روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٣٠٤ - روزشمار جنگ پنجشنبه / ١٦ مهر ١٣٦٦ / ١٤ صفر ١٤٠٨ / ٨ اکتبر ١٩٨٧
- فامیل؟ - کریمی
- درجه؟ - سرباز
وقتی که مشخصات را نوشت با من کاری نداشت. اما برادران دیگر را اذیت کرده بودند. پس از اینکه همه را چک کردند و مشخصاتی تهیه کردند، ما را با بدنی مجروح سوار هلی کوپتر کردند. نمی دانم ما را در چه وضعیتی قرار داده بودند که باد شدیدی به بدن مجروحان می خورد که از شدت باد لباس هایی که بر تنمان بود پاره می شد و حس می کردم که ما را زیر هلی کوپتر بسته اند. پس از یک ساعت و نیم پرواز، هلی کوپتر بالای ناو امریکایی قرار گرفت. من طوری قرار داشتم که از بالا ناو را می دیدم. سربازان مسلح دور تا دور ناو ایستاده بودند. هلی کوپتر روی سطح ناو فرود آمد؛ سپس ما را در داخل راهرو ناو بردند و حدود ٣٠ دقیقه با همان بدن مجروح و مصدوم از ضرب و شتم جانیان امریکایی، در آنجا نگه داشتند.
سربازان می آمدند و تند تند عکس می گرفتند و به دلیل خونی که از ما رفته بود از آنها آب می خواستیم، پس از یک انتظار سخت و دردناک ما را به زیر زمین ناو بردند، در آنجا یک راهرو باریکی بود که چند تخت را در خود جای داده بود. ما را روی تخت ها انداختند و به صورت خیلی سطحی جراحات را پانسمان کردند. هنوز دقایقی از پانسمان جراحات نگذشته بود که فردی نقاب بر صورت وارد شد و دوباره بازجویی از ما شروع شد:
اسمت چیست؟
چند تا شناور بودید؟
از کجا و برای چه آمده اید؟
می دانستم اگر از دادن جواب خودداری کنم، اذیت خواهند کرد و شاید با دادن شکنجه های سخت تر از ما حرف بکشند، در نتیجة حرف هایی را سرهم کردم و به آنها تحویل دادم. از نوع سلاح ها که پرسید، خودم را به بدحالی زدم و به خودم پیچیدم و گفتم: نمی دانم.
فردای آن روز مجدداً همان بازجو آمد و سؤالات روز قبل را از من پرسید. در ناو پایم را که گلوله خورده بود عمل کردند و بدنم را که سوخته بود، موقتاً درمان کردند. دوباره محاکمه و بازجویی شروع شد. این بار مرد میان سالی که فارسی صحبت می کرد به سراغم آمد و برای فریب با خوشرویی برخورد کرد و پرسید:
اسم و نام خانوادگی، نام همسر، تعداد فرزندان، کجا بودی؟
وی ادامه داد: من با تو دوست هستم. حرف هایی که بین من و تو زده می شود، من می دانم و خدا، اگر با من حرف بزنی با هم دوست هستیم؛ و الاّ من دیگر از سرنوشت تو خبری ندارم؛ یک سری مطالب را تو باید به من بگویی.
این فرد احتمالاً از سوی سازمان سیا بود. چون پس از انجام کار پزشکی ما را پیش این فرد می آوردند. ابتدا پیشنهاد پول داد و گفت اگر مشکلی داری برایت حل می کنم. به او گفتم: فعلاً خوب هستم و هیچ مشکلی ندارم. او فکر کرد که می خواهم با او همکاری کنم. به من گفت: شما فعلاً استراحت کنید بعداً می آیم. مرحله چهارم محاکمه شروع شد. در تمام مراحل از خدا تقاضا می کردم که حرف هایی را بر زبانم جاری سازد که بر علیه جمهوری اسلامی نباشد و سخنانی را که به آنها می گویم در آنان شک به وجود نیاورد و قبول کنند تا خدای نکرده خون بچه هایی که در کنار ما بودند و شهید شدند پایمال نشود و این که ما را زیاد اذیت نکنند.
با توکل به خدا حرف هایی را به آنها گفتم و آنها قبول کردند. این بار بیوگرافی کامل می خواستند. در جواب به سؤالشان پاسخ دادم:
سرباز هستم، یکی از دوستانم گفت بیا برویم در دریا گشت بزنیم که من هم به عنوان کمک قایقران با او آمدم که حالم در آب بهم خورد. وقتی که قایق ها در آب توقف کردند دیدیم چند هلی کوپتر آمدند و ما را به رگبار بستند که شماها ما را از آب گرفتید و من اصلاً از این حرف هایی که شما می زنید اطلاعی ندارم. از من پرسید چرا به جنگ آمده ای؟ گفتم: اهل جنگ نیستم، من سرباز هستم باید فقط خدمت کنم تا مشکلاتم حل شود.