختند. روزی که قرار بود صلیب سرخ بیاید، جراحات بدنم را کمی پانسمان کردند.
صلیب سرخ آمد و به واسطه مترجم به من گفت که می خواهیم شما را تحویل ایران بدهیم. پس از چند روز تحمل درد و رنج به خاطر خدای بزرگ، با شنیدن این خبر احساس وجد و خوشحالی در من به وجود